تبليغاتX
آرمانشهر

آرمانشهر

(شاید هم ویرانشهر)


کتابهایش را توی کارتن که می گذاشتم یکی یکی نگاهشان می کردم. بعضی ها را مشخصا به خاطر می آوردم که چقدر توصیه کرده بود حتما بخوانمشان. که جالبند. که خواندنشان لذت بخش است. که مطالب حیاتی دارند. اما برای بیشتر کتابها شک می کردم که خواندنشان را توصیه کرده بود یا نه. چیزی که بود تا آن روز، هیچ کدامشان را ورق هم نزده بودم.
کهنه خر، همه شان را 300هزار تومان خرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 3:47  توسط بنده خدا  | 


روی در نوشته بود «مرگ بر فلانی». در حالیکه کارش را می کرد، خودکار را از جیب پیراهنش در آورد و یک ابرو بین «بر» و «فلانی» اضافه کرد و بالای ابرو نوشت: «مخالف». حالا شعار شده بود «مرگ بر مخالف فلانی».

 اینقدر از کارش راضی بود که موقع خروج، به جای سکه 25 تومانی، یک اسکناس 100 تومانی به نظافتچی معتاد دستشویی داد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:11  توسط بنده خدا  | 


داخل کاسه، یک جفت چشم و یک زبان گوسفند بود. اخبار داشت جسد نوزادی را نشان می داد که ترکش، شکمش را سوراخ کرده بود. مرد، چنگال را در چشم گوسفند فرو کرد و در حالیکه لقمه درست می کرد به کله پز گفت: بابا کانالو عوض کن، این سوسمارخورها هم دهن ملتو سرویس کردن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:53  توسط بنده خدا  | 

 

-         کارت ملی!

-          حاضر

-          کارت پایان خدمت!

-         حاضر

-         کارت ساعت زن محل کار!

-         حاضر

-         کارت هوشمند سوخت!

-         حاضر

-         کارت ماشین!

-         حاضر

-         کارت بیمه ماشین!

-         حاضر

-         کارت گواهینامه رانندگی!

-         حاضر

-         کارت عابر بانک!

-         حاضر

-         کارت دانشجویی!

-         حاضر

-         کارت اعتباری مترو!

-         حاضر

-         کارت کوفت!

-         حاضر

-         کارت زهر مار!

-         حاضر

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:2  توسط بنده خدا  | 


سه چهار روز از چهارشنبه سوری می گذشت و سر و صداها خوابیده بود، اما اهل خانه در این مدت به هر کلکی بود نگذاشته بودند مادربزرگ از خانه خارج شود. سخت ترین قسمتش، بهشت زهرا رفتن شب جمعه اش بود.

چند ماه پیش، بر دیوار سر کوچه، تصویر بزرگی از پسر جوان مادربزرگ، نقاشی کرده بودند. اما شب چهارشنبه سوری، چهره پسر، پر از لکه های سیاه شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:45  توسط بنده خدا  | 

نیم ساعت می شد که مرد، گالن به دست، کنار بزرگراه ایستاده بود اما هیچ ماشینی برای کمک به او کنار نکشیده بود. کمی جلوتر، پل هوایی عابر پیاده بود. ماشینی زیر پل توقف کرد و دختر جوانی از آن پیاده شد. به نظر مرد، خوش بر و رو آمد. تا دختر، کرایه اش را حساب کند فکری به ذهن مرد رسید. گالن به دست به سمت دختر دوید.
***
ده ثانیه هم نشد که ماشینی برای دختر گالن به دست کنار کشید.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 4:53  توسط بنده خدا  | 

لباس زوت Zoot suit

لباس زوت

گونه ای الگوی پوشش عمدتا مردانه که در اواخر دهه ۱۹۳۰ در ارتباط با فرهنگ موسیقی جز هارلم نیویورک رواج یافت. شامل شلواری با پاچه های گشاد و برگردان های تنگ، کتی بلند با یقه های پهن و سرشانه های پهن و برجسته است. زوت به تدریج در جاهای دیگر به ویژه در لس آنجلس و میان اقلیت های سیاه و اسپانیایی تبار رایج شد. در سال ۱۹۴۲ پوشیدن آن در آمریکا رسما ممنوع شد. چرا که بیشتر از اقتضائات و محدودیت های مصرف در دوران جنگ، پارچه صرف دوختنش می شد و از این رو تغییراتی در دوخت و طراحی آن به وجود آمد. لباس زوت را با لباس زاروی فرانسوی قیاس کرده اند و ریشه لغوی آن را هم لفظ فرانسوی zut به معنای «لعنت» حدس زده اند.

(منبع: «صید قزل آلا در آمریکا»، ریچارد براتیگن، ترجمه هوشیار انصاری فر، نشر نی، صفحات 202 و 203 قسمت «حواشی و تعلیقات» انتهای کتاب)

------
پ.ن۱: نزدیک سی سال است که کشورمان کم و بیش با انواع تحریم های اقتصادی و تجاری مواجه است، اما سرانه مصرف انرژی مان در بالاترین حد است!
پ.ن۲: به این میگن استفاده ابزاری و سیاسی از یک اثر ادبی و هنری! با عرض معذرت از روح آقای «صید قزل آلا در آمریکا»!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:59  توسط بنده خدا  |