«ایران فقط تهران شمالی نیست» در سه تصویر
تصویر اول:
روزهای آخر خرداد ۱۳۸۸ است.
دیکتاتورهای ساکن تهران شمالی، که فکر کرده اند ایران در محله های آنها خلاصه
شده است، با اعتراضهایشان به نتایج انتخابات، حداقل ۵/۲۴ میلیون
ایرانی را رنجانده اند. می گویم «حداقل» ۵/۲۴ میلیون ایرانی، چون اطمینان دارم
بسیاری از رای دهندگان به موسوی هم که نمونه هایش را در اطراف خودم می بینم از
رفتار این جماعت زورگو ناراحتند. اما این ۵/۲۴ میلیون بیشتر ناراحت هستند. چه
توهینی بالاتر از اینکه وجودت را انکار کنند؟ تو را هیچ بیانگارند؟ تو را نبینند؟
اینها می توانستند رویه اخلاقی قبل از انتخابات را ادامه دهند و ما را متهم کنند که
رایهایمان را به خاطر چند کیلو سیب زمینی می فروشیم، یا اینکه عوام و بی
سواد و جواتیم. ولی اینکه منکر وجودت شوند، توهین بزرگی است.
به محمدحسین، دوست یزدی طلبه ام که ساکن قم است تلفن می کنم.
محمدحسین، کپسول انرژی است و به تنهایی برای خودش یک امت است. زنگ می زنم که با او
درد دل کنم و کمی اعصابم تسکین پیدا کند. در ضمن مکالمه تلفنی مان می
گوید:
«حامد من واقعا دلم برای شماها می سوزد. اینجا در قم، هنوز عکس احمدی
نژاد روی شیشه بسیاری از ماشینها نصب است. خیلی از این ماشینها، وقتی درخیابانهای
قم از کنار هم رد می شوند از خوشحالی اینکه احمدی نژاد در انتخابات پیروز شده است
برای همدیگر بوق می زنند و...»
این جمله ها را که از حسین می شنوم به آن دسته از دوستان محتاطم
فکر می کنم که در این روزها، تحمل مخالف سبزها، آنها را مجبور کرده است به
خاطر ته ریشی که به صورت دارند، محض اطمینان، تکه پارچه سبزی در جیبهایشان
بگذارند که مبادا اگر گذارشان به عبور از تجمعات خیابانی سبزها در تهران افتاد،
مورد ضرب و شتم آنها قرار بگیرند.
تصویر دوم:
پدر و مادر و برادر کوچکم، هفته اول مهرماه به قصد زیارت امام رضا به مشهد رفته بودند. وقتی برگشتند می گفتند روی دیوار و شیشه بسیاری از مغازه ها در مشهد، هنوز پوسترهای احمدی نژاد از دوره انتخابات باقی مانده است.
تصویر سوم:
این یکی را مادرم تعریف می کند. مادرم سوار تاکسی است. زن ۳۰- ۳۵
ساله مانتو پوشی که شال به سر بسته است و مقداری از موهایش هم از زیر
شالش بیرون زده است کنار او نشسته است. یکی از شعارهای دیواری سبزها توجه زن را جلب
می کند. زن، سر صحبت را با مادرم باز می کند. لحنش عصبانی است و بلند بلند صحبت می
کند تا بقیه مسافران تاکسی هم حرفهایش را بشنوند. حرفهایش چنین مضمونی
دارند:
«آخر این شهر است که شما در آن زندگی می کنید؟ با این ترافیکش. گنبد،
هوایش که عالی است، اعصاب خوردی ترافیک را هم ندارد. مردمش هم همه برای احمدی نژاد
می میرند و همه به او رای داده اند. کاش می شد ریاست جمهوری دو دوره ای نبود و می
شد که دوره دیگر هم دوباره احمدی نژاد کاندید شود، همه به او رای می دادیم! گنبدیها
چرا دوستش نداشته باشند؟ گنبد در این چهار ساله چقدر آباد شده. کشاورزی گنبد در این
چهار ساله از این رو به آن رو شده. به حدی که الآن در گنبد، کلی زمین زیر کشت زیره
رفته. یک پیرمرد بود در صِید آباد (سیدآباد؟ احتمالا روستایی در حوالی
گنبد) که هیچ کس را نداشت و در فلاکت بود. احمدی نژاد بی خبر و بدون سر و صدا آمد
خانه اش. بهش سر زد، ازش دلجویی کرد. براش مقرری تعیین کرد. یک نفر را هم
مامور کرده اند که به کارهایش رسیدگی کند. چقدر مثل این پیرمرد را در
گنبد بهشان رسیدگی کرد و...» (توضیح: بر اساس گفتگوی مادرم
با این زن، او برای مراجعه به یک پزشک متخصص به تهران آمده بوده
است.)
----
لینکهای مرتبط:
وحید جلیلی: اقلیت اشرافی نمی تواند برابری رای خود با یک روستایی را
تحمل کند
بررسی سه عامل شکل گیری توهم اکثریت در سبزها
اعتراض سبزها، موید
نتیجه انتخابات
مردم و مردمترها
نمایشگاه سوبژکتیویسم
در تهران
بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران