صبح كه بيدار مي شوي، حسابي سرخوش و شنگولي اما نمي داني چرا. فكر مي كني، دقت مي كني. اول، دليلي به ذهنت نمي رسد اما ناگهان خوابي كه ديشب ديده اي يادت مي آيد. بي انصاف نمي گذارد فراموشش كني. هر وقت داشتي فراموشش مي كردي، در رويايي قوي و روشن به سراغت آمده و وجودت را تا مدتها اشباع كرده است.
ديگر مي داني روياهاي صادقه كم يابند. ديگر مثل آن وقتها خوش خيال نيستي كه ديدن شخصي به خواب، حاصل ملاقات بدن مثالي تو با با بدن مثالي اوست تا ذوق مرگ شوي. مي داني كه بيشتر روياها فقط تحقق آرزوها در عالم خوابند. اما جاذبه اين رویا به قدري شديد است كه تا روزها بعد، مستش هستي و دائم در ذهنت بازسازي اش مي كني.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:29  توسط حامد
|
