فیلم دو اپیزودی «طهران، تهران» و مخصوصا اپیزود اول آن، بی برو و برگرد یک افتضاح به تمام معنا است. مطمئن هستم داریوش مهرجویی، کارگردانِ اپیزود اول، سر صحنه، دکوپاژ که هیچ (چون ماشاءالله هزار ماشاءالله کارگردانی بدون برگه دکوپاژ در سینمای ایران طبیعی است!)، حتی طرح خلاصه فیلمنامه را در دست نداشته است. همراه داشتن متن فیلمنامه پیش کش! بازیها هم آنقدر لوس و یخ و آبکی هستند که نمی توان با توجیهاتی مثل این که شیوه کارگردان در این فیلم بداهه سازی بوده است روی بی قیدی حضرت استاد ماله کشید. صفتهایی همچون «شلخته»، «یرخی» و «دیمی» (و البته برخی صفتهای مگو!)، با دیدن این فیلم در ذهن بیننده جان می گیرند.

بعد از حدود دو ماه، هنوز وقتی به برخی صحنه های فیلم فکر می کنم، حالم به هم می خورد! مثلا باور نکردنی است که سکانس غذا خوردنِ سالخوردگان در رستوران، اینقدر بزن در رویی و بساز و بفروشی ساخته شده است: هفت هشت تا پیرمرد و پیرزن که پایشان لب گور است و به طور حتم هر کدامشان رژیم غذایی ویژه ای دارند ... ولش کن بابا! فیلم آنقدر افتضاح است که اصلا نیازی به توضیح و تبیین ندارد و مرا ببخشید که جور دیگری در مورد این فیلم نمی توانم بنویسم. باور کنید اگر اسم گنده ای همچون «داریوش مهرجویی» روی این فیلم نبود، بسیاری از تماشاگران به خودشان حق می دادند ... (ادامه اين جمله را با تذكر به جاي يكي از دوستان حذف كردم). افسوس که مقهور نامهایی هستیم که بادکنکی بزرگ شده اند. راستی تا کی باید سایه بتهای بزرگی همچون «داریوش مهرجویی» بر سر سینمای ایران سنگینی کند؟

***
فیلم بساز و بفروشیِ فوق الذکر، به سفارش شهرداری تهران تولید شده است! «بساز و بفروشی» که می گویم با عنایت به ساختار و کارگردانی فیلم است و الا اگر بخواهیم وارد بحث مضمون و محتوای فیلم و به خصوص اپیزود دوم آن (به کارگردانی مهدی کرم پور) بشویم، باید از کلاه گشادی بگویم که عوامل فیلم بر سر مسئولان ارزشی شهرداری گذاشته اند. می توانم تصور کنم که برای اپیزود دوم با چنین توجیهاتی مسئولان ارزشی را تلکه کرده اند: می خواهیم فیلمی بسازیم که در آن جوانانی با ظاهر آن چنانی، قصد دارند ترانه ای اجرا می کنند که مضمون آن در این باره است که جوانان امروزی که نسل قبلی آنها را سوسول(!) می دانند اگر جنگی برای کشور پیش بیاید مثل جوانان دهه ۱۳۶۰ جانفشانی خواهند کرد و راه شهدا را ادامه خواهند داد و ... اما در عمل چه پیش آمده است؟ عوامل فیلم در ازای دادن این باج کوچک و شعاری به مسئولان ارزشی شهرداری، همان تصویر کاریکاتوری از مذهبیها و حزب اللهی ها را که سالها است در سینمای ایران ترویج می شود تکرار کرده اند: رانت خور و گردن کلفت و صاحب ثروت باد آورده، قشری و سطحی و ظاهربین، بی توجه به خواسته نسل جوان، محدود کننده آزادی جوانان، بی توجه به عواطف زنان و... 
***
جنجالی را که بر سر اعطای وام به هدیه تهرانی توسط سازمان میراث فرهنگی درگرفته بود یادتان هست؟
***
آن دلسوزان بیت المال که سازمان میراث فرهنگی و مشایی و رئیس جمهوری و... را به خاطر اعطای وام به هدیه تهرانی، آماج شدیدترین حمله ها قرار دادند، حالا کجا هستند تا شهرداری را به خاطر دور ریختن بیت المال برای چنین فیلم مزخرفی توبیخ کنند؟ چرا صدایی از کسی در نمی آید؟ و این در حالی است که هزینه اعطا شده به هدیه تهرانی، «وام» است و فرض بر آن است که به بیت المال پس داده خواهد شد، اما هزینه ای که شهرداری برای این فیلم پرداخت کرده است چطور؟ خوب می توانم تصور کنم اگر این فیلم به سفارش میراث فرهنگی تولید شده بود، این روزها به خاطر هر دو اپیزودش، چه فریادهای «وا بیت المالا»یی که به آسمان بلند نبود.

یادداشت تکمیلی/۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹: یادم رفت اشاره کنم که در اپیزود اول فیلم، در سکانس بازدید از برج آزادی، به اسم مهندس «حسین امانت» اشاره شد و تجلیل کم نظیری از او صورت گرفت. حسین امانت، از سران فعلی فرقه صهیونیستی بهائی است و معمار و طراح بناهایی همچون بیت العدل اعظم بهائیان و مرقد علی محمد باب در حیفا است. واقعا دست مریزاد به مسئولان فرهنگی شهرداری که تجلیل از یک بهائی سرشناس را اینطور داخل پاچه شان کرده اند!

مطلب مرتبط: پوپک و مش ماشاءالله، دن کیشوت ها و آسیاب های بادی