تازگیها فکر می کنم بیشتر شاعران، آدمهایی بوده اند و هستند که در مواجهه با جنس مخالفشان به شدت کمرو و خجالتی اند و از اینکه عشقشان را رو در رو به معشوقشان ابراز کنند ناتوانند. (حالا که چی مثلا؟)
(برای روز مبادا)
«س» عزیزم! یک ماه از پایان سفر عمره ام می گذرد و در این مدت هر وقت دیدمت، نتوانستم بگویم از طرف تو، حضرت رسول و ائمه بقیع را زیارت کردم. نتوانستم بگویم به نیابت از تو، خانه خدا را طواف کردم. نتوانستم بگویم هیچ کدام از زیارتها و طوافهایی که در این سفر انجام دادم به لذتبخشی زیارت و طوافی که برای تو کردم نبود. نتوانستم بگویم پای ثابت دعاهایم در طول این سفر بودی.
چقدر دوست داشتم اینها را به تو بگویم. چه قدر هر دفعه خودم را آماده کردم و برنامه ریزی کردم تا دلم را به دریا بزنم و بگویمشان. اما چه کنم که خجالتی و کمرو بار آمده ام؟ چه کار کنم در دنیایی زندگی می کنیم که پر از سوءتفاهم و پیش داوری است؟ دنیایی که پر از عرفیات و قالبهای جا افتاده، اما مزخرف است.
دیگر بی خیال گفتنش می شوم. بعد از یکماه جلویت را بگیرم و بگویم در سفر عمره ای که رفته بودم به یادت بودم و از طرفت زیارت و طواف کردم؟ مسخره نیست؟
به هر حال آخرتی هست و در آنجا متوجه می شوی که بهترین سوغاتی من از این سفر، برای «تو» بوده است. اگر هم در این مدت می خواستم اینها را برایت بگویم به خاطر این بود که فکر می کردم خوشحالت می کند و الا قصد جلب توجه یا خودشیرینی یا منت گذاشتن یا برانگیختن احساساتت را نداشتم.
چرا وبلاگ منی که به وضوح، سواد و مطالعه ام خیلی خیلی بیشتر از نویسندگان بسیاری از وبلاگهاست، باید از وبلاگهای آنها کم بیننده تر باشد؟ (الآن این وبلاگ را نبینید. یک زمانی، مخصوصا آن موقع که آرمانشهر در پرشین بلاگ بود خیلی برایش مایه می گذاشتم. اما وقتی قرار باشد روزی دو نفر هم وبلاگت را نخوانند چرا الکی خودت را خسته کنی؟)
چرا باید زیردست سردبیری کار کنم که یک پنجم من هم مطالعه و معلومات ندارد و فقط به ضرب لفاظی و پررویی، خودش را به عنوان صاحب نظر قالب کرده است؟
چرا در یک مهمانی خانوادگی، آدمی که دو ریال شعور ندارد بیشتر از من نقل مجلس می شود؟
چرا در دانشگاه، هم کلاسی ای که باید شاگردی مرا بکند به عنوان روشنفکر در میان دانشجویان مطرح است اما من...؟
(به بهانه سالگرد شهادت مرتضی آوینی، با اندکی تاخیر)
موقعیتهای تراژیک را خیلی دوست دارم و ماجرای زندگی و سرنوشت آوینی و علیزاده هم یکی از همین موقعیتهاست.
***
کسانی که مثل بنده زیاد توی نخ شهید آوینی و زندگی او بوده اند می دانند که ایشان در دوره دانشجویی اش در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، با غزاله علیزاده که از دانشجویان همین دانشگاه (البته در دانشکده ای دیگر) بوده، رابطه دوستانه و البته صمیمانه ای داشته است. هر دو عضو حلقه ادبی دانشجویی کوچکی بوده اند، می نوشته اند و شعر و داستان معاصر ایران و غرب را مطالعه می کرده اند.
شهید آوینی که معرف حضور است. متولد 1326، مستند ساز و نویسنده کتابهای «آینه جادو»، «توسعه و مبانی تمدن غرب»، «آغازی بر یک پایان»، «حلزونهای خانه به دوش» و سردبیر ماهنامه سوره. غزاله علیزاده هم متولد 1325 و نویسنده رمان «خانه ادریسیها» و مجموعه داستانهای «شبهای تهران» و «چهارراه» است.
البته دوستی آوینی و علیزاده به ازدواج منجر نشد و روایتهای متناقضی هم از این منجر نشدن وجود دارد.(...)
به هر حال شهید آوینی در همان سالهای پیش از انقلاب با بانوی دیگری ازدواج کرد. وقوع انقلاب اسلامی نیز مسیر آوینی و علیزاده را کاملا از هم جدا کرد. یعنی علیزاده در همان فضای فکری باقی ماند و ادامه داد، ولی آوینی به طور کلی تغییر کرد. آوینی در 20 فروردین 1372 در حالی که 46 سال داشت، در اثر انفجار مین به شهادت رسید. علیزاده هم سه سال بعد در 18 اردیبهشت 1375 در حالی که پنجاه سال داشت خود را از درختی حلق آویز کرد و درگذشت.
چیزی که برای نفس شیطانی من جالب توجه و جای سئوال است این است که در سالهای بعد از انقلاب، هر یک از این دو، آیا به یکدیگر و خاطراتی که با هم داشته اند فکر می کرده است؟ تصور و برداشتشان از وضعیت فعلی یکدیگر چه بوده است؟ شهید آوینی چه تصور و تلقی از غزاله علیزاده داشته است و غزاله علیزاده چه تلقی از وضعیت جدید آوینی داشته است؟ آیا دورادور از حال یکدیگر با خبر بوده اند و برایشان مهم بوده است که آن دیگری چه می کند؟ آیا نوشته های یکدیگر را می خوانده اند؟ در لحظات آخر حیات که می گویند انسان بسیاری از خاطرات زندگی از جلوی چشمش رد می شود، آیا یکدیگر را به یاد آورده اند؟ عکس العمل علیزاده، در برابر شنیدن خبر شهادت سیدمرتضی آوینی چه بوده است؟ آیا علیزاده در زمان خودکشی، حسرت روزهای دوستی با آوینی را داشته و افسوس خورده است که ای کاش آوینی را از دست نداده بود و ...؟
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
***
خدایا چرا مسئولان جمهوری اسلامی اینقدر نسبت به بعضی مسائل بسیار مهم بی توجه هستند؟ انگار که اصلا وجود ندارند. مسائلی که بعضا راه حل ساده ای هم دارند؟
خدایا چرا بچه بسیجیها، بچه حزب اللهیها، بچه مسلمانها که با آنها نفس کشیده ام، بزرگ شده ام، زندگی کرده ام و می دانم هیچکس در دنیا به اندازه آنها عاطفی نیست، شاخکهای حساسیت شان در برابر برخی ظلم ها، بدیها، شبهه ها و زشتیها، هیچ حساسیتی نشان نمی دهد و فلج است؟
خدایا چرا مسلمانی مان مصداق «نومن ببعض و نکفر ببعض» است؟
چرا به راحتی از روی آیه هایی مثل «و لایجرمنکم شنئان قوم علی ان لا تعدلوا اعدلو هو اقرب للتقوی» (مبادا دشمنی گروهی شما را بر آن دارد که بی عدالتی کنید. عدالت کنید که به تقوی نزدیک تر است. سوره مائده، آیه 12) رد می شویم و فکر می کنیم اینها آیاتی هستند که نازل شده اند تا فقط با قرائت آنها ثواب جمع کنیم؟
چرا این جمله امام علی(ع) را که «اگر تمام دنیا را به من بدهند تا به ظلم دانه گندمی را از دهان مورچه ای بردارم این کار را نخواهم کرد» فقط می خوانیم و می شنویم و به تحسین زیبایی مفهومش اکتفا می کنیم؟
تا کی می خواهیم فقط خواننده و شنونده این حدیث نبوی باشیم که «اجتنبوا مواضع التهم»؟
تا کی می خواهیم فقط به تحسین این جمله از امام علی که «اگر مرد مسلمان از این غصه که در حوزه حکومت اسلامی، به ظلم خلخالی از پای زن یهودی کشیده شده است بمیرد جای سرزنش ندارد» اکتفا کنیم؟
***
یکی از دوستان نقل می کرد، اوایل انقلاب، یکی از اقوامش را به اتهام شرکت در کودتای پایگاه هوایی شهید نوژه اعدام کرده اند و بعدها مشخص شده است که او بی گناه بوده است. بنیاد شهید برای جبران اعدام اش، او را شهید اعلام کرده است و خانواده اش از مزایای خانواده شهدا مثل مقرری ماهانه، سهمیه دانشگاه و... برخوردار شده اند.
***
سالهای سال است که در اینترنت و برنامه های رادیویی و ماهواره ای خارج از کشور، روی ماجرای «اعدام های تابستان 1367 در ایران» مانور داده می شود. اعدامهایی که تعداد کشته شدگانش از زیر هزار نفر تا پنج هزار نفر و بعضا تا 12 هزار نفر اعلام می شود. آخر سکوت در مورد این ماجرا تا کی؟
چرا هیچ مسئولی پیدا نمی شود که در مورد آنها توضیح دهد و قضیه را روشن کند؟ اگر مدعیان این ماجرا دروغ می گویند، چرا کسی پیدا نمی شود تا به صورت مستدل، دروغگو بودن آنها را با صدای بلند اعلام کند؟ اگر در تعداد قربانیان غلو می شود، چرا کسی تعداد قطعی و مستند اعدامیها را اعلام نمی کند؟ 658 نفر اعدام شده اند یا سه هزار نفر یا پنج هزار نفر یا دوازده هزار یا عددی غیر از اینها؟ چطور می شود از غرب توقع داشته باشیم راه تحقیق در مورد تعداد قربانیان هولوکاست را باز بگذارد، اما در مسئله ای که خودمان درگیرش هستیم اینقدر ابهام وجود داشته باشد؟
اگر همه اعدامیها مستحق مرگ بوده اند، چرا کسی پیدا نمی شود که این استحقاق را تبیین کند؟ آخر تا کی ماستمالی کردن قضایا باید ادامه داشته باشد؟ تا کی باید به جای جواب دادن به مساله، صورت مساله را پاک کرد؟ تا کی باید گفت «ان شاءالله که گربه است»؟
چه اشکالی دارد خود جمهوری اسلامی، کمیته تحقیقی در مورد این ماجرا تشکیل دهد و ابعاد قضیه را به صورت دقیق روشن کند؟ چه اشکالی دارد تعداد دقیق اعدامها مشخص شود، روند تمام محاکمه ها دوباره بررسی شود و اگر خدای ناکرده خون بی گناهانی ریخته شده است، غرامت یا دیه هایشان به اولیای دمهایشان پرداخت شود و خانواده هایشان مورد دلجویی و تحت پوشش حمایت اجتماعی قرار بگیرند؟
***
می دانم بیشتر اعدامیهای تابستان 1367، عضو گروهک منافقین (مجاهدین خلق) بوده اند، گروهکی که برای رژیم بعث عراق، حداقل از زمستان سال 1358، یعنی ماهها قبل از شروع جنگ تحمیلی جاسوسی می کرده است.
گروهکی که حداقل 5000 نفر از مردم ایران را در ترورها و بمبگذاریهای کور به شهادت رسانده است.
ولی این را هم می دانم که «و لایجرمنکم شنئان قوم علی ان لا تعدلوا اعدلو هو اقرب للتقوی». این را هم می دانم که به تصریح قران کریم «اگر یک نفر به ناحق کشته شود، چنان است که تمام مردم روی زمین کشته شده اند.»
لااقل این را می دانم که نمی شود مسلمان که هیچ، انسان بود و در مورد این ماجرا، چیزی خواند یا شنید و بی تفاوت از کنارش گذشت.
---
پ.ن
۱- ببخشید که خیلی شلخته پلخته و غیرویراسته و این حرفها نوشتم. تو مود ویراستاری و اصلاح و مرتب کردن و... نبودم.
۲- یادم رفت چی می خواستم بنویسم.
صبح كه بيدار مي شوي، حسابي سرخوش و شنگولي اما نمي داني چرا. فكر مي كني، دقت مي كني. اول، دليلي به ذهنت نمي رسد اما ناگهان خوابي كه ديشب ديده اي يادت مي آيد. بي انصاف نمي گذارد فراموشش كني. هر وقت داشتي فراموشش مي كردي، در رويايي قوي و روشن به سراغت آمده و وجودت را تا مدتها اشباع كرده است.
ديگر مي داني روياهاي صادقه كم يابند. ديگر مثل آن وقتها خوش خيال نيستي كه ديدن شخصي به خواب، حاصل ملاقات بدن مثالي تو با با بدن مثالي اوست تا ذوق مرگ شوي. مي داني كه بيشتر روياها فقط تحقق آرزوها در عالم خوابند. اما جاذبه اين رویا به قدري شديد است كه تا روزها بعد، مستش هستي و دائم در ذهنت بازسازي اش مي كني.