كتابخوان
The Reader
كارگردان: استفن دالدري
كشور: آمريكا-آلمان
سال توليد: ۲۰۰۸
۱- هر گونه همکاری با نازیها، در هر شرایطی و در کمترین سطح ممکن، در سنت رسانه ای غرب، گناهی نابخشودنی است و مرتکب این گناه، انسانی پلید و نجس است. البته اگر انسان محسوب بشود.
در فیلم Reader، هانا اشمیتز (کیت وینسلت)، زنی است که در مقطعی از زندگی اش با نازیها همکاری کرده است. با این وجود، بیننده فیلم با او احساس همدلی می کند و وقتی او به دلیل همکاری با نازیها، محاکمه می شود برای او دل می سوزاند. از این نظر فیلم ریدر، بر خلاف جریان آب شنا می کند و شایسته تحسین است.
۲- ریدر، داستان عشق پسری ۱۵ ساله به زنی ۳۴ است. نا متعارف است اما عشق است دیگر! عشق، اگر عشق باشد با حسابگری و عرف و انتخاب و اختیار و برنامه ریزی نسبت ندارد. نمی توان تصمیم گرفت که عاشق کسی شد یا نشد. برای عاشق شدن نمی توان برنامه ریزی کرد. اما چیزی که نمی توانم بفهمم، تلازم شدیدی است که در فیلمهای غربی، بین رابطه جنسی و عشق وجود دارد. در این فیلمها، رابطه جنسی، شرط لازم عشق و نه شرط کافی آن است. مردها در این فیلمها، به محض عاشق شدن، به دنبال بدن عریان معشوقه شان هستند و بدون رابطه جنسی، عشق خود را ناقصِ ناقص می دانند. ریدر هم از این قاعده مستثنی که نیست هیچ، تاكيد زيادي هم بر آن دارد. (تنها استثنائی که بر این قاعده سراغ دارم، فیلم "در حال و هوای عشق" ساخته وان کار وای است که از این نظر کاملا جالب توجه است.)
۳- با اين حال، رويدادي كه تاكيد بيش از حد فيلم بر جنبه جسماني عشق ورزي را قابل تحمل مي كند و بر زيبايي فيلم مي افزايد جدا افتادن ناگهاني ميشل (پسر ۱۵ ساله) از هانا است. بگذريم كه با توجه به وابستگي عاطفي هانا به ميشل، اينكه او به خاطر ارتقاي شغلي و انتقال به شهري ديگر، بدون خبر ميشل را ترك مي كند، چندان بيننده را قانع نمي كند.
۴- هشت سال بعد، ۱۹۶۶، ميشل دانشجوي حقوق است. به همراه استاد و همشاگرديهايش در قسمت تماشاچيهاي يك دادگاه مي نشينند تا محاكمه چند زن را كه همكاري آنها با نازيها به تازگي افشا شده است تماشا كنند. ميشل ناگهان در مي يابد يكي از متهمان هانا است. شرايط دادگاه به گونه اي است كه هانا به عنوان متهم اصلي متهم خواهد شد. آن هم به دليل ارائه دستنوشته اي در دادگاه، با خط و امضاي هانا كه او در آن مسئوليت كشته شدن چند يهودي را در جريان انتقال آنها در دوره جنگ جهاني پذيرفته است. اما ميشل مي داند هانا اساسا سواد خواندن و نوشتن ندارد، چرا كه سرگرمي اصلي هانا و ميشل در دوره زندگي عاشقانه شان با يكديگر، خواندن كتاب توسط ميشل و گوش سپردن هانا به ميشل بوده است. اما هانا در دادگاه به دليل خجالت، از اينكه بي سوادي اش را آشكار كند خودداري مي كند و انتساب دستنوشته را به خودش مي پذيرد. ميشل می خواهد با افشاي بي سوادي هانا، او را از مجازات برهاند. تصميم مي گيرد در اين مورد با هانا صحبت كند. به بازداشتگاه هانا مي رود و درخواست ملاقات مي دهد، اما در آخرين لحظه منصرف مي شود. نتيجه انصراف او از ملاقات با هانا، محكوم شدن هانا به حبس ابد است. خودداري ميشل ازملاقات با هانا تا حدي قابل قبول به نظر مي رسد. شايد ميشل فكر مي كند هانا از اينكه به عنوان همكار نازيها ملاقات شود، خجالت زده مي شود. شايد هنوز از اينكه هانا هشت سال پيش، او را بدون خبر و گذاشتن هيچ آدرسي ترك كرد ناراحت است. اما...
۵- سالها بعد، وقتي ميشل در میان سالی از همسرش جدا مي شود، تصميم مي گيرد هانا را که در زندان است خوشحال کند. تمام كتابهايي را كه در پانزده سالگي اش براي هانا خوانده بود، دوباره قرائت مي كند و صدايش را در كاست ضبط مي كند و براي هانا كه دوران پيري اش را در زندان مي گذراند مي فرستد. صحنه اي كه در آن هانا، بسته پستي حاوي كاستها را دريافت مي كند و به آنها براي اولين بار گوش مي دهد، صحنه به شدت تاثيرگذار فيلم است.(لااقل براي آدمي احساساتي مثل من)
مدتي بعد، هانا پس از گذراندن سي سال زندان، مشمول عفو مي شود. تمام اميد هانا در زندگي پس از آزادي، تكيه بر ميشل است. ميشل قبل از آزادي هانا، به درخواست يك مددكار اجتماعي به ملاقات هانا مي رود. آنها بعد از ۳۸ سال همديگر را ملاقات مي كنند. اما سخنان سرد و بي روح ميشل، آب سردي است بر اميدي كه هانا به او بسته است. پس از ملاقات، هانا در زندان خودكشي مي كند. اينجا، جايي است كه منطق علي و معلولي داستان فيلم دچار گسست مي شود. وقتي ميشل، اولا با عدم ملاقاتش با هانا در سال ۱۹۶۶، به نوعي باعث حبس ابد او شده است و ثانيا، با ارسال كاستهاي حاوي صداي خودش، به هانا اميد زندگي داده است، چه مي شود كه ناگهان با او اينقدر سرد برخورد مي كند؟ بيننده در فيلم پاسخي به اين سئوال نمي بيند.