تبليغاتX
آرمانشهر - یادداشت شخصی-2

آرمانشهر

(برای روز مبادا)
«س» عزیزم! یک ماه از پایان سفر عمره ام می گذرد و در این مدت هر وقت دیدمت، نتوانستم بگویم از طرف تو، حضرت رسول و ائمه بقیع را زیارت کردم. نتوانستم بگویم به نیابت از تو، خانه خدا را طواف کردم. نتوانستم بگویم هیچ کدام از زیارتها و طوافهایی که در این سفر انجام دادم به لذتبخشی زیارت و طوافی که برای تو کردم نبود. نتوانستم بگویم پای ثابت دعاهایم در طول این سفر بودی.
چقدر دوست داشتم اینها را به تو بگویم. چه قدر هر دفعه خودم را آماده کردم و برنامه ریزی کردم تا دلم را به دریا بزنم و بگویمشان. اما چه کنم که خجالتی و کمرو بار آمده ام؟ چه کار کنم در دنیایی زندگی می کنیم که پر از سوءتفاهم و پیش داوری است؟ دنیایی که پر از عرفیات و قالبهای جا افتاده، اما مزخرف است.
دیگر بی خیال گفتنش می شوم. بعد از یکماه جلویت را بگیرم و بگویم در سفر عمره ای که رفته بودم به یادت بودم و از طرفت زیارت و طواف کردم؟ مسخره نیست؟
به هر حال آخرتی هست و در آنجا متوجه می شوی که بهترین سوغاتی من از این سفر، برای «تو» بوده است. اگر هم در این مدت می خواستم اینها را برایت بگویم به خاطر این بود که فکر می کردم خوشحالت می کند و الا قصد جلب توجه یا خودشیرینی یا منت گذاشتن یا برانگیختن احساساتت را نداشتم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 4:47  توسط حامد  |