سکوت

«... آن عده از ما که امروزه داستان نویسی را آزموده اند، نگرانی و مرارتی را که موقع به حرف واداشتن شخصیت، گریبان آدم را می گیرد می شناسند.
شخصیت های ما صفحه به صفحه مشاهدات بی معنا، اما لبریز از غم بیهوده خود را مبادله می کنند: «سردته؟»، «نه سردم نیست»، «چای می نوشی؟»، «متشکرم، نه»، «خسته ای؟»، «نمی دانم، بله شاید کمی خسته ام». شخصیت های ما این گونه صحبت می کنند. برای فریبِ سکوت، این چنین صحبت می کنند. این چنین صحبت می کنند چون نمی دانند چه طور صحبت کنند. کم کم سر و کله کلمات مهم و اعترافات وحشتناک هم پیدا می شود: «کُشتیش؟»، «بله کشتمش». مختصر کلمات بی حاصلِ عصر ما که همچون علائم کشتی شکستگان: شعله های آتش بین تپه های بسیار دوردست، فریادهای ضعیف و نومیدانه که فضا را می بلعد، بیرون می آید تا تازیانه هایی باشد دردناک به سکوت.
بنابراین وقتی می خواهیم شخصیت های مان را بین خودشان به حرف واداریم، آن گاه سکوت عمیقی را که در درون ما کم کم متراکم شده است بررسی می کنیم. سکوت را از کودکی پشت میز، در مقابل والدین مان که با کلماتی کهنه و سنگین، برایمان صحبت می کردند شروع کرده ایم. ما ساکت بوده ایم. ساکت بوده ایم به خاطر اعتراض و از سرِ خشم. ساکت بوده ایم تا به والدین مان بفهمانیم که کلمات سنگینِ آنان دیگر به درد ما نمی خورد. ما کلمات دیگری در کیسه داشتیم. ساکت بودیم؛ لبریز از اعتماد به کلمات تازه خودمان. آن کلمات تازه مان را می بایست خرج کسانی می کردیم که آن ها را می فهمیدند. از سکوت مان سرشار بودیم. اکنون از آن شرمساریم و اندوهگین و کم ارزشی آن را می فهمیم. از آن هرگز رها نشده ایم. آن کلمات سنگینِ کهنه که به کار والدین مان می آمدند، سکه های غیر رایج اند و هیچ کس قبول شان ندارد. و کلمات نو را هم متوجه شدیم که ارزشی ندارند و چیزی با آن ها نمی شود خرید. به درد برقراری ارتباط نمی خورند. سست، سرد و بی حاصل اند. به دردمان برای نوشتن کتاب، برای وابسته نگاه داشتن شخص عزیزی به خودمان و نجات یک دوست نمی خورند.»

(ناتالیا گینزبورگ، «فضیلت های ناچیز»، ترجمه محسن ابراهیم، انتشارات هرمس، صفحه های ۷۷ و ۷۸)

ما به دو روز تعطیل در هفته نیازمندیم و این دو روز را به دست می آوریم

نوشتاری از مرحوم نادر ابراهیمی تقدیم به کمیت اندیشان و کینه ورزان سیاسی

«یقینا اشتباهی پیش آمده است.

انسان، در هفته، به دو روز تعطیل نیازمند است؛ اما به دلیل کوتاهی، کاهلی، کم کاری، یا بیش خواهی، نتوانسته است به این تعطیلی قطعا لازم و منطقی دست یابد.

انسان، مسلما، در هفته به دو روز تعطیل محتاج است: روز نخست، برای آنکه به کوه و دشت و بیابان بزند، هوایی بخورد، بدود، بازی کند، آزاد باشد، ورزش کند، خود را در متن طبیعت بکوبد و خمیر کند و از نو بسازد؛ روز دوم برای آنکه به خانه برسد و به همه خرده مسائلی که آن ها را در طول هفته به جمعه حواله داده است، و استراحت کردن و خفتن و کاهلی کردن و خستگی های روز نخست را از تن به در کردن.

این دو روز را به هیچ وجه نمی شود در هم ادغام کرد؛ نمی شود به یک روز تبدیل کرد؛ و انسان اگر بخواهد از حداقل سلامت و نشاط برخوردار باشد، نمی تواند از یکی از این دو روز چشم پوشی کند.

ما اگر در همان یک روز تعطیل، سر به کوه و بیابان بگذاریم یا به دشت و جنگل برویم، بازی کنیم و بچه ها را بازی بدهیم و به نشاط آوریم و واقعا به یک روز تفریحِ سالم سازنده دست بیابیم، باید که شبانگاه، کوفته و لِه شده به خانه بازگردیم، وِلو شویم، بخوابیم، و صبح روز شنبه، کسل، خسته، ناتوان از فعالیتِ درستِ سازنده، سر کار برویم؛ و به همین دلیل است که شنبه ها بسیاری از آدم های شهری، عصبی، دلگیر، تُرُش روی، خمار، خسته، کم تحمل و نامهربان هستند...

و اگر بخواهیم در همان یک روزِ تعطیل، خود را در خانه حبس کنیم و به کلِ کارهای خانگی برسیم، دیگر چه فرصتی برای گردش و تفریح و به نشاط آوردنِ روح و جبرانِ سخت کاری های هفته باقی می مانَد؟ و در این صورت، اصلا چرا باید زنده ماند تا به چنین مصیبتی گرفتار آمد؟ شش روز، کار، و یک روز در قفس، برای آماده کردنِ خویش برای کار؟ این درست است واقعا؟

تو می پرسی: راستی انسان کار می کند برای آنکه به آسایش دست یابد، یا قدری می آساید فقط به خاطر آنکه توانایی کار کردن داشته باشد؟

انسان وسیله یی برای دوام بخشیدن به کارها، یا کار ابزاری است برای ایجادِ آسایش انسان؟

ما، در خدمت کاریم، یا کار در خدمت ماست؟

آخِر چه خاصیت که تو، پیوسته، با تمامی شور و حال و عاطفه ات، از عشق و معنویت سخن بگویی اما برده کارهای روزمره زندگی مان باشیم؟

مگر تو نمی گویی که عظمت و نیک بختی انسان در مجموعه یی از روزمرگی هاست؟ این شادمانی و عظمت، چگونه نصیبِ کارگر یا آموزگاری خواهد شد که تمام هفته، از طلوع تا غروب، چرخ ها را می چرخاند و جمعه - آن هم اگر جمعه یی داشته باشد- نعش وار در گوشه یی می افتد تا بتواند باز، تمام هفته، چرخ ها را بچرخاند؟

می گویم: چرا می خواهی که بیش از این، در یک برنامه هفتگیِ عاشقانه آرام، در بابِ موضوعی چنین سرد و آزارنده بحث کنیم؟ بس است! ما به دو روز تعطیل در هفته نیازمندیم، و به هر قیمتی که باشد، این دو روز را به دست می آوریم: پنج شنبه ها برای بیرون خانه، جمعه ها برای درون: پنج شنبه ها برای کوفته کردنِ شادمانه خویش، جمعه ها برای رفعِ شادمانه کوفتگی ها...»

منبع: «یک عاشقانه آرام»، انتشارات روزبهان، صفحات ۱۹۷ تا ۱۹۹ (چاپ اول این کتاب، در سال ۱۳۷۶ بوده است و از تاریخ مقدمه اش برمی آید که در سال ۱۳۷۳ نوشته شده است.)

پی نوشت: نادر ابراهیمی، نه اهل تنبلی و تن آسایی بود، نه دچار شکم سیری و فارغ از درد معاش. اگر کسی فکر می کند اینگونه بوده است، کتابهای «ابوالمشاغل» و «ابن مشغله» اش را تورقی کند. برایم کاملا قابل پیش بینی بود که طرح دولت برای دو روز شدن تعطیلات هفتگی در مجلس، رای نخواهد آورد. این مجلس، نشان داده است که چشم ندارد طرحی را تصویب کند که خوشنامی اش برای احمدی نژاد بماند و ما دیده ایم که بودجه های سالانه را و طرح هدفمندی یارانه ها را به گونه ای تصویب کردند که فحش خور احمدی نژاد در افواه عمومی زیادتر شود...

قانون نانوشته

تقدیم به یک برادر عیسی صفت

اندکی بعد پدرم(۱) در گذشت. درست در دل ظهر، زمانی که در آن سر روستا صندوقی را تحویل می داد به زمین افتاد؛ در کنار جاده قلبش از کار بازمانده بود.
سه ماه تمام بی اختیار زار می زدم. مسلما بر فردِ از دست رفته، بر پدری که دلش از چوبی که می تراشید نرم تر بود اشک می ریختم، ولی به خصوص گریه ام از آن رو بود که به او نگفته بودم دوستش دارم.
روزی که اشک هایم را پاک می کردم، آدمی دیگر شده بودم. نمی توانستم با کسی مواجه شوم و به او نگویم که دوستش دارم. نخستین کسی که این اعلام به او صورت گرفت دوستم موشه بود که کبود شد:
چرا چنین چیزهای احمقانه ای می گویی؟
حرف احمقانه ای نمی زنم. به تو می گویم دوستت دارم.
آه عیسی، حماقت نکن.
«ابله، خرف، احمق»، هر شب با انبانی از اهانت های تازه به خانه باز می گشتم.
مادرم کوشید برایم توضیح دهد که قانونی نانوشته وجود دارد که انسان را به خاموشی در باب احساس هایش ناگزیر می کند.
کدام قانون؟
آزرم.
ولی ... مادر، برای این که به دیگران بگوییم دوستشان داریم وقتی باقی نیست که بخواهیم تلف کنیم. ممکن است همه بمیرند، مگر چنین نیست؟
زمانی که چنین می گفتم، مادرم خاموش، اشک می ریخت. دست نوازش به موهایم می کشید تا به فکرهایم آرامش ببخشد.
عیسای کوچک من، نباید بیش از حد مهر ورزید. در غیر این صورت رنج بسیار خواهی برد.(۲)

پی نوشتهای آرمانشهر:

۱- در کتابی که این سطور از آن نقل شده، از فردی به نام یوسف نجار به عنوان پدر حضرت عیسی مسیح(ع) یاد شده است. با کمی اغماض می توان این امر را پذیرفت، چرا که در برخی روایات اسلامی هم آمده است که حضرت مریم(س) بعد از ولادت عیسی، با یوسف نامی که نجار بوده است ازدواج می کند. 
۲- اریک امانوئل اشمیت، «انجیل های من»، ترجمه قاسم صنعوی، نشر قطره، صفحه های ۲۱ و ۲۲

بسته فرهنگی

دو سه ماه است که در افسردگی شدیدی به سر می برم. یک ماه گذشته که دیگر حالم خیلی خراب بود. فلجِ فلج بودم. استیصال، اما استیصالی کرخ. اما دیروز و امروز قدری حالم بهتر است. این دو روز، صبح که بیدار شدم، حس نمی کردم که در یک گور بسته و تنگ چشم باز می کنم. البته مطمئنم که این حال، موقتی است. گفتم تا حالم خوب است یک پست بگذارم و بروم.

از دیروز، کتاب «آمریکا»ی ژان بودریار را دست گرفته ام. هنوز کتاب را تمام نکرده ام اما نگاه اشراقی بودریار به «آمریکا» برایم جالب بود. چون می دانم بعضی از دوستانم کتاب را خوانده اند به نظرم رسید دو اثر هنری را که می توانند مکمل این کتاب باشند معرفی کنم.

در موقع خواندن «آمریکا»، همه اش به ذهنم می آمد که این کتاب اگر بخواهد به قالب ترانه و موسیقی در بیاید می شود ترانه «هتل کالیفرنیا» از گروه راک «ایگلز» (عقابها)، محصول ۱۹۷۷ و اگر بخواهد به قالب فیلم در بیاید می شود فیلم «تلما و لوئیز» به کارگردانی ریدلی اسکات، محصول ۱۹۹۱. حداقلش این است که در هر سه اثر، حس و حال و عناصر (موتیفها) مشترک زیادی وجود دارد. (داخل پرانتز: وه که سکانس و پلان پایانی «تلما و لوئیز» را چقدر دوست دارم! دست در دست رفیقی که برای یکدیگر از همه چیز گذشته اید بگذاری و با اعتماد به نفس... خطر لوث شدن!)

ترانه هتل کالیفرنیا و متن انگلیسی و ترجمه فارسی اش را با یک گشت در اینترنت می توانید پیدا کنید. چندین ترجمه فارسی از این ترانه در نت وجود دارد که توصیه می کنم به یکی از آنها اکتفا نکنید. متن انگلیسی ترانه، قدری ظرایف و بازیهای زبانی دارد که با در کنار هم قرار دادن چند ترجمه، بهتر به آنها پی می برید.
حسن ختام این پست هم باشد یک جمله از «آمریکا» که با تمام وجود تجربه اش کرده ام: «کسی که به تنهایی غذا می خورد مرده است.»

ما ندیده شما رو خریدیم

لحظه اعدام شهیدان طیب حاج رضایی و اسماعیل رضایی فردا شب، صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارن می برندشان برای اعدام. وقتی می رفتن، طیب زد به میله سلول من و گفت: «محمد آقا، اگر یک روز خمینی رو دیدی، سلام منو بهش برسون و بگو؛ خیلی ها شما رو دیدند و خریدند؛ ما ندیده شما رو خریدیم.»

(کتاب «کوچه نقاش ها»، خاطرات سید ابوالفضل کاظمی، گفت و گو و تدوین: راحله صبوری، انتشارات سوره مهر، صفحه ۵۲)

پی نوشت:
روی سینه طیب حاج رضایی، تصویر محمدرضا پهلوی و پدرش خالکوبی شده بود. وقتی رضا پهلوی به دنیا آمد، طیب کوچه و محله را چراغانی کرده بود. او در جشن تولد پسر محمدرضا پهلوی، از دست شاه یک تپانچه هدیه گرفته بود. اما...

مرثیه شهید چمران برای گوسفند قربانی

مقدمه: شهید چمران در ۲۶ آبان ۱۳۵۹ در جریان عملیات آزادسازی سوسنگرد زخمی شد. ایشان از دو نقطه پا به شدت مجروح بود و تازه پس از یک و نیم ماه به سختی با چوب زیر بغل راه رفتن آغاز کرد. فاصله هایی کوتاه را در درون ساختمان محل اقامتش طی می نمود ولی هنوز پا به محوطه خارج از ساختمان نگذاشته بود. او در این مدت فقط یک شب در بیمارستان مانده بود و بعد از چند روز اقامت در منزل یکی از دوستانش در اهواز، به محل ستاد جنگهای نامنظم (مهمانسرای استانداری اهواز) آمده بود و در کنار رزمندگان ستاد در اطاقی بستری شده بود. بعد از این مدت طولانی، تصمیم گرفت برای اولین بار بعد از زخمی شدن، پا از ساختمان بیرون نهد و از خطوط مقدم جبهه بازدید نماید. دوستانش نیز تصمیم گرفتند به شکرانه این سلامتی، گوسفندی را برای او قربانی نمایند و به همین خاطر جلوی پلکان ورودی و داخل حیاط، گوسفندی را آماده کردند و به محض آنکه او با چوب زیر بغل از ساختمان خارج شد و از چند پله گذشت و وارد حیاط مقابل ساختمان شد، گوسفند را بر زمین زدند و قربانی نمودند و با صلوات از چمران استقبال کردند. دکتر چمران بی خبر از همه جا بر جای خود میخکوب شده بود و به این صحنه می نگریست و کسی نمی دانست که در درون او چه می گذرد، مات و مبهوت بود و در دنیای خود سیر می کرد و در حالیکه همه در شوق و شعف غوطه ور بودند، در مغز او افکار دیگری موج می زد و همان روز بعد از بازگشت از جبهه، این سطور را در بیان آن حالت عجیب هنگام قربانی گوسفند نگاشت و از گوشت آن گوسفند هم چیزی نخورد:

مرثیه شهید چمران برای گوسفند قربانی

«امروز گوسفندی را برای من قربانی کردند. چه قدر زجر کشیدم. درد گوسفند را تا اعماق وجودم احساس می کردم. هنگامی که خون از گردنش فوران می کرد، گویی این خون من است که بر خاک می ریزد. می دیدم که حیوان زبان بسته، برای حیات خود تلاش می کند. دست و پا می زند، میخواهد ضجه کند، فریاد کند، از دنیا و از همه چیز استمداد کند و از زیر کارد براق بگریزد. اما افسوس! که مظلوم است و اسیر و دست و پا بسته است؛ و زیر پنجه های توانای دو جوان بر خاک افتاد، قدرت هیچ کاری ندارد.

کارد به گردنش نزدیک می شود. چشمان گوسفند برق می زند. به همه اطراف می چرخد. برق کارد را می بیند. اولین فشارِ تیزیِ کارد را بر گردن خود احساس می کند. با همه قدرت خود، برای آخرین بار، تلاش می نماید. امید به حیات، آرزوی زندگی و حبّ ذات در همه وجودش شعله می کشد. می خواهد زنده بماند، میخواهد از آب این عالم بنوشد؛ از هوای دنیا استنشاق کند. به آسمان بلند، به کوههای سر به فلک کشیده، به درختها، به گلها، به سبزه ها، به جویبارها، به صحراها، به دشتها، به دریاها، به ستاره ها، به ماه، به خورشید، به سپیده صبح، به غروب آفتاب نگاه کند و از زیبایی آنها لذت ببرد. او احساس می کند که مورد ظلم و ستم قرار گرفته، همه دنیا به او ظلم می کنند، همه دشمن او هستند، همه در مرگ او شادی می کنند، همه منتظرند که دست و پا زدن او را در خون ببینند و کف بزنند. او استغاثه می کند، التماس می کند، لااقل یک نفر منصف می طلبد، می خواهد کسی را به شفاعت بطلبد... آخر ای انسانها! وجدان شما کجا رفته است؟ تمدن شما، انسانیت شما، خدا و پیغمبر شما کجاست؟ مگر قرار نیست از مظلومین دفاع کنید؟ چرا نمی گذارید فریاد کنم؟ چرا فرصت ضجه به من نمی دهید؟ چرا اجازه اشک ریختن نمی دهید؟ چرا نمی گذارید صدای استغاثه من به دیگران برسد؟

آه خدایا! من فریاد این حیوان بیگناه را می شنوم؛ من درد او را احساس می کنم؛ من اشکی را که در چشمانش می غلتد می بینم؛ من بی گناهی او را می دانم، من می بینم که او مرا به دادخواهی طلبیده است؛ و من نیز با همه وجودم آماده ام که به بیگناهی او شهادت دهم؛ او را شفاعت کنم و از مردم بخواهم که به خاطر خدا و به خاطر من از این حیوان زبان بسته بگذرند و به خاک و خونش نکشند. حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید. اما گویی صدای حیوان خفه شده است و حرکت من هم منجمد. در عالم خواب، گاهی آدم می خواهد فریاد کند، ولی صدایش درنمی آید؛ می خواهد بدود، فرار کند، ولی نمی تواند؛ اینجا هم چنین حالتی برای من پیش آمده است. حیوان بی گناه می خواهد فریاد بکشد ولی صدایش درنمی آید. و من می خواهم بدوم و دستش را بگیرم ولی طلسم شده ام. در جایم خشک شده ام. گویا خواب می بینم، اراده من حاکم بر اعمال من نیست.

کارد تیز بر گردن گوسفند نزدیک می شود و من تیزی آن را بر گردنم احساس می کنم. حیوان اسیر، دست و پا می زند؛ گویی که من دست و پا می زنم و همه فشارهای حیات و مرگ را که در آن لحظه بر گوسفند می گذرد، گویی که بر من گذشته است. لحظاتی که سالها طول دارد، و با همه عمر و زندگی برابری می کند. همه لذات، همه دردها و بیمها و فشارهای زندگی، در این لحظه کوتاه جمع شده و بر اعصاب آدمی فشار می آورد.»

منبع: کتاب «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست» (دستوشته های شهید چمران در مورد عملیات آزادسازی سوسنگرد)، صفحه های ۵۵ تا ۵۹

کاتین (Katyn)

کارگردان: آندره وایدا
سال تولید: 2007
کشور: لهستان
---------

کاتین، نام جنگلی است در لهستان که نیروهای ارتش شوروی در سال 1940 و در جریان جنگ جهانی دوم، حدود 15 هزار نفر از افسران اسیر شده لهستانی را در آنجا قتل عام و در گورهای دسته جمعی دفن کردند. فیلم کاتین، روایتگر این قتل عام است و سکانس پایانی آن اگر روحیه حساسی دارید خوراک چند روز افسردگی و اگر دودی هستید خوراک کشیدن چند نخ سیگار پشت سر هم است! (آقا من سیگاری نیستما! ولی سیگار را دوست دارم!)

قبلا گفته بودم تصویری که برای ما از طرفین درگیر در جنگ جهانی دوم ساخته اند، بستگی زیادی به این واقعیت دارد که آلمان طرف شکست خورده در این جنگ و آمریکا و انگلیس و روسیه طرف پیروز آن بوده اند. در فیلمهای زیادی دیده ایم که مردم مناطق اشغال شده توسط آلمان، چگونه به استقبال نیروهای متخاصم با آلمان می روند و چهره ای آزادیبخش از این نیروها نمایش داده می شود. قصد من دفاع از ارتش جنایتکار آلمان نیست. می خواهم بگویم باید پذیرفت که اگر آلمان پیروز نهایی این جنگ بود، به احتمال زیاد ما امروز تصویر دیگری از طرفین این جنگ در ذهنمان داشتیم. تاریخ جنگ جهانی دوم، تاریخی است که فاتحان جنگ آن را نوشته اند.

فیلم کاتین، از آن جمله استثناهایی است که «می تواند» (و شاید مناسبتر باشد که بگویم «می توانست»)به شکستن تصویر رسمی از جنگ جهانی دوم در ذهن ما کمک کند. می گویم «می تواند»، چون فیلم بخشی از واقعیت را نشان می دهد نه همه آن را. البته قرار هم نیست هر فیلمی همه واقعیت را نشان دهد که چنین چیزی ممکن هم نیست. با این حال می توان ادعا کرد آنکه از نشان دادن قسمتی از واقعیت توسط این فیلم بهره می برد، بازهم غربیها هستند. آمریکا و انگلیس، هر چند در زمان جنگ جهانی دوم متحد شوروی بودند، بعد از جنگ تا امروز، به ارائه تصویری درنده خو از رقیب کمونیست خود احتیاج داشتند و این فیلم بدون نشان دادن نقش آمریکا و انگلیس در سرپوش گذاشتن بر جنایت کاتین، فقط شوروی کمونیست را مقصر نشان می دهد. در حالیکه مثلا:

«چرچیل (نخست وزیر وقت انگلستان) در تاریخ 24 آوریل 1943 به دولت تبعیدی لهستان در لندن توصیه کرده بود که با انتشار یک بیانیه رسمی، کشتار افسران لهستانی توسط عمال شوروی را انکار و اتهامات علیه آنها را حرکت تبلیغاتی آلمانی ها تلقی کند. علاوه بر این چرچیل به ولادیسلاو سیکورسکی، رئیس دولت تبعیدی لهستان در لندن، توصیه کرد از ادامه تحقیقات و بررسیها در خصوص واقعه کاتین خودداری کند.»

چند سطر بالا که داخل گیومه نقل شد از کتاب «شکست تابوها»، نوشته رودولف چرنین، ترجمه حسین دامغانی، انتشارات امیر کبیر است. خیلی دوست دارم سر فرصت، بخشهایی از این کتاب خواندنی را در اینجا تایپ کنم تا به این ادعا که تاریخ جنگ جهانی دوم، تاریخی است که فاتحانش آن را نوشته اند بیشتر بپردازم و احتمالا زمانی این کار را خواهم کرد.
 
خلاصه اینکه متفقین و متحدین، سر و ته یک کرباس بودند و هستند و کسی از این جماعت، دلش به حال بشریت و حقوق بشر نسوخته است. این جماعت تنها به یک چیز متعهدند و آن هم مالکان شیطان صفت کمپانیهای بزرگ نفتی و اسلحه سازی و رباخواران جهانی است که آنها را بر سرکار آورده اند.

راستی تا فراموش نکرده ام به نکته ای ستودنی در این فیلم اشاره کنم و آن نگاه مثبتی بود که فیلم به دینداری داشت. در روزگاری که به گند کشیدن چهره دین و دینداری و دینداران، پز روشنفکری بسیاری از کارگردانان مطرح دنیا است، باید از آقای آندره وایدا به خاطر چنین نگاهی تشکر کرد.

راز

گرشوم شولم:
«اگر بشر این احساس را که رازی، رمزي در جهان هست از دست بدهد، آن گاه كار همه ما تمام است.»
(به نقل از کتاب نردبانی به آسمان، نوشته شيرين دخت دقيقيان، صفحه ۳۹۹)

-----
پی نوشت: لطفا کسی در نیاید که این «شولم» کیست و چه کاره بوده است و ... اين جمله، به نظرم جمله جالب و درستي بود.

یوسف آباد، خیابان سی و سوم

رمانی درباره تهران و البته بیشتر، شمال و غرب آن.
سینا دادخواه، نویسنده رمان، متولد ۱۳۶۳ است. دو نفر از چهار شخصیت اصلی رمانش هم متولد نیمه دهه ۱۳۶۰ هستند.
چقدر دنیای ما، از دنیای بعضی از این بچه ها دور است. این دوری مرا به وحشت و حیرت می اندازد. خیلی راحت مشروب می خورند. دختر و پسر، خیلی راحت با هم دوست می شوند. راحت به هم دست می دهند، راحت از هم می بُرند و با دیگری دوست می شوند. موازین محرم و نامحرمی اصلا برایشان مطرح نیست. پاساژهای تهران را مثل کف دستشان می شناسند. در کیف، کفش، کت و شلوار، پالتو، گوشی موبایل، ساعت مچی، شامپو و... با دهها مارک و برند آشنا هستند که ما اسم یکی از آنها را هم بلد نیستیم. انگار این بچه ها برای ارزشهای ما ذره ای هم تره خرد نمی کنند.
صرفنظر از ضعف اساسی در شخصیت پردازی ها مخصوصا در شخصیت لیلا و حامد (دو شخصیت میان سال داستان. مثلا معلوم نیست چرا لیلا که دختری چادری و حزب اللهی است و با حامد در جلسات تفسیر نهج البلاغه حسینیه ارشاد آشنا شده است، ناگهان در مدتی کم حجاب را کنار می گذارد، سقط جنین می کند و مثلا می خوانیم که در میهمانی خانه حامد، مشروب هم می خورد)، قلم سینا دادخواه آنقدر قوی بود که رمان ۱۱۴ صفحه ای اش را یک ضرب بخوانم. البته در داستان، عناصری هم بود که به طور شخصی آن را برایم جالب می کرد: دانشگاه هنر (دانشکده کاربردی)، سیل سال ۱۳۶۶ دربند (که سه نفر از اقوامم در این سیل از دست رفتند و جسد دوتایشان که دخترانی نوجوان بودند نیز هرگز پیدا نشد.)، پینک فلوید، فیلم بوتیک (که خیلی دوستش دارم)، حامد بهداد (که بازیگری اش را دوست دارم)، هتل البرز و کافه تریایش (که همین دو هفته پیش در آنجا دو سه ساعتی با فرهاد جعفری گپ زدم) و... چون داستان به نوعی درباره تهران است، اگر در تهران زندگی کرده باشید، حتما برای شما هم در این داستان جاهایی هست که داستان را به طور شخصی برایتان جالب کند. اگر بچه سوسول باشید که چه بهتر!

بابا جرات! بابا هنجارشکن!

آکواریوم نام مجموعه شعری از مجید کوهکن (متولد ۱۳۵۵) است که توسط نشر ثالث منتشر شده است. جنگولک بازی* ای که احتمالا «رضا امیرخانی» در رمان «من او» آغازگر آن در ایران بود (منظورم چاپ یکی از فصلهای میانی رمان به صورت صفحات خالی و سفید است) در این مجموعه شعر به اوج خود رسیده است. مثلا در پایان یکی از اشعار کتاب با نام انجمن (که صرفا فهرستی دو صفحه ای از نام یک سری از شاعران معاصر است) این عبارت آمده است:

«من تا امروز فقط با این شاعرها چای خورده ام / راه رفته ام / شعرخوانده ام. این کتاب را به آنها تقدیم می کنم و به انتظار شاعرهای دیگر می مانم.
امضاء»

و بعد در جایی که کلمه امضا آمده است، امضای شاعر را با خودکار آبی رنگ می بینیم! یعنی شاعر نشسته است و صفحه ۲۵ هر ۱۱۰۰ نسخه مجموعه شعرش را یکی یکی امضا کرده است!

بگذریم. اینها را گفتم تا اولین شعر این مجموعه را که از دل شیر شاعر حکایت می کند، نقل کنم:

«آلبوم 

همیشه صفحه اول این آلبوم خالی بوده است
جای عکس دختری
با پاهای بهار
پیش ترها از ترس مادرم
اکنون، همسرم.»

ــــــــ
پی نوشت:
* منظورم از کلمه «جنگولک بازی»، صرفا توصیفی است چرا که کلمه مناسبتری برای توصیف چنین کارهایی پیدا نکردم. اصلا قصد ارزشگذاری یا تخفیف و رد چنین کارهایی را نداشته ام.

چه جنبش باحالی!

اگر قرار بود صرفا از روی شعارهای یک انقلاب یا جنبش در مورد آن قضاوت کرد، من بالاترین نمره را به جنبش مه ۱۹۶۸ در فرانسه می دادم. برخی از شعارهای این جنبش:

زنده باد تخیل
واقع نگر باشید: ناممکن را طلب کنید
پلیس را از سر بیرون کنید
درهای زندان ها، دیوانه خانه ها و دبیرستان ها را باز کنید!
به بالاتر از سی ساله ها اعتماد نکنید

(شعارها به نقل از کتاب مقدمه ای بر نظریه فیلم، نوشته رابرت استم، صفحه ۱۴۶)

همنام

«پدر خوبم سلام. صبحتان به خیر! نمی دانم چرا اول صبحی اینقدر دلم برای شما تنگ شده است... دیشب به سفارشتان عمل کردم و با نارنج هایی که داده بودید، یک پارچ شربت درست کردم.»
***
البته می دانستم چرا دلم برای پدرم تنگ شده بود.
سه چهار روز آخر تعطیلات عید امسال، «همنام» جومپا لاهیری را خواندم. در بستر سرماخوردگی شدید. من از نقد، به خصوص نقد ادبی خیلی سر درنمی آورم، اما می دانم رمانی که خواندنش باعث شود پیامک بالا را برای پدرم ارسال کنم و او هم خوشحال شود، رمان خوبی است.
***
دو نوروز متوالی را با نیکلای گوگول قرین بودم. پارسال را با رمان «نفوس مرده»اش و امسال را با «همنام» که لاهیری نوشته است. نام شخصیت اول «همنام»، گوگول است و عنوان رمان، اشاره ای است به همنامی او با نیکلای گوگول.

برای مسافر آرمانشهر

سلام

اول، عید میلاد رسول رحمت، حضرت محمد، صلوات الله علیه و آله، را به شما تبریک می گویم.

از وقتی در کامنتهای شما، شوق آشنایی با برخی موضوعاتی را که مورد علاقه ام هستند و تا حدی با آنها آشنایی دارم، دیدم در این فکر بودم كه چند كتاب (و فیلم) را به شما معرفي كنم. امروز كه متوجه شدم جدي هستيد، خودتان دست به كار شده ايد و دو تا از كتابهاي شهید آويني را خوانده ايد، بر خودم لازم دیدم که فكرم را عملي كنم. ايميل شما را ندارم، پس تنها راه معرفي اين كتابها (و فیلمها)، همين وبلاگ است. البته اين كتابها و فیلمها به نظر من آنقدر مهم و عزيز هستند كه مطالعه و دیدن آنها را به ديگر خوانندگان وبلاگ هم توصيه كنم. بعضي از آنها را شايد تا به حال به بيشتر از ده نفر هديه داده باشم.

فقط قبل از فهرست كردن نام كتابها به دو نكته اشاره مي كنم:

۱-بعضي از اين كتابها را من هفت هشت ده سال پيش و بلكه در زماني دورتر خوانده ام و «شايد» در آن شرايط سني و زماني اثري بر من داشته اند كه اگر حالا دوباره آنها را بخوانم چنين اثري نداشته باشند. البته این نکته را در حد «شاید» مي گويم و بعید می دانم که با مطالعه دوباره، نظرم چندان تفاوتي با قبل داشته باشد.

۲- بيشتر اين كتابها را مي توانيد از كتابفروشي نشر معارف (خيابان انقلاب اسلامي، زير پل كالج) و كتابفروشي انتشارات روايت فتح (خيابان شهيد قرني، بالاتر از ميدان فردوسي، سمت راست) خريداري كنيد. و اما كتابها:

الف) در مورد شهيد آويني:

انديشه هاي شهيد آويني به خصوص در زمان طرح آنها، بسيار خلاف معمول بوده اند. شايد هضم و پذيرش انديشه هاي آويني، حتي براي بسياري از مذهبي ها و حزب اللهي هاي دوآتشه كه آشنايي با فضاي فكري او ندارند در مواجهه اول مشكل باشد. من اگر بخواهم كسي را با آويني آشنا كنم ترجيح مي دهم اول مطالعه سه چهار تا كتاب و ويژه نامه و فيلم را كه درباره زندگي و انديشه آويني تولید شده اند توصيه كنم. فردي كه با فضاي فكري آويني آشنايي نداشته است، بعد از مطالعه اين كتابها و ويژه نامه ها، با نگاه همدلانه تري كتابهاي او را خواهد خواند و بهتر مي تواند درك كند كه او چه مي گويد.

۱- همسفر خورشيد: اين كتاب به كوشش علي تاجديني و توسط نشر قبله به مناسبت اولين سالگرد شهادت آويني منتشر شده است. من اين كتاب را در سال ۱۳۷۳ خواندم و راستش را بخواهيد تا حد زیادی با همين كتاب، شيفته آويني شدم. اگر اشتباه نكنم تا به حال چند نوبت چاپ شده است.

۲- فيلم مستند «مرتضی و ما»: این فیلم را کیومرث پوراحمد اگر اشتباه نکنم در همان سال شهادت سید مرتضی آوینی (۱۳۷۲) ساخته است. خوشبختانه موسسه روایت فتح در قالب سی دی آن را منتشر کرده است و در بازار موجود است. فيلم ديدني اي است. (البته اين فيلم را هم حول و حوش سال ۱۳۷۳ دیده ام و به تازگی آن را ندیده ام.)

۳- تا به حال چند ویژه نامه در قالب مجله و روزنامه در مورد آوینی منتشر شده که در مراسم های سالگرد ایشان توزیع می شده اند که بعید می دانم بتوانید آنها را پیدا کنید. (مگر اینکه خودم به نحوی آنها را به شما برسانم). اما ماهنامه سوره (ماهنامه ای که شهید آوینی، موسس و سردبیر آن بود) در دوره جدید انتشارش و مخصوصا در شماره های ۱ تا ۳۰ این دوره (یعنی دوره سردبیری وحید جلیلی) به تناوب، مقالات و مصاحبه های خواندنی و خوبی در مورد آوینی منتشر کرده است که می توانید با کمی حوصله در این آدرس اینترنتی آنها را پیدا کنید:

 http://www.iricap.com/magissuelist.asp?magid=4

(داخل پرانتز: به طور كلي مطالعه ماهنامه سوره به سردبيري وحيد جليلي - يعني شماره هاي ۱ تا ۳۰-  و ماهنامه «راه» را كه ادامه سوره جليلي است و در حال حاضر منتشر مي شود توصيه مي كنم.)

۴- «سینما و افق های آینده؛ جست و جویی در آرا و افکار سیدمرتضی آوینی»: اين كتاب كم حجم را حسين معززي نيا نوشته و همين امسال (۱۳۸۸) توسط مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، منتشر شده است. هرچند اين نقد را به معززي نيا دارم كه سعي مي كند دوز روشنفكري آويني را بيشتر از آنچه در واقع بوده است نشان دهد، اما اين كتاب براي ورود به انديشه هاي سينمايي آويني و مطالعه سه جلد كتاب «آینه جادو»ی او، كتاب بدی نیست.

۵- «مرتضی آیینه زندگی ام بود». این کتاب را نشر كمان در قطع پالتويي (كمي بزرگتر از قطع جيبي)  منتشر كرده است و حجم زيادي ندارد. معرفي شهيد آويني از زبان همسر ايشان است. كتاب بدی نیست.

به نظر من بهتر است بعد از خواندن و ديدن موارد فوق، شروع به مطالعه نوشته ها و كتابهاي آويني كنيد. مطاله چهار مورد اول و به خصوص، ‌سه مورد اول، ضرورت بيشتري دارد.

ب) در مورد شهدا و جنگ:

انتشارات روايت فتح، مجموعه كتابهايي منتشر كرده است با عنوان «نیمه پنهان ماه». کتابها در قطع پالتويي و تقريبا كم برگ هستند. يعني تقريبا مي شود در يك نشست آنها را خواند. اين كتابها، معرفي برخي از سرداران شهيد از زبان همسران آنها هستند. چند جلد از اين كتابها واقعا خواندني هستند و به نظر من هركس آنها را نخوانده باشد، نيمي از عمرش در فنا است. کتابهای:

۱- شهيد چمران
۲- شهيد همت
۳- شهيد حميد باكري

(از اين سري، كتابهاي شهيد دقايقي، مهدي باكري، عباديان و ناصر كاظمي هم خوب هستند.)

۴- همين ناشر، كتابهايي در مورد شهدايي كه جانباز شيميايي بوده اند منتشر كرده است به نام «اینک شوکران». اين كتابها هم مثل مجموعه نيمه پنهان، معرفي شهدا از زبان همسران آنها هستند و قطع پالتويي دارند. جلد اول اين مجموعه که در مورد شهید «منوچهر مُدِق» است، كتابي است فوق العاده دلنشين. پس از مطالعه اين كتاب تا هفته ها حالت روحي خوش و عجيبي داشتم. خودتان را به هيچ وجه از مطالعه آن محروم نكنيد.

۵- حماسه ياسين: اين كتاب،‌ خاطرات سيدمحمد انجوي نژاد يكي از رزمندگان گردان ياسين از عمليات كربلاي ۴ است. خواندني است. اي كاش مي شد كسي پيدا شود و بتواند بدون اينكه كتاب را خراب كند، آن را به فيلم تبديل كند.

۶- «نه آبی، نه خاكي»، نوشته علي موذني، انتشارات سوره مهر: اين كتاب هرچند رمان است، اما به نظرم در بازسازي واقعيت يكي از عمليات هاي جنگ و روحيات رزمندگان بسيار موفق بوده است. كتاب دلنشيني است. سالها پيش اين كتاب را در حرم امام رضا خواندم و يادم هست كه حال خوبي از خواندن آن داشتم.

۷- «دا»، انتشارات سوره مهر: اين كتاب، خاطرات «سيده زهرا حسيني» از روزهاي مقاومت ۳۵ روزه خرمشهر و روزها و سالهاي پس از آن است. كتابِ مفصلي است که در نگاه اول ممکن است به نظر بیاید خواندنش خیلی حوصله می خواهد، اما به جهت آشنایی با حال و هوای عجیب جوانان آرمانگرای اواخر دهه ۱۳۵۰ و دهه ۱۳۶۰ و حضور دختران و زنان در مقاومت خرمشهر بسیار جالب است. احتمالا می دانید که این كتاب در نيمه سال ۱۳۸۷ منتشر شده و از آن زمان تا به حال به چاپ صدم رسيده است كه ركوردي بي سابقه است. البته تيراژ يك كتاب، ملاك قطعي خوبي يا بدي آن نيست اما حتما ملاك جذابيت و خوش خوان بودن آن است.

۸- دفتر آبی: این کتاب مجموعه اشعار مرحوم ابوالفضل سپهر، شاعر جوان دفاع مقدس است. شعرهاي سپهر براي بزرگسالان سروده شده اند، اما در قالب اشعار كودكان (مثل اتل متل و...) هستند، بنابراين بسيار تاثيرگذارند. من اين سعادت را داشتم كه بيشتر اشعار او را در مجالس شعرخواني اش از زبان خودش بشنوم. شعرهايش را از عمق جان مي خواند و لاجرم بر دل مي نشستند. تقريبا تمام شنوندگان، شديدا به گريه مي افتادند. شنيدن اين اشعار از زبان خود سپهر و در حضور خود او لطفي دارد كه شايد ديدن و شنيدن سي دي شعرخواني او آن لطف را نداشته باشد. همينطور ديدن و شنيدن شعرخواني او از روي سي دي لطفي دارد كه در خواندن شعرهايش از روي كتاب و مجله وجود ندارد. بنابراين اگر مي توانيد در كنار كتاب او، سي دي هاي شعرخواني اش را هم حتما پيدا كنيد و ببينيد.

۹- مستند «سردار خیبر»: این مستند چند قسمتی حدود ۱۲، ۱۳ سال پيش در مورد شهید محمدابراهیم همت تهیه شده و كاري از گروه روايت فتح است. تا چند سال پيش كه در جريان بودم، سي دي اين مجموعه در بازارموجود بود و به احتمال زياد هنوز هم موجود باشد. (در اين مستند، همسر شهيد همت محوريت زيادي دارد. من موضعگيريهاي سياسي اخير همسر شهيد همت را اصلا نمي پسندم ولي اين موضعگيريهاي جديد، ربطي به عالي بودن اين فيلم و كمكي كه به شناخت شهيد همت مي كند ندارد.)

شك نداشته باشيد همه كتابها و فیلمهایی كه معرفي كردم ارزش مطالعه و وقت گذاشتن دارند. اگر احتمالا ظرف چند روز آينده موارد ديگري به يادم آمدند، نام آنها را همينجا اضافه مي كنم. ضمنا هرکدام از کتابها و فیلمها را که پیدا نکردید و یا تمایل نداشتید که آنها را بخرید، شاید بشود به نحوی آنها را به شما رساند، بدون اینکه هویت شما که می خواهید مخفی بماند، برای من معلوم شود. ان شاءالله اگر کمک دیگری هم از دست من بربیاید دریغ نخواهم کرد. امیدوارم مسافر آرمانشهر باشیم و بمانیم.

بسیجی واقعی، همت بود و باكري؟ پس بفرماييد!

خاطره اي از شهيد مهدي باكري

صمد عباسي، از همرزمان شهيد مهدي باكري مي گويد:

...از آن روز كار من با آقا مهدي شروع شد كه برويم شناسايي براي پاكسازي منطقه. يك بار منتظر هلي كوپتر بوديم. نتوانست بيايد. بچه ها من و آقا مهدي را بردند گذاشتند جلو لشكر 64 اروميه. هلي كوپترها آن جا بودند. اذان ظهر رسيديم.
آقا مهدي گفت: «برويم اول داخل ثواب شويم.»
رفتيم و وضو گرفتيم.
گفتم: ‌«برو جلو، آقا مهدي،‌ بگذار نمازم جلا پيدا كند!»
گفت: «نداشتيما. برو فُرادا بخوان!»
گفتم: «مي گويند جماعت ثوابش بيشترست.»
برگشتنا از آن جا تا محلِ هلي كوپترها، يك دورِ تسبيح «مرگ بر آمريكا» گفت. گفت «آقاي مشكيني گفته ثواب گفتن مرگ بر آمريكا كمتر از نماز نيست.»

(منبع: «به مجنون گفتم زنده بمان»، كتاب مهدي باكري، به کوشش فرهاد خضری، انتشارات روايت فتح، چاپ چهارم، ‌1387، صفحه 80)

چند خطی از یک کتاب

والتر کافمن درباره نمایشنامه نویسان مدرن چنین می گوید: «اینان به ندرت حاضرند چند خط بنویسند تا افکار و خاطرات ما را تسخیر کنند. آنها از تمسخر می ترسند و در پناه انبوهی از کلمات کوچک پنهان می شوند. هر روز تعدا بیشتری از نویسنده ها اعلام می کنند که کلمات یارای تحمل معنی مورد نظر آنها را ندارند... بعد از عقب نشینی از شعر(۱)، نوبت رها کردن نثر خواهد بود و آخر کار تاریکی است و سکوت.»(۲)

پی نوشت:
۱- به نظر نویسنده وبلاگ، در اینجا واژه «نظم» مناسب تر از «شعر» است.
۲- مقاله «انتروپی و مرگ تراژدی»، نوشته جورج کورمن، ترجمه اسدالله امرایی، مندرج در کتاب «تراژدی» (مجموعه مقالات)، انتشارات سروش، صفحه ۱۲۱ 

چند سطر از یک کتاب

«نشانه های دیداری را به یاری آنچه می دانیم و آنچه بدان باور داریم می بینیم. به این اعتبار، دیدن تا همان حد که پدیده ای است زیست شناسیک (زیست شناسانه)، پدیداری فرهنگی نیز هست. در آزمایشی مشهور در آغاز دهه ۱۹۲۰، ویلیام هودسن به افراد چند قبیله آفریقای مرکزی، عکس ها و تصاویری نشان داد. تقریبا تمام افراد نتوانستند با دیدن این تصاویرِ دو ساحتی (دو بُعدی)، ساحت سوم (بُعد سوم) یا ژرفای تصویر را تشخیص دهند یا در ذهن خود بیافرینند. تنها افراد معدودی قادر به این کار شدند، اما اکثریت ناتوان چندان قاطع بود که هودسن را به این نتیجه رساند: کشف ژرفای تصویر، نکته ای مرتبط با ادراک حسی آدمی نیست، بل مساله ای است فرهنگی و آموزشی.
این نتیجه گیری با توجه به تاریخ نقاشی بیشتر قطعی و محکم می شود: ژرفای تصویر به گونه ای خاص در آغاز رنسانس اهمیت یافت.»
(بابک احمدی، از نشانه های تصویری تا متن، نشر مرکز، چاپ هشتم، صفحه۲۰)

امروز بشریت...

«خدا مرده است، مارکس مرده است، خودم هم حال چندان خوشی ندارم.»

این جمله را رابرت استم، در کتاب «مقدمه ای بر نظریه فیلم»، در حاشیه بحث از «پست مدرنیسم» آورده بود. گویا کنایه معروفی است. برایم جالب بود. نفهمیدم گوینده اش چه کسی است، اما انگلیسی اش می شود:

God is dead, Marx is dead, and I'm not feeling that good myself

مخملباف: بهتر است زنان در نمايش، كمتر بازي داشته باشند


چند سال پیش ویرم گرفته بود که کتابهایی در حوزه آموزش داستان نویسی و فیلمنامه نویسی مطالعه کنم. یکی از کتابهايي كه به آن برخورد كردم، كتابي بود به اسم يادداشتهايی درباره قصه نويسی و نمايشنامه نويسی كه نويسنده اش محسن مخملباف بود. اين كتاب را حوزه انديشه و هنر اسلامي (حوزه هنري فعلي) در سال ۱۳۶۰ منتشر كرده بود. برخي مطالبي كه مخملباف ۱۳۶۰ در اين كتاب مطرح كرده بود، به قدري با نظر و عمل مخملباف ۱۳۸۲، يعني سالي كه كتاب را مي خواندم، متفاوت بود كه آنها را ياددشت كردم. 
اين روزها نام مخملباف را زياد مي شنويم. مخملبافي كه "فرياد مورچگان" مي سازد و از پارلمان اروپا و صداي آمريكا، مردم ايران را به قيام عليه جمهوري اسلامي دعوت مي كند، در كنار مخملبافي بگذاريد كه در سال ۱۳۶۰ فتواهاي زير را صادر كرده است و حيرت كنيد:

«در قصه های متأثر از ادبیات غرب که در پنجاه سال حکومت پهلوی در ایران، توسط نویسندگان نوشته شده به تعداد زیادی قصه برمی خوریم که سوژه هایشان بطور مستقیم یا غیر مستقیم به مسائل غیراخلاقی نزدیک شده اند. اکثر قصه های صادق چوبک، جمال میرصادقی و بزرگ علوی شامل همین حکم اند.
زنانی که فاحشه اند و یا در لحظه ای به این کار زشت دست می زنند. مردانی فاسد و چشم چران و یا فحاش. جالب اینکه نام این تیپها و شخصیتها را هم مردمی گذاشته اند. چنین کارهایی را به عنوان یک قصه نویس اسلامی نباید تکرار کنیم.» (ص44)

«خوشبختانه در این باره (آموزش الفبای قصه نویسی) تاکنون جزوات و کتابهایی نوشته شده اما نارسائیها و اشکالات آن جزوه ها که در ذیل به آنها اشاره خواهد شد عملاً به نحوی مشکل را بقوت خود باقی گذاشته. اشکالاتی که به این جزوات و کتابها برمی گردد عبارتند از:

یک- وجود انحرافات در جزواتی که به نوعی سعی کرده اند تکنیک قصه نویسی را آموزش بدهند اما در میان مطالب تکنیکی، محتوای ناشی از تفکر ناصحیح خویش را نیز گنجانده اند.
...
پنج- آوردن نمونه های غیراخلاقی بگونه ای که نه تنها از نظر اسلام خواندن آنها صحیح نیست که در همین رابطه برای مردم و بخصوص نوجوانان مضر و منحرف کننده است.
شش- الگو قرار دادن مسائل غربی و عدم توجه به مسائل خاص ما» (صفحات 9 و 10 کتاب)

«تخیل هدایت شده با ذهنیگری مالیخولیایی ای که بعضی نویسندگان دچار آن هستند، تفاوت می کند و فرق آن را با تخیل صحیح و هدایت شده، از مطابقت آن با اصول اعتقادی مذهبی مان می توانیم بفهمیم.» (ص32)

«نظریه هنر برای هنر، چنان غیرمنطقی و بی پایه است که هیچ ضرورتی ندارد ما نیز به رد آن بپردازیم. کافی است یادآوری کنیم که هیچکس قصه را برای این نمی نویسد که قصه ای نوشته باشد. ممکنست کسی برای بدست آوردن شهرت و پول و... اقدام به این کار بکند اما وقتی خداوند در قرآن قصه می آورد، ذکر می کند که این قصه را برای عبرت گیری شما آوردیم. در مورد سوژه قصه های ما مسلمانان نیز، باید دقت شود که آیا چنین انگیزه ای در آنها وجود دارد یا ندارد؟» (صفحات 45 و 46)

«چگونه قصه را ارزیابی کنیم؟
... در وهله اول باید نوشته را از جنبه مکتبی بررسی کنیم و ببینیم آیا در کل نوشته یا در بعضی از اجزاء آن حرفی زده ایم که مغایر با اعتقادات مکتبی مان باشد.» (ص90)

«با وجودیکه مذهب، استفاده از همه هنرها را در جهت خدایی جایز می داند، اما برای هر کدام از آنها محدودیت هایی قائل است. بعنوان مثال غنا در موسیقی حرام است...» (ص22)  

«داشتن یک استعداد هنری، هیچ ارزشی برای انسان ایجاد نمی کند. بلکه بکارگیری این استعداد در جهت حق است که به آن ارزش می دهد.» (ص27)

 «وظیفه نویسنده قصه اسلامی این است که نه تنها راجع به جهان ملموس بنویسد، که موظف است راجع به غیب نیز بنویسد.» (ص30)

 «ما به عنوان یک قصه نویس مسلمان، با الهام از قرآن، موظفیم راجع به بهشت، جهنم، عالم برزخ، آنچه در خواب و بیداری می بینیم و راجع به ملائکه، جن، روح، انبیاء، شهدا و... نیز بنویسیم.» (ص31)

«در سوژه یابی، باید در نظر داشت که زمان طرح این سوژه نگذشته باشد، یا هنوز زود نباشد. طرح بسیاری از سوژه ها شاید نتیجه ای داشته باشد، عکس هدف امروزی نویسنده. بعنوان مثال بررسی انقلاب و حکومت بنی عباس بعنوان یک فراز مهم از تاریخ اسلام، ضروری و عبرت انگیز است. چرا که آنها با ادعای خونخواهی امام حسین، بر علیه امویان شوریدند؛ اما پس از آنکه بر سر کار آمدند، کار را به جایی رساندند که مردم از ظلم آنها آرزوی بازگشتن بنی امیه را می کردند. حال اگر همین سوژه را برای بررسی بصورت یک نمایشنامه درآوریم و به روی صحنه اجرا کنیم آیا مغرضین تبلیغ نخواهند کرد که جمهوری اسلامی نیز همان بنی عباس است؟ آیا بیننده ناآگاه بطور ناخودآگاه چنین برداشتی نخواهد کرد؟» (ص41)  

«آیا نشان دادن زن (در تئاتر) به همان سادگی و بی اشکالی صحبت کردن از آن (در قصه) است؟ مسلماً نه. در اینجا نویسنده (نمایشنامه) به خاطر اعتقادی که دارد و اعتقادی که تماشاچیان به نمایشنامه او دارند با مشکلی به اسم مسئله زن در تئاتر اسلامی برخورد می کند...
اما این مشکل وقتی قوی تر می شود که به قرآن مراجعه می کنیم. آیات مربوط به حجاب تأکید دارند که در هنگام راه رفتن، زنان نباید چنان پای بر زمین کوبند که توجه مردان را جلب کنند و زینت آلاتشان آشکار شود.
متأسفانه به صرف حضور زنان در صحنه نمایش، توجه بینندگان و از جمله تماشاچیان مرد به آنها جلب خواهد شد.
حرف زدن زن در صحنه با سخن گفتن او در اجتماع تفاوت می کند.
در زندگی اجتماعی، اسلام به زنها اجازه حضور و فعالیت داده است. بشرط آنکه حجاب را رعایت کنند و به مردان نیز دستور داده است که چشمان خویش را از نگاه نامحرم فروپوشند.
اما در سالن نمایش، تماشاچی برای دیدن نمایش آمده است و لاجرم بازیگران را می بیند و بایستی ببیند و بازیگر نیز برای اجرای نقش ملزم است خود را نشان دهد تا نمایش به اجرا درآید و این دو حکم با هم متناقض است.
به هرجهت بهتر آن است که زنان در نمایش کمتر بازی داشته باشند. و در صورت لزوم با حجاب کاملتری بازی کنند و نمایش نامه نویس برای آنها نقشی در صحنه هایی پیش بینی کند که اجتماعی است و رعایت حجاب طبیعی می نماید.
گذشته از این، تماشاچیان مرد نیز نبایستی به همان راحتی که به بازی مردان توجه دارند به آنها نیز توجه کنند و دیگر اینکه نقش زنان تا ممکن است کوتاه باشد.» (صفحات 136 - 138)

«در بسیاری تئاترهای غربی، تماشاچی جذب دکور و امکاناتی که بروی صحنه آمده است می شود. نهضت اسلامی ما امکان چنین اسرافهایی را ندارد. و لذا نمایشنامه نویس مسلمان سعی می کند بهترین دکور را با حداقل امکانات پیش بینی کند.» (ص186)

فرهاد مهراد، سید مرتضی آوینی و امام خمینی

مطلب زیر را در کتاب «سینما و افق های آینده؛ جست و جویی در آرا و افکار سیدمرتضی آوینی»(۱)، نوشته حسین معززی نیا(۲) خواندم. هم برایم تازگی داشت، هم خیلی جالب بود. شما هم بخوانید:

«او (سیدمرتضی آوینی) در خرداد سال ۱۳۵۷ ازدواج می کند. پس از ازدواج، به همراه همسر، پدر و مادر و خواهر و برادرش به آمریکا سفر می کند و چند هفته در خانه برادرش مصطفی آوینی اقامت می کند. برادرانش مصطفی و محمد، در آن ایام مشغول تحصیل در آمریکا بوده اند.
پس از بازگشت به کشور، در خیابان شریعتی، خیابان آمل خانه ای اجاره می کند و زندگی مشترکش را آغاز می کند. صاحب خانه، خانواده فرهاد مهراد خواننده مشهور آن سال ها بوده اند. بین آنها صمیمیتی به وجود می آید و بسیاری از شب ها فرهاد به خانه او می آمده. در یکی از همین شب ها فرهاد با شیفتگی نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره) را برای او می آورد. در آن نوار، امام مردم را به شکستن حکومت نظامی، رفتن روی پشت بام ها و سر دادن نوای الله اکبر تشویق می کرده است.» (صفحه ۱۲۱)

پی نوشت:
۱- ناشر: مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، چاپ اول، ۱۳۸۸
۲- حسین معززی نیا، منتقد سینما که در ماهنامه سوره به سردبیری سیدمرتضی آوینی قلم می زده است. او پس از شهادت مرتضی آوینی، با کوثر آوینی، دختر مرتضی ازدواج کرده است.

کار عبث

این اضافه کردن قسمتهای «فیلم بینی» و «کتابخوانی» به وبلاگ هم کار عبثی بود. کاری وقت گیر که نه از توش چیزی برای خودم در می آید، نه چیزی عاید خوانندگان وبلاگ می شود. فقط جنبه خودنمایی دارد. ضمن اینکه چون با خودم و خوانندگان احتمالی قرار گذاشته ام در مورد هر کتابی که می خوانم و هر فیلمی که می بینم بنویسم، احساس بدهکار بودن دارم. فعلا که پانزده تا پست بدهکارم؛ در مورد هفت تا کتاب و هشت تا فیلم. کتابهای:

۱- مرد مرده (جلد ۳ تک نگاری فیلم نشر هرمس)/جاناتان رزنبام
۲- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۳، قجاوند به روایت همسر شهید/نجمه کتابچی
۳- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۴، اصغری خواه به روایت همسر شهید/فاطمه غفاری
۴- من گنجشک نیستم/مصطفی مستور 
۵- پنج روز پدافند (روایت جاده فاو-ام القصر؛ اسفند ۶۴)/علی رضا اشتری
۶- اشغال؛ تصویر سیزدهم (روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر)/محمدرضا ابوالحسنی
۷- آن طرف خیابان/جعفر مدرس صادقی

و فیلمهای:

۱- بیست/عبدالرضا کاهانی
۲- وقتی همه خوابیم/بهرام بیضایی
۳- زندگی دیگران/فلورین هانکل فون دونرسمارک
۴- مرد مرده/جیم جارموش
۵- بچه های کوچک/تد فیلد
۶- کشته شدن جان لنون/اندرو پیدینگتون
۷- مستند ترانه غمگین کوهستان/حامد خسروی
۸- مستند اون شب که بارون اومد/کامران شیردل

بنابراین با توجه به اینکه خودنمایی خوب نیست و حتی همین پست را هم صد در صد به نیت خودنمایی نوشته ام و با توجه به اینکه «عالم تاب این همه هیاهو ندارد» و با توجه به اینکه صدای برخی دوستان در آمده که وبلاگت تبدیل شده است به آرشیو، فعلا و تا اطلاع ثانوی، بخش کتابخوانی و فیلم بینی وبلاگ را تعطیل می کنم.
از مرحوم سیداحمد فردید در مورد روشنفکران وطنی نقل است که اینان به «اسهال قلمی» و «یبوست مغزی» دچارند. ما که روشنفکر نیستیم اما از شر اسهال قلمی و یبوست مغزی به خدا پناه می بریم.

انفطار صورت

نویسنده: سیدمرتضی آوینی
ناشر: نشر ساقی
نوبت چاپ: اول
چاپ اول: 1387
تعداد صفحه ها: 108
قیمت: 2200 تومان
----

خوب الحمدلله، گوش شیطان کر، بالاخره بعد از شانزده سال از شهادت سیدمرتضی آوینی، چاپ اول «انفطار صورت» هم چاپ شد!
«انفطار صورت»، مجموعه شش مقاله از سیدمرتضی آوینی است که آنها را با نام مستعار «سجاد شکیب» در ماهنامه سوره که سردبیرش بود، منتشر کرده بود. به جز مقاله «نقاشی برای نقاشی» که برای فصلنامه نگاره، نوشته شده است. نمی دانم چرا چاپ این مقاله ها در قالب کتاب، اینقدر به تعویق افتاد.
این طور به نظر می آید که نشر ساقی، کلیه آثار آوینی را در قالب کتاب منتشر کرده است، اما چنین نیست. از ایشان سخنرانی هایی برجای مانده است که اگر موسسه ای خود را متولی نشر آثار ایشان می داند، باید آنها را پیاده و در قالب کتاب منتشر کند. مثلا یادنامه ای در اولین سالگرد شهید آوینی منتشر شده است به نام «همسفر خورشید». این یادنامه، به کوشش علی تاجدینی و توسط مرکز فرهنگی نشر قبله منتشر شده است. در این یادنامه متن پیاده شده دو سه سخنرانی از آوینی وجود دارد که متن این سخنرانی ها را در مجموعه 12 جلدی نشر ساقی نمی بینیم. نمونه دیگر، کتاب «حکومت فرزانگان» است که نشر ساقی حاضر به انتشار آن نشده است و توسط موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی منتشر شده است. آن طور که شنیده ام، بعضی از نزدیکان شهید و همینطور مسئولان نشر ساقی، راضی به انتشار این کتاب نبوده اند! جای این سئوال وجود دارد که مگر شهید آوینی و اندیشه اش، ملک طلق کسی است که کسی حق داشته باشد جلوی نشر برخی از آثار او را با این بهانه که ما از نزدیکان او هستیم بگیرد؟
به نظر می آید در میان دسته ای از اطرافیان و نزدیکان شهید آوینی، تمایلی به ارائه تصویری گزینشی، سلیقه ای و سانسور شده از شهید آوینی، وجود دارد. بیم آن وجود دارد که اگر چنین دیدگاهی بخواهد ادامه پیدا کند، کم کم "توسعه و مبانی تمدن غرب" یا "حلزونهای خانه به دوش" و... هم تجدید چاپ نشوند تا مبادا وجهه روشنفکرانه مرتضی آوینی خراب شود و او متهم به ایدئولوژی زدگی شود و به جایی برسیم که از شهید آوینی، فقط آن مقاله ای منتشر شود که در آن، زندگی شبه روشنفکرانه اش در قبل از انقلاب را شرح داده است! خوب کمی هم در مورد کتاب جدید:
سه مقاله اول در مورد گرافیک و سه مقاله سوم در مورد نقاشی است. یادداشتی ناتمام هم در مورد نقاشی در انتهای کتاب آمده است. از آنجا که در برخی مقالات، چند اثر گرافیکی و نقاشی تحلیل شده اند، تصاویر مورد اشاره به همراه مقالات، چاپ شده اند. متاسفانه این آثار، به صورت سیاه و سفید منتشر شده اند. بسیار مناسب بود که تصاویر به صورت رنگی و در ابعادی بزرگتر منتشر می شدند. ضمن اینکه در مقاله «زبان گرافیک و سمبل هایش»، به پوستری مربوط به دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی اشاره شده است که اصلا تصویر آن را در کتاب نمی بینیم.
از آنجا که شیداوار آوینی را دوست دارم، به خودم اجازه نمی دهم که در مورد محتوای مقالات نظر بدهم. (همینی که هست!) ولی مطالعه مقاله «جنگ در آینه مصفای نقاشی متعهد» را به همه آن کسانی که تصویر شهید آوینی را در حال کشیدن سیگار، بیشتر از سایر تصاویر او می پسندند، توصیه می کنم.
بهروز افخمی در مراسم سالگردی که امسال برای آوینی برگزار شد، گفت آوینی یک هیدگرین بود. یک عده از کسانی که توی باغ نیستند و فکر می کنند هایدگری بودن، یعنی التقاطی بودن و مخالف قرآن و امام بودن، گفتند آوینی هایدگری نبوده، بلکه اندیشه اش را از قرآن و امام خمینی گرفته است! به اینان نیز توصیه می کنم مقاله «نقاشی برای نقاشی» را بخوانند.

داستان

ساختار، سبک و اصول فیلمنامه نویسی
نویسنده: رابرت مک کی
مترجم: محمد گذرآبادی
ناشر: هرمس
تعداد صفحه ها: ۲۷۴ صفحه+ ۵۰ صفحه فیلم شناسی
نوبت چاپ: دوم
تاریخ چاپ: ۱۳۸۵
چاپ اول: ۱۳۸۲
قیمت: ۳۹۰۰ تومان
----
مطالعه کتاب «داستان» را هم آقای حمید دهقانپور و هم آقای اکبر علیزاد (دو نفر از اساتید دانشکده سینما تئاتر) در کلاسهایشان توصیه کرده بودند. آقای حسین معززی نیا (منتقد سینما) هم در ستون سینمایی اش در هفته نامه شهروند امروز، کتاب را چنان حلوا حلوایی کرده بود که نگو و نپرس. ناشر کتاب هم که نشر هرمس است و همینجوری الکی نشر هرمس را دوست داریم. مجموع این دلایل باعث شد که کتاب در نوبت مطالعه اینجانب قرار بگیرد.
بر خلاف تصور قبلی، «داستان» تقریبا حرف یا حرفهای جدیدی را مطرح نمی کرد. می توانم بگویم ویژگی «داستان»، جامعیت آن و توانایی اش در اقناع مخاطب بود نه رویکردی جدید در آموزش فیلمنامه نویسی. اگر بخواهم مصداقی تر صحبت کنم می توانم بگویم که «داستان»، تا حدی تفصیل کتابهای معروف سید فیلد (مثل "راهنمای فیلمنامه نویس" و "چگونه فیلمنامه بنویسیم") است. یا اینکه مثلا کتاب "راهنمای فیلمنامه نویس" سید فیلد، فشرده و خلاصه ای از "داستان" است. جالب اینجا است که حتی هر دو نویسنده (رابرت مک کی و سیدفیلد) در فیلمنامه محبوبشان هم اشتراک نظر دارند و هر دو از فیلمنامه «محله چینی ها» در کتابهایشان به کرات یاد می کنند.
به هر حال اگر می خواهید در زمینه فیلمنامه نویسی فقط یک کتاب مطالعه کنید، «داستان» کتاب خوبی است. به دلیل اینکه نسبت به کتابهای قبلی جامع تر است و مثالهای بیشتری هم از فیلمنامه های موفق ارائه می کند. اینکه «داستان»، حرف چندان جدیدی برای گفتن ندارد، صرفا نمی تواند به ضعف آن تعبیر شود، تعبیر دیگر شاید این باشد که الفبای فیلمنامه نویسی، حالا حالاها همین الفبا است. الفبا را یاد بگیریم.

هوا را از من بگير خنده ات را نه!

گزینه شعرهای عاشقانه
پابلو نرودا
مترجم: احمد پوری
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحه ها: ۱۰۸
تاریخ چاپ: زمستان ۱۳۸۷
نوبت چاپ: هجدهم
تاریخ چاپ اول: ۱۳۷۶
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
----
می دانم که در این وبلاگ، «من» قدری چاق شده است. فعلا حال و حوصله پرهیز غذایی و ورزش و دویدن برای لاغر کردن «من» را ندارم و او را در چاقی خودش رها می کنم.
القصه، یکی از آن روزهایی است که استاد، کلاسش را پیچانده و به دانشکده نیامده است. حال و حوصله هم نداری که از فرصت تعطیلی کلاس برای اضافه کار یا معاشرت با دوستان یا خانواده ات  استفاده کنی. دوست داری توی خیابانها تنهایی ول بگردی. گذارت می خورد به خیابان کریم خان و زیر پل کریم خان و کتابفروشی هایش. قصد کتاب خریدن هم نداری، ولی چرخ زدن در کتابفروشی ها بدک نیست. تو کتابفروشی نشر چشمه، عنوان «هوا را از من بگیر خنده ات را نه»، توجهت را جلب می کند. نویسنده اش پابلو نرودا است، پس توجهت بیشتر جلب می شود. کتاب را می خری. توی پیاده رو که داری راه می روی شروع می کنی به خواندن کتاب از اولش که مقدمه مترجم باشد. بعد شروع می کنی یکی یکی شعرها را خواندن. حال و هوای شعرها به شدت به حال و هوای آن روزت می خورد. سوار قطار مترو شده ای و هنوز داری شعرها را می خوانی. لذت می بری. به خودت می گویی انگار این شعرها سروده شده اند که پایان قشنگ ولگردی دو سه ساعته ات باشند. می گویی خدا چقدر خوب است که نروداها و قیصرها را آفریده است.
اگر نرودا، قدری، فقط قدری، کمتر بر جسم معشوقه اش متمرکز شده بود و در بعضی فرازهای انگشت شمار اشعارش خیلی رو و کلیشه ای اظهار عشق نکرده بود، «هوا را از من بگیر...» دقیقا همانی بود که باید باشد و البته همینی هم که هست، جای هزار شکر دارد.
می ترسم این شعرها را دوباره بخوانم. شاید حال و هوای آن روز بوده که خاطره ای خوب از آنها در ذهنم باقی گذاشته است. شاید اگر الآن آنها را بخوانم نظرم عوض شود و چون دلم نمی آید که نظرم عوض شود، فعلا به سراغ دوباره خواندن آنها نمی روم.
---
روی جلد کتاب نوشته شده است «گزینه شعرهای عاشقانه» پابلو نرودا. یعنی اینکه تمام شعرهای عاشقانه نرودا خوانده شده و گزینه ای از آن ارائه شده است. اما مقدمه مترجم کتاب، با عنوان «درباره این کتاب»، در مورد مجموعه اشعاری است که نرودا در سال ۱۹۵۱ در جزیره کاپری ایتالیا سروده است و با عنوان «آوازهای ناخدا» منتشر شده است. به هر حال روی جلد و مقدمه کتاب با همدیگر جور در نمی آیند.

بار هستي (سبكي تحمل ناپذير هستي)

نویسنده: میلان کوندرا
مترجم: پرویز همایون پور
ناشر: نشر قطره
تعداد صفحه ها: ۳۳۲
نوبت چاپ: هیجدهم
تاریخ چاپ: ۱۳۸۶
چاپ اول: ۱۳۶۵
قیمت: ۳۶۰۰ تومان

وقتی بارها شنیده ای که «بار هستی»، «رمانی فلسفی» است، خودت را آماده می کنی که با خواندن آن فشار زیادی به ذهنت وارد کنی. اما خوشبختانه بار هستی، رمانی است روان و دلنشین، بدون کوچکترین احساس خستگی ذهنی در حین مطالعه آن.
من دقیقا نمی دانم موضوعاتی مثل «تشخیص عمل خوب از عمل بد»، «سخت بودن قضاوت درباره دیگران»، «مشکل انسانها در ارتباط با یکدیگر»، «رهایی بخشی عشق» و... مسئله و موضوع فلسفه هستند یا نه، ولی اگر باشند که احتمالا هستند، به این معنا می توان بار هستی را رمانی فلسفی دانست.
بر خلاف چیزی که در کلاسهای داستان نویسی به ما می آموزند، در خلال این رمان تحسین شده، بارها اظهار نظر شخصی و غیرداستانی نویسنده را می بینیم.
نسبی گرایی اخلاقی، پیش فرض کوندرا در حین نوشتن این رمان بوده است. توما و فرانز که شخصیتهای مرد رمان هستند به خاطر معشوقه هایشان، به همسران خود خیانت کرده اند و جالب اینجاست که به معشوقه هایشان هم خیانت می کنند، اما کوندرا این خیانت پیشگی را بسیار همدلانه نمایش می دهد.
رمان دارای چهار شخصیت اصلی است: توما، ترزا، سابینا، فرانز. در هر فصلی از رمان، کوندرا به دنیای یکی از این چهار نفر نزدیک می شود و دنیا را از دریچه ذهن آنها روایت می کند. فصل اول، فصل توما است، فصل دوم فصل ترزا است، فصل سوم فصل سابینا است، فصل چهارم دوباره فصل ترزا است، فصل پنجم، دوباره فصل توما است، فصل ششم فصل فرانز است و فصل هفتم به طور مشترک به دنیای توما و ترزا می پردازد.
در مجموع به نظر می رسد ترزا، اصلی ترین شخصیت رمان است. لااقل من در بین این چهار نفر، به ترزا بیشتر از دیگر شخصیتها احساس نزدیکی کردم.
هرچند مترجم در مقدمه کتاب خواسته است که این رمان را رمانی با جهتگیری سیاسی به حساب نیاوریم، اما نمی توان از تصویر سیاهی که کوندرا از حکومتهای کمونیست بلوک شرق ارائه داده است چشمپوشی کرد. کوندرا هرچند معتقد است تشخیص درست از نادرست امکان ندارد، شکی در این ندارد که کمونیستها، انسانهایی پلید هستند. انسانهایی که هیچ ابایی ندارند در خانه یک نویسنده، مخفیانه میکروفن کار بگذارند و در کمال پررویی گفتگوی خصوصی و خانگی او را به صورت علنی از رادیوی سراسری پخش کنند تا آبرویش را ببرند. انسانهایی که سازمان اطلاعاتی شان، برای یک مجرم سیاسی درجه دو یا سه، مثل ترزا، نمایش چند نفره محیرالعقولی طراحی می کند تا او را به دام یک خیانت جنسی بیندازد و از این خیانت برای در مشت گرفتن او استفاده کند. آیا حکومتهای کمونیست واقعا اینقدر کثیف بوده اند؟ 
اگر بخواهم بهترین فصل این کتاب را انتخاب کنم، «فصل هفتم» را با عنوان «لبخند کارنین» انتخاب می کنم. طرفدار نسبی گرایی اخلاقی نیستم، اما «بار هستی»، از آن دست کتابهایی است که اگر بخواهم به کسی کتاب هدیه بدهم، آن را هدیه خواهم داد.

فلسفه قاره اي


نویسنده: سایمون کریچلی
مترجم: خشایار دیهیمی
ناشر: نشر ماهی
تعداد صفحه ها: ۱۱۹ - قطع پالتویی
نوبت چاپ: اول
تاریخ چاپ: پاییز ۱۳۸۷
---
آدمهایی که احساس فرهیختگی می کنند، معمولا سراغ کتابهایی که روی جلدشان عبارتهایی مثل «مختصر مفید»، «فلان چیز به زبان ساده»، ... درج شده است نمی روند. کتاب «فلسفه قاره ای» اما از سری کتابهای «مختصر و مفید» نشر ماهی است که در قطع پالتویی منتشر می شوند. اینکه چه شد من که احساس فرهیختگی می کنم این کتاب را خواندم به دو اعتبار بود:
۱- توصیه دوستم مهدی ابراهیم زاده به مطالعه این کتاب که خودش آن را سه بار خوانده است!
۲- نام مترجم کتاب که هرچند جز یکی دو تا مصاحبه سیاسی از او چیزی نخوانده ام (و البته هم نپسندیده ام) همینجوری الکی فکر می کنم کتابی را که مایه ای نداشته باشد ترجمه نمی کند.
---
منظور از قاره، در عبارت «فلسفه قاره ای»، قاره اروپا، منهای کشورهای انگلیسی زبان آن است. فلسفه قاره ای هر چند «سلسله بسیار التقاطی و پراکنده ای از جریان های فکری است که بسیار دشوار می توان آن ها را به یک سنت واحد تعبیر و تحویل کرد»(صفحه ۵۵) در برابر فلسفه تحلیلی تعریف می شود. چهره های شاخص فلسفه قاره ای هگل، مارکس، نیچه، هوسرل، هایدگر، سارتر، مارکوزه، آدورنو، فوکو و.... هستند و چهره های شاخص فلسفه تحلیلی فرگه، راسل، کارناپ، پوپر، آیزایا برلین، ویتگنشتاین و... هستند.
عبارت "قاره ای" به معنای دقیق کلمه، جغرافیایی نیست و بیشتر از جغرافیا به یک مفهوم دلالت می کند چرا که «فیلسوفانی هستند از اروپای قاره ای مثل فرگه و کارناپ که "قاره ای" به حساب آورده نمی شوند و فیلسوفانی بیرون از اروپای قاره ای هستند که "قاره ای" به حساب آورده می شوند.» (ص۵۵)
کانت«از جهات مختلف، آخرین فیلسوف بزرگ مشترک میان دو سنت قاره ای و تحلیلی است که در ضمن نقطه شروع گسست میان این دو نیز هست.» (ص۱۰)
در این کتاب می بینیم که تعلق خاطر فلاسفه تحلیلی، بیشتر به کتاب شناخت شناسانه کانت، «نقد عقل محض» (۱۷۸۱) است و فلاسفه قاره ای بیشتر به کتاب «نقد قوه حکم»(۱۷۹۰) علاقه دارند. به عبارت دیگر «درک و برداشت علمی از جهان مورد علاقه فلسفه تحلیلی و درک هرمنوتیکی مورد علاقه فلسفه قاره ای است.»(ص۳۵)
کریچلی در صفحه ۴۳ کتاب چنین می نویسد:
«مفهومی که بهتر از هر مفهوم دیگری می تواند اسباب تمیز فلسفه تحلیلی از فلسفه قاره ای شود، نیهیلیسم است.»
نویسنده کتاب در تبیین این نگرش می گوید:
«پاسخ به نیهیلیسم بزرگترین مسئله پیش روی فلسفه قاره ای مابعد کانتی است. همین سبب شده است بخش اعظم فلسفه قاره ای به دنبال گفتمان ها و ورزه هایی برود که احتمال می رود بتوانند پاسخی برای بحران دوران مدرن فراهم آورند. نیچه چنگ در تفکر تراژیک یونانیان آتیکی می زند، هایدگر آن را در تفکر میانجی گرانه آفرینش شاعرانه می یابد، آدورنو در خودمختاری هنر مدرنیستی والا، مارکس در اقتصاد سیاسی، فروید در دست یازیدن به روان کاوی.» (ص۱۲۳)
دغدغه اصلی نویسنده این کتاب، آشتی بین فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای است. مثلا در صفحه ۷۴ چنین می نویسد:
«مسئله این است که هر دو گرایش فلسفی را بیان تلفیقی یک حقیقت بزرگ تر ببینیم- یعنی این حقیقت که انسان ها هم دغدغه شناخت دارند و هم دغدغه حکمت- انسان ها برای دیدن هم نیازمند عینک هستند و هم نیازمند چشم. فلسفه هم نیازمند ویرانگری نقادانه و منطقی است، هم نیازمند بازسازی هرمنوتیکی صبورانه. یعنی فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای دو نیمه یک کل فرهنگی بزرگتر هستند، و به حقیقت امور فلسفی نمی توان با صحه گذاشتن بر یک نیمه و رد و انکار نیمه دیگر رسید. بلکه این کار، به تعبیر (جان استوارت) میل، فقط با "افزودن نگاه دیگری به نگاه خود" میسر است.»
فایده مطالعه این کتاب برای امثال من این است که با طبقه بندی کلان فلاسفه و اندیشمندان غربی که نامشان در این کتاب آمده به دو دسته تحلیلی و قاره ای، قبل از خواندن آثار هر یک از آنها می توانیم حال و هوای آثار آنها را پیش بینی کنیم و تصمیم بگیریم که آثار آنها را بخوانیم یا نخوانیم یا اینکه پیش بینی کنیم آیا از خواندن اثر آنها لذت خواهیم برد یا نه. اگر انسانی هستید با روحیه منطقی و استدلالی، متفکران تحلیلی شما را به وجد خواهند آورد و اگر روحیه شاعرانه و رومانتیک دارید، متفکران قاره ای.  اگر در برابر پیشرفتهای تکنولوژیک به وجد می آیید فلاسفه تحلیلی و اگر از حاکمیت ماشین و علم زدگی واهمه دارید فلاسفه قاره ای به کارتان می آیند و الی آخر.
 ارزش این تقسیم بندی در فلسفه، مثل ژانر بندی نمایشنامه ها و فیلمها است. ژانر کمدی را بیشتر می پسندید یا تراژدی را؟ اگر به یکی از این دو ژانر گرایش بیشتری داشته باشید و قبل از تماشای فیلمی از ژانر آن باخبر شوید در این تصمیم که فیلم را ببینید یا نه مشکل کمتری خواهید داشت. البته به نظر نمی آید چنین تصمیمی در فلسفه جایی داشته باشد، چنین ادعا می شود که هدف از فلسفه، رسیدن به حقیقت است، نه پیروی از ذوق و سلیقه و امیال شخصی! ادعایی که خودش هم جای تأمل دارد.

مردگان زرخرید (رعایای مرده)

نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: فریدون مجلسی
ناشر: انتشارات نیلوفر
تعداد صفحه ها:۳۵۲
نوبت چاپ: دوم
تاریخ چاپ: پاییز ۱۳۸۷
قیمت: ۵۵۰۰ تومان
----
این کتاب که شاهکار گوگول محسوب می شود در متون فارسی که به گوگول اشاره کرده اند، بیشتر با نام «نفوس مرده» ثبت شده است. لااقل تا جایی که بنده به خاطر دارم. بنابراین اگر احتمالا عنوان «نفوس مرده» را در فهرست کتابهایی که می خواهید مطالعه کنید ثبت کرده اید، این عنوان را به «مردگان زرخرید» تغییر دهید تا مثل بنده مدتها سر کار نباشید. البته مترجم کتاب، که آن را از ترجمه انگلیسی به فارسی برگردانده است نیز در مقدمه خود توضیح داده است که چرا عبارت Dead Souls را که معنی تحت اللفظی اش «ارواح مرده» می شود به «مردگان زرخرید» تغییر داده است. بگذریم.
«مردگان زرخرید»، زبان طنز دارد. گوگول نه فقط طبقه مالکان و یا دستگاه اداری روسیه، بلکه دهاتیها، رعایا، طبقات فرودست، نظامی ها و حتی معماری و شهرسازی روسی را هم از نیش و کنایه های خود بی نصیب نگذاشته است.
گوگول در این کتاب، از طرفی آلمان زدگی و فرانسه زدگی طبقه مالک و اشرافی روسیه عصر خود را هجو می کند (چیزی که بعدها در کتابهای داستایوسکی هم دیده می شود) و از طرف دیگر در چند موضع از کتاب می بینیم که خودش دچار آلمان زدگی و اروپازدگی است و به وضوح از فرهنگ روسی در برابر فرهنگ اروپایی شرمسار است.
نکته ای که در این کتاب و همچنین بسیاری دیگر از شاهکارهای کلاسیک ادبیات داستانی دیده می شود این است که نویسنده در برخی صفحه های کتاب، به وضوح داستان را رها می کند و به سخنرانی و درد دل درباره موضوعی که در داستان روی داده یا هر موضوعی که دلخواهش است می پردازد. مثلا بخش ششم کتاب، با دو صفحه کامل درد دل گوگول در مورد اینکه دیگر حوصله و ذوق و شوق جوانی اش را از دست داده است و دیدن هیچ منظره ای او را هیجان زده نمی کند شروع می شود. درد دلی که با این جملات به پایان می رسد: «هیهات جوانی ام، هیهات شادابی ام!» (صفحه 159)
یا مثلا می توان به شروع فصل هفتم اشاره کرد که شامل سه صفحه درد دل نویسنده در مورد ادبیات داستانی معاصر روسیه است که تنها ادبیات تفننی و سطحی را برمی تابد و اینکه اگر نویسنده ای کجی ها و زشتی های جامعه را نمایش دهد هیچ شانسی برای شهرت ندارد و در انزوا به سر خواهد برد. گوگول ده سال بعد از نوشتن این درد دلها در سال 1852 در گذشت و متاسفانه روزگاری را که جزو بزرگان و مشاهیر ادبیات روسیه محسوب می شود ندید. جمله معروفی در مورد نویسندگان بزرگ روس وجود دارد که هم به داستایوسکی و هم به تورگنیف منسوب است: «ما همه از زیر «شنل» گوگول درآمده ایم.» (شنل نام یکی از داستانهای گوگول است.)

عطر سنبل، عطر کاج

نویسنده: فیروزه جزایری دوما
مترجم: محمد سلیمانی نیا
ناشر: نشر قصه
تعداد صفحه ها: ۱۹۲
نوبت چاپ: سیزدهم
تاریخ چاپ: بهار ۱۳۸۷
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
-------
«عطر سنبل، عطر کاج»، خاطرات یک زن ایرانی مقیم آمریکا است که از هفت سالگی اش در سال ۱۹۷۲به جز مقطعی کوتاه، در آمریکا زندگی کرده است.
این کتاب، از آن دست کتابهایی است که دریافت شخصی ام را كه چقدر قضاوت درباره افراد سخت است، تقویت مي كند. گویی من و امثال من در دنیایی قرار داریم و فیروزه و امثال فیروزه در دنیایی دیگر که کاملا با دنیای من بیگانه است. سعی می کنم دنیای فیروزه را درک کنم و احتمالا نمی توانم. به نظرم می رسد متقابلا فیروزه نسبت به دنیای من بدبین است و به طور حتم زندگی و جهان بینی من و امثال من را نمی تواند درک کند؛ من، به عنوان یک ایرانی که مذهبی هستم و انقلاب ۱۹۷۹ (۱۳۵۷ شمسی) ایران را در مجموع مثبت می بینم.
پدر و مادر من، در چهار-پنج سال از مقطعی که فیروزه در آمریکا زندگی کرده است در آمریکا بوده اند و اتفاقا این مقطع چهار-پنج ساله، رویداد انقلاب اسلامی و ماجرای تسخیر سفارت آمریکا در تهران را در بر می گرفته است. چقدر روایت پدر و مادرم از آمریکا با روايت فيروزه متفاوت است. فيروزه، آمريكا را سرزميني رويايي روايت مي كند، اما پدرم هنوز بعد از ۲۷ سال كه از امريكا برگشته است، هر وقت كابوس مي بيند،‌ لوكيشن كابوسهايش آمريكا است.
با اینکه فیروزه، سعی مي كند، منصف باشد و جنبه های مثبت و منفی فرهنگ و زندگی ایرانی و آمریکایی را با هم ببیند، در مجموع نسبت به ایرانی بودن و همینطور مسلمان بودن خود شرمسار است و شیدای آمریکا است. کافی است به نام دو فصل از کتابش كه در مورد آمریکا است اشاره کنم: «جزیره گنج» و «آمریکا سرزمین Free». نام فصلي از كتاب او كه به زندگي كودكي اش در آبادان مي پردازد نيز اين است:‌ «مردها و پشه ها». تازه در اواخر كتاب،‌ يعني در صفحه ۱۳۷ است كه مي فهميم، فيروزه از نسل پيامبر اسلام است، آن هم اينگونه: 
«او (يعني نوئل، سرايدار آپارتماني كه فيروزه در سفر تابستان ۱۷ سالگي اش به فرانسه در آن زندگي كرده است) مي خواست بداند آيا نزديك هاليوود زندگي مي كنم و آيا هيچ آدم مشهوري را مي شناسم. بهش گفتم خانه مان يك ساعت با هاليوود فاصله دارد؛ و در مورد آدم هاي مشهور، اول فكر كردم به او بگويم پدر خودم از نوادگان پيامبر است، اما مي دانستم چنين تشخصي به كارش نمي خورد.»
نمونه ای دیگر از شرمساري:
"در طول ماه دسامبر مردم دائم و به صورت اتوماتیک به ما «کریسمس مبارک» می گفتند. اگر می گفتیم کریسمس را جشن نمی گیریم یک «هانوکا مبارکِ»(۱) گرم دريافت مي كرديم. «راستش ما آن را هم جشن نمی گیریم.»
می پرسیدند: «پس چی را جشن می گیرید؟»
می گفتیم: «هیچی.»
«مگر چی هستید؟»
«مسلمان.»"
ای کاش خانم جزایری می دانست که مسلمانان، اعیاد بزرگی مثل فطر و قربان دارند که در تمام کشورهای اسلامی، البته به جز ايران، به طور مفصل و چشمگيري آنها را جشن مي گيرند؛ در هر كشور اسلامي، شيريني ها، غذاها و آداب و رسوم مخصوصي براي اين اعياد وجود دارد و اگر ايشان و البته ما، اين اعياد را جشن نمي گيريم، ‌ربطي به مسلمان بودنمان ندارد،‌ بلكه احتمالا به ايراني بودنمان ربط دارد.
با همه اين حرفها،‌ فيروزه با خوانندگان كتابش صميمي است و اصلا سعي نمي كند از خود و خانواده اش تصويري آرماني ارائه كند. توصيفهاي او از رفتار و عادات بامزه پدرش، خواندني است. همين صميميت و خودماني بودن است كه باعث مي شود موقع خواندن قسمتهايي از كتابش كه فكر مي كنم دارد آشكارا اشتباه‌ قضاوت مي كند،‌ عصباني نشوم و از كوره در نروم. طنز پنهان و آشكاري كه در لابه لاي سطور كتاب وجود دارد نيز،‌ مطالعه آن را شيرين تر مي كند.
--
پی نوشت:
۱- یکی از اعیاد یهودی که تقریبا با کریسمس همزمان است.

«كتابخواني»؛ بخش جديد وبلاگ

من كه خوب يا بد،‌ كِرم كتابم، چرا كتابهايي را كه مي خوانم در وبلاگم معرفي نكنم؟ با اين كار، هم نفسم حال مي آيد، هم مطالب كتاب بهتر در ذهنم مي ماند، هم همين معرفيها بعدا در جايي به كار خودم مي آيند، هم اگر كتابي بود كه از آن خوشم آمده است،‌ شايد نوشتن درباره آن، حداقل يك نفر ديگر را به خواندنش ترغيب كند.
---
يادداشتهايم در مورد كتابهايي كه مي خوانم، شلخته خواهند بود و ساختار خاصي نخواهند داشت. هر نكته جالبي را كه در مورد كتاب به ذهنم برسد مي نويسم. ممكن است در مورد كتابي يك خط بنويسم، ممكن است در مورد كتاب ديگري روده درازي كنم. بستگي به حوصله و حس و حالم خواهد داشت.
---
با چند نفر از دوستان كتابخوانم قرار گذاشته ايم وبلاگي گروهي در مورد كتابهايي كه مي خوانيم درست كنيم. اين يادداشتها مي تواند دستگرمي اي براي آن وبلاگ باشد. البته قرار نيست ساختار يادداشتهاي آن وبلاگ، شلخته باشد.
---
در مورد كتابهايي كه قبلا خوانده ام نمي نويسم. از اين به بعد هر وقت خواندن كتابي را تمام كردم سعي مي كنم در موردش بنويسم.

پس از کتابهایی که می خوانیم چه می فهمیم؟

چند وقت پیش در کلاس عکاسی دانشگاه، استادمان فیلم مستندی از بی بی سی را در مورد عکاسی کاوه گلستان نمایش داد. فیلم در اوایل دهه ۱۳۷۰ شمسی ساخته شده بود. خوب از آنجا که مرحوم گلستان از صحنه های انقلاب و جنگ هم عکاسی کرده است، در فیلم، گفتگوهایی هم با برخی نویسندگان و روزنامه نگاران طرفدار و مخالف انقلاب اسلامی وجود داشت. در مجموع، فیلم به نحوی تدوین شده بود که تصویری عصبی و غیرمنطقی از نویسندگان طرفدار انقلاب که در فیلم صحبت می کردند نشان می داد. یکی از آنها یوسفعلی میرشکاک بود.
همه اینها را گفتم تا بگویم میرشکاک در قسمتی از مصاحبه اش، جمله ای گفت که واکنش دانشجویان حاضر در کلاس به آن، قهقهه خنده بود: «در غرب، انسان نداریم، حشرات الارض داریم.»
جالب اینجاست که اگر نه همه دانشجویان هنر، بیشتر آنها، داستان «مسخ»، نوشته فرانتس کافکا را خوانده اند و آنها هم که نخوانده اند از مضمون آن خبر دارند. «گرگوار سامسا»، قهرمان این داستان، یک روز از خواب بیدار می شود و متوجه می شود که به سوسک تبدیل شده است. برای من خیلی جالب بود که هم کلاسی هایم، این داستان را که در آن از مسخ انسان مدرن به سوسکی بی ارزش سخن می رود، تحسین می کنند، اما تکرار همین حرف در زبان یک نویسنده مسلمان، برایشان خنده آور است.