عکسی از احمدی نژاد پوپولیست
این اضافه کردن قسمتهای «فیلم بینی» و «کتابخوانی» به وبلاگ هم کار عبثی بود. کاری وقت گیر که نه از توش چیزی برای خودم در می آید، نه چیزی عاید خوانندگان وبلاگ می شود. فقط جنبه خودنمایی دارد. ضمن اینکه چون با خودم و خوانندگان احتمالی قرار گذاشته ام در مورد هر کتابی که می خوانم و هر فیلمی که می بینم بنویسم، احساس بدهکار بودن دارم. فعلا که پانزده تا پست بدهکارم؛ در مورد هفت تا کتاب و هشت تا فیلم. کتابهای:
۱- مرد مرده (جلد ۳ تک نگاری فیلم نشر هرمس)/جاناتان رزنبام
۲- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۳، قجاوند به روایت همسر شهید/نجمه کتابچی
۳- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۴، اصغری خواه به روایت همسر شهید/فاطمه غفاری
۴- من گنجشک نیستم/مصطفی مستور
۵- پنج روز پدافند (روایت جاده فاو-ام القصر؛ اسفند ۶۴)/علی رضا اشتری
۶- اشغال؛ تصویر سیزدهم (روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر)/محمدرضا ابوالحسنی
۷- آن طرف خیابان/جعفر مدرس صادقی
و فیلمهای:
۱- بیست/عبدالرضا کاهانی
۲- وقتی همه خوابیم/بهرام بیضایی
۳- زندگی دیگران/فلورین هانکل فون دونرسمارک
۴- مرد مرده/جیم جارموش
۵- بچه های کوچک/تد فیلد
۶- کشته شدن جان لنون/اندرو پیدینگتون
۷- مستند ترانه غمگین کوهستان/حامد خسروی
۸- مستند اون شب که بارون اومد/کامران شیردل
بنابراین با توجه به اینکه خودنمایی خوب نیست و حتی همین پست را هم صد در صد به نیت خودنمایی نوشته ام و با توجه به اینکه «عالم تاب این همه هیاهو ندارد» و با توجه به اینکه صدای برخی دوستان در آمده که وبلاگت تبدیل شده است به آرشیو، فعلا و تا اطلاع ثانوی، بخش کتابخوانی و فیلم بینی وبلاگ را تعطیل می کنم.
از مرحوم سیداحمد فردید در مورد روشنفکران وطنی نقل است که اینان به «اسهال قلمی» و «یبوست مغزی» دچارند. ما که روشنفکر نیستیم اما از شر اسهال قلمی و یبوست مغزی به خدا پناه می بریم.
فیلمنامه و کارگردانی: اینگمار برگمن
مدت: ۹۱ دقیقه
کشور: سوئد
سال تولید: ۱۹۵۷
----
حتما وقتهایی که با خود خلوت می کنید برایتان پیش می آید که به چیزهایی از این قبیل فکر کنید. مخصوصا اگر اهل خانه خواب باشند و فقط شما بیدار باشید:
-کاش وقتهایی که در این سالها مادرم به من تلفن کرده بود با او گرمتر و با حوصله تر صحبت کرده بودم.
-کاش رابطه ام با پدرم صمیمی تر بود.
-کاش در طول سالهای زندگی با همسرم، کمی، فقط کمی، از روزنامه خواندن، کتاب خواندن و وبگردی ام کم کرده بودم و برای همسرم بیشتر وقت گذاشته بودم.
-کاش وقتی با همسرم می رویم که لباس یا کفشی یا اسباب و اثاثیه و لوازمی بخریم، هرچند ساعت که وقت می گیرد، حوصله کنم و پا به پایش بروم و نگویم که این چیزها ارزش اینقدر وقت گذاشتن ندارد.
-کاش وقتی همسرم فلان کار را که برایش خیلی مهم بوده انجام داده بود، درست و حسابی، تحسین و تشویق اش کرده بودم و به کارش بی توجهی نشان نداده بودم.
-کاش حوصله داشتم و با جان و دل بیشتری با پسر کوچکم بازی می کردم، برایش کتاب می خواندم و به گردش می بردمش.
-کاش بیشتر از اینها با خانواده ام به مسافرت رفته بودیم و دل به طبیعت زده بودیم.
-کاش وقتی دیگران با من حرف می زنند، بیشتر به شنیدن حرفهایشان دل داده بودم.
-کاش فلان رفیق را که اینقدر به دوستی با من راغب است، بیشتر تحویل گرفته بودم.
در خلوتهایمان بر اساس این «کاش»ها، تصمیم هایی هم می گیریم. تصمیم می گیریم که از فردا برای اطرافیانمان بیشتر وقت بگذاریم، به حرفهایشان دل بدهیم، محبتمان را بیشتر کنیم، از لاک خودمان در بیاییم. با این تصمیم ها به رختخواب می رویم اما صبح که بیدار می شویم، باز روز از نو و روزی از نو... تا زمانی که دوباره، شبی به مناسبتی، یاد این «کاش»ها بیفتیم و دوباره تصمیم بگیریم. تصمیمهایی که گویا قرار نیست هیچ وقت عملی شوند. راستش من خیلی از این می ترسم که به پیری برسم و این تصمیم ها عملی نشده باشند. تصور پیری در چنین وضعیتی، برایم دردناک است و از آنجا که به این چیزها خیلی فکر می کنم، می دانم که پیری سختی خواهم داشت. برای همین، فیلم «توت فرنگی های وحشی» هر دوبار که دیدمش، بدجور مرا گرفت.
«توت فرنگی های وحشی»، داستان ایزاک بورگ، پزشک پیری است که پنجاه سال است فقط خودش را دیده و حالا ناگهان پی برده است که در این سالها چقدر به همسر درگذشته اش، پسرش، مادرش، خدمتکارش و اطرافیانش بی توجه بوده است. خاطرات سالهای شیرین نوجوانی و کودکی، ناگهان در ایزاک زنده شده و او فهمیده است که عمری در فقدان گرما و شور و شوق آن سنین زندگی کرده است. خیلی خیلی می ترسم که «توت فرنگی های وحشی»، حکایت پیری خودم باشد.
کارگردان و فیلمبردار و نریتور: ژان روش (۲۰۰۴-۱۹۱۷)
مدت: ۳۵ دقیقه
سال تولید: ۱۹۵۵
کشور: فرانسه
لوکیشن: غنا، آکرا
---
اربابان دیوانه، نمایشی از مراسم آیینی فرقه ای مذهبی به نام "هاوکا" است که پیروان آن در دهه های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ در آفریقای غربی، پراکنده بوده اند. هاوکاها عموما روستاییانی بودند که از مناطقی مثل نیجر به شهرهایی مثل آکرا (پایتخت غنا) مهاجرت کرده بودند و در این شهرها به کارگری ساختمان، معدن و حرفه های پست، اشتغال پیدا کرده بودند.
گفته می شود، وقتی ژان روش در سال ۱۹۵۴ از یک مراسم سالانه هاوکاها فیلمبرداری کرد، حدود ۳۰ هزار هاوکا در آکرا زندگی می کرده اند.
«اربابان دیوانه»، بی برو و برگرد، فیلمی چندش آور و تکان دهنده است و تماشای آن تا انتها، احتیاج به تحمل دارد. در فیلم، گروهی چند نفره از هاوکاها را می بینیم که در مراسمی سالانه، به حالت خلسه فرو می روند و این حالت، همراه است با خارج شدن حجم انبوهی از کف دهان که در تمام طول مراسم روی چانه های آنها جاری است. در اوج مراسم، سگی قربانی می شود و بدون اینکه پوست بدن سگ کنده شود و امعا و احشایش خارج شود، پخته می شود. در ادامه، شرکت کنندگان، سگ پخته شده را می خورند. می بینید که حتی خواندن این اعمال، چندش آور است، چه رسد به تماشای آن.
هر کدام از چند هاوکای شرکت کننده در مراسم، در حالت خلسه در تسخیر یک روح است. جالب اینجاست که این ارواح، همه گی به نوعی استعمارگران و تمدن جدید غربی را تداعی می کنند: فرماندار کل، سرجوخه نگهبان، مهندس، مادامِ همسر دکتر، و از همه جالبتر (به نظر من) لوکوموتیو! جالبتر از این نظر که لوکوموتیو، اولا موجودی زنده و روحدار فرض شده است، ثانیا در کنار جمعیتی مهاجم قرار گرفته است. به نظر می آید هاوکاها در این مراسم زننده، به نوعی دارند عقده خودشان را بر سر تیپها و مظاهر استعمار و تمدنی که آن را مهاجم می دانند خالی می کنند.
هر چه قدر هم که بدانیم هاوکاها در آفریقا فرقه ای کم پیرو هستند، بیننده خواهی نخواهی، اعمال زننده آیینی آنها را به فرهنگ آفریقایی تعمیم می دهد. ناخودآگاه بیننده کاری به آن ندارد که گروهی در یک جامعه در اقلیت هستند یا در اکثریت. همینکه مراسم آیینی، آداب و رسوم یک اقلیت را در یک جامعه، برای کسانی که خارج آن جامعه هستند، نمایش دهیم، این خطر وجود دارد که در ناخوداگاه بیننده آن رفتار، اولا به تمام افراد آن جامعه تعمیم داده شود، ثانیا تمام زندگی آن افراد در سایه آن رفتار قرار گیرد.
فرض کنید مستندی در مورد مراسم گاوبازی در اسپانیا ساخته شود که برخلاف تصویر رایج و مورد پسند افرادی همچون ارنست همینگوی، خود را به جنبه های زیبایی شناسانه و حماسی این مراسم متعهد نداند. بسیار محتمل است که بیننده با دیدن چنین مستندی، بیشترِ اسپانیایی ها را انسانهایی خودآزار، وحشی و حیوان ستیز قلمداد کند. یا فرض کنید مستندی در مورد مراسم قمه زنی در ایران ساخته شود. با اینکه بیشتر ایرانیان، نه تجربه قمه زنی دارند، نه چنین مراسمی را از نزدیک دیده اند، بیننده خارجی به احتمال زیاد تصور خواهد کرد ایرانیان انسانهایی خودآزار و درنده خو هستند و... بر همین منوال است تهیه مستندی در مورد مسابقات کشتی کج در آمریکا، یا خوردن سوسک و حشرات در چین، یا خوردن ملخ در قبایل معدودی از اعراب و...
نمایش هر وضعیتی در یک جامعه، هر چقدر هم استثنایی باشد، تقریبا ملازم است با تعمیم آن به همه افراد و همه تاریخ و فرهنگ آن جامعه در نظر بیننده خارجی.
از کلاس اول و دوم راهنمایی (یعنی حدود سالهای ۷۰ و ۷۱)، کاملا پیگیر اخبار سیاسی بوده ام. روزنامه هایی را که پدرم با خودش به خانه می آورد با ولع مطالعه می کردم. برای خودم مجله گل آقا می خریدم و تقریبا آرشیو کاملی از شماره های گل آقا را داشتم، که البته و متاسفانه در جریان اثاث کشی گم شد.
زمانی بود که تنها روزنامه ای که جناح موسوم به چپ را نمایندگی می کرد، روزنامه سلام بود. سلام را نه همیشه اما گهگاه می خریدم. البته در آن سالها، مدت کوتاهی هم حجت الاسلام محتشمی، روزنامه ای به نام جهان اسلام منتشر می کرد.
کمی بعدتر، اگر اشتباه نکنم سالهای اول دبیرستانم، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، صاحب هفته نامه ای شد به نام عصر ما که تا چند سال پیش هم منتشر می شد. عصر ما را تقریبا همیشه می خریدم و هنوز بسیاری از شماره های آن را دارم.
حشمت الله طبرزدی، که از روسای دفتر تحکیم وحدت بود در همان زمانها هفته نامه ای منتشر می کرد به نام پیام دانشجوی بسیجی که کمی بعد به درخواست فرمانده وقت نیروی مقاومت بسیج، اسمش به پیام دانشجو تغییر کرد. پیام دانشجو در فضای مطبوعاتی سالهای قبل از ۱۳۷۶، حملاتی استثنایی به دولت هاشمی رفسنجانی می کرد که البته منجر به توقیفش شد. تقریبا همه شماره های پیام دانشجو را دارم.
هفته نامه یا لثارات الحسین (ارگان انصار حزب الله که هنوز هم منتشر می شود)، را از از زمانی که در چهار صفحه و در قطع A4 چاپ می شد و فقط در نماز جمعه توزیع می شد به یاد دارم. فکر می کنم سالهای 1373 و 1374 بود. همه شماره هایش را می خریدم و می خواندم. (و البته الآن نمی خرم) هنوز بعضی از همان شماره ها را دارم. لازم است بگویم در آن زمان، سازمان مجاهدینی ها در هفته نامه عصر مایشان، انصار حزب الله را مثل خودشان چپ می دانستند، و به آنها عنوان چپ جدید داده بودند. عصر ما، جامعه روحانیت مبارز و جمعیت موتلفه اسلامی را راست سنتی و تکنوکراتهای دولت هاشمی را که کمی بعدتر کارگزاران سازندگی را تشکیل دادند، راست مدرن می نامید. مجمع روحانیون مبارز را هم چپ سنتی نام می نهادند.
کمی قبل از دوم خرداد 1376 هم هفته نامه ای چپگرا به نام مبین منتشر می شد که تک و توک برخی از شماره های آن را می خریدم و می خواندم.
اینها را گفتم تا بدانید، کاملا به فضای سیاسی سالهای قبل از 1376 اشراف دارم و همچنین با مواضع گروهها و اشخاص موسوم به چپ آن روزها کاملا آشنا هستم. خوشبختانه حافظه سیاسی قوی ای دارم و موضعگیریهای امروز افراد باعث نمی شود فراموش کنم آنها قبلا چه می گفته اند. اگر بخواهم هویت گروههای مثل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، مجمع روحانیون مبارز و اعضای شاخصی از آنها که بعدا حزب مشارکت و اعتماد ملی و ... را ساختند در یک عبارت بیان کنم ضدیت آنها با هاشمی رفسنجانی بود. به نحوی که دسته ای از راستهای آن روز، در برابر چپها می گفتند: «مخالفت با هاشمی مخالفت با پیغمبر است!»(۱) اصلا هویت جناح موسوم به چپ، در سالهای قبل از 1376، مخالفت شدید با سیاست تعدیل اقتصادی هاشمی رفسنجانی و برنامه های اول و دوم توسعه بود که روح آنها در برنامه های بعدی توسعه هم حفظ شد و امروز همین جماعت، احمدی نژاد را به بهانه تخطی از برنامه چهارم می کوبند! بروید روزنامه سلام و هفته نامه عصر ما را پیدا کنید و ببینید نوک حمله این روزنامه ها چه کسانی و چه سیاستهایی است: عادلی، نوربخش (چهره های اقتصادی دولت هاشمی رفسنجانی) کرباسچی، جاسبی و...
راستش را بخواهید در آن زمان، بسیاری از حرفهای چپها را صادقانه می دانستم و به آنها گرایشهایی هم داشتم. مثلا در انتخابات مجلس پنجم (اسفند 1374) که اولین انتخاباتی بود که می توانستم در آن شرکت کنم به کسانی مثل بهزاد نبوی، محمد سلامتی، عبدالله نوری و مجید انصاری رای دادم. عبدالله نوری به مجلس رفت و چقدر دوست داشتم که رئیس مجلس شود، که نشد.
در آن سالها، میرحسین موسوی ساکت بود، اما در همان سکوتش، به نوعی نفر اول چپها به حساب می آمد. چپهایی که هویتشان در مخالفت جدی با سیاستهای دولت رفسنجانی تعریف می شد. در مطبوعات چپها (مثل سلام و عصر ما)، دولت زمان جنگ هشت ساله (دولت موسوی)، دولتی آرمانی محسوب می شد و دولت فعلی (دولت هاشمی)، دولتی بود که با سیاستهای سرمایه دارانه اش از آرمانهای انقلاب تخطی کرده است. در سال 1376 هم چپها تنها بعد از آنکه از راضی کردن میرحسین موسوی برای کاندیداتوری نا امید شدند، به سراغ خاتمی رفتند وگرنه گزینه اول آنها برای ریاست جمهوری، میرحسین بود.
حالا اما، سیب سیاست چرخیده است و چرخیده است و وقتی به زمین رسیده است، میرحسین را می بینم که کارگزاران سازندگی در حمایت از او بیانیه داده است. حسین مرعشی (شوهر خواهر رفسنجانی) و محمد هاشمی رفسنجانی در یک حزب، فائزه هاشمی رفسنجانی، در یک حزب و فاطمه هاشمی رفسنجانی در حزبی دیگر، از میرحسین حمایت می کنند. روزنامه جمهوری اسلامی(وابسته به هاشمی رفسنجانی)، هر روز برای میرحسین تیتر می زند و... هر چه می کنم نمی توانم بفهمم چه نسبتی بین میرحسین موسوی و اعوان و انصار هاشمی رفسنجانی وجود دارد؟
این تغییر هویتهای 180 درجه ای را چطور می توان تحلیل کرد؟ با بی پدر و مادر دانستن سیاست؟ با این تحلیل که احمدی نژاد چنان سلطه اقتصادی و سیاسی دارودسته هاشمی رفسنجانی را از بین برده است که این دارودسته حتی حاضر شده اند به میرحسین موسوی، دشمن قدیمی شان پناه ببرند؟ با این تحلیل که اصلا دعوای بین چپ راست، بین میرحسینیها و رفسنجانیستها، صوری و بر سر لحاف ملا بوده است؟
جواب سئوال، هر کدام از این گزینه ها باشد، مرا به اینجا نمی رساند که به میرحسین رای بدهم. من با دیدن گردن کلفتها، از دماغ فیل افتاده ها، از خود راضی ها و غبغب داران پر نخوت و خودکارگزار بینی که اطراف میرحسین را گرفته اند، کهیر می زنم. و اتفاقا این حساسیت پوستی را هم تا حد زیادی چپهای دیروز و رفسنجانیستهای امروز در وجودم تزریق کرده اند. برای من تنهایی و بی پشتوانگی همین احمدی نژاد یک دنده و بدقیافه، به صد میرحسین روشنفکر و هنرمندی که کارگزاران اطرافش را گرفته باشند شرف دارد.
انصافا بروید آرشیو روزنامه سلام را پیدا کنید و بخوانید!
پی نوشت:
۱- البته امروز، دسته ای هر چند معدود از همان راستها هم موضعشان نسبت به رفسنجانی تغییر کرده است ولی تغییر موضع آنها کجا و تغییر موضع چپها کجا؟ بالشخصه عبور دسته ای از همان راستها از رفسنجانی را پیشرفت و اتحاد چپهای سابق با رفسنجانی را ارتجاع می دانم.
The Purple Rose of Cairo
فیلمنامه و کارگردانی: وودی آلن
مدت: ۸۲ دقیقه
کشور: آمریکا
سال تولید: ۱۹۸۵
------
بالشخصه اگر نمی دانستم کارگردان این فیلم وودی آلن است، یا مثلا «میا فارو»ی جوان (بازیگر نقش سیسیلیا) را در فیلم دهه شصتی «بچه رزماری» ندیده بودم، ممکن بود تصور کنم رز ارغوانی قاهره، فیلمی است که در اوایل دوران رنگی شدن سینما ساخته شده است. در حالیکه فیلم در سال ۱۹۸۵ ساخته شده است. ته رنگ شدید قهوه ای پلانها و بیشتر از آن، طراحی صحنه خوبی که دوران دهه ۱۹۳۰ را تجسم می کرد، چنین ذهنیتی را در بیننده به وجود می آورد.
متقابلا شوخی های وودی آلن با برخی قراردادهای فیلمهای کلاسیک (مثل اینکه سکانس های بوسه زن و مرد باید با فید اوت در حین بوسه تمام شوند) بیننده را از تصور کلاسیک بودن فیلم دور می کند. چرا که یک سبک یا ژانر سینمایی در زمانی هجو می شود که دورانش تمام شده باشد.
رز ارغوانی قاهره که در ژانر فانتزی (تخیلی) ساخته شده است در یک جمله، تقابل دنیای تلخ اما واقعی و دنیای شیرین اما خیالی را تصویر می کند. برای سیسیلیا این امکان فراهم آمده است که یکی از دو راه را انتخاب کند: یا پا به پرده نقره ای سینما پا بگذارد و وارد دنیای شیرین اما خیالی داستان فیلمها شود یا به زندگی تلخ اش در کنار شوهری بی عاطفه، در دوران بحران اقتصادی معروف دهه ۱۹۳۰ آمریکا ادامه دهد.
سیسیلیا، دنیای شیرین را به دلیل غیرواقعی بودنش انتخاب نمی کند، اما در پایان فیلم او را می بینیم که کماکان در برابر پرده سینما، حسرت زندگیهای تصویر شده در فیلمها را می خورد. ای کاش واقعیت اینقدر تلخ نبود و ای کاش آن دنیای شیرین پرعشق و بدون رنج و غم که همه مشکلات در آن ختم به خیر می شوند، کمی رنگ واقعیت داشت.
در رز ارغوانی، همچنین کماکان، رگه هایی از دغدغه همیشگی وودی آلن را در مورد پیچیدگیهای رابطه زن و مرد می بینیم.
The Order
کارگردانی و فیلمنامه: برایان هِلگِلند
مدت: 102 دقیقه
سال تولید: 2003
کشور: آمریکا/آلمان
---
این فیلم را به پیشنهاد یکی از آشنایان که دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ادیان است و به همراه جمعی از دوستان دیدم.
گویا یکی ار فرقه های گمنام در عالم مسیحیت، که مهد آنها در انگلستان است، معتقدان به Seaneater ها (گناهخوارها) هستند. کلیسای کاتولیک میانه خوبی با این فرقه ندارد. گناهخوارها، کسانی هستند که مدعی استعداد و کرامت ویژه ای هستند؛ آنها می توانند در لحظات مرگ یک فرد و در بستر احتضار او، با اجرای تشریفات و مراسم آیینی، گناههای فرد رو به مرگ را بخورند. هرچه گناهان فرد رو به احتضار، بیشتر باشد، فشاری که در این مراسم به هر دو فرد گناهخوار و گناهکار وارد می شود بیشتر است. اما پس از اجرای این مراسم، فرد رو به احتضار، بدون بار گناه از دنیا می رود.
فیلم The Order اما بر بستری رئالیستی روایت نمی شود. چون ویلیام عدن (بنو فورمن)، گناهخوار فیلم، از زمان میکل آنژ تا عصر حاضر زنده است و البته در هیئت مردی نزدیک به میان سالی زندگی می کند.
فیلم، مثل اکثر فیلمهایی که در مورد مسیحیت ساخته می شوند، کلیسای کاتولیک را از گوشه و کنایه های خود بی نصیب نگذاشته است. در فیلم، آنکه دارای کرامتی الهی است، ویلیام عدن است که با کشیش ها میانه خوبی ندارد. کشیش ها در برابر انسانهای گناهکار، سختگیر و متعصب هستند، اما ویلیام عدن، برای آمرزش بزرگترین گناهکاران، خود را به سختی می اندازد و نسبت به گناهکاران تسامح و تساهل دارد. اما...
اما او که بار گناهان معصیت کارانی که چند قرن گناهان آنها را خورده است به دوش می کشد، دیگر خسته شده است و دوست دارد به عمر طولانی اش پایان داده شود و در جستجوی فردی است که کرامت خود را به او بدهد.
تناقض فیلم در اینجا است که در طول فیلم، ویلیام عدن را مردی دارای کرامت الهی می بینیم، اما همین ویلیام عدن در اواخر فیلم، دست به قتل معشوقه الکس (هیت لچر) که انسانی بی گناه است می زند. همینطور متوجه می شویم عدن، در تمام طول داستان با دریسکول، کاردینالی که با توسل به نیروهای شیطانی، قصد تکیه زدن بر جایگاه پاپ را دارد در ارتباط بوده است.
Simon of the desert
کارگردان: لوئیس بونوئل
فیلمنامه: جولیو آلخاندرو، لوئیس بونوئل
مدت: 45 دقیقه
سال تولید: 1965
کشور: مکزیک
----
"شمعون صحرا"، هجویه ای است الهام گرفته از سرگذشت "شمعون مقدس"، یکی از
قدیسین عالم مسیحیت. او که سوری بوده و در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن
پنجم میلادی می زیسته، 36 سال از زندگی اش را بر فراز یک ستون به ریاضت
کشی گذرانده است.
Lower City
کارگردان: سرجیو ماچادو
فیلمنامه: سرجیو ماچادو، کریم آینوز (Karim Ainouz)
مدت: 98 دقیقه
کشور: برزیل
سال تولید: 2005
_______
مزخرف. در یکی دو سکانس اول، ممکن است فکر کنی فیلم حرفی برای گفتن دارد،
اما کم کم متوجه می شوی که کارگردان فقط خواسته است عقده هایش را بصری
کند. میلی به توضیح بیشتر ندارم.
سرجیو ماچادو، برای این فیلم، چند جایزه از جمله جایزه جوانان جشنواره کن
را در سال 2005 دریافت کرده است. معلوم نیست در سر حضرات داوران چه می
گذشته است که این فیلم را مستحق تحسین دانسته اند. این جور که معلوم است
برای فیلمسازان جوان کشورهای آسیایی، افریقایی و آمریکای جنوبی، یکی دو
راه وجود دارد که آنها را به دریافت جایزه در جشنواره ها و شهرت جهانی
نزدیک می کند:
-ارائه تصویری حال به هم زن از وضعیت اجتماعی کشورت
-پر کردن فیلم، از پلانها و صحنه های اروتیک نامتعارف
Che: Part Two
کارگردان: استیون سودربرگ
فیلمنامه: پیتر بوچمن، بنجامین ا ون در وین
مدت: 131
کشور: اسپانیا، فرانسه، آمریکا
سال تولید: 2008
---
قسمت دوم "چه" را با فاصله دو سه ماه از قسمت اول تماشا کردم. اوایل فیلم، خاطره ای را تماشا کردم که سال گذشته، در سخنرانی آلیدا گوارا، دختر چه، در دانشگاه تهران شنیدم:
چه گوارا، سمت وزارت را برای کمک به انقلابیون بولیوی ترک کرده است. او که پس از پیوستن به
مبارزان بولیوی، با هویت مخفی زندگی می کند، با چهره و هویت مستعار به
کوبا بازگشته است تا خانواده اش را ببیند؛ در هیئت پیرمردی به نام رامون.
رامون، بچه هایش را نوازش می کند و آنها تصور می کنند که رامون، دوست
پدرشان است. تنها همسر اوست که می داند پیرمرد، همان "چه" است.
***
قسمت
دوم را همان روزی دیدم که نمایندگان چند کشور غربی، سخنرانی احمدی نژاد را
در ژنو ترک کرده بودند. یاد قسمت اول فیلم افتادم و آنجایی که نمایندگان تقریبا همین
کشورها، سخنرانی چه گوارا را در سازمان ملل ترک کردند. آیا چه گورا و کوبا
با این ترک کردن، کوچک شدند؟ به متن سخنرانی هر دو نفر مراجعه کنید، مگر
چه می گفتند؟
***
ریتم فیلم، همچون قسمت اول، کند
است و فیلمبرداری هم کماکان روی دست انجام شده است. جالب و عجیب اینجا است که
نماهای بسته و درشت از چهره چه گوارا، در این فیلم خیلی کم دیده می شود.
***
15،
20 دقیقه آخر، برایم جالب بود. معمولا توقع نداریم که شیر را در زنجیر
ببینیم. نمایش شیر در زنجیر، تکان دهنده و البته به یاد ماندنی است. یاد
سریال میرزا کوچک خان افتادم و اینکه چقدر حالم گرفته شد از اینکه میرزا،
دست چند راهزن فرومایه افتاد و به دست یکی از آنها گردن زده شد. البته هر
دو هم خیانت دوستان خود را دیدند.
***
آن کسانی
که ترجیع بند سخنانشان "منافع ملی" است، هیچ نسبتی با چه گوارا ندارند.
آنها که می گویند "فلسطین و لبنان و بوسنی و... به ما چه؟" هیچ نسبتی با
چه ندارند. چه گوارا یک آرژانتینی بود که در کوبا و کنگو و ونزوئلا مبارزه
کرد و در بولیوی کشته شد.
***
سکانس اختتامیه
فیلم، نماهایی بود از "چه"، در کشتی معروفی که او و همرزمانش را قبل از
شروع نهضت در کوبا، از آرژانتین به کوبا می برد. پس از سکانس اعدام چه،
این نماها، بسیار اثر گذار بودند. ضمن اینکه رنگمایه حاکم بر بیشتر
پلانهای فیلم، رنگمایه های گرم قهوه ای و نارنجی بودند، اما رنگمایه حاکم بر
این سکانس، رنگمایه سرد آبی بود که حس رهایی را القا می کرد.
Love in the Time of Cholera
کارگردان: مایک نِوِل
فیلمنامه: رونالد هاروود
مدت: 139 دقیقه
کشور: آمریکا
سال تولید: 2007
---
اقتباس
ضعیفی از رمان "عشق سالهای وبا"ی گابریل گارسیا مارکز. آن مقداری را که
از دیدن این فیلم لذت خواهید برد، مدیون آقای مارکز هستید و آن مقداری را
که نخواهید پسندید، مدیون آقایان مایک نول و رونالد هاروود هستید. (داخل
پرانتز، خدمت آقای ماکز عرض کنم که آقای مارکز! وفاداری به معشوق تا سنین
پیری، ایده ای جذاب و انسانی است، اما این را از کله ات بیرون کن که
بتوانی تناقض زن بارگی و وفاداری به معشوق را ماستمالی کنی. مردی که -در
اینجا فلورنتینا- در دوران دوری از معشوقه اش، با بیشتر از 600 زن خوابیده
است، هر ادعایی بکند، نمی تواند ادعا کند که عاشق وفاداری بوده است.)
رونالد
هاروود، نویسنده فیلمنامه فیلمهای پیانسیت و اولیور تویست، هر دو به
کارگردانی رومن پولانسکی است. مایک نول هم دو اقتباس از مجموعه هری پاتر
را در سابقه کارگردانی اش دارد.
به نظرم، انتخاب "جاویر باردم" برای بازی در سنین میان سالی و پیری فلورنتینا، انتخاب خوبی نبود.
The Reader
كارگردان: استفن دالدري
كشور: آمريكا-آلمان
سال توليد: ۲۰۰۸
۱- هر گونه همکاری با نازیها، در هر شرایطی و در کمترین سطح ممکن، در سنت رسانه ای غرب، گناهی نابخشودنی است و مرتکب این گناه، انسانی پلید و نجس است. البته اگر انسان محسوب بشود.
در فیلم Reader، هانا اشمیتز (کیت وینسلت)، زنی است که در مقطعی از زندگی اش با نازیها همکاری کرده است. با این وجود، بیننده فیلم با او احساس همدلی می کند و وقتی او به دلیل همکاری با نازیها، محاکمه می شود برای او دل می سوزاند. از این نظر فیلم ریدر، بر خلاف جریان آب شنا می کند و شایسته تحسین است.
۲- ریدر، داستان عشق پسری ۱۵ ساله به زنی ۳۴ است. نا متعارف است اما عشق است دیگر! عشق، اگر عشق باشد با حسابگری و عرف و انتخاب و اختیار و برنامه ریزی نسبت ندارد. نمی توان تصمیم گرفت که عاشق کسی شد یا نشد. برای عاشق شدن نمی توان برنامه ریزی کرد. اما چیزی که نمی توانم بفهمم، تلازم شدیدی است که در فیلمهای غربی، بین رابطه جنسی و عشق وجود دارد. در این فیلمها، رابطه جنسی، شرط لازم عشق و نه شرط کافی آن است. مردها در این فیلمها، به محض عاشق شدن، به دنبال بدن عریان معشوقه شان هستند و بدون رابطه جنسی، عشق خود را ناقصِ ناقص می دانند. ریدر هم از این قاعده مستثنی که نیست هیچ، تاكيد زيادي هم بر آن دارد. (تنها استثنائی که بر این قاعده سراغ دارم، فیلم "در حال و هوای عشق" ساخته وان کار وای است که از این نظر کاملا جالب توجه است.)
۳- با اين حال، رويدادي كه تاكيد بيش از حد فيلم بر جنبه جسماني عشق ورزي را قابل تحمل مي كند و بر زيبايي فيلم مي افزايد جدا افتادن ناگهاني ميشل (پسر ۱۵ ساله) از هانا است. بگذريم كه با توجه به وابستگي عاطفي هانا به ميشل، اينكه او به خاطر ارتقاي شغلي و انتقال به شهري ديگر، بدون خبر ميشل را ترك مي كند، چندان بيننده را قانع نمي كند.
۴- هشت سال بعد، ۱۹۶۶، ميشل دانشجوي حقوق است. به همراه استاد و همشاگرديهايش در قسمت تماشاچيهاي يك دادگاه مي نشينند تا محاكمه چند زن را كه همكاري آنها با نازيها به تازگي افشا شده است تماشا كنند. ميشل ناگهان در مي يابد يكي از متهمان هانا است. شرايط دادگاه به گونه اي است كه هانا به عنوان متهم اصلي متهم خواهد شد. آن هم به دليل ارائه دستنوشته اي در دادگاه، با خط و امضاي هانا كه او در آن مسئوليت كشته شدن چند يهودي را در جريان انتقال آنها در دوره جنگ جهاني پذيرفته است. اما ميشل مي داند هانا اساسا سواد خواندن و نوشتن ندارد، چرا كه سرگرمي اصلي هانا و ميشل در دوره زندگي عاشقانه شان با يكديگر، خواندن كتاب توسط ميشل و گوش سپردن هانا به ميشل بوده است. اما هانا در دادگاه به دليل خجالت، از اينكه بي سوادي اش را آشكار كند خودداري مي كند و انتساب دستنوشته را به خودش مي پذيرد. ميشل می خواهد با افشاي بي سوادي هانا، او را از مجازات برهاند. تصميم مي گيرد در اين مورد با هانا صحبت كند. به بازداشتگاه هانا مي رود و درخواست ملاقات مي دهد، اما در آخرين لحظه منصرف مي شود. نتيجه انصراف او از ملاقات با هانا، محكوم شدن هانا به حبس ابد است. خودداري ميشل ازملاقات با هانا تا حدي قابل قبول به نظر مي رسد. شايد ميشل فكر مي كند هانا از اينكه به عنوان همكار نازيها ملاقات شود، خجالت زده مي شود. شايد هنوز از اينكه هانا هشت سال پيش، او را بدون خبر و گذاشتن هيچ آدرسي ترك كرد ناراحت است. اما...
۵- سالها بعد، وقتي ميشل در میان سالی از همسرش جدا مي شود، تصميم مي گيرد هانا را که در زندان است خوشحال کند. تمام كتابهايي را كه در پانزده سالگي اش براي هانا خوانده بود، دوباره قرائت مي كند و صدايش را در كاست ضبط مي كند و براي هانا كه دوران پيري اش را در زندان مي گذراند مي فرستد. صحنه اي كه در آن هانا، بسته پستي حاوي كاستها را دريافت مي كند و به آنها براي اولين بار گوش مي دهد، صحنه به شدت تاثيرگذار فيلم است.(لااقل براي آدمي احساساتي مثل من)
مدتي بعد، هانا پس از گذراندن سي سال زندان، مشمول عفو مي شود. تمام اميد هانا در زندگي پس از آزادي، تكيه بر ميشل است. ميشل قبل از آزادي هانا، به درخواست يك مددكار اجتماعي به ملاقات هانا مي رود. آنها بعد از ۳۸ سال همديگر را ملاقات مي كنند. اما سخنان سرد و بي روح ميشل، آب سردي است بر اميدي كه هانا به او بسته است. پس از ملاقات، هانا در زندان خودكشي مي كند. اينجا، جايي است كه منطق علي و معلولي داستان فيلم دچار گسست مي شود. وقتي ميشل، اولا با عدم ملاقاتش با هانا در سال ۱۹۶۶، به نوعي باعث حبس ابد او شده است و ثانيا، با ارسال كاستهاي حاوي صداي خودش، به هانا اميد زندگي داده است، چه مي شود كه ناگهان با او اينقدر سرد برخورد مي كند؟ بيننده در فيلم پاسخي به اين سئوال نمي بيند.
ساختار، سبک و اصول فیلمنامه نویسی
نویسنده: رابرت مک کی
مترجم: محمد گذرآبادی
ناشر: هرمس
تعداد صفحه ها: ۲۷۴ صفحه+ ۵۰ صفحه فیلم شناسی
نوبت چاپ: دوم
تاریخ چاپ: ۱۳۸۵
چاپ اول: ۱۳۸۲
قیمت: ۳۹۰۰ تومان
----
مطالعه کتاب «داستان» را هم آقای حمید دهقانپور و هم آقای اکبر علیزاد (دو نفر از اساتید دانشکده سینما تئاتر) در کلاسهایشان توصیه کرده بودند. آقای حسین معززی نیا (منتقد سینما) هم در ستون سینمایی اش در هفته نامه شهروند امروز، کتاب را چنان حلوا حلوایی کرده بود که نگو و نپرس. ناشر کتاب هم که نشر هرمس است و همینجوری الکی نشر هرمس را دوست داریم. مجموع این دلایل باعث شد که کتاب در نوبت مطالعه اینجانب قرار بگیرد.
بر خلاف تصور قبلی، «داستان» تقریبا حرف یا حرفهای جدیدی را مطرح نمی کرد. می توانم بگویم ویژگی «داستان»، جامعیت آن و توانایی اش در اقناع مخاطب بود نه رویکردی جدید در آموزش فیلمنامه نویسی. اگر بخواهم مصداقی تر صحبت کنم می توانم بگویم که «داستان»، تا حدی تفصیل کتابهای معروف سید فیلد (مثل "راهنمای فیلمنامه نویس" و "چگونه فیلمنامه بنویسیم") است. یا اینکه مثلا کتاب "راهنمای فیلمنامه نویس" سید فیلد، فشرده و خلاصه ای از "داستان" است. جالب اینجا است که حتی هر دو نویسنده (رابرت مک کی و سیدفیلد) در فیلمنامه محبوبشان هم اشتراک نظر دارند و هر دو از فیلمنامه «محله چینی ها» در کتابهایشان به کرات یاد می کنند.
به هر حال اگر می خواهید در زمینه فیلمنامه نویسی فقط یک کتاب مطالعه کنید، «داستان» کتاب خوبی است. به دلیل اینکه نسبت به کتابهای قبلی جامع تر است و مثالهای بیشتری هم از فیلمنامه های موفق ارائه می کند. اینکه «داستان»، حرف چندان جدیدی برای گفتن ندارد، صرفا نمی تواند به ضعف آن تعبیر شود، تعبیر دیگر شاید این باشد که الفبای فیلمنامه نویسی، حالا حالاها همین الفبا است. الفبا را یاد بگیریم.
در میان احزاب موجود در ایران، نام حزب «کارگزاران سازندگی» را منطبق ترین نام با منش اعضای رده بالای این حزب می دانم. لفظ «کارگزاران» را بگذارید کنار چهره و ژست امثال حسین مرعشی، محمدعلی نجفی و محمد هاشمی رفسنجانی! انطباق جالب توجهی است، نه؟ تبختر و تکبر است که از عنوان «کارگزاران» می بارد، همینطور از منش این حضرات.
حالا میرحسین موسوی، با آن چهره مظلوم، دوست داشتنی و نوستالژیک، شده است کاندیدای مورد نظر حضراتی که کارگزاری مادام العمر را حق مسلم خود می دانند. جز «سقوط یک اسطوره»، چه نامی روی این رویداد می توان گذاشت؟ جز دریغ چه می توان گفت؟
سال ۱۳۷۴ که حزب کارگزاران سازندگی تشکیل شد، اگر می گفتی زمانی خواهد رسید که میرحسین موسوی، کاندیدای مورد نظر حزب کارگزاران می شود، این گفته را یا به حساب شوخ طبعی ات می گذاشتند یا به حساب بی سوادی سیاسی ات. اما امروز این شوخی یا پیش بینی ناشی از بی سوادی، محقق شده است. در حالت خوشبینانه می توانی بگویی، ببین احمدی نژاد چگونه دست حضرات را از منابع این کشور قطع کرده است که برای بازیابی سلطه سابقشان حاضر شده اند حتی با میرحسین هم بسازند. در حالت بدبینانه می توانی بگویی آمدن احمدی نژاد، مردی که در سال ۱۳۸۴، کاندیدای اصلی هیچ یک از جریانهای قدرت نبود، نشان داد که رقابت چپ و راست یک بازی بیشتر نبوده است. وگرنه چطور می توانی این واقعیت را که مثلا واعظ طبسی، کاندیدای حزب مهدی کروبی در مجلس خبرگان شد هضم کنی؟ (حالا هم که واعظ از کاندیداتوری جناب میرحسین استقبال کرده است!)
آقای مسیح مهاجری، مدیرمسئول روزنامه جمهوری اسلامی، کتابی نوشته است به نام «با هاشمی رفسنجانی تا خانه خدا». اگر رویش می شد اسم کتابش را می گذاشت «با هاشمی رفسنجانی تا خدا». جمهوری اسلامی، همان روزنامه ای است که هم در ۲۷ خرداد ۱۳۸۴ و هم در ۳ تیر ۱۳۸۴، طرفدار هاشمی رفسنجانی بود. در سه چهار سال گذشته هم تریبون هاشمی رفسنجانی در برابر دولت احمدی نژاد بوده است. این روزها، تیترهای اول این روزنامه را در حمایت از میرحسین موسوی دیده اید؟ از اینکه میرحسین موسوی، آدم هاشمی رفسنجانی است چه احساسی دارید؟
پی نوشت:
مجموعه یادداشتهایم در مورد میرحسین موسوی را در اینجا بخوانید.
یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری: «من در شيراز شنيدم كه به سرعت ريلها را در خط آهن ميچينند تا راه شيراز را افتتاح كنند و اينها بخشي از استانها را مخاطب قرار ميدهد و اثرگذار است.»
عجب! یادمان باشد از این به بعد به فهرست سوءاستفاده های تبلیغاتی، «سرعت در اجرای پروژه های زیربنایی و عمرانی» را هم اضافه کنیم.
در شیراز که هیچ، به هر شهر دیگری هم سفر کنید کم و بیش مشابه چنین خبرهایی را می شنوید (نمونه اش استان یزد خودمان که کاملا با خبر هستم در سه سال گذشته، چند برابر سالهای قبل در آن کار شده است). گذشت آن زمانی که با خوش نشینی مسئولان رده بالای مملکتی در پایتخت، پیمانکار یک طرح عمرانی دور از پایتخت، با خیال راحت یک پروژه یکی دو ساله را بیش از ده سال کش بدهد و از قِبَل آن برای خود کیسه بدوزد. وقتی رئیس جمهور و وزیر مسئول پروژه، در عرض ۲ سال، دو بار مستقیما به پروژه سرکشی کنند، نتیجه طبیعی اش می شود سرعت در اجرای پروژه.
در این مملکت، شهرستانهایی داشتیم که در عرض سالها، استاندارشان را هم بر سر پروژه ها نمی دیدند، چه برسد به وزیر و رئیس جمهورشان. ان شاءالله رئیس جمهور می شوید و راه آهنی که یکی دو ساله کارش تمام می شود، دوباره با خوش نشینی تان در پایتخت، دهها ساله کشیده خواهد شد تا همه بفهمند اهل سوءاستفاده تبلیغاتی نیستید.
***
همان کاندیدای ریاست جمهوری: «رقباي ما گفتند ميخواهيم نفت را به سر سفرههاي مردم ببريم و چهار سال هست كه نتوانستند خود را از اين تعهد خلاص كنند.»
من نمی دانم تصور شما از آوردن نفت بر سر سفره های مردم چیست؟ اما من فکر می کنم اینها نمونه هایی از آوردن نفت بر سر سفره هاست:
- تا دو سه سال پیش، کسانی که تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی نبودند، اگر می خواستند به صورت خویش فرما، خود و افراد خانواده شان را بیمه درمانی کنند باید سالانه به ازای هر نفر چیزی حدود هفتاد، هشتاد هزار تومان پرداخت می کردند، اما در حال حاضر تنها با پرداخت سالانه ۳۲ هزار تومان به ازای هر نفر، از مزایای بیمه درمانی استفاده می کنند. به نظر من، این نوعی از آوردن نفت بر سر سفره های مردم است. تا جایی که خبر دارم حداقل حدود پنج، شش میلیون نفر در این مملکت بوده اند که بیمه درمانی نبوده اند و از این طرح استفاده کرده اند. (یک ضرب و تقسیم انجام دهید، بخش قابل توجهی از ۲۷۰ میلیارد دلاری را که دنبالش هستید در همین جا پیدا می کنید.)
- یک چرخی در فامیل و همسایگان بزنید. از پیرمردها و پیرزنهای بازنشسته سئوال کنید. حقوق بازنشستگی آنها به صورت ناگهانی، حداقل دو برابر شده است. این هم یک جور آوردن نفت بر سر سفره مردم است. (بخش قابل توجه دیگری از ۲۷۰ میلیارد دلاری که دنبالش هستید در همین جا پیدا می شود.)
پی نوشت:
مجموعه یادداشتهایم در مورد میرحسین موسوی را در اینجا بخوانید.
«اگر رئیس جمهور شوم، گشت ارشاد را جمع می کنم.»
***
لابد گشت کمیته و گشت ثارالله، که گشت ارشاد باید برود جلویشان لنگ بیندازد، در زمان نخست وزیری عمه جان من در خیابانها جولان می دادند!