نمایشگاه سوبژكتيويته در تهران×
این روزها وقایع تهران و حاشیه های این وقایع، آزمایشگاه فلسفه پست مدرن و نمايشگاه عوارض ناشی از سوبژكتيويته است. وقتی فیلسوف پست مدرنی چون اسلاوی ژیژک، به چنان تحلیل پرت و سخیفی از وقایع اخیر ایران می رسد که خواندیم، ناخودآگاه دارد مهر تاییدی می زند بر ادعای غول فلاسفه پست مدرن، مارتین هایدگر که "فلسفه به پایان خود رسیده است."
حد اعلا و حاد سوبژکتیویته، انكار هرچه غير از خود، توسط سوژه (سوبژه) است.(۱) وقتي سوبژكتيويته در سوژه به فعليت تام و تمام مي رسد، سوژه، فقط خودش را مي بيند و هرچه غير از خودش را انكار مي كند.
اين روزها در شهر شبه مدرن تهران و در دانشگاههاي ايران، نتیجه فعليت حاد سوبژكتيويته را مي بينيم. سوبژكتيويسم، نتیجه اومانیسم، وجهی از وجوه آن و از ویژگیهای دوران مدرن است. غلبه اومانيسم، انسان را به "سوژه" تبديل مي كند و به سوژه تقليل مي دهد. از همين رو سوبژكتيويسم، در دانشگاهها(۲)، در ميان ژورناليستها و مخاطبانشان(۳)، در ميان كاربران اينترنت، در میان یقه سفیدهایِ مگس پران و مفت خورِ سیستمِ بوروکراسی، در ابرشهر شبه مدرني چون تهران و در هر جمع و گروهي كه روح مدرن در آنها بيشتر رسوخ كرده است یا در تمنای مدرنیسم هستند، نمود بيشتري دارد.
مهم نيست كه دست سوژه ساكن تهران، از هرگونه سند و مدرك براي اثبات تقلب گسترده در انتخابات خالي است، مهم نيست كه هزار و یک دليل و توضيح براي امكان ناپذيري تقلب در سيستم انتخابات ايران به سوژه عرضه كني، مهم اين است كه سوژه به كانديدايي راي داده و حالا كه آن كانديدا راي نياورده است، از آن رو كه سوژه جز خود را نمي بيند مي گويد "همه به كانديداي مورد نظر من راي دادند" يا "كسي را نديدم كه به ديگري راي دهد".
سوژه تقصيري ندارد. راست مي گويد. چون سوژه است و لازمه سوژه بودن، فقط خود را ديدن است. در دنياي مدرن و براي سوژه، چيزي جز سوژه موضوعیت ندارد. همه چيز و همه کس، سوژه است. سوژه، وقتي مي گويد همه به موسوي راي دادند، دورويي نمي كند، خود را به كوچه علي چپ نزده است، دروغ نمي گويد. او فقط سوژه می بیند. او "باور" دارد كه همه به کاندیدای او راي داده اند.
اجتماع سوژه ها و در كنار هم بودن آنها در كلني هايي مثل نيمه شمالي و تا حدودي مركز تهران(۴)، دانشگاهها، هيئتهاي تحريريه مطبوعات، محافل روشنفكري و... ، باعث هم افزایی اين باور در آنها نیز می شود.
وجه مشترك تمام اين كلني ها، سخنگو بودن آنها است. قدرت، با آن كس است كه "سخن" مي گويد. در طرف ديگر، 2۵ ميليون انساني هستند كه به كانديداي ديگري راي داده اند، اما دچار لكنت زبان هستند. قبل از انتخابات، لكنت داشتند و بعد از انتخابات هم لكنت دارند. در اين ميان، سخنگو بودن سوژه ها و الكن بودن طرفداران كانديداي ديگر، عامل ديگري در تقويت "باور" سوژه ها به در اكثريت بودن است. اين 2۵ ميليون، بايد كه زبان و سخنگويان خود را پيدا كنند و الا خطر ديكتاتوريِ اقليتِ مبتلا به سوبژكتيويسم حاد، جدي است.
امتياز ديگر سوژه ها، پايتخت نشيني آنها است. استفاده از رانت زندگي در پايتخت، صداي اعتراض آنها را رساتر مي كند ولی سکوت رضایت آمیز و مخلوط با لکنت اکثریتی که از رانت زندگی در پایتخت محروم هستند، صرفا به دلیل خارج از پایتخت بودن دیده نمی شود. البته بین پایتخت نشینی در دنیای مدرن و تبدیل شدن تام و تمام به سوژه، تلازم وجود دارد.
يك درجه پايينتر از فعليت كامل سوبژكتيويته را در سوژه هايي مي بينيم كه در اقليت بودن خود را پذيرفته اند اما راي خود را حاصل آگاهي و راي ۲۵ ميليون طرفدار كانديداي ديگر را حاصل جهل، راي فروشي و ... مي دانند. متفرعناني كه ته دلشان دوست دارند هر رايشان برابر با راي پنج، ده یا بیست جنوب شهري و غيرتهراني باشد.
پی نوشت:
----
* اين يادداشت كوتاه، بسط چند جمله نغز از دوست فلسفه خوانده ام عليرضا شفاه، در مورد انتخابات اخير است. امیدوارم ایده او را خراب نکرده باشم.
۱- سوژه یا سوبژه را می توان با اغماض، «من نفسانی فردی» و سوبژکتیویسم را «اصالت من نفسانی فردی» ترجمه کرد.
۲- دانشگاه، به عنوان فضای آموزشی مدرن و محلی که علومی با مبادی پوزیتیویستی در آن آموزش داده می شود و شرنگ اومانیسم را در جان دانشجویان می نشاند.
۳- در اينجا، ژورناليسم، به عنوان پديده اي مدرن كه به هيچ وجه صورت تكامل يافته و در امتداد کتاب، سخنراني، منبر و تريبون نيست، مورد نظر است.
۴- به یادداشت "بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران"، از همین وبلاگ رجوع کنید.