بیشتر از چهار سال است که از اینترنت استفاده می کنم.
تا قبل از آشنایی با اینترنت، بیشتر وقت آزادم را به مطالعه کتاب می گذراندم. به طور متوسط هفته ای دو سه تا کتاب می خواندم.
اما از وقتی اینترنت آمده است، بیشتر وقت آزادم را پای اینترنت و مطالعه مطالب پراکنده، متعدد و کوتاه وبلاگها و سایتها می گذرانم. به زور، ماهی یکی دو تا کتاب می خوانم.
خوب که نگاه می کنم چهار سال گذران عمر پای صفحه مانیتور، هیچ چیزی به من اضافه نکرده است، دریایی از متون و اطلاعات که به شدت فرارند، در حافظه نمی مانند و ذهن را پریشان می کنند.
به شدت معتقدم که مطالعه یک کتاب، به مراتب چیز بیشتری به انسان یاد می دهد تا یکسال پرسه زدن در سایتها و وبلاگها. حالا هر سایت و وبلاگی که می خواهد باشد.
احساس می کنم حافظه ام به شدت ضعیف شده است. فکرم نظام خود را از دست داده است. نمی توانم مطالب را به درستی طبقه بندی کنم و از آنها به نتیجه ای برسم. قبلاً می توانستم در مورد موضوعی که در مورد آن مطالعه داشته ام نظر بدهم و بدون آمادگی قبلی حتی ساعتها در مورد آن صحبت کنم. اما الآن بعید می دانم که حتی با آمادگی و تمرین قبلی بتوانم در مورد موضوعی که مطالعه زیادی هم در مورد آن داشته ام صحبت کنم. نوشتن مقاله هم برایم همین حالت را پیدا کرده است.
مطالعه کتاب برایم دشوار شده است. نمی توانم ذهنم را روی مطلب کتاب برای مدتی طولانی متمرکز کنم. بلایی که به قول پستمن با تماشای زیاد تلویزیون سر آدم می آید با وقت گذرانی در اینترنت به سرم آمده است.
با اینکه مسبب همه این بلاها را ورود اینترنت به زندگیم می دانم، هر بار که تصمیم گرفته ام استفاده از آن را برای خودم محدود یا ممنوع کنم، به زودی تصمیم خود را شکسته ام.
واقعاً نمی دانم باید چه کار کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 2:5  توسط بنده خدا
|
