مذهبی ها رومانتیک ترند

امشب تلویزیون داشت فیلم «طلا و مس» را نشان می داد. فیلمی است دوست داشتنی و لطیف. فقط یک چیز در این فیلم مرا آزار می دهد. اینکه طلبه خوشدل فیلم، باید از زنی که چندان پایبند ظواهرِ مذهب نیست یاد بگیرد که به همسرش بگوید «دوستت دارم.» انگار که بچه مذهبیها فرسنگها از این عوالم دورند.

بعید می دانم در میان دوستان مذهبیم، اعم از طلبه و غیرطلبه، کسی باشد که توصیه حضرت محمد(ص) را به مردان در مورد اینکه جمله «دوستت دارم» را به همسرانتان ابراز کنید نشنیده باشد. هر کدام از این دوستان، قبل از ازدواج، حداقل یک کتاب در مورد «ازدواج در اسلام» خوانده است و ممکن نیست کتابی با این موضوع نوشته شده باشد و این توصیه پیامبر در آن نباشد.

کلا این تصویر کلیشه ای و القایی در فیلمها و ادبیات داستانی ایرانی که مردان مذهبی در برخورد با همسرانشان، مردانی خشن و غیر رومانتیک هستند، بسیار برای من آزار دهنده است. بر خلاف این تصویر القایی، شکی ندارم که به طور میانگین (و نه مطلق)، مذهبیها نسبت به غیر مذهبیها، برخوردی عاطفی تر، محترمانه تر و رومانتیک تر با همسرانشان دارند و بالعکس، مردانی که دست بزن دارند یا با همسرانشان با ادبیات و رفتاری خشن برخورد می کنند در بین غیر مذهبیها بیشترند. دارم می بینم که می گویم. حداقلش این است که رومانتیک ترین مردها و زوجهایی را که می شناسم نه در میان دوستان و اقوام و آشنایان غیرمذهبی ام که در بین مذهبی هایشان هستند. حتی در دوران نوجوانی و دوران قبل از خواستگاری و ازدواج هم، بچه مذهبی ها به مراتب، عاشق پیشه ترند که خود بحثی جداگانه می طلبد.

متاسفانه خیلی باید کار کرد تا این کلیشه رایج و جا افتاده، شکسته شود و متاسفانه تر اینکه هیچ کس، کاری در این رابطه نخواهد کرد!

یادداشت تکمیلی، مورخ ۱۳ شهریور: شاید یکی از دلایلی که باعث می شود تصویر القایی مذکور از مذهبی ها، در افکار عمومی قدری باورپذیر باشد این است که مذهبی ها به دلیل تربیت مذهبی شان، در جامعه و محیطهای عمومی، در برخورد با نامحرم، رفتار سنگین و سردی از خود نشان می دهند و در نتیجه ممکن است اینگونه رفتار و برخورد مذهبی ها در جامعه، به رفتار آنها در خانه و با همسران و محارمشان، تعمیم داده شود که البته تعمیم نادرستی است.

«پایان نامه»، حداقل یک سر و گردن بالاتر از «جرم»

فیلم «پایان نامه» به کارگردانی «حامد کلاهداری» را تا دیروز ندیده بودم اما از هو کردنها و صدای بزغاله در آوردنهای اصحاب مطبوعات و سینما در زمان اکران فیلم در سالن برج میلاد در جشنواره فجر زیاد شنیده بودم. پیشاپیش حدس می زدم که این هو کردنها نه به خاطر ضعف سینمایی فیلم که به خاطر مضمون فیلم بوده است وگرنه فیلمِ شایسته هو کردن در جشنواره فجر کم نداشتیم. حدس می زدم که هیتلرِ درونِ حضراتِ خودشیفته مدعی مدارا و آزادی بوده است که قدری خودش را نشان داده است. این حدسم دیروز با تماشای فیلم به یقین تبدیل شد. نمی گویم پایان نامه فیلم درجه یک و بدون عیب و ایرادی است، اما به عنوان یک دانشجوی سینما با قاطعیت می گویم این فیلم حداقل (توجه کنید حداقل) یک سر و گردن از فیلم «جرم» به کارگردانی «مسعود کیمیایی» بالاتر است. فیلم افتضاحی که جایزه بهترین فیلم را از داوران جشنواره فجر دریافت کرد! (فکرش را بکن! به فیلم نازنینی همچون «یه حبد قند» میرکریمی حتی یک جایزه هم ندادند و افتضاح جرم را کردند بهترین فیلم!)
اگر جرم را دیده اید، جفا است که پایان نامه را نبینید. اگر در هو کردنهای حضرات مطبوعاتی، ذره ای ملاحظات تکنیکی و ساختاری و سینمایی مد نظر بود، بین دو فیلم جرم و پایان نامه به طور حتم، جرم بیشتر شایسته هو کردن بود. به خصوص که کلاهداری کارگردانی جوان و در آغاز راه است و کیمیایی کارگردانی با تجربه و پرسابقه. پس تحت تاثیر جوسازی حضرات مطبوعاتی قرار نگیرید و بدون پیشداوری القا شده توسط آنها به تماشای فیلم بروید. اگر جرم سرگرمتان کرده است، به طور حتم پایان نامه فیلمی خوش ساخت تر و گیراتر است. پس تماشای آن را از دست ندهید.
ضمنا پادشاه لخت است!

کمی متفاوت، در مورد مستند «ظهور بسیار نزدیک است» + مطلب تکمیلی


مقدمه ای نسبتا طولانی (اگر حوصله داشتید این مقدمه را بخوانید!)


وقتی با یک جریان که مدتها در گمنامی و بی شهرتی فعالیت می کرده است، تازه پس از آنکه گل کرده ، سر و صدا درست کرده و شده است نقل مجالس، آشنا شده باشی یک جور در مورد آن قضاوت می کنی، اما وقتی همین جریان را از ابتدای شکل گیری اش، یعنی زمانی که گمنام بوده است زیر نظر داشته ای، جور دیگری در مورد آن قضاوت می کنی.

مدتی است تهیه و پخش سی دی مستند «ظهور بسیار نزدیک است»، سر و صدای زیادی در محافل مطبوعاتی و فرهنگی و سیاسی کشور به راه انداخته است. این مستند، کاری از گروهی است که  چند ماه پس از آغاز فعالیت اینترنتیِ مسئول فعلی اش، عنوان «مبشران ظهور» را برای خود برگزید. راستش دقیقا به خاطر ندارم که چه وقت و چگونه با فعالیتهای این گروه آشنا شدم. اما به طور تقریبی می توانم بگویم حدود 20 ماه است که این گروه را در اینترنت زیر نظر دارم. اگر اشتباه نکنم، سر ِلینک و ارجاعی بود که در یکی از مقالات وبلاگشان به وبلاگ بعدا مسدود شده بنده (یهودشناخت) داده بودند.

القصه، «ظهور بسیار نزدیک است»، ابتدا یک وبلاگ معمولی در بلاگفا بود. پس از مدتی کوتاه، کار این وبلاگ به جایی رسید که روزی حدودا 10 هراز بازدید کننده داشت. مدیر وبلاگ که «علی اصغر» نام داشت و امروز از طریق تیتراژ مستند می دانیم که «علی اصغر سیجانی» است با پر شمار شدن بازدید کنندگان وبلاگش، آن را به سایت تبدیل کرد. سایتی با آدرس www.u313.ir که الآن هم فعال است. (البته در اوایل کار، این سایت با آدرس www.u313.com هم فعالیت می کرد که این آدرس فیلتر شد. این امر، نهایت سر و سامان سیستم فیلترینگ در ایران را نشان می دهد! نمونه ای دیگر، سایت عبدالله شهبازی است که با یک آدرس، فیلتر است و با آدرسی دیگر باز است.)

همزمان و شاید کمی قبل از تاسیس سایت (حدود سیزده ماه پیش)، علی اصغر سیجانی و دوستانش به فکر تشکیل گروهی به نام «مبشران ظهور» افتادند، با هدف ترویج مطالب سایتشان در بین مردم. برای این گروه از طریق اینترنت عضوگیری شد. با توجه به پر بیننده بودن سایت، کاملا قابل باور است که این گروه همانطور که مسئولش ادعا می کند توانسته باشد حداقل هزار نفر عضو گرفته باشد. در نهایت، این گروه در سیر فعالیتشان، حدود سه چهار ماه پیش، مستند ظهور بسیار نزدیک است را تولید و منتشر کردند.

بنده از همان اوایل کار وبلاگ «ظهور بسیار نزدیک است» تا تبدیل شدن آن به سایت و تشکیل یک گروه نسبتا پر شمار، تقریبا به تفصیل خواننده مطالبشان بودم. منطورم از تفصیل این است که بعضا در حد زیر و رو کردن کامنتدانیهای پر کامنتِ وبلاگ و بعد هم سایت و بحثها و جدلهایی که در کامنتدانیها صورت می گرفت، پیگیر مطالبشان بوده ام. یکی از دوستان اینترنتی هم که سر پروژه ترجمه یک کتاب با ایشان آشنا شدم، پس از آشنایی مان به عضویتِ فعال گروه مبشران در آمد. بنده سر فعالیتهای این گروه، با ایشان چتهای طولانی داشتم. می خواهم بگویم به اندازه کافی در مورد این گروه، اشراف و شناخت دارم. این مقدمه طولانی را گفتم که چند بند کوتاه زیر را بگویم:

در مورد مستند

1- محتوای مستند را قابل نقد می دانم و خودم نقدهایی جدی بر آن دارم که اگر حوصله ای بود بعدا مطرح خواهم کرد.

2- غالب نقدهایی که بر این مستند صورت گرفته، ربطی به خود مستند ندارد. مثلا یکی از نقدهای رایج و مکرر بر این مستند، این است که توقیت (وقت تعیین کردن برای ظهور) حرام است. در حالی که در این مستند، اساسا توقیت صورت نگرفته است.

3- حرمت توقیت هم مساله ای است که تبصره ها و قیودی بر آن وارد است. مثلا در احادیث نقل شده از معصومان از صیحه آسمانی در رمضان قبل از ظهور، به عنوان نشانه قطعی ظهور یاد شده است. آیا پس از شنیده شدن این صیحه، می توان کسی را که بگوید محرمِ پیش رو، محرم ظهور است، به ارتکاب فعل حرام محکوم کرد؟

4- تعیین مصداق شخصیتهای یاد شده در دوران ظهور، حرام نیست و معلوم نیست منتقدان این مستند از کدام  حدیث، منبع فقهی یا به نقل از کدام مجتهد، حکم به حرمت تعیین و تطبیق مصداق می دهند. این حکمی است که کاملا تازگی دارد. از این گذشته، به عنوان مثال، وقتی در روایات آمده است که باید یمانی را در قیامش یاری کرد، چطور بدون تطبیق و مصداق یابی، می توان به این دستور امام معصوم عمل کرد؟ ضمن اینکه بر خلاف تصور رایج در  مورد این مستند، حتی تطبیق و مصداق یابی هم در این مستند به صورت قطعی و مطلق صورت نگرفته و تطبیق ها به صورت احتمال و سئوالی مطرح شده اند. از این گذشته اگر بنا به حرمتِ تطبیق و تعیین مصداق باشد، اساسا این همه حدیث در مورد شخصیتهای دوران ظهور، برای چه از زبان معصومین خارج شده است؟ برای خاک خوردن در لای کتابها؟

5- نیت تهیه کنندگان این سی دی را نیتی خیر می دانم و  آنها را جوانانی پاک و  بااخلاص یافته ام. ممکن است بتوان روی این موضوع که عمل آنها، نتیجه مناسبی ندارد یا مضر است بحث کرد، اما اینکه تهیه کنندگان این سی دی، هدف و نیتشان ضربه زدن آگاهانه و عمدی به اعتقادات مردم، دکانداری یا جانبداری از یک جریان سیاسی بوده است اصلا برایم قابل قبول نیست. «شیاد» نامیدن این بچه ها، جدا جفا است.

6- تهیه کنندگان این سی دی، خیلی رو و صادقانه رفتار کرده اند. هویتشان کاملا مشخص است. لازم نیست آقای شریتعمداری در نقش کاشف الغیب ظاهر شوند و ادعا کنند که کیهان از هوبت مخفی شده تهیه کنندگان مستند با خبر است. مستند، بر خلاف تصور خیلیها که آن را ندیده اند، تیتراژ پایانی دارد و اسامی تهیه کنندگانش به تفصیل در آن آمده است. اصلا مسئول گروه مبشران، به عنوان مجری در فیلم حضور دارد و شکل و شمایل او را می بینیم. مخفی کاری و پنهان کاری ای صورت نگرفته است. جمع بندی من از رصد بیست ماهه این  گروه و جریان، هرگونه نظریه توطئه ای را در مورد این گروه رد می کند. انتساب آنها به مشایی، دفتر رئیس جمهور، سرویس های خارجی، انجمن حجتیه و ... را مضحک و بی ربط و ناشی از بی خبری یا اغراض شخصی یا سیاسی می بینم.

7- بودجه کلانی به صورت متمرکز، خرج تهیه و توزیع مستند نشده است. اولا ساختار  و شکل و شمایل خود مستند نشان می دهد که فیلمِ پرخرجی نیست. ثانیا برای گروهی که هزار نفر عضو پر شور (مثل همین دوست بنده) دارد، جمع کردن چند میلیون تومان پول برای تکثیر اولیه سی دی، هیچ زحمتی ندارد. ثالثا با کمی جست و جو، افرادی را دور و بر خودمان می توانیم پیدا کنیم که به صورت خودجوش و بدون ارتباط رسمی با این گروه، اقدام به تکثیر این سی دی کرده اند. نمونه اش یکی از اقوام خود بنده است که در میهمانی خانوادگی جمعه گذشته می گفت از جیب خودش صد نسخه از این سی دی را تکثیر و توزیع کرده است.

8- به عنوان پا منبریِ (گیرم نه چندان پر و پا قرص) خطبا و علمایی همچون آقایان پناهیان، صدیقی و حاجتی، محصولاتی همچون این مستند را، خروجی طبیعی بعضی از سخنرانیهای ایشان می بینم. روا نبود این عزیزان، در جوسازی شدیدی که علیه این مستند صورت گرفته، خود را کنار بکشند. این عزیزان یا باید ضمن اینکه مسئولیت غیرمستقیم خود را در تولید این مستند می پذیرند از محتوای بسیاری از سخنرانیهای سابق خود برائت بجویند و دیگر آنگونه اقوال را در سخنان خود تکرار نکنند یا اگر هنوز به آن حرفها پایبند هستند، مرد و مردانه جلو بیایند و صراحتا از کلیت این مستند دفاع کنند.

9- اینگونه که بعضی از منتقدان سرسخت این مستند، سندیت احادیث و کتب مورد استناد در این مستند را زیر سئوال می برند، باید حواسشان باشد که با اینگونه زیر سئوال بردن سندیتها، اصل اعتقاد به مهدویت و موعود هم کم و بیش زیر سئوال خواهد بود. از این منتقدان خواهش می کنم بحث و نقد علمی را با بحثهای کیلویی و فله ای قاطی نکنند!

***

مطلب تکمیلی: مصاحبه خبر آنلاین را با علامه کورانی می خواندم. برایم جالب و عجیب بود که اینقدر از تطبیق حوادث و شخصیتهای دوران ظهور نهی کرده اند. تا جایی که یادم می آید ایشان در کتاب «عصر ظهور»شان، «مردی از قم» روایات را با امام خمینی، «شیصبانی» را با صدام، پرچمهایی که از شرق می آیند و زمینه ساز ظهورند و کلمه «قوه» بر آنها نوشته شده را با پرچمهای سپاه پاسداران که آیه "و اعدوا لهم مااستطعتم من «قوه»" بر آنها درج شده و سیدی را که با یارانش در پشت کوفه به شهادت می رسد با شهید «سیدمحمدباقر صدر» تطبیق داده بودند. البته این موارد با اندکی تمرکز بر مطالب کتاب که مدتها پیش آن را خوانده بودم یادم آمد. وگرنه تعداد این موارد در کتاب ایشان بیشتر از این حرفها است.

چند خط در مورد «جدایی نادر از سیمین» و «اخراجی ها» به عنوان یک دانشجوی سینما

1- اخراجیهای(1) را در جشنواره فجر دیدم، اخراجیهای(2) را هم نه در سینما که از تلویزیون دیدم. یعنی برای هیچکدام از این دو فیلم، پول بلیط سینما ندادم. نه اخراجیهای(1) را پسندیدم و نه اخراجیهای(2) را. تا مدتی پیش هم قصد نداشتم برای دیدن اخراجیهای(3)، سینما بروم و رغبتی هم به تماشای آن نداشتم. اما حالا، از لج حضرات از دماغ فیل افتاده و خودشیفته روشنفکر هم که شده، ان شاءالله نه به تنهایی که به همراه خانواده، برای دیدن این فیلم به سینما خواهیم رفت.

2- اگر اهل سینما رفتن هستید، تماشای «جدایی نادر از سیمین» را از دست ندهید. به نظر من فیلمی در حد عالی نیست، اما حتما ارزش یکبار دیدن و تماشا در سالن سینما را دارد. بازیها خوب است و فیلمنامه هم، فیلمنامه ای قوی است، اما در میان فیلمهای جشنواره فجر در سال 1389 به نظرم فیلم «یه حبه قند» سیدرضا میرکریمی، به خصوص از نظر کارگردانی، یک سر و گردن از «جدایی نادر از سیمین» بالاتر بود و به جد معتقدم که در حق فیلم میرکریمی، در جشنواره فجر اجحاف بزرگی صورت گرفت.

3- در جشنواره های اروپایی، بخواهیم یا نخواهیم، در کنار مولفه های حرفه ای و هنری، نگاه سیاسی هم وجود دارد. غربیها هنوز دوست دارند «دیگری» را در فلاکت و نکبت ببینند و خوشحال شوند از اینکه خودشان گرفتار فلاکتِ دیگری نیستند. این دیگری می تواند کشوری در آمریکای لاتین باشد، یا آفریقا یا آسیا. فیلم «بچه های آسمان» را عاشقانه دوست داشتم و دوست دارم، نیت مجید مجیدی را هم سیاه نمایی نمی دانم، اما مطمئن هستم اگر فیلم، بوی فلاکتِ زندگی در یک کشور جهان سومی را نمی داد، اینگونه در جشنواره های خارجی مورد توجه قرار نمی گرفت. می خواهم بگویم نباید خیلی جوگیر جایزه بی سابقه ای که فرهادی در برلین گرفت شویم و بترسیم از اعلام اینکه در جشنواره فجر 1389، فیلم یا فیلمهایی بوده اند که از «جدایی نادر...» سر تر بوده اند.

4- حالم از حمله هایی که در برخی رسانه های بچه حزب اللهی ها به فیلم «جدایی نادر...» می شود و تقابل مسخره ای که بین اخراجیها و جدایی نادر، صورت داده اند دارد به هم می خورد. جدایی نادر، فیلمی است که به خاطر ارزشهای درونی خود فیلم، دیدن آن را در سینما توصیه می کنم. تماشای اخراجیها را هم صرفا «بغضا لمعاویه» توصیه می کنم. اصلا هم توی کتم نمی رود که فیلم «جدایی نادر...»، «مانیفست سبزها» و از این قبیل اراجیف است. فرهادی در «چهارشنبه سوری» و «درباره الی»، نشان داد که دغدغه بزرگش، دشواری قضاوت در مورد آدمها است. در جدایی نادر هم او با داستانی دیگر، همین دغدغه را نشان داده است. اگر قرار است برچسبی به فیلم فرهادی بزنم، به جای «مانیفست سبزها»، ترجیح می دهم از برچسب «مانیفستی علیه وضعیت دشوار آدمها در شهری شبه مدرن» استفاده کنم.

گاهی به آسمان نگاه کن

یک سکانس هست در فیلم «گاهی به آسمان نگاه کن»، ساخته «کمال تبریزی» که در آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان می گذرد. شب است و همه خوابند. وقت شهادت یکی از جانبازها است. در حالی که همه خوابند،  شهدا شادی کنان از عالم دیگر می آیند تا آن جانباز را با خود ببرند. شهدای حاضر در این سکانس، شهدایی هستند که در سایر فیلمهای سینمایی دفاع مقدس دیده ایمشان. مثلا جواد هاشمی با همان شکل و شمایل حاضر در فیلم «افق» ملاقلی پور، یا علی دهکردی با همان تیپِ حاضر در فیلم «از کرخه تا راین» حاتمی کیا. به نظرم سکانس خلاقانه و پر احساسی است. موسیقی خوبی هم که «پیمان یزدانیان» برای فیلم ساخته است، حس سکانس را دو چندان می کند. در روزهای اخیر، چند بار یاد این سکانس افتاده ام. گفتم بد نیست به عنوان تمجید از این خلاقیت، در حد چند خط از آن یاد کنم. هرچه گشتم نتوانستم موسیقی عالی این سکانس را در نت پیدا کنم. فکر کنم باید بروم و سی دی اش را بخرم.

موسیقی فیلم

یک قول رایج در مورد موسیقی فیلم این است که موسیقی مناسب برای فیلم، آن است که هنگام تماشای فیلم، توجه بیننده به آن جلب نشود. موسیقی ای که تصویر، حس خود را از آن نگیرد. راستش نمی توانم بفهمم این حرفها از کجا می آیند. این درست است که کارگردان می تواند برای جبران ضعف خود در بخش بصری فیلم، از موسیقی حس برانگیز (سوء) استفاده کند و ضعف تصویری خود را بپوشاند، اما نمی توانم بفهمم این حرف از کجا می آید که بار اصلی حس فیلم نمی تواند بر دوش موسیقی باشد. به نظر من فیلم، مدیایی است که نه تصویر در آن اصالت محض دارد و نه صدا. چیزی که در فیلم اصالت محض دارد انتقال و برانگیختن احساس است و بر این مبنا هم تصویر دارای اصالت است و هم صدا. صدا هم که می گویم اعم از دیالوگ و موسیقی و صداهای محیطی و افکت است. ممکن است در یک سکانس یا در کل یک فیلم، صدا بر تصویر بچربد. چنین غلبه ای، در صورتی که فضای بصری فیلم ضعیف نباشد چه اشکالی می تواند داشته باشد؟
این چند خط را به بهانه دیدن فیلمهایی از «وُنگ کار وای» در روزهای گذشته نوشتم. به نظرم رسید اصالت گرایان (آنها که سینما را معادل تصویر می دانند) ممکن است این ایراد را از کارهای او بگیرند که از موسیقی در کارهایش استفاده نامناسبی می کند. به احتمال زیاد، قطعه Adagio از گروه موسیقی Secret Garden را شنیده اید. (البته این قطعه اجراهای قدیمی تری از کسانی دیگر دارد، منتها من این قطعه را با Secret Garden می شناسم و کار وای هم از اجرای آنها استفاده کرده است.) در این چند روز هر وقت به استفاده ای که کار وای از این قطعه معروف در فیلم «2046» کرده است فکر می کنم، او را تحسین می کنم. نمونه دیگر، استفاده مناسبی است که از موسیقی در سکانس آغازین و فوق العاده فیلم «چانگ کینگ اکسپرس» کرده است و البته از این نمونه ها در فیلمهای او فراوان است. مهم این است که حجم احساس را در فیلمت بالا ببری، فرقی نمی کند که با تصویر باشد یا دیالوگ و یا موسیقی و آقای کار وای خوب بلد است از موسیقی برای افزودن بر حس سکانسهایش استفاده کند. مهم این است که از این به بعد هر وقت قطعه Adagio را می شنوم تصاویر اسلوموشنی که او در فیلمش همراه آن کرده بود در ذهنم نقش می بندد. اسلوموشنهای محشر آقای ونگ کار وای.

پی نوشت خودشیفته وار: مدتی است فیلمهایی را که می بینم در این صفحه لیست می کنم. به همراه نمره ام به آنها.

رقص والس با بشیر

انیمیشن ۸۰ دقیقه ای «والتز با بشیر» (Waltz with Bashir)، قابلیت پخش از تلویزیون جمهوری اسلامی را دارد و نمی دانم بعد از دو سال، چرا هنوز پخش نشده است. البته می توان حدسهایی زد. شاید چون تولید کننده آن اسرائیلی است و سیمای جمهوری اسلامی نمی خواهد و نمی تواند از یک شرکت اسرائیلی خرید کند. امیدوارم دلیلش همین باشد، نه ندانم کاری شایع در صداوسیما.

«والتز با بشیر»، روایتی است از کشتار در اردوگاه فلسطینی «صبرا و شتیلا» در غرب بیروت در شهریور 1361، توسط فالانژهای مسیحیِ هم پیمان اسرائیل. کشتاری که در زمان اشغال بیروت توسط رژیم صهیونیستی صورت گرفت و طی آن حدود 3000 فلسطینیِ غیر نظامیِ زن و مرد، از کودک تا کهنسال به قتل رسیدند. کشتاری که با مجوز و چراغ سبز نیروهای اسرائیلی که اردوگاه را در محاصره داشتند صورت گرفت. این انیمیشن، کاری از «آری فولمن» است که آن را بر اساس مشاهدات و خاطرات خودش ساخته است. او در زمان این کشتار، سرباز رژیم صهیونیستی بوده و در بیروت حضور داشته است.

تا امشب که فیلم را ندیده بودم، اسم آن برایم عجیب بود: «والتز با بشیر». برایم جای سئوال بود که چرا اسمش را نگذاشته اند «والتز و بشیر». با دیدن فیلم، کاشف به عمل آمد که منظور از والتز، همان کلمه ای است که در متون فارسی آن را «والس» می نویسند و والس هم که نوعی رقص است. بنابراین ترجمه گویای نام فیلم به زبان فارسی می شود: «رقص والس با بشیر». در دقیقه 57 فیلم، شاهد تیراندازی جنون آمیز سربازی اسرائیلی هستیم در حالی که مشغول رقص والس است و پوسترها و بیلبورد بزرگی از چهره «بشیر جُمَیل» در صحنه تیراندازی او وجود دارد. بشیر جمیل، فرمانده فالانژها بود. او هم پیمان صهیونیستها بود و به برکت اشغال لبنان و پایتخت آن توسط اسرائیلی ها، به ریاست جمهوری لبنان رسید. اما ریاست جمهوری او دیری نپایید و در یک بمب گذاری کشته شد. فالانژها، چند روز بعد، کشتار صبرا و شتیلا را به بهانه انتقام قتل بشیر جمیل صورت دادند. نام فیلم می تواند کنایه ای به همپیمانی اسرائیلی ها با بشیر نیز باشد.

زیرنویس فارسی نسخه ای که بنده دیدم، اشتباه فاحشی داشت که لازم است در اینجا به آن اشاره کنم: هر جا نام «فالانژها» آمده بود، مترجمان به اشتباه و به دلیلی نامعلوم، «اسپانیایی ها» ترجمه کرده بودند. بیچاره اسپانیایی ها!

در مورد کشتار صبرا و شتیلا، اگر اعصاب دارید، گزارش «رابرت فیسک» را در کتاب «به من دروغ نگو»، حتما بخوانید. چندماه پیش، جایتان خالی، نیمه شبی از خواب پریدم و دیگر خوابم نبرد. این کتاب، دم دستم بود و از روی وقت گذرانی شروع کردم به خواندن فصلی از آن که نامش «تروریستها» است. یعنی همین فصلی که رابرت فیسک آن را نوشته است. نصفه شبی مضطرب شده بودم و حیرت کرده بودم که چگونه چنین جنایتهایی در زمین صورت گرفته است و این سیاره هنوز پابرجاست، متلاشی نمی شود و چقدر پوست کلفت است. «به من دروغ نگو»، به کوشش «جان پیلجر» تالیف شده و نشر «اختران» ترجمه قسمتهایی از آن را به فارسی منتشر کرده است.

بسته فرهنگی

دو سه ماه است که در افسردگی شدیدی به سر می برم. یک ماه گذشته که دیگر حالم خیلی خراب بود. فلجِ فلج بودم. استیصال، اما استیصالی کرخ. اما دیروز و امروز قدری حالم بهتر است. این دو روز، صبح که بیدار شدم، حس نمی کردم که در یک گور بسته و تنگ چشم باز می کنم. البته مطمئنم که این حال، موقتی است. گفتم تا حالم خوب است یک پست بگذارم و بروم.

از دیروز، کتاب «آمریکا»ی ژان بودریار را دست گرفته ام. هنوز کتاب را تمام نکرده ام اما نگاه اشراقی بودریار به «آمریکا» برایم جالب بود. چون می دانم بعضی از دوستانم کتاب را خوانده اند به نظرم رسید دو اثر هنری را که می توانند مکمل این کتاب باشند معرفی کنم.

در موقع خواندن «آمریکا»، همه اش به ذهنم می آمد که این کتاب اگر بخواهد به قالب ترانه و موسیقی در بیاید می شود ترانه «هتل کالیفرنیا» از گروه راک «ایگلز» (عقابها)، محصول ۱۹۷۷ و اگر بخواهد به قالب فیلم در بیاید می شود فیلم «تلما و لوئیز» به کارگردانی ریدلی اسکات، محصول ۱۹۹۱. حداقلش این است که در هر سه اثر، حس و حال و عناصر (موتیفها) مشترک زیادی وجود دارد. (داخل پرانتز: وه که سکانس و پلان پایانی «تلما و لوئیز» را چقدر دوست دارم! دست در دست رفیقی که برای یکدیگر از همه چیز گذشته اید بگذاری و با اعتماد به نفس... خطر لوث شدن!)

ترانه هتل کالیفرنیا و متن انگلیسی و ترجمه فارسی اش را با یک گشت در اینترنت می توانید پیدا کنید. چندین ترجمه فارسی از این ترانه در نت وجود دارد که توصیه می کنم به یکی از آنها اکتفا نکنید. متن انگلیسی ترانه، قدری ظرایف و بازیهای زبانی دارد که با در کنار هم قرار دادن چند ترجمه، بهتر به آنها پی می برید.
حسن ختام این پست هم باشد یک جمله از «آمریکا» که با تمام وجود تجربه اش کرده ام: «کسی که به تنهایی غذا می خورد مرده است.»

کاتین (Katyn)

کارگردان: آندره وایدا
سال تولید: 2007
کشور: لهستان
---------

کاتین، نام جنگلی است در لهستان که نیروهای ارتش شوروی در سال 1940 و در جریان جنگ جهانی دوم، حدود 15 هزار نفر از افسران اسیر شده لهستانی را در آنجا قتل عام و در گورهای دسته جمعی دفن کردند. فیلم کاتین، روایتگر این قتل عام است و سکانس پایانی آن اگر روحیه حساسی دارید خوراک چند روز افسردگی و اگر دودی هستید خوراک کشیدن چند نخ سیگار پشت سر هم است! (آقا من سیگاری نیستما! ولی سیگار را دوست دارم!)

قبلا گفته بودم تصویری که برای ما از طرفین درگیر در جنگ جهانی دوم ساخته اند، بستگی زیادی به این واقعیت دارد که آلمان طرف شکست خورده در این جنگ و آمریکا و انگلیس و روسیه طرف پیروز آن بوده اند. در فیلمهای زیادی دیده ایم که مردم مناطق اشغال شده توسط آلمان، چگونه به استقبال نیروهای متخاصم با آلمان می روند و چهره ای آزادیبخش از این نیروها نمایش داده می شود. قصد من دفاع از ارتش جنایتکار آلمان نیست. می خواهم بگویم باید پذیرفت که اگر آلمان پیروز نهایی این جنگ بود، به احتمال زیاد ما امروز تصویر دیگری از طرفین این جنگ در ذهنمان داشتیم. تاریخ جنگ جهانی دوم، تاریخی است که فاتحان جنگ آن را نوشته اند.

فیلم کاتین، از آن جمله استثناهایی است که «می تواند» (و شاید مناسبتر باشد که بگویم «می توانست»)به شکستن تصویر رسمی از جنگ جهانی دوم در ذهن ما کمک کند. می گویم «می تواند»، چون فیلم بخشی از واقعیت را نشان می دهد نه همه آن را. البته قرار هم نیست هر فیلمی همه واقعیت را نشان دهد که چنین چیزی ممکن هم نیست. با این حال می توان ادعا کرد آنکه از نشان دادن قسمتی از واقعیت توسط این فیلم بهره می برد، بازهم غربیها هستند. آمریکا و انگلیس، هر چند در زمان جنگ جهانی دوم متحد شوروی بودند، بعد از جنگ تا امروز، به ارائه تصویری درنده خو از رقیب کمونیست خود احتیاج داشتند و این فیلم بدون نشان دادن نقش آمریکا و انگلیس در سرپوش گذاشتن بر جنایت کاتین، فقط شوروی کمونیست را مقصر نشان می دهد. در حالیکه مثلا:

«چرچیل (نخست وزیر وقت انگلستان) در تاریخ 24 آوریل 1943 به دولت تبعیدی لهستان در لندن توصیه کرده بود که با انتشار یک بیانیه رسمی، کشتار افسران لهستانی توسط عمال شوروی را انکار و اتهامات علیه آنها را حرکت تبلیغاتی آلمانی ها تلقی کند. علاوه بر این چرچیل به ولادیسلاو سیکورسکی، رئیس دولت تبعیدی لهستان در لندن، توصیه کرد از ادامه تحقیقات و بررسیها در خصوص واقعه کاتین خودداری کند.»

چند سطر بالا که داخل گیومه نقل شد از کتاب «شکست تابوها»، نوشته رودولف چرنین، ترجمه حسین دامغانی، انتشارات امیر کبیر است. خیلی دوست دارم سر فرصت، بخشهایی از این کتاب خواندنی را در اینجا تایپ کنم تا به این ادعا که تاریخ جنگ جهانی دوم، تاریخی است که فاتحانش آن را نوشته اند بیشتر بپردازم و احتمالا زمانی این کار را خواهم کرد.
 
خلاصه اینکه متفقین و متحدین، سر و ته یک کرباس بودند و هستند و کسی از این جماعت، دلش به حال بشریت و حقوق بشر نسوخته است. این جماعت تنها به یک چیز متعهدند و آن هم مالکان شیطان صفت کمپانیهای بزرگ نفتی و اسلحه سازی و رباخواران جهانی است که آنها را بر سرکار آورده اند.

راستی تا فراموش نکرده ام به نکته ای ستودنی در این فیلم اشاره کنم و آن نگاه مثبتی بود که فیلم به دینداری داشت. در روزگاری که به گند کشیدن چهره دین و دینداری و دینداران، پز روشنفکری بسیاری از کارگردانان مطرح دنیا است، باید از آقای آندره وایدا به خاطر چنین نگاهی تشکر کرد.

اگر «طهران، تهران» به سفارش میراث فرهنگی تولید شده بود

فیلم دو اپیزودی «طهران، تهران» و مخصوصا اپیزود اول آن، بی برو و برگرد یک افتضاح به تمام معنا است. مطمئن هستم داریوش مهرجویی، کارگردانِ اپیزود اول، سر صحنه، دکوپاژ که هیچ (چون ماشاءالله هزار ماشاءالله کارگردانی بدون برگه دکوپاژ در سینمای ایران طبیعی است!)، حتی طرح خلاصه فیلمنامه را در دست نداشته است. همراه داشتن متن فیلمنامه پیش کش! بازیها هم آنقدر لوس و یخ و آبکی هستند که نمی توان با توجیهاتی مثل این که شیوه کارگردان در این فیلم بداهه سازی بوده است روی بی قیدی حضرت استاد ماله کشید. صفتهایی همچون «شلخته»، «یرخی» و «دیمی» (و البته برخی صفتهای مگو!)، با دیدن این فیلم در ذهن بیننده جان می گیرند.

بعد از حدود دو ماه، هنوز وقتی به برخی صحنه های فیلم فکر می کنم، حالم به هم می خورد! مثلا باور نکردنی است که سکانس غذا خوردنِ سالخوردگان در رستوران، اینقدر بزن در رویی و بساز و بفروشی ساخته شده است: هفت هشت تا پیرمرد و پیرزن که پایشان لب گور است و به طور حتم هر کدامشان رژیم غذایی ویژه ای دارند ... ولش کن بابا! فیلم آنقدر افتضاح است که اصلا نیازی به توضیح و تبیین ندارد و مرا ببخشید که جور دیگری در مورد این فیلم نمی توانم بنویسم. باور کنید اگر اسم گنده ای همچون «داریوش مهرجویی» روی این فیلم نبود، بسیاری از تماشاگران به خودشان حق می دادند ... (ادامه اين جمله را با تذكر به جاي يكي از دوستان حذف كردم). افسوس که مقهور نامهایی هستیم که بادکنکی بزرگ شده اند. راستی تا کی باید سایه بتهای بزرگی همچون «داریوش مهرجویی» بر سر سینمای ایران سنگینی کند؟

***
فیلم بساز و بفروشیِ فوق الذکر، به سفارش شهرداری تهران تولید شده است! «بساز و بفروشی» که می گویم با عنایت به ساختار و کارگردانی فیلم است و الا اگر بخواهیم وارد بحث مضمون و محتوای فیلم و به خصوص اپیزود دوم آن (به کارگردانی مهدی کرم پور) بشویم، باید از کلاه گشادی بگویم که عوامل فیلم بر سر مسئولان ارزشی شهرداری گذاشته اند. می توانم تصور کنم که برای اپیزود دوم با چنین توجیهاتی مسئولان ارزشی را تلکه کرده اند: می خواهیم فیلمی بسازیم که در آن جوانانی با ظاهر آن چنانی، قصد دارند ترانه ای اجرا می کنند که مضمون آن در این باره است که جوانان امروزی که نسل قبلی آنها را سوسول(!) می دانند اگر جنگی برای کشور پیش بیاید مثل جوانان دهه ۱۳۶۰ جانفشانی خواهند کرد و راه شهدا را ادامه خواهند داد و ... اما در عمل چه پیش آمده است؟ عوامل فیلم در ازای دادن این باج کوچک و شعاری به مسئولان ارزشی شهرداری، همان تصویر کاریکاتوری از مذهبیها و حزب اللهی ها را که سالها است در سینمای ایران ترویج می شود تکرار کرده اند: رانت خور و گردن کلفت و صاحب ثروت باد آورده، قشری و سطحی و ظاهربین، بی توجه به خواسته نسل جوان، محدود کننده آزادی جوانان، بی توجه به عواطف زنان و... 
***
جنجالی را که بر سر اعطای وام به هدیه تهرانی توسط سازمان میراث فرهنگی درگرفته بود یادتان هست؟
***
آن دلسوزان بیت المال که سازمان میراث فرهنگی و مشایی و رئیس جمهوری و... را به خاطر اعطای وام به هدیه تهرانی، آماج شدیدترین حمله ها قرار دادند، حالا کجا هستند تا شهرداری را به خاطر دور ریختن بیت المال برای چنین فیلم مزخرفی توبیخ کنند؟ چرا صدایی از کسی در نمی آید؟ و این در حالی است که هزینه اعطا شده به هدیه تهرانی، «وام» است و فرض بر آن است که به بیت المال پس داده خواهد شد، اما هزینه ای که شهرداری برای این فیلم پرداخت کرده است چطور؟ خوب می توانم تصور کنم اگر این فیلم به سفارش میراث فرهنگی تولید شده بود، این روزها به خاطر هر دو اپیزودش، چه فریادهای «وا بیت المالا»یی که به آسمان بلند نبود.

یادداشت تکمیلی/۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹: یادم رفت اشاره کنم که در اپیزود اول فیلم، در سکانس بازدید از برج آزادی، به اسم مهندس «حسین امانت» اشاره شد و تجلیل کم نظیری از او صورت گرفت. حسین امانت، از سران فعلی فرقه صهیونیستی بهائی است و معمار و طراح بناهایی همچون بیت العدل اعظم بهائیان و مرقد علی محمد باب در حیفا است. واقعا دست مریزاد به مسئولان فرهنگی شهرداری که تجلیل از یک بهائی سرشناس را اینطور داخل پاچه شان کرده اند!

مطلب مرتبط: پوپک و مش ماشاءالله، دن کیشوت ها و آسیاب های بادی

روبان سفید: آلمانِ خودباخته و تحقیر شده

از روبان سفیدِ «میشل هانکه» (برنده نخل طلای کن ۲۰۰۹) خوشم نیامد. فیلم، روستایی آلمانی را در حدود سال ۱۹۱۴ نشان می دهد. در ابتدای فیلم، راوی که معلم جوان روستا در آن سال بوده است و حالا صدای دوره پیری او را می شنویم می گوید در آن سال وقایعی در روستا روی داد که مرور دوباره آنها می تواند توضیحی برای حوادثی باشد که بعدها بر سر کشور آمد(نقل به مضمون). یعنی روستای نمایش داده شده در این فیلم، مشتی نمونه خروار از جامعه آلمان در دهه ۱۹۱۰ است. آن وقت در فیلم، با دو نسلِ والدین و فرزندان آلمانی مواجهیم که قساوت، بی رحمی، سردی، کینه جویی، تعصب، جنایت، بی عاطفگی و فساد از سر و رویشان می بارد. نمونه چنین تصویری از آلمان را بارها دیده ایم. مثلِ تصویر پلشت و مشمئز کننده ای که از مردم و فرهنگ آلمان در رمان و فیلم «طبل حلبی» نوشته گونترگراس آلمانی ارائه شده است. 
تا کی قرار است توی سر آلمانیها زد؟ تا کی قرار است تاریخ و فرهنگ آنها را اینگونه به لجن کشید؟ تا کی قرار است به خاطر هیتلر، توی سر آنها زد؟ در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم، چه بر سر این ملت آورده اند که خودشان، پیشتاز تحقیر خودشان شده اند؟
انگار نه انگار که این آلمانِ خشن، بی عاطفه و فاسد، همان آلمانی است که با چهره هایی همچون باخ و بتهوون و شومان و واگنر و مندلسون و برامس و هندل و... مهد هنر موسیقی بوده است.
یک فلسفه غربی است و یک سرزمین آلمان. به جز دکارت، کدام یک از غولهای فلسفه غرب، آلمانی نبوده اند؟ از کانت و لایبنیتس بگیر تا هگل و فویرباخ و مارکس و نیچه و شوپنهاور و هایدگر و ... همه آلمانی اند.
همین وضعیت تقریبا در مورد علوم مدرنی همچون فیزیک و به خصوص فیزیک کوانتومی و فیزیک هسته ای صادق است: از کپلر و فارنهایت و گوس و هرتز بگیر تا ماکس پلانک و اتوهان و انیشتن همه آلمانی اند. این دانشمندان آلمانی مهاجر به آمریکا بودند که آمریکا را به دانش هسته ای مجهز کردند.
مگر غیر از این است که مارتین لوتر که غرب اینهمه به نهضت اصلاح دینی او می نازد، آلمانی است؟ آن وقت ۶۰ سال است ول کن این معادله نیستند که الا و بالله آلمان مساوی است با هیتلر و هیتلر مساوی است با آلمان و لاغیر. هیتلر هم که تنها جنایتکارِ روسیاه جنگ جهانی دوم در برابر فرشتگان روسفیدی همچون چرچیل و روزولت است.

پوپک و مش ماشاءالله، دن کیشوت ها و آسیاب های بادی (ویرایش دوم به اضافه عکس)

«پوپک و مش ماشاءالله»، حتی با ملاکهای سینمای صرفا تجاری، سینمای بدنه و ... فیلم ضعیفی است با فیلمنامه ای در حد افتضاح: فیلمنامه ای که حتی در تعریف موقعیت شخصیتها نسبت به هم ناتوان است. فقط کافی است به رابطه بین سه شخصیتِ مش ماشاءالله (فرهاد آئیش)، احترام خانم (مریم امیر جلالی) و محسن (امین حیایی) فکر کنیم. در اوایل فیلم به نظر می آید احترام خانم، مادر محسن است و مش ماشاءالله، ناپدری محسن. کم کم حدس می زنیم که این سه نفر هیچگونه رابطه خویشاوندی با یکدیگر ندارند و البته تنها در اواخر فیلم است که حدسمان به یقین تبدیل می شود. نوع رابطه بین این سه نفر، گره، معما و تعلیق فیلم هم نیست که بگوییم در طول فیلم دارد باز می شود، صرفا ضعف فیلمنامه است.

از اینجور اشکالها اگر بخواهی از فیلمنامه بگیری زیاد است: شخصیت پردازی ضعیف پوپک به عنوان یکی از دو شخصیت اصلی فیلم، رابطه ای که بین محسن و پوپک (مهناز افشار) دارد شکل می گیرد و پا در هوا رها می شود، منطق نداشتن تعلق خاطر زهره (بهاره رهنما) به عنوان زنی جوان، آرایشگر و با دوستانی با ظاهر غیرمذهبی به مش ماشاءالله که مردی خشکه مقدس و پا به سن گذاشته است و... 

اینها که گفتم شاید چندان مهم نباشد. به تازگی با خیل فیلمهایی که واژه «درِ پیت»، بهترین وصف برای آنها است مواجه هستیم. فیلمهایی که با هزینه ای پایین، در مدتی کوتاه تولید می شوند و نسبت به هزینه تولید، فروش خوبی هم می کنند. چه اشکال دارد؟ «پوپک و مش ماشاءالله» هم یکی از آنها! اما نکته ای که باعث شد در مورد این فیلم بنویسم، هجو مذهبیها و اعتقادات دینی در این فیلم است. بی برو و برگرد، این فیلم دارد حجاب و غیرت و احکام شرعی روابط بین مرد و زن نامحرم را به سخره می گیرد. (نمی دانم حضرات، از آزادی روابط زن و مرد، جز خانواده هایی سست بنیاد و ازدواجها و طلاقهای سه چهار باره و مرگ عشق چه خیری دیده اند که هنوز آب از لب و لوچه شان برای تکرار عبارتهای boyfriend و girlfriend، راه می افتد!) در کنارِ مش ماشاءالله به عنوان نماینده ای از تیپِ مذهبیِ خشکه مقدس، شخصیتی که نماینده مذهبی های غیرخشکه مقدس باشد تعریف نشده است که بگوییم داستان فیلم با تحجر و نه تقید به احکام شرع مشکل دارد. و طنز قضیه اینجاست که مطمئن هستم چنین فیلمی در دوره دولت لیبرال خاتمی، امکان نداشت که مجوز پخش بگیرد!

فیلم با مذهبیها مشکل دارد. اما اين مذهبی ها كجا هستند؟ ما به ازای بیرونی و واقعي شخصیتی مثلِ «مش ماشاءالله» (حتی در انتخاب نام طرف هم کم نگذاشته اند، هم «مشهدی» است، هم در اسمش کلمه الله وجود دارد!) در کجاست؟

يك مثال: ‌مش ماشاءالله، مدير يك كاروان زيارتي است. مدير يك كاروان زيارتي كه هيچ، حتي ناآشناترين مذهبيها با احكام شرع، اين قانون معروف شرع را مي دانند كه در مواقع خطر و براي نجات جان افراد، در صورت لزوم نه تنها دست زدن به بدن نامحرم حرام نيست، بلكه واجب است. به عبارت ديگر، بين دو حكم ۱) حرام بودن لمس بدن نامحرم و ۲) واجب بودن نجات جان انسانها، قانون دوم در اولويت است. (نمونه تصویری اش را در پایین ببینید!). حالا بياد بياوريد صحنه سكته «رابعه اسکویی» را و قشقرقي كه مش ماشاءالله براي جلوگيري از دست زدن نامحرمان به او براي انتقالش به بيمارستان راه مي اندازد.

رئیس جمهور محمود احمدی نژاد به زنی که پس از دیدن او در یک حوزه رای گیری غش کرده کمک می‌کند. منبع خبرگزاری فرانسه
این عکس را بهروز مهری عکاس خبرگزاری فرانسه گرفته است و در توضیح آن آورده است: رئیس جمهوری احمدی نژاد به زنی که پس از دیدن او در یک حوزه رای گیری غش کرده کمک می کند. با تشکر از «گوش قرمز» به خاطر یادآوری این عکس.

به راستي ما به ازاي واقعي فردي مثل مش ماشاءالله جز در ذهن علیل برخی غربزدگان در كجاست؟ چرا من که در خانواده و محیطی مذهبی بزرگ شده ام و در پنج شش سال گذشته سعی کرده ام نگاهی با فاصله و از بیرون نیز به این تیپ از افراد داشته باشم، چنین ما به ازاهایی را سراغ ندارم یا اگر هم بتوانم امثال آنها را پیدا کنم باید با میکروسکوپ به جستجوی آنها بروم؟ یعنی این جماعت، واقعا ما مذهبی ها را این شکلی می بینند یا خودشان را به کوچه علی چپ می زنند؟

دو فیلم «پیش از طلوع» و «پیش از غروب» /Before Sunrise and Before Sunset

فیلمنامه و کارگردانی: ریچارد لینکلیتر/Richard Linklater
مدت «پیش از طلوع»:  ۱۰۵ دقیقه
مدت «پیش از غروب»: ۸۰ دقیقه
کشور «پیش از طلوع»: آمریکا، اتریش، سوئیس
کشور «پیش از غروب»: انگلیس، فرانسه
سال تولید فیلم اول: ۱۹۹۵
سال تولید فیلم دوم: ۲۰۰۴
-------
این دو فیلم را چند ماه پیش دیدم. دو فیلمی که از تماشای آنها به قدری لذت بردم که تا سه چهار هفته دلم نیامد هیچ فیلم دیگری ببینم و ندیدم.  «پیش از غروب»، ادامه «پیش از طلوع» است. یعنی اگر کسی اول «پیش از غروب» را ببیند، چندان از آن سر در نخواهد آورد و لذت نخواهد برد. تولید این دو فیلم، نه سال از یکدیگر فاصله دارد و داستان فیلم دوم هم نه سال بعد از داستان فیلم اول است. لینکلیتر، فیلم دوم را به گونه ای تمام کرده است که می توان امیدوار بود که قسمت سومی هم برای این دو فیلم ساخته خواهد شد. به امید آن روز!
اگر از آن آدمهایی هستید که به نابگرایی سینما و خاصگی هنرها اهمیت می دهید و سر تا ته فیلمها را با عینک منتقدانه می بینید، از این دو فیلم لذت نخواهید برد و احتمالا این ایرادها را از آن خواهید گرفت: فقط دیالوگ بود، سینما نبود، به تصویر متکی نبود و... خوب تا حدی درست هم می گویید. اما من می گویم: دیالوگهای فیلمها محشر بود، نویسنده فیلمنامه شان، یک نابغه است. نابغه ای است که پیچیدگیها، روانشناسی و چَم و خَم رابطه بین زن و مرد را خوبِ خوب فهمیده است. من که با این دو فیلم زندگی کردم. نمی توانم زیاد توضیح بدهم ولی اگر از آن آدمهایی هستید که از دیدن نقاشیهای امپرسیونیستی لذت می برید، به احتمال زیاد از دیدن این دو فیلم لذت خواهید برد.
چه این را اشکال بدانیم و چه اشکال ندانیم، دیالوگهای این دو فیلم به قدری زنده هستند که می توان فیلمنامه شان را به تنهایی به عنوان یک اثر ادبی، مثل نمایشنامه خواند و از آنها لذت برد که خوشبختانه ترجمه فارسی آنها هم در ایران در قالب کتاب منتشر شده است. البته توصیه می کنم لذت دیدن خود فیلمها را فدای خواندن فیلمنامه شان نکنید.
نکته جالبی که در سایت imdb در مورد این دو فیلم دیدم، مشارکت دو شخصیت هر دو فیلم یعنی Ethan Hawke (در نقش جسی) و Julie Delpy (در نقش سلین) با لینکلیتر در نوشتن فیلمنامه فیلم دوم است. به هر حال زنده باد آقای ریچارد لینکلیترِ آدم شناس!

دشمن پشت دروازه ها/Enemy at the Gates

فیلمنامه و کارگردانی: ژان ژاک آنو/Jean-Jacques Annaud
مدت: ۱۳۱
کشور: آمریکا، آلمان، انگلیس، ایرلند
سال تولید: ۲۰۰۱
------
فیلمی خوش ساخت و سرگرم کننده از کارگردان «نام گل سرخ» در مورد نبرد استالینگراد در سال ۱۹۴۳. نبردی که شکست آلمان در آن، سرآغاز ناکامیهای هیتلر قلمداد می شود.
فیلم چهار شخصیت اصلی دارد: واسیلی زیتسف(Jude Law) که قهرمان فیلم است و نقش یک تک تیرانداز ماهر روس را بازی می کند، تانیا (Rachel Weisz)، کمیسر دانیلف (Joseph Fiennes) و سرهنگ کونیگ (Ed Harris) که این آخری ضدقهرمان فیلم است و نقش یک تک تیرانداز ماهر آلمانی را بازی می کند.
نکته جالب اینجاست که در اواسط فیلم متوجه می شویم دو نفر از سه شخصیت اصلی و مثبت فیلم یهودی هستند و بیانیه ای صهیونیستی هم از زبان تانیا صادر می شود که فلسطین، سرزمین اصلی ماست و تنها جایی است که ارزش دارد برای آن جان بدهیم و...
نکته ای که باعث شد این یادداشت را بنویسم، حال و هوای موسیقی فیلم بود که هم موسیقی فیلم «فهرست شیندلر» را تداعی می کرد و هم موسیقی سرود ملی رژیم صهیونیستی را. احتمالا اسرائیلی ها و صهیونیستها وقتی این فیلم را می بینند، فیلم اثر بیشتری روی آنها خواهد گذاشت و حظ بیشتری از آن خواهند برد!
با اینکه «دشمن پشت دروازه ها»، در مورد نبردی است که کمونیستهای شوروی آن را حماسه ای متعلق به خود می دانستند، فیلم به صورت همزمان هم آلمانیها را وحشی نشان می داد و هم کمونیستهای حاکم بر ارتش شوروی را.

مودیلیانی Modigliani

فیلمنامه و کارگردانی: مایک دیویس Mick Davis
مدت: ۱۲۸
کشور: آمریکا، فرانسه
سال تولید: ۲۰۰۴
-------
مودیلیانی، دومین فیلم مایک دیویس است که بر اساس زندگی نقاش مدرنیست ایتالیایی یهودی، آمادئو مودیلیانی (۱۸۸۴-۱۹۲۰) ساخته شده است.
محور فیلم، رابطه عاشقانه مودیلیانی با ژان هبوترن Jeanne Hébuterne است و فیلم هم از زبان ژان روایت می شود. ژان، دختری است که مدل و سوژه بسیاری از تابلوهای مودیلیانی بود و از او صاحب یک نوزاد دختر شده بود. همانطور که در فیلم می بینیم، ژان یک روز پس از مرگ مودیلیانی، در حالیکه فرزند دیگری از او در شکم داشت خودکشی می کند و در کنار مودیلیانی دفن می شود. 
از نکات جالب فیلم این است که به جز مودیلیانی، پیکاسو، ژان کوکتو(۱) و گرترود اشتاین(۲) را می بینیم و بار دیگر متوجه می شویم که نهضتهای هنری را هنرمندانی به وجود آورده اند که نه چون جزیره هایی مجزا از هم، بلکه در تعامل، ارتباط و رقابت با یکدیگر زندگی می کرده اند. نمونه دیگری از این ارتباط را می توان در دوستی پایداری که بین لوئیس بونوئل(۳)، سالوادور دالی(۴) و فدریکو گارسیا لورکا(۵) وجود داشت دید. سوای هنر، در هر حوزه دیگری که زایندگی وجود داشته است چنین تعاملی را بین بزرگان آن حوزه می بینیم: مثل رفت و آمد بسیاری از فیزیکدانان کوانتومی به خانه یونگ و شرکت آنها در مباحث روانکاوی او. 
نکته دیگر در مورد فیلم مودیلیانی این است که می تواند شاهد خوبی بر وجه نفسانی و ناسوتی هنر مدرن باشد.
در فیلم بارها به یهودی بودن مودیلیانی اشاره می شود و طبق رویه معمول، کاتولیکی معتقد، به عنوان یک ضدیهودی بی منطق و بی عاطفه نشان داده می شود. البته باز هم طبق رویه معمول، بدون اشاره به عوامل و زمینه های تاریخی این ضدیت.
بازیگری که نقش پیکاسو را در این فیلم بازی می کند، یک کمدین ایرانی - انگلیسی به نام «امید جلیلی» است.
-----
۱- فیلمساز، نمایشنامه نویس و نقاش فرانسوی
۲- نویسنده زن ثروتمندی که نقش پررنگی در حمایت و پر و بال دادن به هنرمندان مدرن، چه در حوزه ادبیات و چه در حوزه هنرهای تجسمی داشت. در چند زندگینامه ای که از هنرمندان مدرن خوانده بودم، هر وقت به نام گرترود اشتاین برمی خوردم، حدس می زدم که این بانو، باید یهودی باشد. پیش نیامده بود که حدسم را امتحان کنم. جستجویی اینترنتی نشان داد که حدسم درست بوده است! به عنوان نمونه به این صفحه نگاه کنید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Gertrude_Stein
۳- کارگردان سوررئالیست اسپانیایی
۴- نقاش سوررئالیست اسپانیایی
۵- شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی

کار عبث

این اضافه کردن قسمتهای «فیلم بینی» و «کتابخوانی» به وبلاگ هم کار عبثی بود. کاری وقت گیر که نه از توش چیزی برای خودم در می آید، نه چیزی عاید خوانندگان وبلاگ می شود. فقط جنبه خودنمایی دارد. ضمن اینکه چون با خودم و خوانندگان احتمالی قرار گذاشته ام در مورد هر کتابی که می خوانم و هر فیلمی که می بینم بنویسم، احساس بدهکار بودن دارم. فعلا که پانزده تا پست بدهکارم؛ در مورد هفت تا کتاب و هشت تا فیلم. کتابهای:

۱- مرد مرده (جلد ۳ تک نگاری فیلم نشر هرمس)/جاناتان رزنبام
۲- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۳، قجاوند به روایت همسر شهید/نجمه کتابچی
۳- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۴، اصغری خواه به روایت همسر شهید/فاطمه غفاری
۴- من گنجشک نیستم/مصطفی مستور 
۵- پنج روز پدافند (روایت جاده فاو-ام القصر؛ اسفند ۶۴)/علی رضا اشتری
۶- اشغال؛ تصویر سیزدهم (روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر)/محمدرضا ابوالحسنی
۷- آن طرف خیابان/جعفر مدرس صادقی

و فیلمهای:

۱- بیست/عبدالرضا کاهانی
۲- وقتی همه خوابیم/بهرام بیضایی
۳- زندگی دیگران/فلورین هانکل فون دونرسمارک
۴- مرد مرده/جیم جارموش
۵- بچه های کوچک/تد فیلد
۶- کشته شدن جان لنون/اندرو پیدینگتون
۷- مستند ترانه غمگین کوهستان/حامد خسروی
۸- مستند اون شب که بارون اومد/کامران شیردل

بنابراین با توجه به اینکه خودنمایی خوب نیست و حتی همین پست را هم صد در صد به نیت خودنمایی نوشته ام و با توجه به اینکه «عالم تاب این همه هیاهو ندارد» و با توجه به اینکه صدای برخی دوستان در آمده که وبلاگت تبدیل شده است به آرشیو، فعلا و تا اطلاع ثانوی، بخش کتابخوانی و فیلم بینی وبلاگ را تعطیل می کنم.
از مرحوم سیداحمد فردید در مورد روشنفکران وطنی نقل است که اینان به «اسهال قلمی» و «یبوست مغزی» دچارند. ما که روشنفکر نیستیم اما از شر اسهال قلمی و یبوست مغزی به خدا پناه می بریم.

توت فرنگی های وحشی

فیلمنامه و کارگردانی: اینگمار برگمن
مدت: ۹۱ دقیقه
کشور: سوئد
سال تولید: ۱۹۵۷
----
حتما وقتهایی که با خود خلوت می کنید برایتان پیش می آید که به چیزهایی از این قبیل فکر کنید. مخصوصا اگر اهل خانه خواب باشند و فقط شما بیدار باشید:
-کاش وقتهایی که در این سالها مادرم به من تلفن کرده بود با او گرمتر و با حوصله تر صحبت کرده بودم.
-کاش رابطه ام با پدرم صمیمی تر بود.
-کاش در طول سالهای زندگی با همسرم، کمی، فقط کمی، از روزنامه خواندن، کتاب خواندن و وبگردی ام کم کرده بودم و برای همسرم بیشتر وقت گذاشته بودم.
-کاش وقتی با همسرم می رویم که لباس یا کفشی یا اسباب و اثاثیه و لوازمی بخریم، هرچند ساعت که وقت می گیرد، حوصله کنم و پا به پایش بروم و نگویم که این چیزها ارزش اینقدر وقت گذاشتن ندارد.
-کاش وقتی همسرم فلان کار را که برایش خیلی مهم بوده انجام داده بود، درست و حسابی، تحسین و تشویق اش کرده بودم و به کارش بی توجهی نشان نداده بودم.
-کاش حوصله داشتم و با جان و دل بیشتری با پسر کوچکم بازی می کردم، برایش کتاب می خواندم و به گردش می بردمش.
-کاش بیشتر از اینها با خانواده ام به مسافرت رفته بودیم و دل به طبیعت زده بودیم.
-کاش وقتی دیگران با من حرف می زنند، بیشتر به شنیدن حرفهایشان دل داده بودم.
-کاش فلان رفیق را که اینقدر به دوستی با من راغب است، بیشتر تحویل گرفته بودم.

در خلوتهایمان بر اساس این «کاش»ها، تصمیم هایی هم می گیریم. تصمیم می گیریم که از فردا برای اطرافیانمان بیشتر وقت بگذاریم، به حرفهایشان دل بدهیم، محبتمان را بیشتر کنیم، از لاک خودمان در بیاییم. با این تصمیم ها به رختخواب می رویم اما صبح که بیدار می شویم، باز روز از نو و روزی از نو... تا زمانی که دوباره، شبی به مناسبتی، یاد این «کاش»ها بیفتیم و دوباره تصمیم بگیریم. تصمیمهایی که گویا قرار نیست هیچ وقت عملی شوند. راستش من خیلی از این می ترسم که به پیری برسم و این تصمیم ها عملی نشده باشند. تصور پیری در چنین وضعیتی، برایم دردناک است و از آنجا که به این چیزها خیلی فکر می کنم، می دانم که پیری سختی خواهم داشت. برای همین، فیلم «توت فرنگی های وحشی» هر دوبار که دیدمش، بدجور مرا گرفت.
«توت فرنگی های وحشی»، داستان ایزاک بورگ، پزشک پیری است که پنجاه سال است فقط خودش را دیده و حالا ناگهان پی برده است که در این سالها چقدر به همسر درگذشته اش، پسرش، مادرش، خدمتکارش و اطرافیانش بی توجه بوده است. خاطرات سالهای شیرین نوجوانی و کودکی، ناگهان در ایزاک زنده شده و او فهمیده است که عمری در فقدان گرما و شور و شوق آن سنین زندگی کرده است. خیلی خیلی می ترسم که «توت فرنگی های وحشی»، حکایت پیری خودم باشد.

مستند اربابان دیوانه The Mad Masters

کارگردان و فیلمبردار و نریتور: ژان روش (۲۰۰۴-۱۹۱۷)
مدت: ۳۵ دقیقه
سال تولید: ۱۹۵۵
کشور: فرانسه
لوکیشن: غنا، آکرا
---
اربابان دیوانه، نمایشی از مراسم آیینی فرقه ای مذهبی به نام "هاوکا" است که پیروان آن در دهه های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ در آفریقای غربی، پراکنده بوده اند. هاوکاها عموما روستاییانی بودند که از مناطقی مثل نیجر به شهرهایی مثل آکرا (پایتخت غنا) مهاجرت کرده بودند و در این شهرها به کارگری ساختمان، معدن و حرفه های پست، اشتغال پیدا کرده بودند.
گفته می شود، وقتی ژان روش در سال ۱۹۵۴ از یک مراسم سالانه هاوکاها فیلمبرداری کرد، حدود ۳۰ هزار هاوکا در آکرا زندگی می کرده اند.
«اربابان دیوانه»، بی برو و برگرد، فیلمی چندش آور و تکان دهنده است و تماشای آن تا انتها، احتیاج به تحمل دارد. در فیلم، گروهی چند نفره از هاوکاها را می بینیم که در مراسمی سالانه، به حالت خلسه فرو می روند و این حالت، همراه است با خارج شدن حجم انبوهی از کف دهان که در تمام طول مراسم روی چانه های آنها جاری است. در اوج مراسم، سگی قربانی می شود و بدون اینکه پوست بدن سگ کنده شود و امعا و احشایش خارج شود، پخته می شود. در ادامه، شرکت کنندگان، سگ پخته شده را می خورند. می بینید که حتی خواندن این اعمال، چندش آور است، چه رسد به تماشای آن.
هر کدام از چند هاوکای شرکت کننده در مراسم، در حالت خلسه در تسخیر یک روح است. جالب اینجاست که این ارواح، همه گی به نوعی استعمارگران و تمدن جدید غربی را تداعی می کنند: فرماندار کل، سرجوخه نگهبان، مهندس، مادامِ همسر دکتر، و از همه جالبتر (به نظر من) لوکوموتیو! جالبتر از این نظر که لوکوموتیو، اولا موجودی زنده و روحدار فرض شده است، ثانیا در کنار جمعیتی مهاجم قرار گرفته است. به نظر می آید هاوکاها در این مراسم زننده، به نوعی دارند عقده خودشان را بر سر تیپها و مظاهر استعمار و تمدنی که آن را مهاجم می دانند خالی می کنند.
هر چه قدر هم که بدانیم هاوکاها در آفریقا فرقه ای کم پیرو هستند، بیننده خواهی نخواهی، اعمال زننده آیینی آنها را به فرهنگ آفریقایی تعمیم می دهد. ناخودآگاه بیننده کاری به آن ندارد که گروهی در یک جامعه در اقلیت هستند یا در اکثریت. همینکه مراسم آیینی، آداب و رسوم یک اقلیت را در یک جامعه، برای کسانی که خارج آن جامعه هستند، نمایش دهیم، این خطر وجود دارد که در ناخوداگاه بیننده آن رفتار، اولا به تمام افراد آن جامعه تعمیم داده شود، ثانیا تمام زندگی آن افراد در سایه آن رفتار قرار گیرد.
فرض کنید مستندی در مورد مراسم گاوبازی در اسپانیا ساخته شود که برخلاف تصویر رایج و مورد پسند افرادی همچون ارنست همینگوی، خود را به جنبه های زیبایی شناسانه و حماسی این مراسم متعهد نداند. بسیار محتمل است که بیننده با دیدن چنین مستندی، بیشترِ اسپانیایی ها را انسانهایی خودآزار، وحشی و حیوان ستیز قلمداد کند. یا فرض کنید مستندی در مورد مراسم قمه زنی در ایران ساخته شود. با اینکه بیشتر ایرانیان، نه تجربه قمه زنی دارند، نه چنین مراسمی را از نزدیک دیده اند، بیننده خارجی به احتمال زیاد تصور خواهد کرد ایرانیان انسانهایی خودآزار و درنده خو هستند و... بر همین منوال است تهیه مستندی در مورد مسابقات کشتی کج در آمریکا، یا خوردن سوسک و حشرات در چین، یا خوردن ملخ در قبایل معدودی از اعراب و...
نمایش هر وضعیتی در یک جامعه، هر چقدر هم استثنایی باشد، تقریبا ملازم است با تعمیم آن به همه افراد و همه تاریخ و فرهنگ آن جامعه در نظر بیننده خارجی.

رز ارغوانی قاهره

The Purple Rose of Cairo
فیلمنامه و کارگردانی: وودی آلن
مدت: ۸۲ دقیقه
کشور: آمریکا
سال تولید: ۱۹۸۵
------
بالشخصه اگر نمی دانستم کارگردان این فیلم وودی آلن است، یا مثلا «میا فارو»ی جوان (بازیگر نقش سیسیلیا) را در فیلم دهه شصتی «بچه رزماری» ندیده بودم، ممکن بود تصور کنم رز ارغوانی قاهره، فیلمی است که در اوایل دوران رنگی شدن سینما ساخته شده است. در حالیکه فیلم در سال ۱۹۸۵ ساخته شده است. ته رنگ شدید قهوه ای پلانها و بیشتر از آن، طراحی صحنه خوبی که دوران دهه ۱۹۳۰ را تجسم می کرد، چنین ذهنیتی را در بیننده به وجود می آورد. 
متقابلا شوخی های وودی آلن با برخی قراردادهای فیلمهای کلاسیک (مثل اینکه سکانس های بوسه زن و مرد باید با فید اوت در حین بوسه تمام شوند) بیننده را از تصور کلاسیک بودن فیلم دور می کند. چرا که یک سبک یا ژانر سینمایی در زمانی هجو می شود که دورانش تمام شده باشد.
رز ارغوانی قاهره که در ژانر فانتزی (تخیلی) ساخته شده است در یک جمله، تقابل دنیای تلخ اما واقعی و دنیای شیرین اما خیالی را تصویر می کند. برای سیسیلیا این امکان فراهم آمده است که یکی از دو راه را انتخاب کند: یا پا به پرده نقره ای سینما پا بگذارد و وارد دنیای شیرین اما خیالی داستان فیلمها شود یا به زندگی تلخ اش در کنار شوهری بی عاطفه، در دوران بحران اقتصادی معروف دهه ۱۹۳۰ آمریکا ادامه دهد.
سیسیلیا، دنیای شیرین را به دلیل غیرواقعی بودنش انتخاب نمی کند، اما در پایان فیلم او را می بینیم که کماکان در برابر پرده سینما، حسرت زندگیهای تصویر شده در فیلمها را می خورد. ای کاش واقعیت اینقدر تلخ نبود و ای کاش آن دنیای شیرین پرعشق و بدون رنج و غم که همه مشکلات در آن ختم به خیر می شوند، کمی رنگ واقعیت داشت.
در رز ارغوانی، همچنین کماکان، رگه هایی از دغدغه همیشگی وودی آلن را در مورد پیچیدگیهای رابطه زن و مرد می بینیم.

سفارش

The Order  
کارگردانی و فیلمنامه: برایان هِلگِلند
مدت: 102 دقیقه
سال تولید: 2003
کشور: آمریکا/آلمان
---
این فیلم را به پیشنهاد یکی از آشنایان که دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ادیان است و به همراه جمعی از دوستان دیدم.
گویا یکی ار فرقه های گمنام در عالم مسیحیت، که مهد آنها در انگلستان است، معتقدان به Seaneater ها (گناهخوارها) هستند. کلیسای کاتولیک میانه خوبی با این فرقه ندارد. گناهخوارها، کسانی هستند که مدعی استعداد و کرامت ویژه ای هستند؛ آنها می توانند در لحظات مرگ یک فرد و در بستر احتضار او، با اجرای تشریفات و مراسم آیینی، گناههای فرد رو به مرگ را بخورند. هرچه گناهان فرد رو به احتضار، بیشتر باشد، فشاری که در این مراسم به هر دو فرد گناهخوار و گناهکار وارد می شود بیشتر است. اما پس از اجرای این مراسم، فرد رو به احتضار، بدون بار گناه از دنیا می رود.
فیلم The Order اما بر بستری رئالیستی روایت نمی شود. چون ویلیام عدن (بنو فورمن)، گناهخوار فیلم، از زمان میکل آنژ تا عصر حاضر زنده است و البته در هیئت مردی نزدیک به میان سالی زندگی می کند.
فیلم، مثل اکثر فیلمهایی که در مورد مسیحیت ساخته می شوند، کلیسای کاتولیک را از گوشه و کنایه های خود بی نصیب نگذاشته است. در فیلم، آنکه دارای کرامتی الهی است، ویلیام عدن است که با کشیش ها میانه خوبی ندارد. کشیش ها در برابر انسانهای گناهکار، سختگیر و متعصب هستند، اما ویلیام عدن، برای آمرزش بزرگترین گناهکاران، خود را به سختی می اندازد و نسبت به گناهکاران تسامح و تساهل دارد. اما...
اما او که بار گناهان معصیت کارانی که چند قرن گناهان آنها را خورده است به دوش می کشد، دیگر خسته شده است و دوست دارد به عمر طولانی اش پایان داده شود و در جستجوی فردی است که کرامت خود را به او بدهد.
تناقض فیلم در اینجا است که در طول فیلم، ویلیام عدن را مردی دارای کرامت الهی می بینیم، اما همین ویلیام عدن در اواخر فیلم، دست به قتل معشوقه الکس (هیت لچر) که انسانی بی گناه است می زند. همینطور متوجه می شویم عدن، در تمام طول داستان با دریسکول، کاردینالی که با توسل به نیروهای شیطانی، قصد تکیه زدن بر جایگاه پاپ را دارد در ارتباط بوده است.

دیوار

Pink Floyd The Wall
کارگردان: آلن پارکر
فیلمنامه: راجر واترز
مدت: 95 دقیقه
کشور: انگلستان
سال تولید: 1982

گروه انگلیسی راک «پینک فلوید»، نام خود را از ترکیب نام کوچک دو خواننده-گیتاریست آمریکایی سبک بلوز گرفته است: پینک اندرسون(1974-1900) و فلوید کُنسیل(1976-1911). یکی از معروفترین و شاید معروفترین آلبوم «پینک فلوید»، آلبوم "The Wall" (دیوار) است که اولین اجرای آن در سال 1979 بوده است.
 فیلم The Wall، فیلمی است موزیکال که اقتباسی آزاد از زندگینامه «پینک اندرسون» را با قطعات آلبوم The Wall تلفیق کرده است. اینکه می گویم اقتباسی «آزاد»، به این دلیل است که سالهای جوانی پینک اندرسون واقعی، در دهه های 1920 و 1930 گذشته است، اما سالهای جوانی قهرمان فیلم در سالهای پر آشوب دهه 1960 و 1970 می گذرد. یا اینکه در فیلم، پینک را به عنوان خواننده گروهی می بینیم که سمبل آنها دو چکش متقاطع است، سمبلی که می دانیم متعلق به گروه پینک فلوید است.
ترانه های پیک فلوید، وجه تصویری و داستانی پررنگی دارند. هرچه شعر از انتزاع فاصله می گیرد و به سمت داستان و تصویر پیش می رود، تاویل پذیری اش کمتر می شود. با این حال، داستانها و تصویری ترین شعرها هم تاویل پذیرند. تاویل و تفسیر خالق یا خالقان یک اثر، از اثر خود، همیشه جالب بوده است. اما این تاویل، تنها یکی از تاویل ها در کنار تاویلهایی است که هر یک از مخاطبان آن اثر می توانند و حق دارند که داشته باشند. فیلم The Wall از این نظر که بیننده را به تاویل خود گروه پینک فلوید از آلبوم دیوار نزدیک می کند جالب توجه است. چرا که فیلمنامه نویس آن، راجر واترز، سراینده خود ترانه ها و یکی از اعضای موثر گروه است. مثلا من بالشخصه، با اینکه رگه هایی از زن ستیزی را در ترانه های پینک فلوید تشخیص می دادم، اما در این فیلم، وجه زن ستیزانه ترانه ها، بسیار پررنگ تر است. بارها و بارها در قسمتهای انیمیشنی فیلم می بینیم که نمادهای زنانگی به عقرب، اژدها، هیولا و موجودات بد ترکیب تبدیل می شوند و بالعکس. (خودمانیم، راستی آیا هیچ زنی هست که بتواند طرفدار پینک فلوید باشد و اگر هست که هست، چه عجیب! شاید او تاویل دیگری دارد.) یا اینکه من در جنبه اعتراضی ترانه های پینک فلوید، وجه اگزیستانسیالیستی و فلسفی آنها را پررنگ می دیدم اما در فیلم، هرچند رگه های اگزیستانسیال ترانه ها تا حدی حفظ شده است، نقش سیاستمداران و اعتراض به جنگ طلبی آنها پررنگ تر شده است. آیا براستی می توان همه کاسه و کوزه ها را سر سیاستمداران شکست؟ سیاستمداران، فرزند روزگارند یا پدر و مادر آن؟ نمونه دیگر، دعوت ترانه های پینک فلوید به شورش است که در فیلم جنبه آنارشیستی شورش، پررنگ تر از تصور قبلی است؛ دعوت به شورش کور، بی هدف و پوچ. شورش برای شورش. دعوت به نوعی انفعالِ فعال یا فعالیتِ منفعل.
اینکه برداشت خودم از ترانه ها را با برداشت فیلم از ترانه ها مقایسه کردم، نه به دلیل اهمیت دادن به خودم، بلکه برای نشان دادن این بود که برداشت خالقان یک اثر از اثرشان،  چقدر می تواند با برداشت مخاطبان اثر متفاوت باشد. (ضمن اینکه احتمالا این تشتت و تکثر در برداشتها، می تواند محصول زندگی در عالم مدرن باشد.)

شمعون صحرا

Simon of the desert
کارگردان: لوئیس بونوئل
فیلمنامه
: جولیو آلخاندرو، لوئیس بونوئل
مدت: 45 دقیقه
سال تولید: 1965
کشور: مکزیک
----
"شمعون صحرا"، هجویه ای است الهام گرفته از سرگذشت "شمعون مقدس"، یکی از قدیسین عالم مسیحیت. او که سوری بوده و در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم میلادی می زیسته، 36 سال از زندگی اش را بر فراز یک ستون به ریاضت کشی گذرانده است.

بونوئل که به اعتراف خودش(در اتوبیوگرافی اش) به خدا اعتقادی ندارد، سرگذشت شمعون را دستاویزی برای حمله به مسیحیت و کلیسا قرار داده است، چرا که مثلا می دانیم در زمان شمعون واقعی، خبری از اسقف گری و کلیسا به آن شکل که در فیلم می بینیم نبوده است.
فیلم فضایی طنزآمیز و سوررئال دارد. مثلا در صحنه ای از فیلم که راهبان و مردم برای زیارت شمعون، در پایین ستون جمع شده اند، مردی که دو دستش را به دلیل دزدی از ساعد قطع کرده اند از شمعون درخواست شفا می کند. شمعون به همراه مردم، دعا می کند. دعا مستجاب می شود و دستهای مرد را می بینیم که در محل قطع شده، روییده اند. عکس العمل مردم به این واقعه عجیب به گونه ای است که انگار هیچ اتفاقی روی نداده است.
سکانس پایانی فیلم، غافلگیر کننده است. شیطان برای چندمین بار در قالب زنی، برای وسوسه شمعون بر او ظاهر می شود. در حالی که داستان فیلم در قرون گذشته می گذرد، ناگهان هواپیمایی از بالای سر شمعون عبور می کند. این پلان کات می خورد به دیسکویی امروزی که شمعون را با ظاهری مرتب، به همراه همان زن در آن می بینیم. با اجازه بونوئل ستایان، باید بگویم این برش، در عین سوررئال بودن، غافلگیرکنندگی و طنزآمیز بودنش، قدری هم بچه گانه بود و بنده را به یاد هجوهای کودکانه و عصبی صادق هدایت به  اسلام در آثاری همچون "البعثه الاسلامیه الی بلادالافرنجیه" انداخت. به نظرم آمد که بونوئل، چقدر به تکنولوژی و مظاهر تمدن جدید، معتقد و امیدوار بوده است.
قصدم دفاع از ریاضت کشی و رهبانیت مسیحی نیست. البته که افراط گری، همیشه دستاویز تفریط گران و تفریط گری دستاویز افراط گران بوده است. ضمن اینکه یک مرد هم باید پیدا شود و نشان دهد که یهودیان مخفی، چه سهمی در به گند کشیدن کلیسا و مسیحیت داشته اند. مثلا، دادگاههای معروف تفتیش عقاید(انکیزیسیون)، که بدنامی شان به دامان مسیحیت کاتولیک مانده است و اتفاقا برای اولین بار در اسپانیای زادگاه بونوئل تشکیل شدند، توسط یهودیان مخفی کشیش نما به وجود آمدند و قربانیان عمده آن هم مسلمانان اندلس بودند، اما امروز نه تنها کسی از ماهیت یهودی این دادگاهها خبر ندارد، بلکه یهودیان، قربانیان عمده آن تصور می شوند. در این مورد، می توانید به جلد دوم کتاب "زرسالاران یهودی"، صفحه های 51 تا 68 رجوع کنید.

شهر پَست


Lower City
کارگردان: سرجیو ماچادو
فیلمنامه: سرجیو ماچادو، کریم آینوز (Karim Ainouz)
مدت: 98 دقیقه
کشور: برزیل
سال تولید: 2005
_______
مزخرف. در یکی دو سکانس اول، ممکن است فکر کنی فیلم حرفی برای گفتن دارد، اما کم کم متوجه می شوی که کارگردان فقط خواسته است عقده هایش را بصری کند. میلی به توضیح بیشتر ندارم.
سرجیو ماچادو، برای این فیلم، چند جایزه از جمله جایزه جوانان جشنواره کن را در سال 2005 دریافت کرده است. معلوم نیست در سر حضرات داوران چه می گذشته است که این فیلم را مستحق تحسین دانسته اند. این جور که معلوم است برای فیلمسازان جوان کشورهای آسیایی، افریقایی و آمریکای جنوبی، یکی دو راه وجود دارد که آنها را به دریافت جایزه در جشنواره ها و شهرت جهانی نزدیک می کند:
-ارائه تصویری حال به هم زن از وضعیت اجتماعی کشورت
-پر کردن فیلم، از پلانها و صحنه های اروتیک نامتعارف

چه: قسمت دوم

Che: Part Two
کارگردان: استیون سودربرگ
فیلمنامه: پیتر بوچمن، بنجامین ا ون در وین
مدت: 131
کشور: اسپانیا، فرانسه، آمریکا
سال تولید: 2008
---
قسمت دوم "چه" را با فاصله دو سه ماه از قسمت اول تماشا کردم. اوایل فیلم، خاطره ای را تماشا کردم که سال گذشته، در سخنرانی آلیدا گوارا، دختر چه، در دانشگاه تهران شنیدم:
چه گوارا، سمت وزارت را برای کمک به انقلابیون بولیوی ترک کرده است. او که پس از پیوستن به مبارزان بولیوی، با هویت مخفی زندگی می کند، با چهره و هویت مستعار به کوبا بازگشته است تا خانواده اش را ببیند؛ در هیئت پیرمردی به نام رامون. رامون، بچه هایش را نوازش می کند و آنها تصور می کنند که رامون، دوست پدرشان است. تنها همسر اوست که می داند پیرمرد، همان "چه" است.
***
قسمت دوم را همان روزی دیدم که نمایندگان چند کشور غربی، سخنرانی احمدی نژاد را در ژنو ترک کرده بودند. یاد قسمت اول فیلم افتادم و آنجایی که نمایندگان تقریبا همین کشورها، سخنرانی چه گوارا را در سازمان ملل ترک کردند. آیا چه گورا و کوبا با این ترک کردن، کوچک شدند؟ به متن سخنرانی هر دو نفر مراجعه کنید، مگر چه می گفتند؟
***
ریتم فیلم، همچون قسمت اول، کند است و فیلمبرداری هم کماکان روی دست انجام شده است. جالب و عجیب اینجا است که نماهای بسته و درشت از چهره چه گوارا، در این فیلم خیلی کم دیده می شود.
***
15، 20 دقیقه آخر، برایم جالب بود. معمولا توقع نداریم که شیر را در زنجیر ببینیم. نمایش شیر در زنجیر، تکان دهنده و البته به یاد ماندنی است. یاد سریال میرزا کوچک خان افتادم و اینکه چقدر حالم گرفته شد از اینکه میرزا، دست چند راهزن فرومایه افتاد و به دست یکی از آنها گردن زده شد. البته هر دو هم خیانت دوستان خود را دیدند.
***
آن کسانی که ترجیع بند سخنانشان "منافع ملی" است، هیچ نسبتی با چه گوارا ندارند. آنها که می گویند "فلسطین و لبنان و بوسنی و... به ما چه؟" هیچ نسبتی با چه ندارند. چه گوارا یک آرژانتینی بود که در کوبا و کنگو و ونزوئلا مبارزه کرد و در بولیوی کشته شد.
***
سکانس اختتامیه فیلم، نماهایی بود از "چه"، در کشتی معروفی که او و همرزمانش را قبل از شروع نهضت در کوبا، از آرژانتین به کوبا می برد. پس از سکانس اعدام چه، این نماها، بسیار اثر گذار بودند. ضمن اینکه رنگمایه حاکم بر بیشتر پلانهای فیلم، رنگمایه های گرم قهوه ای و نارنجی بودند، اما رنگمایه حاکم بر این سکانس، رنگمایه سرد آبی بود که حس رهایی را القا می کرد.

گابریل (جبرئیل)

Gabriel
کارگردان: شین ابس Shane Abbess
فیلمنامه: شین ابس، مت هیلتون تود
مدت: 109 دقیقه
کشور: استرالیا
سال تولید: 2007
---
در برزخی که نه بهشت است، نه جهنم و هر چند در فیلم گفته نمی شود اما  مشخص است که زمین است، جنگی دائمی بین نیروهای خیر و نیروهای شیطانی برای حکومت بر روح ساکنان این برزخ برقرار است. در حال حاضر، مدتها است که تاریکی و نیروهای شیطانی بر این برزخ حکومت می کنند.
خدا، آخرین برگ برنده اش، گابریل (جبرئیل) را در قالب انسانی خوش سیما و زورمند برای برگرداندن نور و نابودیِ ساموئل-رهبر نیروهای شر در این برزخ- به این سرزمین می فرستد. قبل از گابریل، مایکل (میکائیل) برای انجام این ماموریت به برزخ اعزام شده است، اما از سرنوشت او در نبرد با ساموئل، خبری نیست. بین گابریل و مایکل در عرش، رابطه دوستی عمیقی برقرار بوده است. فرشتگان دیگری هم که قبل از مایکل برای نبرد با حکومت تاریکی اعزام شده بودند، همگی شکست خورده اند. یا کشته شده اند و یا به نوعی به خدمت ساموئل در آمده اند یا از ترس ساموئل در خفا زندگی می کنند.
گابریل، موفق می شود یاران اصلی ساموئل را نابود کند. در نبرد تن به تن و نهایی گابریل و ساموئل، ساموئل برای گابریل افشا می کند که ساموئلی در کار نیست و او خود مایکل است که پس از کشتن ساموئل جای او را گرفته است.
هر چند در طول فیلم، خباثت و ظلم ناشی از عصیان در برابر خدا در فیلم دیده می شود، اما چیزی که از کل فیلم در ذهن مخاطب باقی می ماند، دیالوگهای مایکل با گابریل در پایان فیلم است. در مخاطب، چنین القا می شود که آزادی از بندگی خدا، ارزش افتادن در ورطه هر پلیدی، جنایت و ستمکاری را دارد و اینکه  جنگ بین خیر و  شر، بازی خدا است. بازی ای که باید تمام شود.
در نهایت، گابریل، که وابستگی عاطفی شدیدی به مایکل دارد، بر وسوسه نکشتن مایکل غلبه می کند و موفق به کشتن او می شود. ابرهای سیاه کنار می روند و نور به دنیای تاریک فیلم باز می گردد، اما گابریل که خود را بازی خورده خدا می بیند، با پریدن از ارتفاع خودکشی می کند. (البته پایان فیلم قدری مبهم است و بیننده دقیقا متوجه نمی شود که آیا خودکشی گابریل، عملی اعتراضی است یا او برای خارج شدن از قالب انسانی و بازگشت به عرش در پایان ماموریت خود، به چنین عملی دست می زند.)
این فیلم، اولین فیلم سینمایی بلند کارگردان آن است.

عشق سالهای وبا

Love in the Time of Cholera
کارگردان: مایک نِوِل
فیلمنامه: رونالد هاروود
مدت: 139 دقیقه
کشور: آمریکا
سال تولید: 2007
---
اقتباس ضعیفی از رمان "عشق سالهای وبا"ی  گابریل گارسیا مارکز. آن مقداری را که از دیدن این فیلم لذت  خواهید برد، مدیون آقای مارکز هستید و آن مقداری را که نخواهید پسندید، مدیون آقایان مایک نول و رونالد هاروود هستید. (داخل پرانتز، خدمت آقای ماکز عرض کنم که آقای مارکز! وفاداری به معشوق تا سنین پیری، ایده ای جذاب و انسانی است، اما این را از کله ات بیرون کن که بتوانی تناقض زن بارگی و وفاداری به معشوق را ماستمالی کنی. مردی که -در اینجا فلورنتینا- در دوران دوری از معشوقه اش، با بیشتر از 600 زن خوابیده است، هر ادعایی بکند، نمی تواند ادعا کند که عاشق وفاداری بوده است.)
رونالد هاروود، نویسنده فیلمنامه فیلمهای پیانسیت و اولیور تویست، هر دو به کارگردانی رومن پولانسکی است. مایک نول هم دو اقتباس از مجموعه هری پاتر را در سابقه کارگردانی اش دارد.
به نظرم، انتخاب "جاویر باردم" برای بازی در سنین میان سالی و پیری فلورنتینا، انتخاب خوبی نبود.

كتابخوان

The Reader
كارگردان:‌
استفن دالدري
كشور:‌ آمريكا-آلمان
سال توليد:‌ ۲۰۰۸

۱- هر گونه همکاری با نازیها، در هر شرایطی و در کمترین سطح ممکن، در سنت رسانه ای غرب، گناهی نابخشودنی است و مرتکب این گناه، انسانی پلید و نجس است. البته اگر انسان محسوب بشود.
در فیلم Reader، هانا اشمیتز (کیت وینسلت)، زنی است که در مقطعی از زندگی اش با نازیها همکاری کرده است. با این وجود، بیننده فیلم با او احساس همدلی می کند و وقتی او به دلیل همکاری با نازیها، محاکمه می شود برای او دل می سوزاند. از این نظر فیلم ریدر، بر خلاف جریان آب شنا می کند و شایسته تحسین است.
۲- ریدر، داستان عشق پسری ۱۵ ساله به زنی ۳۴ است. نا متعارف است اما عشق است دیگر! عشق، اگر عشق باشد با حسابگری و عرف و انتخاب و اختیار و برنامه ریزی نسبت ندارد. نمی توان تصمیم گرفت که عاشق کسی شد یا نشد. برای عاشق شدن نمی توان برنامه ریزی کرد. اما چیزی که نمی توانم بفهمم، تلازم شدیدی است که در فیلمهای غربی، بین رابطه جنسی و عشق وجود دارد. در این فیلمها، رابطه جنسی، شرط لازم عشق و نه شرط کافی آن است. مردها در این فیلمها، به محض عاشق شدن، به دنبال بدن عریان معشوقه شان هستند و بدون رابطه جنسی، عشق خود را ناقصِ ناقص می دانند. ریدر هم از این قاعده مستثنی که نیست هیچ، تاكيد زيادي هم بر آن دارد. (تنها استثنائی که بر این قاعده سراغ دارم، فیلم "در حال و هوای عشق" ساخته وان کار وای است که از این نظر کاملا جالب توجه است.)
۳- با اين حال، رويدادي كه تاكيد بيش از حد فيلم بر جنبه جسماني عشق ورزي را قابل تحمل مي كند و بر زيبايي فيلم مي افزايد جدا افتادن ناگهاني ميشل (پسر ۱۵ ساله) از هانا است. بگذريم كه با توجه به وابستگي عاطفي هانا به ميشل، اينكه او به خاطر ارتقاي شغلي و انتقال به شهري ديگر، بدون خبر ميشل را ترك مي كند، چندان بيننده را قانع نمي كند.
۴- هشت سال بعد، ۱۹۶۶، ميشل دانشجوي حقوق است. به همراه استاد و همشاگرديهايش در قسمت تماشاچيهاي يك دادگاه مي نشينند تا محاكمه چند زن را كه همكاري آنها با نازيها به تازگي افشا شده است تماشا كنند. ميشل ناگهان در مي يابد يكي از متهمان هانا است. شرايط دادگاه به گونه اي است كه هانا به عنوان متهم اصلي متهم خواهد شد. آن هم به دليل ارائه دستنوشته اي در دادگاه، با خط و امضاي هانا كه او در آن مسئوليت كشته شدن چند يهودي را در جريان انتقال آنها در دوره جنگ جهاني پذيرفته است. اما ميشل مي داند هانا اساسا سواد خواندن و نوشتن ندارد،‌ چرا كه سرگرمي اصلي هانا و ميشل در دوره زندگي عاشقانه شان با يكديگر، خواندن كتاب توسط ميشل و گوش سپردن هانا به ميشل بوده است. اما هانا در دادگاه به دليل خجالت،‌ از اينكه بي سوادي اش را آشكار كند خودداري مي كند و انتساب دستنوشته را به خودش مي پذيرد. ميشل می خواهد با افشاي بي سوادي هانا، او را از مجازات برهاند. تصميم مي گيرد در اين مورد با هانا صحبت كند. به بازداشتگاه هانا مي رود و درخواست ملاقات مي دهد،‌ اما در آخرين لحظه منصرف مي شود. نتيجه انصراف او از ملاقات با هانا، محكوم شدن هانا به حبس ابد است. خودداري ميشل ازملاقات با هانا تا حدي قابل قبول به نظر مي رسد. شايد ميشل فكر مي كند هانا از اينكه به عنوان همكار نازيها ملاقات شود، خجالت زده مي شود. شايد هنوز از اينكه هانا هشت سال پيش، او را بدون خبر و گذاشتن هيچ آدرسي ترك كرد ناراحت است. اما...
۵- سالها بعد، وقتي ميشل در میان سالی از همسرش جدا مي شود، تصميم مي گيرد هانا را که در زندان است خوشحال کند. تمام كتابهايي را كه در پانزده سالگي اش براي هانا خوانده بود، دوباره قرائت مي كند و صدايش را در كاست ضبط مي كند و براي هانا كه دوران پيري اش را در زندان مي گذراند مي فرستد. صحنه اي كه در آن هانا، بسته پستي حاوي كاستها را دريافت مي كند و به آنها براي اولين بار گوش مي دهد، صحنه به شدت تاثيرگذار فيلم است.(لااقل براي آدمي احساساتي مثل من) 
مدتي بعد، هانا پس از گذراندن سي سال زندان، مشمول عفو مي شود. تمام اميد هانا در زندگي پس از آزادي، تكيه بر ميشل است. ميشل قبل از آزادي هانا، به درخواست يك مددكار اجتماعي به ملاقات هانا مي رود. آنها بعد از ۳۸ سال همديگر را ملاقات مي كنند. اما سخنان سرد و بي روح ميشل، آب سردي است بر اميدي كه هانا به او بسته است. پس از ملاقات، هانا در زندان خودكشي مي كند. اينجا، جايي است كه منطق علي و معلولي داستان فيلم دچار گسست مي شود. وقتي ميشل، اولا با عدم ملاقاتش با هانا در سال ۱۹۶۶،‌ به نوعي باعث حبس ابد او شده است و ثانيا، با ارسال كاستهاي حاوي صداي خودش، به هانا اميد زندگي داده است، چه مي شود كه ناگهان با او اينقدر سرد برخورد مي كند؟ بيننده در فيلم پاسخي به اين سئوال نمي بيند.

کشتی گیر

The Wrestler
کارگردان:
دارن آرنوفسکی
کشور: آمریکا
سال تولید: ۲۰۰۸
----
محمدرضا مهدوی فر، دوست خوبم، تحلیل نسبتا مبسوطی در مورد این فیلم در وبلاگش نوشته است. از آنجا که تقریبا با تمام تحلیل او موافقم، خودم را راحت می کنم و شما را به مطالعه آن ارجاع می دهم.
معروفیت فیلم کشتی گیر در ایران به سبب سکانس پایانی فیلم است که مبارزه قهرمان کشتی کج کار فیلم با کشتی کج کار دیگری به نام «آیت الله» را به تصویر می کشد. «آیت الله»، لباسی شبیه پرچم ایران به تن دارد و با پرچم ایران در دست و چفیه بر سر، به رینگ می آید. این سکانس در ایران، توهین آمیز تلقی شده است، اما به نظرم اگر بدون پیش داوری فیلم را ببینیم و این سکانس را در متن کل فیلم تماشا کنیم و از فیلم جدا نکنیم، به سختی می توان این سکانس را به ایران ستیزی تولید کنندگان فیلم نسبت داد. مخصوصا اگر سابقه آرنوفسکی، کارگردان فیلم را در تولید فیلمی مثل «مرثیه ای برای یک رویا» در نظر بگیریم که فیلمی تماما ضد آمریکایی است. این سکانس را بیشتر می توان کنایه به جامعه ای دانست که روح خشونت خواهی اش، هنوز به مبارزه های گلادیاتوری تشنه است و سربازانش نقش گلادیاتورها را در مصاف با کشورهای دیگر و تو بگو مثلا ایران بازی می کنند.
نکته: قبل از دیدن فیلم، تصور می کردم «آیت الله» فیلم، کشتی گیری ایرانی است اما در جریان فیلم متوجه می شویم  کشتی کج کاران معروف آمریکایی، هر یک نام مستعاری دارند و می توانند با  لباس و  ملحقات مخصوص خود وارد رینگ شوند. آیت الله در این فیلم، نام مستعار یک کشتی کج کار آمریکایی است نه ایرانی.

Immortel

کارگردانی و فیلمنامه: Enki Bilal
کشور: آمریکا
سال تولید: ۲۰۰۴
---
خوب مثل اینکه اشتباه می کردم که فیلم Sin City اولین فیلمی است که به شیوه جلوه انیمیشن دادن به بازیگران واقعی ساخته شده است. چون حداقل فیلم Immortel یک سال قبل از سین سیتی، به همین شیوه ساخته شده است.
راستش داستان فیلم قدری مبهم بود و اگر فرصت بشود باید یکبار دیگر آن را ببینم. فیلم مشحون بود از نمادها و اسطوره های مصر باستان و کابالا (عرفان یهودی). سال 2095 است. هرمی مصری، از همان نوع که بر روی اسکناس های یک دلاری هم دیده می شود، بر فراز شهر نیویورک قرار گرفته است. هوروس، خدای مصر باستان از هرم خارج می شود و ...
خوب از آنجایی که در دنیای معاصر، هوروس پرستی وجود ندارد، می توان به این فرضیه فکر کرد که فراماسونها با مطرح کردن نمادهای خود و زنده کردن اسطوره های مصری-کابالایی شان، دارند می گویند ما اینیم، هستیم و شما هم هیچ کاری نمی توانید بکنید! ستونهای ابلیسک، در اکثر پایتختهای غربی، مثل واشنگتن و پاریس بالا رفته اند و نمادهای فراماسونی حتی بر روی اسکناسهای دلار دیده می شوند.
یک نکته در حاشیه، به مناسبت اشاره به هوروس: نشانه گردونه بالدار، که در حال حاضر به عنوان نماد اهورا مزدا شناخته می شود، در اصل نماد هوروس، خدای مصر باستان بوده است. آشوریها این نماد را برای خدایشان، آسور در نظر گرفتند و ایرانیان باستان هم این نماد را از آشوریها اقتباس کردند و برای اهورا مزدا به کار بردند. آن جوانهای آریاگرا و پان ایرانیستی که گردونه بالدار را به نشانه ایرانی گری و البته عرب ستیزی به گردن می آویزند، کاش می دانستند که گذشته فرهنگی این مملکت، حتی قبل از اسلام، از گذشته فرهنگی سایر اقوام خاورمیانه جدا نبوده است.

ماریای پربرکت

Maria Full of Grace
کارگردانی و فیلمنامه:
جاشوا مارستون Joshua Marston
کشور: کلمبیا-آمریکا
سال تولید: ۲۰۰۴

 خوب، وقتی کسی به جای ۱۸، ۱۹ سالگی، تازه در ۲۶ سالگی دانشجوی سینما شده باشد برایش امیدوار کننده است که ببیند کارگردانی در ۳۶ سالگی اولین فیلم بلندش را ساخته است و تازه فیلمش هم خوب از آب درآمده است.
ماریای پربرکت، شروع پرکشش و گیرایی ندارد، ولی اگر ۲۰ دقیقه اول فیلم را بگذرانید تضمین می کنم که از دیدن فیلم پشیمان نمی شوید. فیلم نمایش گوشه ای از فجایعی است که در جهان اطراف ما می گذرد: سوء استفاده یک باند قاچاق مواد مخدر از دختران فقیر کلمبیایی (که ماریا، قهرمان فیلم هم یکی از آنها است) برای حمل مواد مخدر به آمریکا. آن هم به این صورت که این دختران باید کیسه های حاوی هروئین را ببلعند و پس از پرواز به آمریکا آنها را از بدنشان دفع کنند و تحویل توزیع کنندگان بدهند. احتمال پاره شدن این کیسه ها در بدن حمل کنندگان آنها وجود دارد و پاره شدن آنها مرگ را در پی دارد.
با اینکه فیلم، سیاهی را نمایش می دهد، اما فضای قابل تنفسی دارد. انسانیت در دل سیاهی، هنوز زنده است. فضای زنانه فیلم نیز به قابل تنفس بودن آن کمک کرده است.
کاتالینا ساندینو مورنا، بازیگر نقش ماریا، نقش خود را خوب ارائه کرده است. فیلم فاقد حرکتهای پیچیده دوربین، جلوه های ویژه چشمگیر و ... است. شاید تنها چیزی که قدری هزینه تولید فیلم را بالابرده باشد لوکیشنهای متفاوت آن است: کلمبیا و آمریکا. «ماریا»، نمونه ای است از یک فیلم کم خرج، اما موفق.

فیلمهای محبوب من (این فهرست به تدریج کامل می شود)


در اینجا فیلمهای محبوبم را فهرست کرده ام. این فهرست هم برای ارزیابی از خودم خوب است، هم برای اینکه سلیقه سینمایی نویسنده این یادداشتها، با توجه به بخش جدید وبلاگ، فیلم بینی، دستتان بیاید. (وای که من چقدر خودم و وبلاگم را تحویل می گیرم!)

لیست فیلمهای محبوبم را تقریبا با کمک جریان سیال حافظه نوشته ام. بنابراین هیچ ترتیبی اعم از تاریخ تولید و ... ندارد. احتمال دارد فیلمهایی هم از قلم افتاده باشند. می توانم بگویم دوست داشتنی ترین فیلم فهرست زیر و اساسا دوست داشتنی ترین فیلمی که تا به حال دیده ام Eternal sunshine of the spotless mind (درخشش ابدی یک ذهن پاک) است. ضمنا فیلمهایی که بولد شده اند را بیشتر دوست دارم.

فیلمهای خارجی به همراه نام کارگردان:

-
سینما پارادیزو/جوزپه تارناتوره
- مالنا/جوزپه تارناتوره
- غریبه/جوزپه تارناتوره
- غلاف تمام فلزی/استنلی کوبریک
- درخشش/استنلی کوبریک
- دکتر استرنجلاو/استنلی کوبریک
- Eyes wide shut/استنلی کوبریک
- هفت/دیوید فینچر
- رودخانه مرموز/کلینت ایستوود
- Changeling/کلینت ایستوود
- Gran torino/کلینت ایستوود
- هوش مصنوعی/استیون اسپیلبرگ
- دوئل/استیون اسپیلبرگ
- آخرین سامورایی/ادوارد زویک
- پدرخوانده/فرانسیس فورد کاپولا
- صورت زخمی/برایان دی پالما
- راه کارلیتو/برایان دی پالما
- عروسکها/تا که شی کیتانو- Match Point/وودی آلن
- معلم پیانو/میشل هانکه
- سفید/کریستف کیشلوفسکی
- فیلم کوتاهی درباره عشق/کریستوف کیشلوفسکی
- فیلم کوتاهی درباره کشتن/کریستوف کیشلوفسکی
- شجاع دل/مل گیبسون
- آپوکالیپتو/مل گیبسون
- Memento/کریستوفر نولان
- پرستیژ/کریستوفر نولان
- فیل/گاس ون سنت- فانی و الکساندر/اینگمار برگمان
- همچون در آینه/اینگمار برگمان
- سونات پاییزی/اینگمار برگمان
- مرثیه ای برای یک رویا/دارن آرنوفسکی- Twin Peaks/دیوید لینچ
- خط باریک قرمز/ترنس مالیک
- دنیای نو/ترنس مالیک
- یک ذهن زیبا/ران هوارد
- در حال و هوای عشق/ونگ کار وای
-
سرگذشت شگفت انگیز امیلی پولن/ژان پیر ژونه
- زیرزمین/امیر کاستاریکا
- عشق سگی/آلخاندرو گونزالس ایناریتو
- 21 گرم/آلخاندرو گونزالس ایناریتو
- عدالت برای همه/نورمن جیسون
- لولا بدو لولا/تام تیکور
- راشومون/آکیرا کوروساوا
- پاپیون/فرانکلین جی شفنر
- گاو خشمگین/مارتین اسکورسیزی
- گلهای شکسته/جیم جارموش
- بازگشت/ژویا گنیتسف
- تبعیدی/ژویا گنیتسف
- استاکر/آندری تارکوفسکی
- اشباح گویا/میلوش فورمن
- دیگران/آلخاندرو آمنابار
- بدنام/آلفرد هیچکاک
- پرندگان/آلفرد هیچکاک
- Talk to her/پدرو آلمودوار
- Children of men/آلفونسو کوارون
- بهار، تابستان، پاییز، زمستان...بهار/کیم کی داک- Atonement/جو رایت- Lake house/آلخاندرو آگراسی
- آسمان وانیلی/کرو کامرون
- U-Turn/الیور استون- متولد چهارم جولای/الیور استون- جوخه/الیور استون
- فرار از شائوشنگ/فرانک دارابونت- مسیر سبز/فرانک دارابونت
- He was a quiet man/فرانک کاپولا
- رقصنده در تاریکی/لارس فن تریه
- Pulp Fiction/کوئین تارانتینو
- کشته شدن جسی جیمز به دست رابرت ردفورد بزدل/اندرو دومنیک
- Eternal sunshine of the spotless mind/مایکل گوندری- Kingdom of heaven/ریدلی اسکات
- Besieged/برناردو برتولوچی
- قاتلین پیرزن/برادران کوئن
- روز موش خرمایی/هارولد رامیس
- زندگی دو گانه ورونیک/ کیشلوفسکی
- بچه عوضی/ کلینت ایستوود
- جان مالکویچ بودن/اسپایک جونز
- مرد مرده/جیم جارموش
- موشت/روبر برسون
- ناگهان بالتازار/روبر برسون
- پیش از طلوع/ریچارد لینکلیتر
- پیش از غروب/ریچارد لینکلیتر
- خانه احمق ها/اندری کنچالفسکی
- جزیره شاتر/ مارتین اسکورسیزی

- نیکیتا/لوک بسون
-
خاطرات یک گیشا/ راب مارشال
- فانی گیمز/ میشل هانکه
- بهشت/تام تیکور
- زیبایی ربوده شده/برناردو برتولوچی
- شکستن امواج/لارس فن تریه
- تلما و لوئیز/ریدلی اسکات
- بزرگ کردن آریزونا/برادران کوئن- خداحافظ لنین/ولفگانگ بکر (این فیلم را به یک دلیل کاملا شخصی دوست دارم. اگر این دلیل شخصی نبود در فهرست قرار نمی گرفت.)
- Inception/کریستوفر نولان
- مردی که آنجا نبود/ برادران کوئن
- دیوانه ای از قفس پرید / میلوش فورمن
- لئون حرفه ای / لوک بسون
- جانی گیتار / نیکلاس ری
- 127 ساعت / دنی بویل
- دار و دسته های نیویورکی / مارتین اسکورسیزی
- یک نامزدی بسیار طولانی / ژان پیر ژونه
-
اسلیپی هالو / تیم برتون
- استخوان های دوست داشتنی / پیتر جکسون- آواتار / جیمز کامرون

فیلمهای ایرانی به همراه نام کارگردان:

- آژانس شیشه ای/ابراهیم حاتمی کیا
- از کرخه تا راین/ابراهیم حاتمی کیا
- دیده بان/ابراهیم حاتمی کیا
- خاکستر سبز/ابراهیم حاتمی کیا
- بوی پیراهن یوسف/ابراهیم حاتمی کیا
- عروسی خوبان/محسن مخملباف
- بچه های آسمان/مجید مجیدی
- شبهای روشن/فرزاد موتمن
- اشک سرما/عزیزالله حمیدنژاد
- بوتیک/حمید نعمت الله
- چهارشنبه سوری/اصغر فرهادی
- لیلی با من است/کمال تبریزی
- مهر مادری/کمال تبریزی
- شیدا/کمال تبریزی
- گاهی به آسمان نگاه کن/کمال تبریزی
- پرواز در شب/رسول ملاقلی پور
- قارچ سمی/رسول ملاقلی پور
- سفر به چزابه/رسول ملاقلی پور
- درخت گلابی/داریوش مهرجویی- روسری آبی/رخشان بنی اعتماد
- گیلانه/رخشان بنی اعتماد
- کیمیا/احمدرضا درویش
- بازمانده/سیف الله داد
- اتوبوس شب/کیومرث پوراحمد
- خیلی دور، خیلی نزدیک/رضا میرکریمی
- به کبودی یاس/جواد اردکانی
- طلا و مس/همایون اسعدیان
- زیر درختان زیتون/عباس کیارستمی

«فيلم بيني»؛ بخش جديد وبلاگ

در سال ۱۳۸۴، در دوره دو ترمي آموزش كارگرداني در كانون سينماگران جوان شركت كردم. به عكس تصور خودم و احتمالا ديگران، تا قبل از اين دوره، خيلي راحت تر مي توانستم درباره يك فيلم نظر بدهم. بعدش هم كه شدم دانشجوي سينما، هرچه ترمها بالاتر مي رود، سختتر و كمتر مي توانم درباره فيلمي كه مي بينم تحليلي بدهم. وقتي با جمعي كه هيچ تجربه و تحصيلاتي در زمينه سينما ندارند به تماشاي فيلمي مي رويم، هم تعجب مي كنم و هم حسوديم مي شود كه همراهانم چقدر راحت مي توانند درباره فيلمي كه ديديم نظر دهند.
با این همه، ناسلامتی مثلا دانشجوی سینما هستم! وقتی هرکس از راه می رسد در مورد فیلمی که می بیند نظر می دهد، چرا من چیزی در مورد فیلمهایی که می بینم ننویسم؟ ضمن اینکه نوشتن حتی یک خط در مورد یک فیلم و جمع شدن این یک خطها، بعد از مدتی برای کسی که به سینما علاقه مند است گنجینه ای به درد به خور به وجود می آورد.
---
یادداشتهایم در مورد فیلمها، از نظر ساختار شبیه یادداشتهایم درباره کتابها خواهند بود.