غزلی دیگر از حسین منزوی

من نمی خواهم بپندارم، تو خوابی بوده ای
در گمان آسمانم، آفتابی بوده ای

تا که با طعم زلالت کام ذهنم تازه است
چون به خود گویم: تو رویای سرابی بوده ای؟

تا نگارین است از تصویرهایت خاطرم،
چون کنم باور که تو نقش بر آبی بوده ای؟

مثل غصه، عینی و ملموس و جان داری، تو کی،
قصه ای موهوم و بی جان از کتابی بوده ای؟

***

دیگران هم بوده اند، ای دوست! در دیوان من
زان میان تنها تو اما، شعر نابی بوده ای

مثل لبخندی گریزان، پیش روی دوربین
لحظه ای بر چهره اشکم، نقابی بوده ای

جرعه ای جانانه، با کیفیت خم خانه ای
مایه یک عمر مستی را، شرابی بوده ای

چون که می سنجم تو را با آنچه در من بوده است
خانه ای آباد در شهر خرابی بوده ای

در دل این کوه - این کوهی که نامش زندگی است -
ناله هایم را، طنینی، بازتابی، بوده ای

از تمام آنچه با معیار من سنجیدنی است
عشق من! تنها، تو دلخواه انتخابی بوده ای

تا که رمز عشق را از هر کسی پرسیده ام،
هم تو در خورد سئوال من، جوابی بوده ای

--------
پی نوشت: شعر شناس نیستم و شعرهایی که در وبلاگ می گذارم شعرهایی است که صرفا از آنها خوشم آمده است. از این به بعد احتمالا بیشتر از قبل شعرهایی را که می پسندم در وبلاگ بگذارم. در صورت تمایل، شعرهای قبلی را در این صفحه می توانید بخوانید.

شعر اندوه

...
عشق تو
کارهایی به من آموخت
که در حسابم نبود
قصه های کودکانه خواندم
به قصر شاه پریان رفتم
و خواب دیدم
که با دخترش وصلت کرده ام.
چشمانش
شفاف تر از آب خلیج.
لبانش
گواراتر از گل انار.
خواب دیدم
چون سواری می ربایمش
***
بانوی من!
عشق تو
یاوه را به من آموخت
و به من آموخت
که عمر می گذرد
و دختر شاه پریان نمی آید.
...

نزار قبانی
(قطعه ای از «شعر اندوه»، مندرج در «بلقیس و عاشقانه های دیگر»، ترجمه موسی بیدج، نشر ثالث، صفحات ۱۱۲ و ۱۱۳)

پی نوشت: قطعه بالا را به خاطر گل روی برادری که این روزها فکر می کند من خیلی سیاست زده ام و به همین خاطر از من ناراحت است در وبلاگ گذاشتم. بلکه حال و هوای وبلاگ، قدری عوض شود. فکر می کنم شعر با حال و هوای این روزهایش می خواند. امیدوارم مورد پسندش واقع شده باشد.

غزلی از حسین منزوی


ای که گمنام رسیدی تو و گمنام گذشتی
تو که بودی که شتابان و بی آرام گذشتی؟

بی فرود آمدنی تا به کنارم بنشینی
بی درنگی که ستانم ز لبت کام، گذشتی

تو همان مرغ همایون که سویم آمدی، اما
نالم از بخت که ننشسته بر این بام گذشتی

ناز هشیاری ات ای مرغ! که در دامگه عشق
دانه را چیدی و چابک ز سر دام گذشتی

میل و مقصود تو صحرای امید چه کسی بود؟
ای سحابی که نباریده ز صحرام گذشتی!

به تماشای تو از خویش برون تاختم، اما
زودم از دیده چنان شادی ایام گذشتی

جز غباری به قفای تو ندیدم، چو رسیدم
تو چه هنگام رسیدی؟ تو چه هنگام گذشتی؟

***
تو که بودی و تبارت چه و اصل تو کجایی؟
ای مه آلود! که آن گونه در ابهام گذشتی

با آفتاب صمیمی

معمولا متون حس برانگیز را وقتی با صدای بلند و نه در دل بخوانیم، اثر بیشتری بر ما می گذارند. چند تا متن و شعر هستند که تا به حال پیش آمده است هر کدام از آنها را در چند جمع کم شمار دوستانه، برای اطرافیانم بخوانم و هربار، اثر اینگونه خواندن به گونه ای بوده است که یا در حین خواندن آنها به زور جلوی جاری شدن اشکهایم را گرفته ام یا تاب نیاورده ام و اشکهایم جاری شده است. یکی از این متنها، شعر «با آفتاب صمیمی» از زنده یاد «سلمان هراتی» است.
قبل از خواندن این شعر، برای درک بهتر برخی اشارات اجتماعی و سیاسی شعر، لازم است توجه داشته باشید که در تیر ۱۳۶۴ سروده شده است. علاوه بر سه تا عکس، سه تا پی نوشت (علاوه بر دو تا پی نوشت اصل خود شعر)، به متن اصلی اضافه کرده ام.

او همین جاست همین جا
نه در خیال مبهم جابلسا
و نه در جزیره خضرا
و نه هیچ کجای دور از دست
من او را می بینم
هر سال عاشورا
در مسجد بی سقف آبادی
          با برادرانم عزاداری می کند
او را پشت غروبهای روستا دیدم
همراه مردان بیدار
مردان مزرعه و کار
وقتی که «بالو»(۱) بر دوش
از ابتدای آفتاب بر می گشتند
او را بر بوریای محقر مردم دیدم
او را در میدان شوش، در کوره پز خانه دیدم
او را به جاهای ناشناخته نسبت ندهیم، انصاف نیست
مگر قرار نیست او نقش رنج را
از آرنجمان پاک کند
و در سایه استراحت
آرامش را بین ما تقسیم کند
وقتی مردم ده ما
برای آبیاری مزرعه ها
به مرمت نهرهای قدیمی می رفتند
او کنار تنور داغ
با «سیب گل» و «فاطمه» نان می پزد
                        برای بچه های جبهه
او در جبهه هست
با بچه ها فشنگ خالی می کند
و صلوات می فرستد
او همه جا هست
در اتوبوس کنار مردم می نشیند
با مردم درد دل می کند
و هر کس که وارد اتوبوس می شود
از جایش بر می خیزد
و به او تعارف می کند
و لبخند فروتنش را به همه می بخشد
او کار می کند، کار، کار
و عرق پیشانی اش را
با منحنی مهربان انگشت نشانه پاک می کند
در روزهای یخبندان
سرما از درز گیوه پاره اش
وارد تنش می شود
و او به جای همه ما از سرما می لرزد
او با ما از سرما می لرزد
او بیشتر پیاده راه می رود
اتومبیل ندارد
کفشهایش را خودش پینه می زند
او ساده زندگی میکند
و ساده دیگر مثل او کسی است که
هنوز هم
نخلهای کوفه عظمتش را حفظ کرده اند
او از خانواده شهداست
شبهای جمعه به بهشت زهرا می رود
و روی قبر شهدا گلاب می پاشد
باور کنید فقیرترین آدم روی زمین
از او ثروتمند تر است
او به جز یک روح معصوم
او به جز یک دل مظلوم هیچ ندارد
و خانه خلاصه او نه شوفاژ دارد نه شومینه
او هم مثل خیلیها از گرانی، از تورم
 از کمبود رنج می برد
او دلش برای انقلاب می سوزد
و از آدمهای فرصت طلب بدش می آید
و از آدمهای متظاهر متنفر است
و ما را در شعار
«جنگ جنگ تا پیروزی» یاری می دهد
او خیلی خوب است
او همه جا هست
برادرانم در افغانستان با حضور او دیالکتیک را سر بریدند
و عشق را برگزیدند

مالکم ایکس
مالکم ایکس

او در تشییع جنازه «مالکم ایکس»(۲) شرکت کرد
و خطابه اعتراض را
در سایه مقدس درخت «بائوباب»(۳)
برای سیاهان ایراد کرد
سیاهان او را می شناسند
آخر او وقتی می بیند
آفریقا هنوز حق ندارد به مدرسه برود
                                      دلتنگ می شود

خالد اسلامبولی در زندان رژیم مصر
خالد اسلامبولی در زندان رژیم مصر

چندی پیش یک شاخه گل سرخ
بر مزار «خالد اسلامبولی»(۴) کاشت
و گامهای داغش را
چنان در کوچه های یخ زده مصر کوبید
که حرارت آن تا دوردستهای خاورمیانه را
                                                   متفکر کرد

بابی سندز
بابی سندز

او خیلی مهربان است
وقتی «بابی سندز»(۵) را خودکشی کردند!
او به دیدن مسیح رفت
و ما را با خود تا مرز مهربانی برد
باور کنید اگر او یک روز
خودش را از ما دریغ کند
                    تاریک می شویم
در اردوگاههای فلسطین حضور دارد
و خیمه ها را می نگرد
که انفجار صدها مشت را   
          در خود مخفی کرده اند
خیمه ها او را یاد آب و التهاب می اندازند
و بلاتکلیفی رقیه(ع) را تداعی می کنند
خیمه یعنی آفتاب را کشتند
خیمه یعنی خاک داریم، خانه نداریم
خدا کند ما را تنها نگذارد 
        و گرنه امیدی به گشودن پنجره بعدی نیست
او یعنی روشنایی، یعنی خوبی
او خیلی خوب است
خوب و صمیمی و ساده و مهربان
من می گویم، تو می شنوی
او خیلی مهربان است
او مثل آسمان است
او در بوی گل محمدی پنهان است

پی نوشت:
۱- بالو، بر وزن پارو وسیله ای است که کشاورزان با آن خس و خاشاک دم آب را جمع می کنند.
۲- مالکوم ایکس، رهبر سیاهپوستان مسلمان آمریکایی که علیه تبعیض نژادی در آمریکا مبارزه می کرد. در نوجوانی، پدر او که یک کشیش فعال علیه تبعیض نژادی بود، توسط گروه نژاد پرست کوکلس کلان به شکل فجیعی به قتل رسید. مالکوم در سال ۱۹۶۵، در حالیکه چهل سال داشت، در نیویورک و در حال سخنرانی، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید- آرمانشهر
۳- بائوباب: درخت مقدسی است در آفریقا
۴- خالد اسلامبولی، افسر جوانی در ارتش مصر بود که در روز ۱۴ مهر ۱۳۶۰ به همراه دوستانش، محمد انورالسادات، رئیس جمهور مصر را در حالی که مشغول سان دیدن از یگانهای مختلف ارتش مصر بود به رگبار بست و به هلاکت رساند. سادات، اولین رئیس دولتی بود که در کشورهای اسلامی، موجودیت رژیم خون آشام و اشغالگر صهیونیستی را به رسمیت شناخت و به امضای پیمان صلح با این رژیم مبادرت کرد. خالد اسلامبولی و یارانش نیز سادات را به مجازات همین خیانت، به قتل رساندند. ایشان، بلافاصله بازداشت و در تاریخ ۲۶ فروردین ۱۳۶۱ اعدام شدند - آرمانشهر
۵- بابی سندز، مبارز ایرلندی که به ۱۴ سال حبس در زندانهای انگلیس، محکوم شده بود. او در ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۰ پس از ۶۶ روز اعتصاب غذا در زندان، در گذشت. اگر به آرشیو مطبوعات سالهای اول انقلاب مراجعه کنید، متوجه می شوید که حتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در زمان در گذشت بابی سندز و در سالگردهای او، بیانیه تجلیل آمیز صادر می کرده است. در تهران، خیابانی به نام اوست - آرمانشهر

رؤیای آشنا

قیصر امین پور

با تیشه خیال تراشیده ام تو را
در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ
من از تمام گلها بوییده ام تو را

رویای آشنای شب و روز عمر من!
در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی
در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری
با هیچ کس به جز تو نسنجیده ام تو را

غزلی از حسین منزوی


ای یار دوردست که دل می بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه ات زمان
در چشمم از تمام خوبان، سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!
عمرم گذشت و توام در سری هنوز

ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال ها
از هر چراغ تازه، فروزان تری هنوز

بالین و بسترم، همه از گل بیاکنی
شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!
از میوه های وسوسه بارآوری هنوز

آن سیب های راه به پرهیز بسته را
در سایه سار زلف، تو می پروری هنوز

وان سفره شبانه نان و شراب را
بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز

سلامی به مادرم

سیدحسن حسینی

به مادرم
که از نور معطر است
سلام می کنم امشب
صولت پدرم را
غارت شده می بینم
و اجدادم
چاووش خوان قافله های ارغوان و تمشک اند

به مادرم
می گویم:
بی آسمانم
و زمین نیشم می زند
می چرخم
             از خم کوچه ای
                                به خیابانی
و از خیابانی
به خلوتگاه های ارزان شده با درد
مادرم را می خوانم
در بی نشانی خاک
و دستش را می بوسم
دستی که
دو شاخه شاداب
در گلدان بهشت
به یادگار نهاد!

۳/۴/۱۳۸۰

بیت

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست

حسین منزوی

بابا جرات! بابا هنجارشکن!

آکواریوم نام مجموعه شعری از مجید کوهکن (متولد ۱۳۵۵) است که توسط نشر ثالث منتشر شده است. جنگولک بازی* ای که احتمالا «رضا امیرخانی» در رمان «من او» آغازگر آن در ایران بود (منظورم چاپ یکی از فصلهای میانی رمان به صورت صفحات خالی و سفید است) در این مجموعه شعر به اوج خود رسیده است. مثلا در پایان یکی از اشعار کتاب با نام انجمن (که صرفا فهرستی دو صفحه ای از نام یک سری از شاعران معاصر است) این عبارت آمده است:

«من تا امروز فقط با این شاعرها چای خورده ام / راه رفته ام / شعرخوانده ام. این کتاب را به آنها تقدیم می کنم و به انتظار شاعرهای دیگر می مانم.
امضاء»

و بعد در جایی که کلمه امضا آمده است، امضای شاعر را با خودکار آبی رنگ می بینیم! یعنی شاعر نشسته است و صفحه ۲۵ هر ۱۱۰۰ نسخه مجموعه شعرش را یکی یکی امضا کرده است!

بگذریم. اینها را گفتم تا اولین شعر این مجموعه را که از دل شیر شاعر حکایت می کند، نقل کنم:

«آلبوم 

همیشه صفحه اول این آلبوم خالی بوده است
جای عکس دختری
با پاهای بهار
پیش ترها از ترس مادرم
اکنون، همسرم.»

ــــــــ
پی نوشت:
* منظورم از کلمه «جنگولک بازی»، صرفا توصیفی است چرا که کلمه مناسبتری برای توصیف چنین کارهایی پیدا نکردم. اصلا قصد ارزشگذاری یا تخفیف و رد چنین کارهایی را نداشته ام.

قیصرِ عشق

چقدر خوشبختند شاعرها که تلاطم احساسات و معانی در دلشان حبس نمی شود و می توانند آنها را بیرون بریزند! پارسال همین وقتها، چند روزی بود که حس و تصاویری کاملا شبیه شعر زیر (تاکید می کنم «کاملا شبیه») در سرم موج می زد و خوب چون شاعر نیستم خیلی آزار می دیدم که نمی توانم آنها را بیرون بریزم. این سه خط، دست و پازدنِ ناشیانه ای بود برای رهایی از این آزار که البته مثل همیشه بی فایده بود.
تنهایی رفته بودم کتابفروشی نشر ثالث. نمی دانم چرا تا آن روز، هنوز «دستور زبان عشق» قیصر امین پور را نخریده بودم. در قسمت کتابهای شعر، چشمم خورد به «دستور زبان عشق». به قصد خرید، کتاب را از قفسه برداشتم. در جا شعری را که پشتِ جلدِ کتاب چاپ شده بود، خواندم. باورکردنی نبود. به شدت شوکه و ذوق زده شدم. این هم، آن شعرِ قیصر:

سفر ایستگاه

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
              به نرده های ایستگاهِ رفته 
                                                 تکیه داده ام!

بیت

داد جارویی به دستم آن نگار
گفت از دریا برانگیزان غبار


جلال الدین بلخی

آخرین شعر

آن‌قدر زیاد خوابت را دیده‌ام
آن‌قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته‌ام، حرف زده‌ام
‌آن‌قدر سایه‌ات را دوست داشته‌ام
که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...*

------
*«روبر دسنوس»، قطعه ای از شعر «آخرین شعر»، از کتاب «سایه سرمست»، ترجمه «زهرا تعمیدی»، انتشارات کتاب خورشید. البته این قطعه را در جای دیگری خوانده ام، ولی منبعش همین است.

کریس دی برگ در ایران

در مورد سفر کریس دی برگ به ایران خبرهای متناقضی منتشر شده است. با این حال امیدوارم اگر او قصد دارد در ایران کنسرت اجرا کند، به او مجوز داده شود. مدتی پیش اولیور استون می خواست فیلمی مستند از زندگی احمدی نژاد بسازد که عده ای آدم بی درایت و تنگ نظر، این فرصت طلایی را از بین بردند. امیدوارم حضرات این بار، فرصت پیش آمده را به گند نکشند. در ادامه شعری از کریس دی برگ به نقل از ماهنامه سوره، شماره 30:

 

سلام شعر انقلاب

 

Chris De Burgh

 کریس د برگ

 

Wake up boys, there's a light at the window,

I can hear someone knocking on the door,

There are voices in the street,

And the sound of running feet,

And they whisper the word - "Revolution!"

 

بچه‌ها بيدار شويد، نوري در پنجره ديده مي‌شود

مي‌توانم بشنوم که کسي در را مي‌کوبد

صداهايي از خيابان شنيده مي‌‌شود

و صداي پاهايي که در حال دويدن هستند

و آنها نجوا مي‌‌کنند کلمه - "انقلاب " را

 

There are men coming down from the valleys,

There are tall ships lying off the coast,

And they carry the light,

In the dark of the night,

Like a whisper in the wind - "Revolution!"

 

مرداني هستند که ازکشتی‌های جنگی پیاده می‌شوند،

کشتي‌هاي بزرگي که کنار ساحل لنگر انداخته‌اند

و نور حمل مي‌کنند

در ظلمات شب

مانند نجوايي در باد - "انقلاب"

 

Bring my gun and a handful of silver,

By the sea we will gather for the fight,

It's been so many years, so many tears,

We have lost once before,

Now we'll settle the score,

When our cannons will roar - "Revolution!"

 

تفنگم را بياور و مشتي نقره

کنار دريا جمع خواهيم شد تا بجنگيم

سالها گذشته است، افراد بي‌شماري تکه پاره شده‌اند

ما يک بار شکست خورديم

حالا تصفيه حساب خواهيم کرد

وقتي توپ‌هاي ما مي‌غرند: "انقلاب"

 

Watch, and wait, get ready for the sign,

There are many here among us now,

Who have not seen the light,

We must send the word to all the people in the land,

Go to every hill and mountain,

For the time is now at hand,

To light a fire!

Light a fire,

Light a fire

 

گوش به زنگ، منتظر و آماده علامت باش

خيلي‌ها از جمله ما اينجا هستند

که نور را نديده‌اند

ما بايد اين فرمان را به تمام مردم سرزمين برسانيم

به تمام تپه‌ها و کوهستان‌ها برو

چون اکنون زمان آن نزديک است

که آتشي بيفروزيم

آتشي بيفروزيم

آتشي بيفروزيم!

 

Let us march the road up the rocky hill tonight,

Under cover of the darkness,

We will slip behind the lines,

And we will take the men who have stolen our land,

For the years of domination,

Hit them right between the eyes,

And light a fire!

Light a fire,

Light a fire,

They will see through the world!

 

اجازه بده امشب از جاده تپه سنگي يورش ببريم

در پوشش شب

از سيم‌هاي خاردار رد خواهيم شد

و مردي را که سرزمين ما را دزديده است خواهيم گرفت

براي سال‌هاي سلطه

درست بين دو چشمانش را هدف خواهيم گرفت

و آتشي خواهيم افروخت

آتشي خواهيم افروخت

آتشي خواهيم افروخت

که سراسر جهان آن را ببينند