تبليغاتX
آرمانشهر

آرمانشهر

(شاید هم ویرانشهر)

اواخر هفته گذشته، پدر، مادر و برادر کوچکم، سفری به استان گیلان داشتند. برادرم تعریف می کرد جو خیلی از مناطقی که از آنها عبور می کرده اند به نحو آشکاری احمدی نژادی بوده است. مثلاً:
۱- پشت بسیاری از تابلوهای کیلومتر شمار جاده ها، شعارهایی در حمایت از احمدی نژاد نوشته شده بود. شعارهایی مثل: «تو را من چشم در راهم، احمدی نژاد» و...
۲- روی شیشه و دیوار خیلی از مغازه ها، عکس احمدی نژاد بوده است. مثلا به دیوارهای داخل یک سوپر مارکت در منطقه گیسوم (بین آستارا و فومن) سه چهار تا عکس از احمدی نژاد نصب بوده است. برادرم موقع خرید از مغازه دار می پرسد: «احمدی نژادی هستید؟». جواب می دهد: «بله. اینجا همه احمدی نژادی هستند.»
۳- روی یک دیوار در شهر فومن، این حدیث از معصوم، با دستخطی بسیار درشت نوشته شده بود و هیچ کس هم روی آن را خط نزده بود: «یاران دجال در آخر الزمان، شال سبز بر گردن دارند.» (گرچه آن سبزهایی که روز قدس دیدم، از دجال صفتی چیزی کم نداشتند، در این مورد که مصداق این حدیث چه کسانی هستند قضاوتی نمی کنم. صرفا دارم یک وضعیت را روایت می کنم.)
-----------

لینکهای مرتبط:
«ایران فقط تهران شمالی نیست» در سه تصویر
وحید جلیلی: اقلیت اشرافی نمی تواند برابری رای خود با یک روستایی را تحمل کند
بررسی سه عامل شکل گیری توهم اکثریت در سبزها
اعتراض سبزها، موید نتیجه انتخابات
مردم و مردمترها
نمایشگاه سوبژکتیویسم در تهران
بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:48  توسط بنده خدا  | 

احمدرضا را برده ام پارک. یک گوشه محوطه گلکاری را که چیزی در آن نروییده، پیدا کرده است. با چوب بستنی افتاده است به جان خاک. پس از چند دقیقه به من که روی نیمکت نشسته ام رو می کند و می گوید: «بابا ببین دهن ساختم. من آقای لَب سازم.». می روم نزدیکش. در خاک، شکلی شبیه هلال (لبخند) را کنده کاری کرده است.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:11  توسط بنده خدا  | 

تصویر اول:

روزهای آخر خرداد ۱۳۸۸ است. دیکتاتورهای ساکن تهران شمالی، که فکر کرده اند ایران در محله های آنها خلاصه شده است، با اعتراضهایشان به نتایج انتخابات، حداقل ۵/۲۴ میلیون ایرانی را رنجانده اند. می گویم «حداقل» ۵/۲۴ میلیون ایرانی، چون اطمینان دارم بسیاری از رای دهندگان به موسوی هم که نمونه هایش را در اطراف خودم می بینم از رفتار این جماعت زورگو ناراحتند. اما این ۵/۲۴ میلیون بیشتر ناراحت هستند. چه توهینی بالاتر از اینکه وجودت را انکار کنند؟ تو را هیچ بیانگارند؟ تو را نبینند؟ اینها می توانستند رویه اخلاقی قبل از انتخابات را ادامه دهند و ما را متهم کنند که رایهایمان را به خاطر چند کیلو سیب زمینی می فروشیم، یا اینکه عوام و بی سواد و جواتیم. ولی اینکه منکر وجودت شوند، توهین بزرگی است.

به محمدحسین، دوست یزدی طلبه ام که ساکن قم است تلفن می کنم. محمدحسین، کپسول انرژی است و به تنهایی برای خودش یک امت است. زنگ می زنم که با او درد دل کنم و کمی اعصابم تسکین پیدا کند. در ضمن مکالمه تلفنی مان می گوید:

«حامد من واقعا دلم برای شماها می سوزد. اینجا در قم، هنوز عکس احمدی نژاد روی شیشه بسیاری از ماشینها نصب است. خیلی از این ماشینها، وقتی درخیابانهای قم از کنار هم رد می شوند از خوشحالی اینکه احمدی نژاد در انتخابات پیروز شده است برای همدیگر بوق می زنند و...»

این جمله ها را که از حسین می شنوم به آن دسته از دوستان محتاطم فکر می کنم که در این روزها، تحمل مخالف سبزها، آنها را مجبور کرده است به خاطر ته ریشی که به صورت دارند، محض اطمینان، تکه پارچه سبزی در جیبهایشان بگذارند که مبادا اگر گذارشان به عبور از تجمعات خیابانی سبزها در تهران افتاد، مورد ضرب و شتم آنها قرار بگیرند.

تصویر دوم:

پدر و مادر و برادر کوچکم، هفته اول مهرماه به قصد زیارت امام رضا به مشهد رفته بودند. وقتی برگشتند می گفتند روی دیوار و شیشه بسیاری از مغازه ها در مشهد، هنوز پوسترهای احمدی نژاد از دوره انتخابات باقی مانده است.

تصویر سوم:

این یکی را مادرم تعریف می کند. مادرم سوار تاکسی است. زن ۳۰- ۳۵ ساله مانتو پوشی که شال به سر بسته است و مقداری از موهایش هم از زیر شالش بیرون زده است کنار او نشسته است. یکی از شعارهای دیواری سبزها توجه زن را جلب می کند. زن، سر صحبت را با مادرم باز می کند. لحنش عصبانی است و بلند بلند صحبت می کند تا بقیه مسافران تاکسی هم حرفهایش را بشنوند. حرفهایش چنین مضمونی دارند:

«آخر این شهر است که شما در آن زندگی می کنید؟ با این ترافیکش. گنبد، هوایش که عالی است، اعصاب خوردی ترافیک را هم ندارد. مردمش هم همه برای احمدی نژاد می میرند و همه به او رای داده اند. کاش می شد ریاست جمهوری دو دوره ای نبود و می شد که دوره دیگر هم دوباره احمدی نژاد کاندید شود، همه به او رای می دادیم! گنبدیها چرا دوستش نداشته باشند؟ گنبد در این چهار ساله چقدر آباد شده. کشاورزی گنبد در این چهار ساله از این رو به آن رو شده. به حدی که الآن در گنبد، کلی زمین زیر کشت زیره رفته. یک پیرمرد بود در صِید آباد (سیدآباد؟ احتمالا روستایی در حوالی گنبد) که هیچ کس را نداشت و در فلاکت بود. احمدی نژاد بی خبر و بدون سر و صدا آمد خانه اش. بهش سر زد، ازش دلجویی کرد. براش مقرری تعیین کرد. یک نفر را هم مامور کرده اند که به کارهایش رسیدگی کند. چقدر مثل این پیرمرد را در گنبد بهشان رسیدگی کرد و...»  (توضیح: بر اساس گفتگوی مادرم با این زن، او برای مراجعه به یک پزشک متخصص به تهران آمده بوده است.)
----

لینکهای مرتبط:
وحید جلیلی: اقلیت اشرافی نمی تواند برابری رای خود با یک روستایی را تحمل کند
بررسی سه عامل شکل گیری توهم اکثریت در سبزها
اعتراض سبزها، موید نتیجه انتخابات
مردم و مردمترها
نمایشگاه سوبژکتیویسم در تهران
بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 22:12  توسط بنده خدا  | 

«مى‏خواهند با اسلاميت، جمهوريت را از بين ببرند.»
خط به خط این سخنرانی وحید جلیلی را باید با آب طلا نوشت. دمش گرم. جگرم حال آمد. حتما بخوانیدش:
اقلیت اشرافی نمي‌تواند برابری رأی خود با یک روستایی را تحمل کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:42  توسط بنده خدا  | 

بادکنک به دست، از محله ای که از فرط بی شهیدی، اسم کوچه هایش را از جک و جانورهایی مثل کلاغ و سار و کرکس انتخاب کرده اند، پا شده آمده است راهپیمایی روز قدس و تو چشم مردم نگاه می کند و شعار می دهد: «... جانم فدای ایران!» تو چشم مردمی که هر کوچه محله شان آن قدر شهید داده است که از روی ناچاری، نام اولین شهید کوچه را بر آن گذاشته اند.

طرف، زمان جنگ به سن سربازی رسیده بوده است و برای اینکه جبهه نرود، با هزارتا دغلکاری و رشوه و دم این و آن را دیدن، کارت معافیت از خدمت گرفته، آن وقت آمده است بین صفوف نماز جمعه مردانی که خیلیهاشان داوطلبانه دهها ماه در جبهه بوده اند و ترکش در تن دارند و جانبازند شعار می دهد: «بسیجی واقعی، همت بود و باکری.»

(لطفا کسی به خودش نگیرد. در نوشتن این چند خط، یکی دو تا از اقوام خودم را در نظر داشته ام.)

تصویری از حاشیه راهپیمایی روز قدس

تصویری از حاشیه راهپیمایی روز قدس

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:53  توسط بنده خدا  | 

ما عصبانی هستیم و چهار ماه است که خشممان را فرو می خوریم. گندش را در آورده اند! بس است دیگر! با متکبر باید تکبر کرد. باید غرور آنهایی را که با اعتماد به نفس بالا، وجود ۵/۲۴ میلیون انسان را انکار می کنند، مثل سوسک زیر پا له کرد. تا کی باید به ۵/۲۴ میلیون انسان دهن کجی کنند و آنها را "هیچ" بیانگارند؟
باید خودشیفتگانی را که فقط خودشان را آدم به حساب می آورند، نادیده گرفت. در این راستا، دم احمدی نژاد گرم که رئیس ستاد انتخابات کشور را وزیر علوم کرد! من اگر جای احمدی نژاد بودم صادق محصولی را معاون اول می کردم و عباسعلی کدخدایی، سخنگوی شورای نگهبان را هم می گذاشتم برای وزارت کشور تا این پروسه هیچ انگاشتن طرفداران دیکتاتوری اقلیت کامل شود. در مرحله بعد، لایحه انتقال پایتخت از تهران به شهری دیگر را تقدیم مجلس می کردم. آن وقت طرفداران دیکتاتوری تهران شمالی آنقدر عربده بکشند و تظاهرات کنند و الله اکبرِ اسرائیل پسند بگویند تا جانشان در بیاید. من که به نوبه خودم، عطای تهران را به لقایش بخشیده ام و در اولین فرصت، از این شهرِ عبوسِ عصبانیِ مغرورِ بی عاطفه می زنم بیرون. کافی است یک روز در یک شهرستان و فردایش در تهران، سوار اتوبوس شهری شوید و حالت چهره ها را با هم مقایسه کنید تا بفهمید تهران جای زندگی نیست.
یک مشت زبان نفهم، صبح روز قدس در تهران دور هم جمع شدند و شعار دادند "دروغگو دروغگو! ۶۳ درصدت کو؟" اینها که مثلا نخبه اند، هم به اینترنت دسترسی دارند، هم روزنامه می خوانند، اینقدر بی شعورند که هنوز نمی دانند وزارت کشور، رای احمدی نژاد در تهران را ۴۲ درصد اعلام کرده است و دنبال ۶۳ درصد احمدی نژادی هستند؟ حالا که اینقدر بی شعورند، باید آنها را جلبک به حساب آورد. باید آن مثلا اهل مطالعه و تحقیقی را که هنوز معتقدند احمدی نژاد ۱۳ میلیون رای دهنده به موسوی و نه آتش زنندگان اتوبوسها را خس و خاشاک نامیده است، خس و خاشاک حساب کرد. شعور خس و خاشاک از آنها بیشتر است.
مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر دیکتاتوری اقلیت! جبروت شما را که چهار ماه است ما را انکار می کنید زیر پاهایمان له می کنیم.
"مرگ بر دیکتاتور"، شعار ماست. باید این شعار را از دست دیکتاتورها در آوریم. مرگ بر دیکتاتوری تهران شمالی!
---
لینکهای مرتبط:
صد فرمان روشنفکری
نقشه جدید ایران، منتشر شده توسط جبهه سبز امید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 5:34  توسط بنده خدا  | 


خدایا این رسمش نیست...
من از خدا شکایت دارم. به چه کسی باید شکایت او را ببرم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:6  توسط بنده خدا  | 

بررسی سه عامل شکل گیری توهم اکثریت در سبزها

انتخابات ریاست جمهوری گذشته، شفافترین انتخابات در تاریخ ایران بود. اگر در گذشته، آرای «حوزه ها» به تفکیک اعلام می شد، در این انتخابات، آرای هر «صندوق» به صورت مجزا اعلام شد.
فرض کنیم همه عوامل اجرایی صندوق ها، که بیشترشان معلم هستند، ناظران شورای نگهبان، ناظران وزارت کشور و ناظران احمدی نژاد، آدمهای بی تقوا و دیوسیرتی هستند که دستکاری در آرای مردم، هیچ اهمیتی برایشان ندارد، نزدیک به چهل هزار ناظری که آقای موسوی بر سر صندوقها داشتند که قطعا اینگونه نبوده اند و در کودتای انتخاباتی مشارکت نداشته اند! شب ۲۳ خرداد که شمارش آرای صندوقها به پایان رسیده است و این ناظران به خانه هایشان رفته اند، حتما آرای تعلق گرفته به هر کاندیدا را در صندوقی که ناظر آن بوده اند، یادداشت کرده اند یا به خاطر سپرده اند. چند هفته بعد هم وزارت کشور، آرای تعلق گرفته به هر کاندیدا را به تفکیک صندوقها منتشر کرد. آیا کسی، یک نفر از این چهل هزار نفر را سراغ دارد که ادعا داشته باشد رایی که در شب ۲۳ خرداد، در شعبه محل نظارتش شمرده شده با رایی که وزارت کشور از همان صندوق اعلام کرد، تفاوت دارد؟
باشد، این ادعای بدون سند و مدرک و شکمی را که در برخی شعبه ها، ناظران موسوی را هنگام شمارش آرا بیرون انداخته اند می پذیریم. در چند شعبه این اتفاق افتاده است؟ صد شعبه؟ دویست شعبه؟ اصلا فرض کنیم هزار شعبه! نه، پنج هزار شعبه! آیا در ۳۵ هزار شعبه دیگری که ناظران آقای موسوی هنگام شمارش آرا حضور داشته اند، هیچ کدام از این ۳۵ هزار ناظر هستند که مدعی باشند رایی که برای موسوی و احمدی نژاد شمرده شد، با رایی که بعدها وزارت کشور منتشر کرد فرق دارد؟
من مطمئن هستم در حال حاضر، شدیدترین منتقدان رویه سیاسی میرحسین موسوی بعد از انتخابات، همین ۴۰ هزار نفر ناظر او بر سر صندوقها هستند و خاک بر سر صدا و سیما که برای گرفتن مصاحبه به سراغ آنها نرفت و نمی رود! این ناظرها، خوب می فهمند که جوسازی موسوی در مورد تقلب در انتخابات، چه جوسازی ناجوانمردانه و مضحکی بوده است. ای کاش می شد از هرکس که صادقانه و نه از روی سوءنیت، مدعی است که در انتخابات گذشته تقلب شده است، به عنوان عامل اجرایی یا ناظر در انتخابات آینده دعوت می شد تا متوجه شود مکانیزم برگزاری انتخابات در ایران به گونه ای است که دستکاری در آرا در چنین گستره ای، کاملا غیرممکن است.

علی رغم شفافیت بالای انتخابات برگزار شده، این اولین انتخابات ریاست جمهوری بعد از انقلاب بود که در آن، نتایج آرا کاملا قطبی و جزیره ای بود و همین به دامن زدن سوء تفاهم کمک می کرد. همیشه اینجور بود که اگر یک کاندیدا مجموعا در کل کشور به اکثریت آرا دست یافته بود، در تمام حوزه ها، با چند درصد بالاتر یا پایینتر، حائز اکثریت شده بود. مثلا اگر یک کاندیدا در کل کشور اول بود، با چند درصد کمتر یا بیشتر در شهر تهران هم اول بود. برای همین، نتایج اعلام شده، سوءتفاهمی ایجاد نمی کرد. اما این بار اینگونه نبود. در شهر تهران، کاندیدایی اول شد که در کل کشور اول نشد. در صندوقهایی که در برخی محله های مرفه نشین کلانشهرها قرار داشت، کاندیدایی اول شد که در مجموعِ صندوقهای آن شهرها اول نشده بود. (بین خودمان باشد که چنین قطبی شدنی با شعار اصلی احمدی نژاد که عدالتخواهی است، همخوانی دارد و من از توجه به آن لذت می برم. اینکه مردم پایتخت و محله هایی از شهرهای بزرگ کشور که بیشترین منابع مالی کشور در طول سالیان به طرفشان رفته است، به کاندیدایی که شعارش توزیع عادلانه ثروت است رای ندهند و از آنطرف آن کاندیدا، در مناطق محروم و روستاها بیشترین درصد رای را داشته باشد، نشان می دهد که او، کم و بیش به طرف عملی کردن شعارهایش حرکت کرده است.)
کسی که ساکن شهر تهران است، آن هم مناطق شمالی آن و کسی که ساکن مناطق اعیانی شهرهایی مثل شیراز و اصفهان و تبریز و مشهد و اهواز است، تا حدی حق دارد که برحسب روال انتخابات قبلی، تصور کند آنچه در محله او می گذرد همان چیزی است که در تمام کشور می گذرد و وضعیت محله خود را به کل کشور تعمیم دهد. آن وقت، هنگامی که می بیند نتیجه اعلام شده انتخابات، با چیزی که در محله اش می گذرد همخوانی ندارد و کاندیدای محبوب او هم مدعی تقلب است، می توان به او حق داد که این ادعا را باور کند. نگارنده، روی کمک کردن به این دسته تاکید دارد. باید به آنها کمک کرد که از توهم در بیایند و این واقعیت تلخ را بپذیرند که متاسفانه شهر یا محله شان برابر با تمام ایران نیست.

البته این فاکتور را هم نباید فراموش کرد که جنس رفتار اجتماعی رای دهندگان به دو کاندیدای مطرح نیز با هم فرق داشت و همین تغییر جنس، به تشدید توهم در سبزها کمک کرد. منش و کنش «تظاهر اجتماعی» در طرفداران موسوی بسیار قویتر بود و هست. به طور مثال، بسیار می دیدیم که طرفداران موسوی به راحتی حاضر بودند مچ بند سبز به دست ببندند یا پیراهن سبز بپوشند تا مبلغ او باشند، اما احمدی نژادیهای زیادی بودند که زیر بار بستن مچ بند پرچم ایران نمی رفتند و می گفتند ما در روز ۲۲ خرداد به او رای می دهیم و همین رای دادنمان کافی است. برخی از همکلاسیهای دانشگاهی نگارنده، به صورت در گوشی و محرمانه! به من می گفتند که می خواهند به احمدی نژاد رای بدهند. شکی نیست که درصد سبزهایی که وبلاگنویس هستند و "من" خود را منتشر می کنند و جار می زنند، بسیار بیشتر از احمدی نژادیهای وبلاگنویس است و...

این تفاوت جنسِ رفتار اجتماعی، فقط منحصر در تظاهر اجتماعی نیست. شاید خیلی عجیب باشد که بگوییم به تفاوت در مدارا و تسامح اجتماعی طرفداران دو رقیب اصلی هم برمی گردد. علی رغم شعار آزادی بیان و حقوق بشر که سبزها سر می دهند و خوب هم توانسته اند خودشان را منادی آنها جلوه بدهند، فضای اجتماعی در شهری مثل تهران خلاف این ادعاها را نشان می دهد. آیا هیچکس، این روزها جرات می کند که در یک میدان پر رفت و آمد شهر تهران، پوستر احمدی نژاد را بالا ببرد؟ یا آن را به شیشه ماشینش نصب کند؟
فرض محال که محال نیست. فرض کنید شهر، خالی از نیروهای امنیتی و انتظامی باشد. یکنفر متظاهر به احمدی نژادی بودن در جمع فرضی سبزها امنیت روانی و جانی بیشتری خواهد داشت یا یکنفر متظاهر به طرفداری از میرحسین در جمع فرضی احمدی نژادیها؟
در فضایی که شعارهای تحقیرآمیزی مثل «هرکی که بی سواده، با احمدی نژاده» سر داده می شد، نرم نرمک و زیرکانه، هرگونه تظاهر و خودنمایی طرفداران احمدی نژاد سرکوب می شد. طبیعتا خیلی ها هستند که حوصله چسبیده شدن برچسب بی سواد، جوات، سیب زمینی خوار و... را به خودشان ندارند.
در مراسم سالگرد شهادت حضرت زهرا که قبل از انتخابات در میدان ولی عصر تهران برگزار شد و احمدی نژاد هم در آن سخنرانی کرد، در میان انبوه جمعیت هوادار احمدی نژاد، چند نفر با خیال راحت پوستر موسوی را در دست گرفته بودند و در میان جمعیت می چرخیدند. اما در همان ایام، تصور معکوس چنین اتفاقی محال بود. نمونه اش رفتاری است که با نمایندگان بسیج دانشجویی در سخنرانیهای موسوی در دانشگاهها می شد که در نرمترین حالت، هو شدن بود.
 در روزهای قبل از انتخابات، برادرم پوستر احمدی نژاد را به شیشه خودرویش نصب کرده بود. نتیجه این بود که یک روز صبح، با چرخهای خالی از باد خودرویش مواجه شود! اینها همه در حالی است که سبزها در آخرین جمعه ماه رمضان، در صفوف نمازگزاران جمعه حاضر شدند، صلوات آنها را هو کردند، به صورت علنی روزه خواری کردند، شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل آنها را نفی کردند و... اما هیچ یک از نمازگزاران، متعرض سبزها نشد و آنها به راحتی و در حالی که در اقلیت بودند با مچ بندهای سبزشان در لابه لای صفوف نمازگزاران رفت و آمد می کردند. حالا یک احمدی نژادی را تصور کنید که پوستر احمدی نژاد را در دست بگیرد و در یک تجمع طرفداران میرحسین حاضر شود. شکی نیست که او و پوسترش را ریز ریز خواهند کرد! طبیعی است که حاکم بودن چنین فضایی، به طرفداران میرحسین مجال بیشتری برای خودنمایی می داد و می دهد تا به طرفداران احمدی نژاد. در صورتیکه که خودنمایی نکردن، به معنی وجود نداشتن نیست.

خلاصه آنکه سه عامل در به وجود آمدن این توهم که اکثریت مردم کشور سبز هستند نقش داشت:
۱-قطبی و جزیره ای شدن آرا و تعمیم وضعیت جزیره به کل کشور
۲-قوی تر بودن منش و کنش نمایشی سبزها 
۳- خشونت نرم و البته گاهی سخت سبزها که بروز احمدی نژادی بودن را محدود می کرد
 ادامه دارد...
---
لینک مرتبط: اعتراض سبزها، تایید کننده نتیجه انتخابات

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:7  توسط بنده خدا  | 

اینها بعضی از حرفهایی است که در این یکی دو ماهه می خواسته ام به تفصیل در موردشان بنویسم اما حوصله اش پیدا نشده. خلاصه و یکجا آنها را می نویسم و خودم را از شرشان خلاص می کنم:
۱- از رایم به احمدی نژاد پشیمان نیستم. او در بین چهار گزینه موجود، با اختلافی بسیار زیاد نسبت به رقبا، بهترین بود.
۲- چقدر بیچاره و بدبخیتم که بهترین گزینه مان احمدی نژاد است.
۳- در عرصه ای که بهترین گزینه اش احمدی نژاد است، کمتر باید وقت تلف کرد.
۴- کسانی که هنوز اصرار دارند احمدی نژاد در سخنرانی ۲۴ خرداد ۱۳۸۸، ۱۳ میلیون رای دهنده به میرحسین موسوی را خس و خاشاک خوانده است، خس و خاشاک بر آنها شرف دارد.
۵- طرفدار احمدی نژاد هستم، بیشتر به این دلیل که سران جبهه مخالفش، حال آدم را به هم می زنند.  بوی گند تفرعن، جبروت، اسنوبیسم، خودشیفتگی، غرور، خودنخبه بینی، خودروشنفکر پنداری و اشرافیت (در همه نوعش)  از این جبهه بلند است.
۶- حالا حالاها باید مقاله و کتاب نوشت، سایت و وبلاگ زد، کلیپ و مستند ساخت تا به آنهایی که واقعا خیال می کنند در انتخابات تقلب شده است کمک کرد. البته آنهایی که خودشان را به خواب زده اند نمی توان بیدار کرد ولی این واقعیتی است که دسته ای از مدعیان تقلب در انتخابات، واقعا خیال می کنند که تقلب شده است. کمک به این دسته، کاری پر حوصله و وقت گیر است. به این صدا و سیمای زپرتی هم هیچ امیدی نیست. خود بچه هایی که احساس دغدغه می کنند باید دست به کار شوند.
۷- فقط بچه مسلمانها می توانند و باید مدعی خونهای ریخته شده از هر دو طرف باشند. و الا آنها که خودشان را دموکرات و لیبرال و سکولار می دانند باید توجه داشته باشند که تئوریسینهای دموکراسی، در برابر دشمنان دموکراسی، قوه قهریه را تجویز می کنند. نمونه اش جناب کارل پوپر است که هرگونه خشونتی را نفی می کند الا خشونت برای حفظ دموکراسی را. عده ای بودند که در برابر جمهوریت و رای اکثریت قیام کرده بودند و می خواستند به هر نحوی که شده، رای ۲۵ میلیون شهروند بی زبان، نادیده گرفته شود. نظام به دفاع از این ۲۵ میلیون نفر، وارد میدان شد و از قوه قهریه استفاده کرد. این روندی است که کاملا با قواعد دموکراسی همخوانی دارد. خوش به حال ما که دموکرات نیستیم!
۸- تخم و ترکه همانها که امثال حاج همت را «قصاب کردستان» می نامیدند، امروز شعار می دهند «بسیجی واقعی، شهید همت و باکری»! پس بسیجی ناراحت نباش که تو هم سالها بعد، «بسیجی واقعی» خواهی شد.
۹- شب، «الله اکبر» می گویی و فردایش «نه غزه، نه لبنان»؟ اینقدر تابلو؟
۱۰- خاک بر سر آنهایی که نمی فهمند با دخیل بستن به بیت منتظری، سخن گفتن از احیای خط امام بیشتر به جوک می ماند.
۱۱- آنهایی که سعید حجاریان را با آن وضعیت رقت انگیزش در میزگرد تلویزیونی نمایش دادند، در خوشبینانه ترین حالت، احمقهایی هستند که هیچ چیز از رسانه و مخاطب و ... نمی فهمند.
۱۲- حجاریان، عطریانفر و ابطحی با اعترافات تابلویشان دارند همان پروسه ای را ادامه می دهند که چند ماه پیش در بیرون زندان انجام می دادند. نظام را اسکول کرده اند و در دل به ریش نظام می خندند.
۱۳- وقتی رانت خورها، دزدها و اشراف، منادی وحدت می شوند و از شعار وحدت استقبال می کنند، یعنی اینکه ما باید بمانیم و عدالت باید قربانی شود. وحدتی که قاتل عدالت باشد به چه دردی می خورد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 6:8  توسط بنده خدا  |