تبليغاتX
آرمانشهر

آرمانشهر

مقدمه
دوست نادیده ام «ارمینه»، از مشکلات خدمت سربازی در وضعیت فعلی آن نوشته اند و پیشنهاد کرده اند که دولت احمدی نژاد برای حل این مشکل چاره ای بیندیشد. ایشان همچنین از دوستان خود دعوت کرده اند که در این مورد مطلب بنویسند. امیدوارم دعوت ایشان اجابت شود و به یک موج در وبلاگهای حزب اللهی تبدیل شود و در نهایت این موج منجر به تغییری اساسی در این زمینه شود. بگذریم که بالشخصه چشم انداز مثبتی برای حل این مشکل نمی بینم.

از زمانی که سرباز شدم و حالا که الحمدلله یک سال است دوره سربازی را به پایان برده ام، با هرکس از آشنایان ام که فکر می کردم دستی هرچند کوچک در اداره مملکت دارد، در مورد آثار منفی دوره سربازی صحبت کرده ام. متأسفانه تمامی آنها، آن قدر از فجایعی که در پادگان ها می گذرد بی خبرند که اصلاً  نتوانستند و نمی توانند منظور مرا درک کنند. ای کاش این جماعت، همین امروز سی سال کوچکتر می شدند و چند ماهی به سربازی می رفتند تا به چشم خود می دیدند که پادگانها، تنها کارخانه ناراضی سازی نسل جوان نسبت به انقلاب و اسلام هستند. سوای آن دسته از آنها که بنا به دلایل مختلف اصلاً به سربازی نرفته اند، مابقی یا در دوران پهلوی به سربازی رفته اند که خیال می کنند با تغییر نظام، از شاهنشاهی به جمهوری اسلامی، به طور خودبه خود مشکلات سربازی حل شده است و یا در دوران جنگ تحمیلی به سربازی رفته اند که تصور خود را از حال و هوای آن روز پادگان ها، به امروز تعمیم می دهند.

متأسفانه حاکم بودن دیدگاه امنیتی بر ذهن بسیاری از مسئولان این حوزه نیز، چشم آنها را بر واقعیتها بسته است و تصور می کنند هرکس از حذف سربازی اجباری سخن می گوید، در جهت تضعیف قوای نظامی مملکت گام برمی دارد.  به همین دلیل فکر می کنم احمدی نژاد حتی اگر بخواهد این مشکل را  حل کند، حاکم بودن دیدگاه امنیتی بر ذهن مسئولان این حوزه و بی خبری و غفلت مطلق آنها از وضعیت مخرب پادگانها، جلوی او را خواهد گرفت.

***

چرا سربازی اجباری یک معضل است؟

دو سال خدمت سربازی اجباری در ایران دارای فوایدی است که برخی از آنها عبارتند از:

 

1-آشنایی نسبی جوانان با تاکتیکهای رزمی و کار با سلاحهای انفرادی که در مواقع تهاجم بیگانگان به کشور، این آشنایی می تواند مورد استفاده قرار گیرد.

2- دوری از خانواده مخصوصاً در دوران آموزشی که می تواند استقلال فرد را تقویت کند.

3- تمرین های سخت بدنی (در دوره آموزشی) که انجام آنها توسط فرد، او را در برابر مشکلات صبور و آبدیده می کند و او را از تنبلی دور می کند.

4- به نظم درآمدن زندگی. مثلاً دو سال سحرخیزی، می تواند مقدمه خوبی برای ادامه این رویه در طول زندگی باشد.

 

البته افراط و اعمال کج سلیقگی در بندهای 2و3و4، آسیب های خود را در پی دارد که متأسفانه این کج سلیقگی در یگانهای مختلف نظامی، تقریباً به رویه تبدیل شده است.

 

در کنار این فواید، این دوره دو ساله دارای آسیبهای فراوانی است که فواید نیم بند فوق در کنار آنها رنگ می بازند و سربازی را به یک معضل تبدیل می کنند:

1- بالا رفتن سن ازدواج که به کرات از آن صحبت شده است.

2-احساس تحقیر شدن شدید که در اکثر قریب به اتفاق سربازان دیده می شود.

این تحقیر شخصیت، باعث ایجاد کینه ای نسبت به مافوق می شود که در دوران جنگ می تواند خطرساز باشد. انگیزه رزم نیز به خاطر این احساس تحقیر، در سربازان وجود ندارد. چنین سربازانی در میدان جنگ یا در برابر دشمن به انفعال می افتند، یا  از میدان فرار می کنند و حتی اگر امکان داشته باشد ممکن است مافوق خود را در بحبوحه رزم، مورد هدف قرار دهند. با عرض معذرت و ضمن رد چنین رفتارهای زشتی و فقط برای نشان دادن مصداقی بر این بند، به دو خاطره از دوران سربازی خودم اشاره می کنم:

الف: در پادگان ما سربازی بود که نظافتچی و آبدارچی قسمت فرماندهی بود. آنطور که خودش تعریف می کرد چندین بار در چایی ای که برای پذیرایی از این قسمت تهیه کرده بود ادرار کرده بود.

ب: در پادگان ما به علت اینکه در منطقه ای بیابانی بود، سگ زیاد پیدا می شد. یکی از سربازها در ساعات استراحتش، توله سگی را اهلی و دست آموز کرده بود. او و دوستانش برای نامگذاری این توله، از نام مقام مافوق خود استفاده کرده بودند!
  

حالا جای این سئوال وجود دارد که از چنین نیروهایی، چگونه انتظار می رود که در معرکه نبرد با جان و دل از فرامین مافوق شان اطاعت کنند و برای اجرای دستوراتش جان خود را به خطر اندازند؟ امید بستن به چنین نیروهایی برای دفاع از کشور، نه تنها یک خیال واهی، بلکه خطرآفرین است.

البته در بی انگیزگی این نیروها، عوامل دیگری نیز نقش دارند که در بندهای آتی به آنها اشاره می شود.

3-احساس بیهودگی، اتلاف وقت و بطالت در بین نیروها. سوای عده معدودی که به صورت استثناء از تخصص آنها استفاده می شود و البته آنها نیز با این مشکل مواجهند که مورد بیگاری بدون تشکر و قدردانی قرار می گیرند، سایر سربازها دچار این احساس هستند.

به عنوان مثال، در ابتدای خدمت بنده، در  پادگان ما در هر شیفت دو ساعته، در 20 موضع، 20 سرباز پست نگهبانی می دادند. مسئولان پادگان هم به این مواضع سرکشی می کردند تا مبادا سربازی پست خود را ترک کند. در صورتی که ترک پست صورت گرفته بود، سرباز را راهی دادسرای نظامی می کردند و در پی آن، مشمول بازداشت و اضافه خدمت می شد و سوءسابقه قضایی نیز برایش منظور می شد. مدتی گذشت و سربازهای پادگان، خدمتشان تمام شد و نیروی جایگزین هم برای پادگان ارسال نشد. این 20 پستی که تا آن زمان سربازهای زیادی به خاطر ترک آنها قضایی شده بودند، ماههای زیادی بدون نگهبان ماندند و آب هم از آب تکان نخورد و مسئولان پادگان هم هیچ نگرانی بابت خالی بودن آنها نداشتند. چرا که اگر وجود این پستها حیاتی بود و خالی بودن آنها خطرآفرین بود، باید در نبود سرباز، از نیروهای رسمی پادگان برای پر کردن آنها استفاده می کردند که نکردند. به عبارت دیگر، تمام آن پستها کشکی بودند و فقط برای خالی نبودن عریضه در نظر گرفته شده بودند.

4- حقوق کم سربازان. حقوق یک سرباز دیپلمه مجرد، ماهانه 6 هزار تومان است!!! دیده شده است که هزینه رفت و آمد برخی از چنین سربازهایی در ماه، 40 هزار تومان است. یعنی نه تنها این سرباز، به خاطر خدمت خود، مزدی دریافت نمی کند، بلکه باید ماهانه 34 هزار تومان از جیب خود یا خانواده اش پرداخت کند!! یک سرباز لیسانسه ی متأهل که به طور معمول بیشترین مبلغ حقوق را دارد، دریافتی او در حدود ماهانه 34 هزار تومان است. اگر متأهل بودن او را در نظر بگیریم، این مبلغ به یک شوخی شبیه است. این مبلغ را باید در کنار این واقعیت قرار داد که این فرد به علت سرباز بودن، امکان اشتغال و کسب درآمد از راهی دیگر را نیز ندارد تا بتواند عائله خود را تأمین کند. سرباز لیسانسه ای را می شناختم که برای واحد مهندسی در یگان خود، نقشه ای را طراحی کرده بود که اگر یک مهندس خارج از مجموعه، قصد طراحی آن را داشت، پنج میلیون تومان دستمزد می گرفت. تنها تقدیری که از او صورت گرفته بود چند روز مرخصی تشویقی بود. سرباز دیگری که حقوق ماهانه اش 16 هزار تومان بود، در لوله کشی تبحر داشت. او از صبح تا شب مورد بیگاری قرار می گرفت و پروژه هایی را انجام می داد که دستمزد روزانه آنها در خارچ پادگان، بیشتر از حقوق ماهانه او بود. به یاد دارم که با وجود متأهل بودن او، در عرض یکماه، حتی یک روز هم به او مرخصی ندادند و او نتوانست در این مدت، همسر خود را ببیند.

5- آشنایی با مفاسد در پادگان. بسیاری از افراد سیگاری که اینجانب می شناسم در دوران سربازی سیگاری شده اند. مصرف مشروبات الکلی، استعمال حشیش، خالکوبی، قماربازی و... از جمله مفاسدی است که در محیط پادگانها به راحتی صورت می گیرد. تعداد سربازهای نمازخوان در ابتدای دوره سربازی بسیار بیشتر از سربازهایی است که در پایان دوران خدمت خود هستند.

6-آشنایی با فوت و فن در رفتن از زیر کار. به علت انگیزه نداشتن سربازان در انجام وظایف خود، آنها در دوران سربازی به تدریج با فوت و فنهای شانه خالی کردن از انجام وظایف خود آشنا می شوند و متأسفانه این آشنایی به صورت یک خصلت در آنها باقی می ماند. یکی از مدیران اداری تعریف می کرد در بین کارمندان زیر دستش، کارمندانی که از خدمت سربازی معاف شده اند به نسبت کارمندانی که دوران سربازی را گذرانده اند، وجدان کاری و وظیفه شناسی بیشتری دارند.

7-ناکافی بودن تعلیمات دوره آموزشی. اگر سرباز را به عنوان نیروی ذخیره ای در نظر بگیریم که در هنگام دفاع نظامی از کشور قرار است از او استفاده شود، واقعاً آموزشهایی که او دیده است به درد نخور و از لحاظ کیفی و کمی ناکافی است. تقریباً تمام کارشناسان معتقدند که در صورت هجوم فرضی ارتش امریکا به ایران، در نبردهای زمینی، شهری و چریکی می توانیم به آمریکا ضربه بزنیم و الا از نظر هوایی، تفوق با آمریکا است. لازمه چنین چیزی، آشنا بودن رزمنده با سلاحهایی چون آرپی جی، بازوکا، نارنجک دستی، جی پی اس، تیربار، تفنگهای دوربین دار، آشنایی نسبی با تانک و حتی رانندگی تانک، آشنایی کافی با مواد منفجره و... است که یک سرباز در دوران آموزشی تنها به صورت تئوری با برخی از  آنها آشنا می شود و حداکثر، نحوه استفاده برخی از  آنها را توسط استاد خود می بیند. حتی تیراندازی با یک سلاح خودکار و نیمه خودکار مثل کلاشینکف را یک سرباز در حدی که به آن سلاح «مسلط» شود، یاد نمی گیرد. دو یا سه بار رفتن به میدان تیر و جمعاً شلیک حداکثر 30 گلوله، آن هم به صورت تک تیر و در حالت ثابت، حداکثر تمرینی است که یک سرباز با سلاحی همچون کلاشینکف دارد. واقعاً جای سئوال وجود دارد که چنین نیرویی چه تاجی را قرار است در روزگار جنگ، بر سر ملت بگذارد که کم شدن چهار ماه از طول مدت خدمت او هم به زور تحمل شود؟ (منظورم زمزمه هایی است در مورد برگشتن مدت خدمت سربازی از ۲۰ ماه به ۲۴ ماه سابق شنیده می شود.)

8- تحمیل هزینه بدون بازده به کشور: بی انگیزگی و نا آشنایی سرباز با فنون رزم را در نظر بگیرید، از سوی دیگر هزینه ای را که دولت برای نگهداری چنین سربازی در پادگانها متحمل می شود هم در نظر بگیرید. اگر حداقل هزینه ای که دولت برای یک سرباز پرداخت می کند روزانه هزار تومان هزینه خوراک او باشد، می شود ماهانه 30 هزار تومان و در یک دوره 20 ماهه، 600 هزار تومان. این رقم را در تعداد کل سربازان کشور که ضرب کنیم، رقم بالایی خواهد شد که صرف چیزی شده است که هیچ بازدهی ندارد. تازه ما این رقم را به صورت حداقلی حساب کردیم.

 

9- ناراضی تراشی از نظام و اسلام. به علت رفتار بد مقامات مافوق با سربازان و انتساب آنها در نظر سربازان به جمهوری اسلامی از یکسو و ضعف تحلیل سربازان از طرف دیگر، خدمت سربازی به کارخانه ناراضی تراشی و دشمن تراشی برای جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

***
نتیجه:

1-     دوره آموزشی باید وجود داشته باشد، ولی نه به صورت فعلی. بلکه باید برای پربار کردن و کاربردی کردن مفاد آموزشی آن برنامه ریزی شود. در صورت لزوم، حتی می توان دوره آموزشی را طولانی تر کرد.

2-     دوران خدمت اجباری باید حذف شود. در غیر این صورت:

الف: حقوق سربازان افزایش یابد!
ب: به نیروهای نظامی تفهیم شود که «سرباز زینت کشور است»! نه برده شخصی حضرات! (که البته از محالات است!)

والسلام
ــــ

در همین زمینه بخوانید:
سربازی داوطلبانه آری؛ اجباری نه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 3:47  توسط حامد  | 

  

زمانی در و دیوار شهر تهران پر بود از شعارها و طرحهای انقلابی. یک مسافر خارجی که از طریق فرودگاه مهرآباد وارد تهران می شد، در بدو ورودش به ایران بر دیوارهای فرودگاه، کاریکاتورهای دیواری بزرگ و متعددی را می دید که پیام های انقلاب را مصور کرده بودند. ستیز انقلاب اسلامی با شرق کمونیستی و غرب سرمایه داری، مبارزه با صهیونیسم، هم پیمانی شیوخ عرب با آمریکا و انگلیس، حمایت غرب و شرق از صدام حسین و... مضمون کاریکاتورهایی بود که فکر می کنم توسط مسعود شجاعی طباطبایی بر دیوارهای ورودی فرودگاه مهرآباد نقش بسته بود. مارگارت تاچر، ملک فهد، ریگان، صدام حسین، اسحاق شامیر، گورباچف، شاه حسین اردنی، حسنی مبارک و... شخصیتهای این کاریکاتورها بودند. حتی بر سر یک کوچه فرعی و بن بست مثل کوچه ای که خانه مادر بزرگم در آن قرار دارد نیز می شد این جمله از امام را دید:

«اگر جهانخواران بخواهند در مقابل دين ما بايستند ما در مقابل همه دنياي آنان خواهيم ايستاد و تا نابودي تمام آنان از پاي نخواهيم نشست

این جمله از امام را هم بر دیوارهای خیلی از نقاط شهر می شد دید:

«یک موی سر شما کوخ نشینان را با تمام دنیای کاخ نشینان عوض نمی کنم.»
در اوایل دهه 1370، شهرداری تهران ناگهان به عجله و در یک طرح ضربتی، تمام این شعارها و طرحها و کاریکاتورها را از در و دیوار تهران پاک کرد. حتی اگر زیباسازی شهر بهانه چنین کاری بود، هیچ اشکالی نداشت که معدودی از این دیوار نوشته ها به یادگار باقی می ماندند و همچون رنگ جداول خیابانها، هرچند وقت یکبار پررنگ و ترمیم می شدند.

***

فروردین 1375 که برای زیارت به منطقه عملیاتی شلمچه رفته بودیم، در طول مسیر خرمشهر-شلمچه جابه جا تانکهای زمینگیر شده عراقی را که از دوران جنگ باقی مانده بودند می شد دید و آثار جنگ در منطقه باقی بود. تازه در آن زمان گفته می شد بسیاری از آثار جنگ از منطقه زدوده شده است. بعد از نه سال در فروردین 1384 دوباره توفیق زیارت مشاهد فرزندان خمینی را پیدا کردم. این بار حتی یک تانک هم در منطقه باقی نمانده بود و تنها نام شلمچه بود که نشان می داد این منطقه زمانی عرصه درگیری رزمندگان اسلام با بعثی ها بوده است. امروز دژهای بتونی معروفی را که عراقیها در برخی مناطق اشغالی احداث کرده بودند و تا مدتها بعد از جنگ باقی بود از بین برده اند و تانکهای منهدم شده ای که سرتاسر بیابانهای خوزستان را پوشانده بودند به ثمن بخس، راهی کارخانه های نورد و فولادسازی کرده اند. امام خمینی در پیامی که در مورد بازسازی مناطق جنگ زده صادر کرده بودند تأکید کرده بودند برخی از خرابیها را به یادگار و برای نسل های آینده نگه دارند، اما... به قول حاج سعید قاسمی «تاریخ و جغرافیای جنگ را به لجن کشیده اند!»

 

***

اگر هنوز طرح یکسان سازی سنگ مزارهای گلزار شهدا در شهرتان اجرا نشده باشد، این بار که به زیارت شهدا رفتید، نگاهی گذرا به نوشته های سنگ مزارها بیندازید. حال و هوای سال های 1359 تا 1367 و برداشت مردم از جنگ به خوبی بر روی این سنگ مزارها ثبت شده است: اینکه شهدا به خاطر دفاع از اسلام و نه ملی گرایی به جبهه ها رفته بودند، اینکه امام خمینی، حسین زمان محسوب می شده است، اینکه نبرد ما در درجه اول با امریکا بوده است و نه صدام، عشق به آرمان کربلا و قدس، عشق به ولایت فقیه، اینکه رژیم بعث، مزدور آمریکا به حساب می آمده است، اینکه جنگ تحمیلی، نه جنگ آب و خاک، بلکه نبرد اسلام و کفر بوده است و... از ابتدایی ترین موضوعاتی است که بر روی سنگ مزارها در قالب متن و شعر و...ثبت شده است.

در مدتی که در شهر یزد زندگی می  کردم، تمام این اسناد تاریخی، از روی مزار شهدای یزد برچیده شدند و به بهانه زیباسازی، سنگ مزارهای یکدست، یکسان و بی روحی که هیچ نشانی از حال و هوای آن سالها ندارند جای آنها را گرفتند.  در شهرهای کوچک دیگر کشور هم کم و بیش چینن طرحی اجرا شده است و آنطور که از شواهد و قرائن پیدا است متأسفانه گلزار شهدای تهران هم در معرض چنین بلایی قرار دارد. فردا که فرزندانمان را به گلزار شهدا بردیم، چه طور می خواهیم به آنها بگوییم شهدا به خاطر اسلام جان خود را فدا کردند؟

***

نماد انقلابی که در وسط میدان انقلاب اسلامی قرار داشت و برجسته ترین نماد انقلاب در شهر تهران محسوب می شد، برچیده شد!

به همین سادگی و مثل آب خوردن! صدای هیچ کس هم در نیامد! نه بنیاد حفظ آثار و ارزشهای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و نه سازمان میراث فرهنگی و نه سایر مدعیان. راستی اگر آثار مناطق جنگی، سنگ مزارهای شهدا و  نقش برجسته مدور میدان انقلاب، جزو آثار دفاع مقدس و انقلاب اسلامی نیستند و جزو میراث فرهنگی کشور محسوب نمی شوند، پس این سازمان ها و ارگان ها از چه چیزی دارند حفاظت می کنند؟

 تا به کی می خواهیم از روسیه و فرانسه و... دیگر کشورها به عنوان کشورهایی که آثار انقلاب های خود را به خوبی نگه داشته اند یاد کنیم و  در عین حال تیشه به یادگارهای انقلاب خودمان بزنیم؟ چرا باور نداریم که این آثار، گویاترین اسناد تاریخی هستند و حرفهایی را می توانند به آینده منتقل کنند که هزاران برگ سند مکتوب مثل کتاب و آرشیو روزنامه ها و خاطرات و یادداشتها و...نمی توانند؟ چرا آثار انقلاب را از زندگی روزمره مردم جدا می کنیم و به صورت دست دوم، بازسازی شده و بی روح، به موزه هایی همچون موزه های دفاع مقدس می بریم؟ چرا اینقدر ندانم کاریم و فقط تا نوک دماغمان را می بینیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 2:18  توسط حامد  | 

سفر انتخاباتی احمدی نژاد به یزد

دوست عزیز و نادیده ام علی (نویسنده وبلاگ ایلیاء)، لطف کرده و از بنده دعوت کرده است تا خاطره ام را از انتخابات سوم تیر 1384بنویسم. البته اگر درگیر امتحانات نبودم، چند خاطره داشتم که بخواهم بنویسم اما فعلا مثل اینکه بایدبه نقل یک خاطره اکتفا کنم.

مقدمتاً لازم است عرض کنم بنده از مهر 1377 تا 31 فروردین 1384 در یزد زندگی کرده ام. از ۳۱ فروردین ۸۴ به تهران بازگشته ام. البته اگر دو ماه آموزشی سربازی را که در اردکان یزد گذشت اضافه کنم، می شود ۲ تیر ۱۳۸۴
***
در اواخر فروردین 1384 یعنی آخرین روزهای زندگیمان در یزد، احمدی نژاد به شهر یزد سفر کرد. فکر می کنم بیست و ششم یا بیست و هفتم فروردین بود. با اینکه احمدی نژاد هنوز کاندیداتوری خود را به طور رسمی اعلام نکرده بود، این سفر به نوعی اولین سفر انتخاباتی او محسوب می شد. دوستان دانشجویم در یزد، میزبان و مجری برنامه های احمدی نژاد در سفر یک روزه اش به یزد بودند. احمدی نژاد با پرواز ساعت 2 بعداز ظهر به یزد رسیده بود. به گلزار شهدای یزد رفته بود. بعد از آن به دو سه تا از خانواده های شهدا سر زده بود و پای درد دل پدران و مادران شهدا نشسته بود.

 

احمدی نژاد ساعت 5 بعدازظهر جلسه ای خصوصی داشت با نخبه گان استان که در خانه یکی از فعالان سیاسی یزد برگزار شد. بنده هم به واسطه دوستانم در این جلسه حضور داشتم و برای اولین بار، احمدی نژاد را از نزدیک دیدم. من که دورادور به احمدی نژاد به خاطر عملکردش در شهرداری تهران و ماجراهایی که از او شنیده بودم، علاقه داشتم در این جلسه شیفته شخصیت او شدم. خوبی اش آن بود که دیدن منش احمدی نژاد به طور مستقیم، هرگونه شائبه ریاکاری وی را که ته ذهنم را اندکی قلقلک می داد از بین برد. در او صداقت و اخلاص دیدم.

 بعد از نماز مغرب و عشاء، جلسه سخنرانی عمومی احمدی نژاد بود. دوستانم حسینیه «قلعه کهنه» یزد واقع در خیابان امام خمینی را برای این جلسه در نظر گرفته بودند. جلسه ای که شب قبل با هزار زحمت و عجله، پلاکاردهای تبلغاتی آن را در سطح شهر نصب کرده بودیم. پلاکاردهایی که بعضی از آنها هنوز رنگشان خشک نشده بود و داخل اتاق اتوموبیل قراضه مرا هم رنگی کردند که بعد از دو سال، بقایای آن رنگها هنوز به یادگار مانده است.

من همه اش به دوستانم غرغر می کردم ای کاش برای سخنرانی به جای حسینیه «قلعه کهنه»، جای کوچکتری را انتخاب می کردند تا کم بودن جمعیت، توی چشم نزند. آخر تصور می کردم در یزد کمتر کسی دکتر را می شناسد و تازه یزد، شهری بود که در دو دوره پیاپی، بیشترین درصد آراء را به خاتمی داده بود. راستش برخی دوستان هم خیلی نگران عدم استقبال و خالی ماندن حسینیه بودند. اما همه ما اشتباه می کردیم و پیش از شروع سخنرانی، در حسینیه جای سوزن انداختن نبود و ملت کیپ هم نشسته بودند. در بدو ورود احمدی نژاد، مردم شعار «صل علی محمد بوی رجایی آمد سردادند». این استقبال غیرقابل پیش بینی، روحیه خوبی به بچه ها داد. یادم هست احمدی نژاد در آن سخنرانی از سفر اخیر هوگو چاوز به ایران یاد کرد و از علاقه ویژه ای که چاوز به جریان حاکم در شهرداری تهران در میان مجموعه اجرایی آن روز کشور نشان داده است.

بعد از پایان سخنرانی و برگشت احمدی نژاد به محل استراحت (خانه همان فعال سیاسی) در حدود ساعت 11:30 دقیقه شب، تازه گپ و گفت بچه ها با او شروع شد. متأسفانه بنده به خاطر اینکه همسرم حوصله چنین جلسه ای را نداشت، مجبور شدم ایشان را به خانه برگردانم. در راه خانمم می گفت آدمی با این عقاید با چه امیدی می خواهد در انتخابات شرکت کند و احتمال پیروزی او صفر است و نمی گذارند رأی بیاورد و شما دلتان را به چه خوش کرده اید و...

فردای آن روز از دوستان شنیدم که سئوالات بچه ها از احمدی نژاد تا ساعت ۲ بعد از نیمه شب طول کشیده است و او با حوصله به آنها جواب داده است. تازه بعد از نماز صبح و کله سحر، اعضای شورای شهر یزد برای استفاده از تجارب دکتر در مسائل شهری با او جلسه داشته اند و بعد از این جلسه، احمدی نژاد با پرواز هفت صبح به تهران برگشته است. به همین خاطر است که وقتی از کم خوابی و خستگی ناپذیری امروز احمدی نژاد می شنوم، اصلاً برایم موضوع غیرقابل باوری نیست.
***

من هم به نوبه خودم از دوستان عزیزم سینا (نویسنده وبلاگ صهیون پژوه) و بابا (نویسنده وبلاگ زهرمار) دعوت می کنم تا خاطرات خود را از سوم تیر بنویسند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:40  توسط حامد  |