تبليغاتX
آرمانشهر

آرمانشهر

دوست دارم فقط درباره تو، برای تو و با الهام از تو بنویسم. افسوس که نه شاعرم، نه داستان نویس.

---

پ.ن، جمعه ۷تیر ۱۳۸۷: بنا به هزار و یک دلیل، جای این جور یادداشتها اینجا نیست. نوشتنشان در اینجا اشتباه بود و دیگر اینجا نمی نویسمشان. البته اینها را که نوشته ام حذف نمی کنم. چون یک بار، سالها پیش چنین بلایی سر دستنوشته هایم آوردم و از آن موقع تا به حال پشیمانم.

می توانم اینها را حذف کنم ولی قبل از حذف، در جایی کپی شان کنم تا نگران از بین رفتنشان نباشم. ولی آنها که کپی هستند دیگر اینهایی نیستند که در وبلاگ نوشته شده اند.

یادداشتی که در وبلاگت می نویسی، یک چیز است و یادداشتی که در جایی می نویسی که کسی نبیندش یک چیز دیگر. هر چند متن هر دو یکسان باشد. رساندم؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:0  توسط حامد  | 

(یادداشت شخصی)
تیرماه ۱۳۸۹ که از نیمه بگذرد، همه چیز را برایت خواهم گفت. فقط ۲۶ ماه مانده است. دلم را خوش کرده ام به اینکه چهار پنج سال گذشته برایم مثل باد گذشته است، پس ۲۶ ماه هم مثل باد خواهد گذشت.
کجایی تیر ۱۳۸۹؟ بیا که سخت منتظرت هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:33  توسط حامد  | 

به یاد آن جلسه دوست داشتنی و جادویی کلاس عکاسی

عکسی از آلفرد استیگلیتز-۱۸۹۲ میلادی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:28  توسط حامد  | 

(برای روز مبادا)
«س» عزیزم! یک ماه از پایان سفر عمره ام می گذرد و در این مدت هر وقت دیدمت، نتوانستم بگویم از طرف تو، حضرت رسول و ائمه بقیع را زیارت کردم. نتوانستم بگویم به نیابت از تو، خانه خدا را طواف کردم. نتوانستم بگویم هیچ کدام از زیارتها و طوافهایی که در این سفر انجام دادم به لذتبخشی زیارت و طوافی که برای تو کردم نبود. نتوانستم بگویم پای ثابت دعاهایم در طول این سفر بودی.
چقدر دوست داشتم اینها را به تو بگویم. چه قدر هر دفعه خودم را آماده کردم و برنامه ریزی کردم تا دلم را به دریا بزنم و بگویمشان. اما چه کنم که خجالتی و کمرو بار آمده ام؟ چه کار کنم در دنیایی زندگی می کنیم که پر از سوءتفاهم و پیش داوری است؟ دنیایی که پر از عرفیات و قالبهای جا افتاده، اما مزخرف است.
دیگر بی خیال گفتنش می شوم. بعد از یکماه جلویت را بگیرم و بگویم در سفر عمره ای که رفته بودم به یادت بودم و از طرفت زیارت و طواف کردم؟ مسخره نیست؟
به هر حال آخرتی هست و در آنجا متوجه می شوی که بهترین سوغاتی من از این سفر، برای «تو» بوده است. اگر هم در این مدت می خواستم اینها را برایت بگویم به خاطر این بود که فکر می کردم خوشحالت می کند و الا قصد جلب توجه یا خودشیرینی یا منت گذاشتن یا برانگیختن احساساتت را نداشتم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 4:47  توسط حامد  | 

(برای روز مبادا)

... را دوست دارم، چون اسم تو در آن است.
رمانهای پل آستر را دوست دارم، چون تو دوستشان داری.
جشنواره ... را دوست دارم، چون چهره تو را برایم تداعی می کند.
«ت.م» را دوست دارم، چون وجودش دلیلی شد برای نزدیکتر شدنم به تو.
چپ دستها را دوست دارم، چون تو چپ دستی.
عکاسی را دوست دارم، چون عکاسی می کنی.
فیلمبرداری «ا.ل» را دوست دارم، چون فیلمبردار مورد علاقه ات است.
یکشنبه ها و دوشنبه ها را دوست دارم، چون در این روزها می بینمت.
خیابان بهار شمالی را دوست دارم، چون محل عبور توست.
خوابیدن را دوست دارم، چون زیاد به خوابم می آیی.

و تو از همه اینها بی خبری و باید بی خبر بمانی و می مانی.
---------

پی نوشت جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷: متن بالا را به دلایل شخصی، تغییر دادم. برخی اسامی را حذف کردم و جایشان «...» گذاشتم. برخی اسمها را به حالت مخفف در آوردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:3  توسط حامد  | 

از دل نرود هر آن که از دیده رود
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 2:16  توسط حامد  |