(یادداشت شخصی)
تیرماه ۱۳۸۹ که از نیمه بگذرد، همه چیز را برایت خواهم گفت. فقط ۲۶ ماه مانده است. دلم را خوش کرده ام به اینکه چهار پنج سال گذشته برایم مثل باد گذشته است، پس ۲۶ ماه هم مثل باد خواهد گذشت.
کجایی تیر ۱۳۸۹؟ بیا که سخت منتظرت هستم.
حضرات شرم نمی کنند. پانزده سال از شهادت سید مرتضی آوینی گذشته است، بی عرضه ها هنوز چاپ اول «انفطار صورت»اش را بیرون نداده اند. مثلا قرار بود در نمایشگاه کتاب امسال منتشر شود، اما خبری نشد. صدایش را هم در نیاوردند.
تازگیها فکر می کنم بیشتر شاعران، آدمهایی بوده اند و هستند که در مواجهه با جنس مخالفشان به شدت کمرو و خجالتی اند و از اینکه عشقشان را رو در رو به معشوقشان ابراز کنند ناتوانند. (حالا که چی مثلا؟)
(برای روز مبادا)
«س» عزیزم! یک ماه از پایان سفر عمره ام می گذرد و در این مدت هر وقت دیدمت، نتوانستم بگویم از طرف تو، حضرت رسول و ائمه بقیع را زیارت کردم. نتوانستم بگویم به نیابت از تو، خانه خدا را طواف کردم. نتوانستم بگویم هیچ کدام از زیارتها و طوافهایی که در این سفر انجام دادم به لذتبخشی زیارت و طوافی که برای تو کردم نبود. نتوانستم بگویم پای ثابت دعاهایم در طول این سفر بودی.
چقدر دوست داشتم اینها را به تو بگویم. چه قدر هر دفعه خودم را آماده کردم و برنامه ریزی کردم تا دلم را به دریا بزنم و بگویمشان. اما چه کنم که خجالتی و کمرو بار آمده ام؟ چه کار کنم در دنیایی زندگی می کنیم که پر از سوءتفاهم و پیش داوری است؟ دنیایی که پر از عرفیات و قالبهای جا افتاده، اما مزخرف است.
دیگر بی خیال گفتنش می شوم. بعد از یکماه جلویت را بگیرم و بگویم در سفر عمره ای که رفته بودم به یادت بودم و از طرفت زیارت و طواف کردم؟ مسخره نیست؟
به هر حال آخرتی هست و در آنجا متوجه می شوی که بهترین سوغاتی من از این سفر، برای «تو» بوده است. اگر هم در این مدت می خواستم اینها را برایت بگویم به خاطر این بود که فکر می کردم خوشحالت می کند و الا قصد جلب توجه یا خودشیرینی یا منت گذاشتن یا برانگیختن احساساتت را نداشتم.
... را دوست دارم، چون اسم تو در آن است.
رمانهای پل آستر را دوست دارم، چون تو دوستشان داری.
جشنواره ... را دوست دارم، چون چهره تو را برایم تداعی می کند.
«ت.م» را دوست دارم، چون وجودش دلیلی شد برای نزدیکتر شدنم به تو.
چپ دستها را دوست دارم، چون تو چپ دستی.
عکاسی را دوست دارم، چون عکاسی می کنی.
فیلمبرداری «ا.ل» را دوست دارم، چون فیلمبردار مورد علاقه ات است.
یکشنبه ها و دوشنبه ها را دوست دارم، چون در این روزها می بینمت.
خیابان بهار شمالی را دوست دارم، چون محل عبور توست.
خوابیدن را دوست دارم، چون زیاد به خوابم می آیی.
و تو از همه اینها بی خبری و باید بی خبر بمانی و می مانی.
---------
پی نوشت جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷: متن بالا را به دلایل شخصی، تغییر دادم. برخی اسامی را حذف کردم و جایشان «...» گذاشتم. برخی اسمها را به حالت مخفف در آوردم.
چرا وبلاگ منی که به وضوح، سواد و مطالعه ام خیلی خیلی بیشتر از نویسندگان بسیاری از وبلاگهاست، باید از وبلاگهای آنها کم بیننده تر باشد؟ (الآن این وبلاگ را نبینید. یک زمانی، مخصوصا آن موقع که آرمانشهر در پرشین بلاگ بود خیلی برایش مایه می گذاشتم. اما وقتی قرار باشد روزی دو نفر هم وبلاگت را نخوانند چرا الکی خودت را خسته کنی؟)
چرا باید زیردست سردبیری کار کنم که یک پنجم من هم مطالعه و معلومات ندارد و فقط به ضرب لفاظی و پررویی، خودش را به عنوان صاحب نظر قالب کرده است؟
چرا در یک مهمانی خانوادگی، آدمی که دو ریال شعور ندارد بیشتر از من نقل مجلس می شود؟
چرا در دانشگاه، هم کلاسی ای که باید شاگردی مرا بکند به عنوان روشنفکر در میان دانشجویان مطرح است اما من...؟
