سکوت مرگ دوستانم تا کی ادامه خواهد داشت؟


چهار روز است، نامه خرداد 1388 رفسنجانی به رهبری، تیتر یک سایت هاشمی رفسنجانی است. جالب اینجا است که این حرکت، درست همزمان با اجلاس خبرگان صورت گرفته است. من بیشتر از اینکه از جری شدن رفسنجانی و دار و دسته اش ناراحت باشم، از سکوت مرگی که دوستانم در قبال این حرکت دچارش شده اند ناراحتم. به سکوت مرگتان ادامه دهید و شاهد روزی باشید که تحت لوای سکوت مرگ شما یا ذوق زدگی تان از جهاد خودساخته تان با جریان انحرافی، کروبی و موسوی، بشوند خودی و احمدی نژاد بشود غیرخودی.

سایت کومله و خبر شهادت صانع ژاله

با یکی از دوستان دانشکده که برایم بسیار عزیز است، سبز  جدی هم هست (واقعا خودم نمی فهمم ما در این شرایط چگونه با هم دوستیم و البته از این دوستان باز هم دارم)، صانع ژاله را می شناخته و دوست او بوده است، در مورد صانع ژاله، کشته شدن او و حوادث تاسف بار و شرم آوری که بعد از شهادت او در دانشگاه، توسط نیروهای خودسر  خارج دانشگاه صورت گرفته است صحبت می کردیم. البته بیشتر او می گفت و من می شنیدم. در بین حرفهایش به مطلبی اشاره کرد که هم برایم تازگی داشت و هم به نظرم بسیار مهم است. او می گفت در بامداد 26 بهمن که صانع به خوابگاه برنگشته بود و ما نگران او شده بودیم، اولین سایتی که نام او را به عنوان کشته شده حوادث 25 بهمن ذکر کرد، سایتی وابسته به تشکیلات کومله بود که حدود 3 نیمه شب، نام صانع را منتشر کرد. البته این دوست من به دلایلی (که من هم به او حق می دهم) قبول نداشت که کشته شدن صانع می تواند کار تشکیلاتی همچون کومله باشد ولی به نظر من، واقعیتی که دوستم به آن اشاره کرد، به شدت قابل تامل است. به خصوص که صانع، خودش هم کرد بود و کومله می توانسته به انگیزه هایی همچون تحریک کردهای ایرانی به چنین جنایتی دست زده باشد.

روز خشم مردم ایران علیه دیکتاتورهای سبز

چه خوب بود تشکلهای دانشجویی و مردمی عدالتخواه، روز جمعه را به عنوان روز خشم مردم ایران علیه سران فتنه اعلام می کردند. مسیر راهپیمایی در تهران هم، مسیری مثل خیابان شریعتی، حد فاصل حسینیه ارشاد تا میدان قدس اعلام می شد که یه خانه های سران فتنه نزدیک است.

یک پیشنهاد دیر هنگام اما ضروری برای راهپیمایی 22 بهمن

معتقدم فراخوان میرحسین موسوی و کروبی برای راهپیمایی در روز ولنتاین، ۲۵ بهمن، نه صرفا برای ضربه زدن به سیاست داخلی جمهوری اسلامی، بلکه بیشتر برای ضربه زدن به دیپلماسی و سیاست خارجی جمهوری اسلامی و قطع رابطه مردم مصر با جمهوری اسلامی صورت گرفته است. جنبش سبز با این حرکت می خواهد نوعی شبیه سازی بین طرفداران خودش با مردم مصر از یک سو و جمهوری اسلامی با رژیم مبارک از سوی دیگر، صورت دهد و از این طریق شکل گیری رابطه عاطفی و تعلق خاطر بین مردم مصر و جمهوری اسلامی را از بین ببرد. درست است که جنبش سبز در ایران، روزها و ماههای ضعف خود را می گذراند و به احتمال زیاد فراخوان این دو نفر توجه چندانی را در افکار عمومی ایران برنمی انگیزد، با این حال ضریبی که رسانه های جهانی به برنامه های آنها می دهند، ضریب قابل توجهی است. ما باید حواسمان به بعد رسانه ای جنبش سبز در رسانه های عربی و انگلیسی زبان باشد.
برای همین پیشنهاد می کنم برای راهپیمایی ۲۲ بهمن، تا می توانید پلاکاردهایی با مضمون زیر به زبان عربی تهیه کنید:
جنبش سبز در ایران = اوباشی که برای سرکوب تظاهرکنندگان در مصر استخدام می شوند
هر دو در برابر رای ملت خود هستند و هر دو طرفدار اسرائیل و دشمن مقاومت در فلسطین اند.

با سواد عربی خودم جمله بولد شده به عربی چنین می شود:
«الحرکة الخضراء فی ایران = البلطجیة التی تستخدم لقمع المتظاهرین فی مصر»

درخواست از دوستان: احتمالا اگر جمله ام اشکال صرفی یا نحوی دارد، ممنون می شوم که اصلاحش کنید.

تقارن هوشمندانه

۲۵ بهمن، روز ولنتاین است. رهبران «دیکتاتوری تهران شمالی» هم از وزیر کشورِ رئیس جمهوری که او را قانونی نمی دانند برای همین روز، درخواست مجوز راهپیمایی کرده اند. به نظر من، تقارن این تاریخ با روز ولنتاین، اصلا تصادفی نیست. دیکتاتورها، خودشان هم فهمیده اند که طرفداران عمده شان، دختر و پسرهایی هستند که ولنتاین برای آنها یوم الله است. همچنان که دیدیم روز زن هم برای اینان نه روز تولد حضرت فاطمه زهرا، بلکه ۱۴ مارس است و «روشنفکرین زن ایران»، بیانیه سوپر فمنیستی اش به مناسبت روز زن را در ۱۴ مارس صادر کرد.

پی نوشت مورخ ۲۱ بهمن: حالا خودمونیم، انصافا اگر از مدتها قبل بخواهیم برای یک راهپیمایی، برنامه ریزی کنیم، چه روزی بهتر از ۵ شنبه یا جمعه؟ حالا جمعه مردم می خواهند بروند میهمانی، چرا از فرصت تعطیلی دانشگاهها و ادارات در ۵ شنبه، برای برگزاری راهپیمایی استفاده نشود؟ واقعا چرا دوشنبه وسط هفته؟ آیا تقارن دوشنبه با روز ولنتاین تصادفی است؟

مرتبط: در مورد «دیکتاتوری تهران شمالی»، لینکهای پای این یادداشت را بخوانید.

جمعیت شرکت کننده در راهپیمایی 25 خرداد 1388: حداکثر 600 هزار نفر

فرازی از مقاله مفصل «افسانه تقلب»، نوشته «امید نقشینه ارجمند»، دکترای ریاضی از دانشگاه صنعتی شریف

آرمانشهر: راهپیمایی ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ معترضان به نتایج انتخاباتِ دوره دهم ریاست جمهوری، حداقل با دو اسطوره همراه شده است. یکی، آرام بودن این راهپیمایی که باعث شد عنوان «راهپیمایی سکوت» به آن داده شود و دیگر اینکه جمعیت شرکت کنندگان در آن راهپیمایی، میلیونی بوده و به ۳ میلیون نفر رسیده است. اسطوره اول، با شواهد مختلف، فرو ریختنی است. شواهدی همچون اتاقکهای ایستگاههای خطوط بی.آر.تی، در خیابان آزادی که مردم تهران، فردای ۲۵ خرداد، با منظره با خاک یکسان شده آنها مواجه بودند یا حمله خشونت بار راهپیمایان به دانشگاه صنعتی شریف که منجر به مجروح شدن چند نفر از دانشجويان و فروریختن نرده های مشرف به خیابان آزادیِ این دانشگاه شد و بخشی از فیلمهای این حمله، در مستند «یزدان تفنگ ندارد»، ثبت شده است.
اما اسطوره دوم، یعنی جمعیت دو تا سه میلیونی شرکت کنندگان در راهپیمایی، آنطور که شایسته است فرونریخته و به صورت یک بت در برخی اذهان حک شده است. ویژه نامه «رمز عبور ۳» روزنامه ایران که در اولین سالگرد انتخابات دهم ریاست جمهوری منتشر شد، ضمیمه مفصلی داشت با عنوان «افسانه تقلب» به قلم «امید نقشینه ارجمند»، دکترای ریاضی از دانشگاه صنعتی شریف. این مقاله، کلیه ادله ای را که مدعیان تقلب در انتخابات اقامه کرده بودند با روشهای ریاضی و آماری مورد بررسی و موشکافی قرار داده و آنها را رد کرده است. به نظر بنده، بسیار لازم بود و هست که دلسوزانی پیدا شوند و به هر شکل ممکن، این مقاله را در شهر تهران و به خصوص نیمه شمالی آن، که پایگاه معترضان به نتایج انتخابات است تکثیر و توزیع کنند. 
قسمتی از مقاله «افسانه تقلب» که به خصوص می تواند جالب توجه باشد، قسمتی است که به بررسی جمعیت شرکت کننده در راهپیمایی ۲۵ خرداد می پردازد. این قسمت از مقاله را در ادامه آورده ام. توصیه می کنم، تمام این قسمت را بخوانید. با این حال برای آنها که حوصله ندارند، دو بند زیر را به عنوان چکیده آن می آورم:

۱- جمعیت شرکت کننده در راهپیمایی ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در خوش بینانه ترین حالت، ۶۰۰ هزار نفر بوده است.
۲- حتی اگر جمعیت شرکت کننده در این راهپیمایی، ۳ میلیون نفر بوده باشد، این تعداد نمی تواند سندی بر تقلب در انتخابات باشد. برای اینکه جمعیت راهپیمایان در تظاهرات ۲۵ خرداد، سندی بر تقلب در انتخابات ۱۳۸۸ باشد، باید بیشتر از چهار میلیون نفر در آن شرکت کرده باشند.

اگر برایتان مهم است که دلایل این دو ادعا را بدانید، متن زیر را بخوانید. لازم به اشاره است که متن زیر با چند عکس و نمودار هم همراه است که برای دیدن آنها می توانید به ویژه نامه رمز عبور۳، صفحات ۱۷۲ به بعد رجوع کنید. البته خواندن مقاله بدون دیدن آنها، خللی در کلیت مقاله ایجاد نمی کند:

***

جمعیت راهپیمایان ۲۵ خرداد، دست بالا و حداکثر، ۶۰۰ هزار نفر بوده است

دو روز بعد از اعلام رسمی نتایج انتخابات به دعوت آقایان موسوی و کروبی بود كه تجمعی در تهران در اعتراض به آنچه رخ داده بود تشکیل شد. محل رسمی این تجمع از میدان انقلاب تا میدان آزادی بود. پس از این برنامه برخی با میلیونی شمردن تعداد شرکت‌کنندگان ادعا کردند که این جمعیت اثبات می‌کنند که نتایج رسمی قطعاً تقلبی است و آراي آقای موسوی بسیار بيشتر است. برای بررسی درستی این ادعا لازم است تخمینی از تعداد راهپیمایان روز دوشنبه 25 خرداد 1388 به دست آوریم.
دکتر احمد شیرزاد، استاد فيزيك دانشگاه صنعتي اصفهان، نماينده اصلاح‌طلبان در مجلس ششم و يكي از مخالفين آقاي احمدي‌نژاد در ژوئن سال 2007 میلادی (1386)، یعنی دو سال قبل از انتخابات دهمین دوره ریاست‌جمهوری، در وبلاگش مطلبی با عنوان «بیش‌انگاری تعداد شرکت‌کنندگان در تجمعات» نوشت تا نشان دهند که جمعیتی که در تظاهرات یا در مراسم نماز جمعه شرکت می‌کنند آن‌قدرها که تبلیغ می‌شود زیاد نیست: «در شهری، بنا بر برنامه‌ای،... اجتماعی تشکیل می‌شود. هدف برگزارکنندگان آن است که مراسم‌شان هر چه بزرگ‌تر و باشکوه‌تر برگزار شود و در فضای اجتماعی و در سطح رسانه‌ها تا جایی که ممکن است طنین گسترده‌تری یابد. هر یک نفری که به جمع اجابت‌کنندگان دعوت‌شان افزوده شود آن‌ها خوشحال‌تر می‌شوند و تلاش می‌کنند عدد شرکت‌کنندگان تا جایی که قابل‌تصور است بزرگ‌تر گزارش شود. فرقی نمی‌کند اجتماع تشکیل‌شده مربوط به گردهمایی‌های قبل از انقلاب باشد یا تجمعات بعد از انقلاب، مراسم نماز جمعه باشد یا میتینگ سیاسی یک گروه مخالف انقلاب، مراسم خاصی از طرف اصولگرایان باشد یا اصلاح‌طلبان،... مراسم و گردهمایی مربوط به هر چه و هر که باشد، یک سؤال اساسی آن است که چه تعداد در آن شرکت کرده‌اند. مسئله تخمین جمعیتی که در مراسم گوناگون سیاسی شرکت دارند از دیرباز دستخوش اشتباهی رایج است که قریب به سه دهه قدمت دارد. یک بررسی ساده نشان می‌دهد که چشم ناظرین معمولی غالباً با نگاه اولیه، جمعیت‌های با تعداد حدود 50 نفر و كمتر را می‌توانند شمارش سریع کنند و با تقریب نسبتاً خوبی تعداد را حدس بزنند. اما اغلب وقتی تعداد از 100 نفر تجاوز کند چشم کسانی که تجربه و دقت خاصی در شمارش و تخمین تعداد جمعیت‌ها ندارند، آن‌ها را در یک کلمه «زیاد» یا «کثیر» می‌داند. حتی گاهی کسانی که خودشان هم در مراسم شرکت داشته‌اند، ممکن است آن‌چنان ابهت جمعیت آن‌ها را گرفته باشد که تخمینی بسیار بالاتر نیز داشته باشند. این مشکل با پدیده اجتماعی دیگری که متأسفانه در جامعه ما ریشه‌دار است و اکنون نمی‌خواهم به آن بپردازم نیز تشدید می‌شود و آن به قول بچه‌ها کیلویی حرف زدن است، به این معنا که افراد چندان عادت ندارند با عدد و رقم و بر حسب اعداد و مقادیر نسبتاً مطمئن سخن بگویند. آن‌ها بيشتر احساس‌شان را از کثرت‌ها و قلت‌ها بیان می‌کنند بدون آن‌که چندان به محک و متر سنجش‌شان توجه داشته باشند، بگذریم. در هر حال اگر کسی بخواهد از تعداد افراد شرکت‌کننده در یک اجتماع تخمین مناسبی داشته باشد بهترین راه این است که سعی کند سنجش مناسبی روی طول و عرض مکانی که برنامه در آن برگزار شده است و درصدی از سطح آن [قسمتی] که از جمعیت پوشیده شده است داشته باشد. سپس باید تخمینی از میزان فشردگی جمعیت داشته باشد و به این سؤال جواب دهد که در هر مترمربع به طور میانگین چند نفر قرار گرفته‌اند.» (۱)
دکتر شیرزاد در ادامه سعی می‌کند تخمین‌هایی به دست ما بدهند تا بتوانیم در مواقع لازم تعداد افراد را محاسبه کنیم: «در اغلب موارد و برای فشردگی‌های نسبتاً معمولی، در هر مترمربع به طور متوسط یک نفر قرار می‌گیرد. برای جمعیتی که روی زمین نشسته‌اند و آن را کاملاً فرش کرده‌اند این تقریب نسبتاً خوبی است. اگر جمعیت در صفوف نماز قرار گرفته باشند تراکم از این كمتر است و به طور میانگین هر نفر در 2/1 تا 5/1مترمربع جا می‌گیرد. برای جمعیت در حال راه رفتن با توجه به دامنه حرکت پاها نیز تراکم از یک نفر در مترمربع كمتر است. جمعیت‌های شرکت‌کننده در میتینگ‌ها و اجتماعات ایستاده وقتی کاملاً به هم فشرده شوند و امکان تکان خوردن نداشته باشند تراکم بيشتری دارند و در فشرده‌ترین شرایط ممکن است در یک‌ مترمربع دو نفر جای گیرند. در کشور ما اگر دقت کرده باشید در اغلب اجتماعات، شرکت‌کنندگان در حرکت دائمی‌اند و در یک‌جا نمی‌ایستند. به هر طرف که نگاه کنی کسانی در جهات مختلف در حال حرکتند و اغلب تراکم بسیار پائین است. اما این نکته‌ای است که فقط اگر تصویر از بالای سر شرکت‌کنندگان گرفته شود قابل تشخیص خواهد بود.»‌(۱)
بد نیست همین‌جا به نکته‌ای اشاره کنم. فاصله دو صف در نماز جماعت، طبق مشاهدات من، حدود 1/1 متر است و در نتیجه در صورتی تراکم نمازگزاران برابر یک نفر در 2/1مترمربع می‌شود که فاصله دو نمازگزار مجاور تقریباً 1/1متر باشد و در صورتی تراکم نمازگزاران برابر یک نفر در 5/1 مترمربع می‌شود که فاصله دو نمازگزار مجاور تقریباً 4/1 متر باشد. با فاصله 1/1 متر اتصال شرعی محل اشکال است و با فاصله 4/1متر اتصال شرعی به‌وضوح برقرار نیست! این نشان می‌دهد که حتی یک استاد فیزیک هم اگر نسبت به مسئله‌ای دید منفی داشته باشد، این دید منفی ممکن است علم و تخصص‌اش را تحت تأثیر قرار دهد.
در حالتی که صفوف نماز فشرده باشد هر نمازگزار در یک جانماز می‌ایستد. مساحت جانمازهای مختلف متفاوت است ولی مساحت دو نمونه که من در منزل دارم 57/0 مترمربع و 75/0 مترمربع است و این یعنی تراکم نمازگزارانی که با چنين جانمازهايی زمین را فرش کرده‌اند دست‌کم یک و نیم نفر در هر مترمربع است.
ایشـــان در ادامــــه می‌گـویـــد: «در یک جمع‌بندی کلی لازم است به نتیجه‌گیری‌های سیاسی از سوی افرادی که چندان به شمارش و سنجش دقیق اعتقادی ندارند اشاره کرد، که در اغلب موارد با «بیش‌انگاری» تعداد شرکت‌کنندگان در مراسم خاص درباره نظر مردم قضاوت‌های دور از واقع دارند. تخمین درست نفرات در بسیاری از موارد ناقض ادعاهای کلی اصحاب ادعاست.» (۱)
خلاصه این‌که به عقیده دکتر شیرزاد برای محاسبه جمعیت‌ها تراکم یک نفر در یک مترمربع تخمین مناسبی است. در حالتی که افراد راه می‌روند تراکم از این هم كمتر است و در فشرده‌ترین حالت، که مردم امکان تکان خوردن نداشته باشند، ممکن است دو نفر در یک مترمربع جا شوند.
دو سال بعد دکتر شیرزاد، پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست‌جمهوری دهم، در وبلاگش مشاهدات خود از راهپيمايي دوشنبه 25 خرداد را چنین بیان می‌کنند: «ساعت 4 در یکی از خیابان‌های منتهی به خیابان آزادی ماشین را پارک کردم. به همراه همسرم راه افتادیم به سمت میدان انقلاب. هر چه می‌گذشت جمعیت متراكم‌تر می‌شد. از هر خیابان فرعی جويباری از جمعیت به سمت خیابان آزادی جریان داشت و سیلی عظیم را رقم می‌زد... با همسرم دوش‌به‌دوش و دست به دست راه می‌رفتیم و دستان دیگرمان علامت پیروزی را بر فراز سرهایمان بالا برده بود. موجی از نشاط سیاسی خیابان آزادی را در برگرفته بود. چهره‌های غمزده‌ای که از بعد از ظهر جمعه 22 خرداد بر اثر ضربات پیاپی کودتا درهم کشیده شده بود، با دیدن یکدیگر و با اشاره علامت پیروزی به هم لبخند می‌زدند و شاد می‌شدند. راهپيمايي در اصل از میدان انقلاب به سمت میدان آزادی بود. منطقه‌ای در حدود 2 کیلومتر اطراف میدان انقلاب منطقه تجمع و شکل‌گیری جمعیت بود و فوج‌هاي مردمی از آنجا به سمت آزادی به راه می‌افتاد. آن‌طور که می‌گفتند جریان راهپیمایان از شرق تا میدان فردوسی و با تراکم كمتر تا میدان امام حسین‌(ع) و از غرب تا میدان آزادی گسترده بود. راهپيمايي از از 4 بعد از ظهر اعلام شده بود اما تا 7 شب نیز همچنان سمت و سوی حرکت از پیرامون خیابان آزادی به سمت آن بود... در ابتدا از غرب به شرق راه رفتیم تا به موج اصلی جمعیت برسیم که از شرق به غرب می‌آمد. حدود 5 بعدازظهر حوالی وزارت کار به آن موج رسیدیم. آن موج که آمد تمام سطح خیابان از جمعیت فرش شد... جمعیت عمدتاً آرام بودند و شعار نمی‌دادند. گفته می‌شد که میرحسین از مردم درخواست کرده که فقط آرام پیاده‌روی کنند. اما این قاعده در سرتاسر برنامه نبود. در بخش‌هایی از جمعیت، گاه امواج ده‌ها هزار نفری را می‌دیدی که یکپارچه شعار می‌دادند. شعارهایی که کتاب‌ها معنی پشت سر برخی از آنها بود، با زبانی شیوا، ساده و گاه مطایبه‌آمیز: «رأی ما رو دزدیدن، دارن باهاش پز می‌دن»،... «دروغگو، دروغگو، 63 درصدت کو؟»،... راهپیمایان به حوالی دانشگاه صنعتی شریف که رسیدند دیگر تراکم جمعیت به حد اعلا رسیده بود. سر جمعیت در میدان آزادی قرار داشت و انتهای آن تا میدان انقلاب و با تراکم كمتر تا میدان فردوسی ادامه داشت. من قبلاً که چند بار در سال‌های اخیر در راهپيمايي‌های سالگرد انقلاب شرکت کرده بودم، با یک حساب سرانگشتی تعداد راهپیمایان مراسم 22 بهمن را که با جمعیتی غیرمتراکم از ضلع شرقی میدان آزادی تا حوالی میدان انقلاب را در بر می‌گیرند حدود 300 هزار نفر تخمین می‌زدم. این رقم با تخمین مسافت حدود 6 کیلومتری مسیر با عرض مفید حدود 50 متر و با تراکم خوش‌بینانه یک نفر در مترمربع به دست می‌آید. در راهپيمايي مردمی دوشنبه 25 خرداد ماه تراکم از حدود تقاطع جیحون تا میدان آزادی به چهار نفر در مترمربع می‌رسید، یعنی جمعیت نمی‌توانست به‌راحتی قدم بردارد. دنباله جمعیت نیز به میدان فردوسی می‌رسید. تمام خیابان‌های منشعب از خیابان آزادی نیز تا عمق حدود یک‌صد متری مملو از جمعیت انبوه بود. بر این میزان نیز باید افزود جمعیت کثیری که در ترافیک خیابان‌ها گیر کرده بودند و نمی‌توانستند خود را به راهپيمايي برسانند... بر مبنای این محاسبات به راستی جمعیت یک میلیون شرکت‌کننده در راهپيمايي کاملاً به دور از اغراق است. در این محاسبه این نکته را نیز باید در نظر گرفت که در نهایت برای راهپيمايي مجوز صادر نشده بود و شاید بسیاری نسبت به شرکت در آن دچار تردید شده بودند.»‌(۲)
هدفم از نقل نسبتاً کامل گزارش ایشان این است که نشان دهم حتی یک استاد فیزیک، که با تخمین به شکل علمی برخورد می‌کند، تا چه حد ممکن است نظرات علمی‌اش متأثر از هیجانات و خواسته‌های درونی‌اش باشد. ایشان به‌وضوح می‌گویند که جمعیت در حال حرکت بودند و در حالی که دو سال قبل معتقد بودند تراکم چنین جمعیتی كمتر از یک نفر در مترمربع است و تراکم یک جمعیت متراکم که امکان تکان خوردن نداشته باشند بیش از دو نفر در مترمربع نیست، ظاهراً همه این نظرات را فراموش می‌کنند و تراکم جمعیتی را که قدم برمی‌داشتند، البته به‌سختی، چهار نفر در مترمربع تخمین می‌زنند!
دکتر شیرزاد برای تخمین زدن محدوده راهپيمايي به کرات به نقل قول دیگران استناد می‌کنند و آنها را طوری بیان می‌کنند که گویا خود شاهد مستقیم جزئیات ذکرشده بوده‌اند. به عنوان مثال می‌گویند «سر جمعیت در میدان آزادی قرار داشت و انتهای آن تا میدان انقلاب و با تراکم كمتر تا میدان فردوسی ادامه داشت.» آیا کسی که در خیابان آزادی است می‌تواند چنین اتفاقی را مشاهده کند و چشمش جمعیت را از طرفی تا میدان آزادی و از طرف دیگر تا میدان فردوسی ببیند؟! و آیا اظهار نظر فرد دیگری که یک ساعت قبل در میدان انقلاب بوده و می‌گوید جمعیت تا میدان فردوسی ادامه دارد را می‌توان معتبر دانست و نتیجه گرفت که در این لحظه که سر جمعیت در میدان آزادی است انتهای آن به میدان فردوسی می‌رسد؟ واضح است که نه!
اکنون می‌خواهم با روش علمی تعداد افراد شرکت‌کننده در این راهپيمايي را تخمین بزنم. قبل از این کار بد نیست به این نکته اشاره کنم که روزنامه اعتماد ملی، همان روزها، به نقل از یک نماینده اصولگرای مجلس، بدون ذکر نام، نوشت که محمدباقر قالیباف، شهردار تهران، در گزارشی که در جلسه غیرعلنی مجلس قرائت شده اعلام کرده که بر اساس محاسبات انجام‌شده توسط شهرداری تعداد حاضران در راهپيمايي بیش از ۳ میلیون نفر برآورد می‌شود. (۳) البته روز سی خرداد ۱۳۸۸، خبرگزاری فارس اعلام کرد که روابط عمومی شهرداری تهران هرگونه گزارش توسط آقای قالیباف به مجلس درباره این تظاهرات را تکذیب کرده است. (۴)
به نظر من به دلایلی گزارش یادشده مشکوک است ولی در هر صورت با انجام محاسبات، امکان درستی چنین تخمینی را نیز بررسی خواهم کرد. برای این کار باید اولاً مساحت محدوده حضور مردم را بفهمیم و ثانیاً تراکم مردم در نقاط مختلف را در یک بازه زمانی مشخص تخمین بزنیم. برای محاسبه مساحت یک خیابان می‌توان طول آن را با کمک نقشه و عرض آن را با مشاهده حضوری و یا با استفاده از عکس‌های هوایی به دست آورد. من این کارها را انجام داده‌ام و نتایج را در جدول زیر خلاصه کرده‌ام.
لازم به ذکر است که اعدادی که دکتر شیرزاد در مورد خیابان آزادی گفته‌اند ظاهراً ظنی است و با توجه به اندازه‌گیری‌های من دقیق نیست. من عرض خیابان آزادی (در تقاطع جیحون)، عرض خیابان انقلاب (در چهارراه ولی‌عصر (عج) و در نزدیکی میدان امام حسین (ع)) را شخصاً اندازه گرفتم. برای محاسبۀ طول خیابان‌ها ابتدا از نقشه‌های کاغذی استفاده کردم ولی متوجه شدم که متأسفانه این نقشه‌ها در مواردی تا ده درصد با هم اختلاف دارند! به همین دلیل از تصاویر هوایی سایت map.tehran.ir استفاده کردم. عرض و طول‌هایی که در جدول آمده بر مبنای اندازه‌گیری‌های واقعی و تصاویر این سایت است. به عنوان مثال ایشان می‌گویند عرض مفید خیابان آزادی حدود 50 متر است ولی با بررسی‌های من عرض این خیابان، با در نظر گرفتن همه قسمت‌ها حتی جوي‌ها، در قسمت‌های مختلف بین 40 تا 45 متر است. تخمین 6 کیلومتر برای خیابان آزادی، آن هم از ضلع شرقی یعنی بدون در نظر گرفتن میدان آزادی، دقیق نیست. این فاصله، با در نظر گرفتن قطر میدان آزادی، از 2/5 کیلومتر بيشتر نیست. به‌علاوه در نظر گرفتن جمعیت‌هایی که در خیابان‌های منتهی به محل راهپيمايي دیده شده‌اند نیز نادرست است زیرا این افراد اکثراً در نهایت وارد محل اصلی راهپیمایی شده‌اند. دکتر شیرزاد که دو سال قبل معتقد بودند یکی از مشکلات جامعه ما اظهارنظر بدون استناد به مقادیر مطمئن است، خود برای به‌دست آوردن عدد یک میلیون از محاسبات نهایی صرفنظر کرده‌اند.(جدول شماره 6)
این سه ناحیه را از این جهت جداگانه در جدول آوردم که اولاً عرض خیابان‌ها را با دقت بيشتری محاسبه کنم و ثانیاً بتوانم در هر قسمت تراکم مناسبی را فرض کنم. اجازه دهید مقدمتاً ببینیم آیا ممکن است محتوای گزارشی که به آقای قالیباف نسبت داده‌اند راست باشد؟ جمع مساحت سه ناحیه ذکرشده در جدول 390 هزار مترمربع است و در نتیجه اگر در این محدوده سه میلیون نفر جمع شوند تراکم از میدان آزادی تا میدان امام حسین (ع) باید تقریباً برابر 7/7 نفر در مترمربع باشد و اگر برای عرض بدن یک نفر نیم متر جا در نظر بگیریم، هر نفر باید در مستطیلی به طول نیم متر و عرض 26 سانتیمتر بگنجد!!
اگر در تمام این محدوده، یعنی از غرب میدان آزادی تا شرق میدان امام حسین (ع)، تراکم را 4 نفر در مترمربع (!) فرض کنیم، که دکتر شیرزاد گفته‌اند چنین تراکمی از تقاطع جیحون تا میدان آزادی وجود داشته است، جمعیت حدود یک میلیون و ششصد هزار نفر خواهد بود. این‌ها تخمین‌هایی است که به وضوح بسیار بيشتر از تعداد واقعی است.
ولی واقعاً چگونه باید فهمید که تراکم در نقاط مختلف چقدر بوده است. آیا می‌توان با استفاده از عکس‌های مربوط به آن روز این کار را انجام داد؟ این عکس‌ها به چند دلیل تراکم را بیش از آنی که بوده نمایش می‌دهند:
• عکاس‌ها معمولاً ناحیه‌ای را برای گرفتن عکس انتخاب می‌کنند که از جمعیت پرتر باشد.
• عکس‌ها معمولاً تقریباً افقی گرفته می‌شوند و در چنین عکس‌هایی فضاهای خالی دیده نمی‌شود.
• عکاس در به معرض دید گذاشتن عکس‌های خود در این‌جا یعنی بهترين‌ها، را انتخاب می‌کند.
مشکل دیگر، استفاده از فوتوشاپ است که در مواردی نیز به‌سختی قابل کشف و یا اثبات است. شخصاً در مورد راهپیمایی دوشنبه 25 خرداد تصاویری دستکاری‌شده دیده‌ام که در آن‌ها جمعیت، تا چشم کار می‌کند، آن‌چنان روی سر و کول هم سوار شده‌اند که مترو چنین تراکمی به خود ندیده است!
عكس شماره 3، که مربوط به همان روز است، را ببینید. جمعیت «موج می‌زند» ولی در قسمت‌هایی، مثلاً گوشه سمت راست-پایین، تراکم از یک نفر در مترمربع كمتر است. البته در قسمت‌هایی هم تراکم از یک نفر در متر مربع بيشتر است.(۵)
عكس شماره 4 از زاویه‌ای گرفته شده است که هر چند عمق جمعیت را نشان می‌دهد ولی كم تراکم بودن جمعیت را در قسمت‌هایی نیز به تصویر کشیده است. عکاسی که آن پایین، داخل جمعیت است می‌تواند از زاویه‌ای عکس بگیرد که نتیجه چیزی تقریباً مشابه عکس قبلی باشد. (۶)
دکتر شیرزاد، البته در سال 1386، همین موضوع را به‌خوبی توضیح می‌دهند: «در اغلب موارد که دوربین‌ صدا و سیما از ارتفاع چند متری تصویر برمی‌دارد امکان تشخیص تراکم جمعیت دشوار است و در تصویر درهم‌رفته‌ای که دیده می‌شود همه‌جا پر از آدم به نظر می‌رسد. به عبارت دیگر فضای خالی بین افراد با تصاویری که از آنها گرفته می‌شود پوشانده می‌شود. هنر تصویربرداران نیز مهم است. آنها می‌توانند از اجتماعاتی که می‌خواهند تعداد آنها زیاد نشان داده شود زوایایی را انتخاب کنند که جمعیت کاملاً متراکم باشد.» (۱)
در نهایت اگر بخواهم تخمینی دست بالا ولی واقع‌بینانه‌تر ارائه کنم، با توجه به این‌که هر چه تصویر از آن روز در اینترنت دیده‌ام مربوط به خیابان آزادی است، برای این محدوده تراکم دو نفر در مترمربع و برای میدان انقلاب تا میدان امام حسین (ع) تراکم یک نفر در مترمربع را در نظر می‌گیرم که البته تصور من این است که تراکم كمتر از این مقادیر بوده است.
نتیجه این خواهد بود: حداکثر 624 هزار نفر در آن روز راهپيمايي کردند. البته اگر بخواهیم نظرات دکتر شیرزاد در سال 1386 را معیار قرار دهیم باید بگوییم چون جمعیت در حال حرکت بوده است پس تراکم به یک نفر در مترمربع هم نمی‌رسیده و نتیجه آن این است که بگوییم جمعیت در آن روز، حتی اگر از میدان امام حسین (ع) تا میدان آزادی گسترده بوده باشد، كمتر از 390 هزار نفر بوده است. من اصرار چندانی در مورد درستی یا نادرستی این تخمین‌ها ندارم؛ شما خود، بر مبنای اطلاعاتی که دارید، تراکم جمعیت در این مناطق را مشخص کنید و با استفاده از جدولی که مشخص‌کننده مساحت‌ها است جمعیت را به دست آورید.
اکنون باید به سؤالی دیگر پاسخ دهیم. چه جمعیتی باید در آن راهپيمايي شرکت می‌کرد تا نشان دهد که نتایج اعلام‌شده توسط وزارت کشور در مورد شهر تهران پذیرفتنی نیست؟
طبق آمارهای موجود جمعیت شهر تهران تقریباً 98/7 میلیون نفر است که در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم تقریباً 04/6 میلیون آن‌ها واجد شرایط شرکت در انتخابات بوده‌اند.
طبق نتایج رسمی، مشارکت در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم در شهر تهران حدود 2/69 درصد بوده است؛ از واجدین شرایط 18/4 میلیون شرکت کردند و 86/1 میلیون در انتخابات شرکت نکردند. طبق همین نتایج 2166245 نفر به آقای موسوی رأی دادند و 203088 به آقایان رضایی و کروبی.
در راهپيمايي موردبحث چه کسانی ممکن است شرکت کرده باشند؟ در درجه اول کسانی که به آقای موسوی رأی داده‌اند. در درجه دوم کسانی که به دو نامزد دیگر رأی داده‌اند و در درجه سوم کسانی که رأی نداده‌اند؛ انگیزه دو گروه آخر این است که احتمالاً با دولتِ بر سر کار آمده موافق نیستند و به‌علاوه به آنها این‌طور گفته شده که در انتخابات تقلب شده است. همه این افراد روی هم بیش از 2/4میلیون نفر می‌شوند. البته می‌توان گفت سالخوردگان به احتمال زیاد در راهپيمايي شرکت نکرده‌اند ولی در مقابل ممکن است نوجوانانی که حق رأی نداشته‌اند به دنبال خانواده خود در این برنامه شرکت کرده باشند. یعنی در نگاهی سختگیرانه اگر جمعیت معترضان به 4 میلیون هم می‌رسید با فرض درستی نتایج قابل توجیه می‌بود.
ولی واقعاً نیازی به این سختگیری‌ها نیست؛ تعداد رأی‌دهندگان به آقای موسوی در شهر تهران، طبق آمار رسمی 1/2 میلیون نفر است و در محاسبات قبلی دیدیم که جمعیت شرکت‌کننده در راهپيمايي دوشنبه 25 خرداد قطعاً كمتر از یک‌سوم این عدد بوده است.
در انتها بد نیست به دو اظهارنظر متفاوت اشاره کنم. در ۲۶ آبان ۱۳۸۸ آقای سیدمحمد خاتمی در دیدار با جمعی از دانشجویان دانشگاه‌های تهران در مورد راهپیمایی 25 خرداد گفت: «مردم سالم‌ترین و نجیبانه‌ترین حرکت را از خود نشان دادند که نشانه بلوغ در رشد این ملت است، صدها هزار نفر از مردم بسیار آرام و بدون ساماندهی آمدند و اعتراض ساده‌ای کردند.».‌(۷)
خبرگزاری آلمانی دویچه‌وله، خبر راهپيمايي دوشنبه 25 خرداد را چنین منعکس کرد: «تجمع مسالمت‌آمیز معترضان به نتایج انتخابات، با شرکت صدها هزار نفر از مردم تهران برگزار شد. میرحسین موسوی، مهدی کروبی و محمد خاتمی در این تظاهرات حضور داشتند.»‌(۸)
تخمین «صدها هزار نفر» با اعدادی که محاسبات به ما نشان داد سازگار است. البته ناگفته نماند که این راهپیمایی واقعاً یک راهپیمایی بزرگ بوده است ولی نه آن‌قدر بزرگ که، صرف‌نظر از قضاوت‌های احساسی، بتواند نتایج انتخابات را اندکی زیر سؤال ببرد. به‌علاوه بحث بر سر این نیست که در مقام پاسخگویی به ابهامات، این جمعیت کم هستند که برعکس، به‌عقیده من، سؤالات و ابهامات منطقی جمعیتی بسیار كمتر از این هم باید با متانت پاسخ داده شود.
در پایان به این هم توجه کنید که اگر واقعاً دو میلیون نفر از کسانی که به آقای موسوی رأی داده بودند وارد خیابان‌ها می‌شدند چه اتفاقی در شهر تهران رخ می‌داد و وقتی جمعیت نیم میلیونی را بتوان سه میلیون نفر گزارش کرد آیا در این صورت نمی‌توان گفت 10 میلیون نفر وارد خیابان‌ها شدند؟!

پی نوشت:
۱. بیش‌انگاری تعداد شرکت‌کنندگان در تجمعات (سايت شخصي احمد شيرزاد)
۲. یک روز- یک تاریخ (سايت شخصي احمد شيرزاد)
۳. قالیباف: حداقل سه میلیون نفر در تجمع حامیان میرحسین در میدان آزادی(سايت انتخاب‌نيوز)
۴. تکذیب برآورد قالیباف از تعداد راهپیمایان آزادی (خبرگزاري فارس)
۵.http://mm.blogtak.com/post-37631.html
۶.http://khordad-sabz.mihanblog.com/post/8
۷. دیدار با جمعی از دانشجویان دانشگاه‌های تهران (سايت شخصي محمد خاتمي)
۸. تظاهرات صدها هزار نفری در تهران (سايت راديو آلمان)

تهمتِ مورخِ «موسوی-شیدا» به شهيد ديالمه  

قبلا در يكي از يادداشتهاي وبلاگ گفته بودم در پرو‍ژه مستندي كه قرار بود در مورد شهيد «عبدالحميد ديالمه» توليد شود، مسئول تحقيق بودم و به همين دليل با زندگي و شخصيت اين شهيد بزرگوار آشنايي نسبي دارم. امروز در بازديدي كه از سايت عبدالله شهبازي داشتم، در بین مقاله هاي جديد او به ادعايي در مورد شهيد ديالمه برخورد كردم كه دلم را به درد آورد، هم به خاطر بدون سند بودن اين ادعا و مظلومیت شهید دیالمه و هم به اين خاطر كه شاهد سقوط اخلاقي بيش از پيش عبدالله شهبازي، كسي كه خودم را زماني شاگرد او مي دانستم، هستم. متاسفانه زنجيره تهمت پراكني هاي شهبازي نه تنها تمامي ندارد، بلكه كار او به جايي رسيده است كه به خودش اجازه مي دهد با مخلوط كردن حق و باطل، چهره مقدس و نوراني شهدا را نيز لكه دار كند. و اما ادعاي شهبازي در مورد شهيد ديالمه:

«با توجه به پيشينه تاريخي و جايگاه بزرگ «صوفيان يهودي» در مشهد بيهوده نيست که اين شهر خاستگاه کانون‌هايي فرقه‌گونه و به شدت مرموز و متنفذ بوده است که «مهدويت» را در مرکز دعاوي و تبليغات خود قرار داده‌اند. ظهور «انجمن حجتيه مهدويه»، به رهبري شيخ محمود حلبي، و پيدايش «کانون تشيع»، به رهبري فرهنگ ريمن نخعي، در نيمه دوّم دهه 1330 ش. از اين منظر بايد مورد توجه جدّي قرار گيرد. انديشه‌هاي افراطي «مسيحاگرايانه» (مهدويت) اين دو کانون در انگاره هايي ريشه دارد که «صوفيان يهودي» مشهد مروج آن بودند. ارتباط فردي بنيانگذاران و گردانندگان اين جريان با «صوفيان يهودي» سده نوزدهم نيز نيازمند پژوهش جدّي تبارشناختي است.

«انجمن مبارزه با بهائيت» (انجمن حجتيه مهدويه) در محافل سياسي ايران نامدار است. لذا، در اين مقدمه بر «کانون تشيع» تأکيد مي‌کنم به‌ويژه به دليل عنايتي که محافل سياسي مشکوک مؤثر در پيدايش حوادث مهلک يک سال اخير ايران به نظرات برخي فعالين در اين کانون، مانند سيد حسن آيت و سيد عبدالحميد ديالمه، داشته‌اند.» (عبدالله شهبازي، مقاله «واقعه الله داد و مهدي گرايي افراطي»، مورخ ۱۳ مرداد ۱۳۸۹)

خوب، با اين حساب، تشكيلاتي داريم به نام «کانون تشیع» به رهبري ريمن نخعي که در مشهد فعالیت می کرده است و شهید دیالمه هم از فعالان آن بوده است. (حالا بگذریم که شهید دیالمه «سید» نبوده است و آقای شهبازی ایشان را «سید عبدالحمید دیالمه» خوانده است.) اما چرا اين ادعاي آقاي شهبازي درست نيست:

۱- شهبازي در ادامه مقاله اش، هيچ مرجع و سندي كه نشان دهد شهيد ديالمه با كانون تشيع مرتبط بوده است ارائه نكرده است.

۲- شهيد ديالمه، متولد سال ۱۳۳۳ است. از طرفي «کانون تشیع» بر اساس همین مقاله شهبازی، در سال ۱۳۴۲ منحل شده است:

«يکي از مسائل مهم سال‌هاي 39 تا 42 پيدايش و انحلال کانون تشيع بود.» (همان منبع)

با این حساب، شهيد ديالمه در حالي كه كودكي خردسال و حداكثر ۹ ساله بوده، جزو فعالین كانون تشيع بوده است!

۳- جالب اينجا است كه در ادامه مقاله شهبازي متوجه مي شويم بر خلاف ادعای ایشان، «کانون تشیع» اصلا در مشهد فعالیت نمی کرده است، بلكه محل جلسات آن در تهران (خیابان کاخ سابق و خیابان فلسطین فعلی) بوده است. شهبازي از قول لطف الله میثمی چنین نقل می کند:

«بعدها متوجه شديم که آقاي نخعي در خانه خودش جلسه‌اي تشکيل داده است و بچه‌ها را هم دعوت کرده است. اسم آن جلسه‌ها را کانون تشيع گذاشتند و شروع به عضوگيري کردند. هر عضو ماهي دو يا سه تومان مي‌پرداخت. روش کار کانون تبليغاتي بود. صندلي مي‌گذاشتند تا اتوي شلوار دانشجويان خراب نشود. ميز خطابه و بلندگو داشتند. جلسه به شکل مدرن اداره مي‌شد. محل تشکيل جلسه‌ها در خيابان کاخ شمالي، نزديک بلوار کشاورز، کوچه خاص، پلاک 9 بود. عصرهاي جمعه جلسه برقرار مي‌شد(همان منبع)

در هیچ جای دیگری از مقاله نیز به اینکه ریمن نخعی در مشهد فعالیت می کرده است پرداخته نشده است.

و اما ريشه احتمالي ادعاي شهبازي چيست؟

شهيد ديالمه كه متولد تهران بود و تا سال ۱۳۵۲ در تهران زندگي مي كرد، در اين سال به دليل قبول شدن در رشته داروسازي در دانشگاه فردوسي مشهد، به مشهد رفت و تا زمان شهادت در ۷ تير ۱۳۶۰، كانون فعاليتهاي مبارزاتي اش، شهر مشهد بود. از جمله فعاليتهاي ايشان در مشهد، تاسيس تشكيلاتي به نام «مجمع احیاء تفكرات شيعي» در سال ۱۳۵۷ بود. احتمالا آقای شهبازی به صورت مبهم، چيزي از نام اين تشكيلات در ذهن داشته اند و از آنجا كه شيفتگي مهندس موسوي چشم و گوش ايشان را در ۱۵ ماه گذشته بسته است، پس از خواندن خاطرات لطف الله ميثمي و شباهت تقريبي نام «کانون تشیع» با «مجمع احیا تفکرات شیعی»، ذوق زده شده است كه عجب مدرك محكمي عليه شهيد ديالمه كه مخالف ميرحسين موسوي بوده، كشف كرده است!

واقعيت اين است كه رجوع به سابقه،‌ سخنراني ها و آثار به جا مانده از دو شهيد بزرگوار، ديالمه و آيت، نشان مي دهد كه اين دو، نقش پررنگي در تبليغ، تبيين و تحكيم اصل ولايت فقيه، چه قبل و چه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي داشته اند و حتي اگر سندي در مورد ارتباط اين دو با انجمن حجتيه وجود داشته باشد، آنها را همانقدر مي توان حجيته اي دانست كه آقاي شهبازي را به دليل شركت مقطعي و موقتي اش (به اعتراف خودش) در جلسات انجمن حجتيه. چه اينكه بزرگترين وجه مميزه جريان حجتيه با جريان خط امام، مخالفت جريان حجتيه با تشكيل حكومت اسلامي در عصر غيبت امام عصر(عج) بوده است.

هر وقت آسمان به ريسمان بافتنهاي شهبازي را براي انتساب يك فرد يا جريان، به بهائيت يا يهوديت مي خوانم، از خودم سئوال مي كنم اگر در ميان كساني كه شهبازي از نظر سياسي با آنها مشكل دارد، كسي بود كه همچون خود او، عروس يهودي الاصل داشت، شهبازي از اين نسبت فاميلي، چه استفاده اي براي لكه دار كردن چهره او مي كرد؟ 

ما و حرمله ها

در میان اقوام ما، خانواده شهیدی هست که ساکن غرب تهرانند و نام کوچه ای هم که خانه شان در آنجا است، نامِ شهید آنها است. پارسال، در ایامِ اوج فتنه که شبها ساعت ۲۲ به دعوت صدای آمریکا و بی.بی.سی، سبزهای خداجو، فریاد الله اکبر سر می دادند، دسته ای از اراذل و فَسَقه محل که فکر می کردند فریادهای قرآن سر نیزه ای شان، دل قرص خانواده این شهید را می لرزاند، می آمدند روبه روی خانه آنها و الله اکبر می گفتند. لجن بودن را می بینید؟
***
امشب برادرم مرا یاد این واقعه تلخ در سال گذشته انداخت. یاد چهره مظلومِ پدر و مادر پیر این شهید افتادم که تا یادم هست، دستشان در کار خیر و گره گشايي از مشکل مردم بوده است. خون در رگم جوشید. آن حرمله های مست و یاغی را چه کسانی به صحنه آورده بودند؟
آقا جان! حالا اگر صلاح نمی دانید این بی مروتها را محاکمه کنید، قبول کنید دعوت ما به رعایت تقوا و عدالت و انصاف در برابرشان، توصیه ای بسیار سخت است.

چه غلطها!

امروز یکی از روزنامه ها در صفحه اول، عکس سیدحسن مصطفوی را زده بود و تیتر زده بود: «بیعت زائران با سیدحسن» چه غلطها! «بیعت»؟ به بار معنایی این کلمه که دقت دارید؟ حواستان هست؟ می توانید بفهمید برنامه حضرات چیست؟ البته الحمدلله، حادثه ۱۴ خرداد، ضربه ای اساسی به این برنامه وارد کرد.
هاشمی رفسنجانی اخیرا از سید حسن با عبارت «عالم جلیل القدر»، یاد کرده بود. عکس صانعی را که در نماز جماعت به سیدحسن اقتدا کرده است دیده اید؟ می توانید بفهمید برنامه چیست؟ هر کس دیگری هم جای سیدحسن باشد، جو گیر می شود و کم کم باورش می شود که خبری هست.
اما مافیای اشرافیت و تفرعن کور خوانده است. مگر فرزندان معنوی خمینی مرده باشند که اجازه دهند نظام سلطنتی موروثی در این کشور احیا شود و بازیچه های اشرافیت بر کرسی سلطنت جلوس کنند.

بداخلاقی پاستوریزه، بداخلاقی بی شیله پیله + توضیح تکمیلی

۲۵ میلیون نفر، به احمدی نژاد رای می دهند. به منتخب آنها، برخلاف رویه همیشگی پیام تبریک نمی دهی.

وجود این ۲۵ میلون نفر، در شورش اشرافیت انکار می شود، تو که نوه امام هستی، هیچ اعتراضی به انکار وجود آنها نمی کنی.

با ادعای بدون سند و مدرک تقلب در انتخابات، حیثیت و آبروی نظامی که پدربزرگت بنیانگذار آن بود لکه دار می شود، عین خیالت نیست.

بر خلاف رویه معمول، در مراسم تنفیذِ منتخب آن ۲۵ میلیون نفر شرکت نمی کنی. این کار تو، علاوه بر اینکه دهن کجی به آن ۲۵ میلیون نفر است، دهن کجی به رهبر آن ۲۵ میلیون نفر به اضافه میلیونها ایرانی دیگر است.

بر خلاف رویه معمول، در مراسم تحلیف منتخب آن ۲۵ میلیون نفر هم شرکت نمی کنی.

۸ شهریور ماه و در روز دولت، منتخب آن ۲۵ میلیون نفر با کابینه اش به بهشت زهرا می آید. بر خلاف رویه همیشگی ات، به استقبال او نمی روی.

در روز قدس (آخرین جمعه ماه رمضان) آب معدنی به دست، با شعار «نه غزه، نه لبنان»، خط امام راحل را انکار می کنند، اما به آنها که این جماعت حرمت شکن را به میدان آورده اند کوچکترین تشری نمی زنی.

در روزهایی دیگر با شعارهایی همچون «جمهوری ایرانی» و «مرگ بر اصل ولایت فقیه»، خط امام راحل را انکار می کنند، اما باز هم به رگ غیرتت بر نمی خورد.

شیخ یوسف صانعی، به منتخب مردم می گوید «حرامزاده»، به ملاقاتش می روی.

۹ دی ۱۳۸۸ را دیده ای. ۲۲ بهمن ۱۳۸۸ را دیده ای. دیده ای که چون پای دفاع از اسلام و اصول خط امام به میان آمده، دیگر بحثی از ۲۵ میلیون نفر و ۱۳ میلیون نفر نیست. اما با آنها که مردم از آنها عمیقا بیزارند سر یک میز می نشینی و خوش و بش می کنی. با آنها که چند روز پیش، اعدام بمب گذاران و تروریستها و قاتلان مردم را محکوم کرده اند. با آنها که با انکار ضروریات دین در بیانیه روز جهانی زن، در برابر دین مردم قد علم کرده اند.

دیروز، آنچه در حرم امام و در حق تو روی داد، بداخلاقی بود. بداخلاقی در برابر بداخلاقی. بداخلاقی بعد از یک سال صبر. بداخلاقی بی شیله پیله پس از تحمل یک سال بداخلاقی پاستوریزه. می دانی؟ ما یا صبوریم یا اهل بداخلاقی بی شیله پیله ایم. بداخلاقی بی شیله پیله، نسبتی با یک رویی و روراستی و مروت دارد و بداخلاقی پاستویزه نسبتی با موذیگری و ناجوانمردی و دورویی. برای همین من فکر می کنم بداخلاقی پاستوریزه خیلی زشت تر و دردناکتر است.

بداخلاقی پاستوریزه، بی صدا است و بداخلاقی بی شیله پیله، پر سر و صداست. اولی را فقط آنها که گوش سماعت* دارند می شنوند و آنها که گوش سماعت ندارند، فقط دومی را می شنوند. برای همین دومی را به راحتی می توان پیراهن عثمان کرد و اولی را نه. اولی، بداخلاقی سیاست بازان است و دومی بداخلاقی مردم. ما صبوریم، اما به موقعش اهل بداخلاقی بی شیله پیله ایم. ما بلد نیستیم با پنبه سر ببریم. آن رفتاری هم که احمدی نژاد در مناظره با موسوی نشان داد، بداخلاقی بود. آن کس که می گوید احمدی نژاد بداخلاقی نکرد، مزخرف می گوید. احمدی نژاد بداخلاقی کرد. منتها بداخلاقی بی شیله پیله. یک ساعت بداخلاقی بی شیله پیله، پس از تحمل چهار سال بداخلاقی پاستوریزه. لایحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم.

توضیح تکمیلی، مورخ ۱۷ خرداد ۱۳۸۹:

من اواسط خطبه اول آقای خامنه ای به حرم رسیدم و در زمان ممانعت مردم از سخنرانی سیدحسن مصطفوی هنوز به حرم نرسیده بودم. ولی در عوض تا ساعت ۱۷ بعد از ظهر، یعنی سه ساعت بعد از پایان مراسم، به دلیل ازدحام شدید در ورودی ایستگاه مترو حرم، در محوطه حرم بودم. برای همین، فرصت کافی داشتم تا از مردمی که هنوز در حرم بودند در مورد اتفاقی که افتاده بود پرس و جو کنم. بعد هم با برادرم و یکی دو تا از دوستان که در زمان سخنرانی ناکام سیدحسن در مراسم حضور داشتند صحبت کردم. ماحصل دیده ها و شنیده های من از این قرار است:

۱- تقریبا اکثریت نزدیک به تمام مردمی که در مراسم سالگرد امام حضور داشتند در سر دادن شعار اعتراضی علیه سیدحسن مصطفوی مشارکت داشته اند و شعاردهندگان به هیچ وجه به عده ای کم، دسته ای از مردم، یا مردم داخل جایگاه محدود نمی شده اند. هیچ وقت سر و صدای یک اقلیت در میان مستمعین نمی تواند مانع از ادامه سخنرانی شود. مگر اینکه آنها به جایگاه سخنران حمله کنند. سخنرانی محمد خاتمی در ۱۶ آذر سال ۱۳۸۳ در دانشگاه تهران و سخنرانی دکتر احمدی نژاد در سال ۱۳۸۵ در دانشگاه امیرکبیر را به یاد بیاورید. در تمام مدت دو سخنرانی مذکور، عده ای مخالف، مشغول شعار دادن بودند ولی چون در میان حضار دسته بزرگی بودند که با ادامه سخنرانی موافق بودند، سخنرانی ادامه پیدا کرد. انصافا «سازماندهی» حداقل یک میلیون نفر برای به هم زدن سخنرانی سیدحسن و شعار دادن علیه موسوی، مدیریت محیرالعقولی می خواهد!

۲- تیپ شرکت کنندگان در مراسم دقیقا مشابه همان مردمی بود که در بیست سال قبل از آن در مراسم سالگرد امام شرکت می کردند و در سالهای گذشته با احترام به سخنان سیدحسن گوش می دادند. و با شعارهایی مثل «صل علی محمد، بوی خمینی آمد» از او استقبال می کردند. جمیعت، نسبت به سالهای پیش قدری بیشتر بود (به برکت فتنه سال ۱۳۸۸) ولی مردم، همان مردم بودند. افراد جدیدی را نیاورده بودند تا مراسم را خراب کنند.
---------
*چیزی در مایه های چشم بصیرت

چند سئوال درباره سیدحسن مصطفوی

دهن کجی «سیدحسن مصطفوی» را که به میلیونها پابرهنه دیدم، خوش و بش او را که با پشتگرمان به حمایت آمریکا و اسرائیل و انگلیس و بهائیان و سلطنت طلبان و اسلام ستیزان و هم جنس بازان و مجاهدین خلق قاتل و جمیع اراذل دنیا دیدم، این سئوال ها در ذهنم نقش بستند. این سئوال ها حتی اگر سیدحسن مصطفوی، جلوی فتنه گران سبز ایستاده بود، به جای خود پابرجا بودند. ولی خیلی زور دارد که کسی از یک طرف، با مخالفانِ منافق صفتِ جمهوری اسلامی عشق بازی کند و از طرف دیگر تشکیلات متبوعش، احتمالا از بودجه همان جمهوری اسلامی تغذیه شود. حکایت میرحسین موسوی است که هم با حکم محمود احمدی نژاد، رئیس فرهنگستان هنر بود و هم احمدی نژاد را کودتاچی می دانست و هم حاضر نبود از سمتی که با امضای احمدی نژاد به آن منصوب شده بود استعفا دهد. خدا را شکر که او را از سمتش عزل کردند تا بفهمد نمی شود هم از توبره خورد و هم از آخور. و اما سئوالهای من:

آیا موسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینی(ره) و تولیت حرم ایشان، در بودجه سالانه کشور، ردیف بودجه دارند؟ جواب این سئوال که خودم هم آن را نمی دانم از دو حالت خارج نیست: یا ردیف بودجه دارند یا ندارند. اگر ردیف بودجه دارند و از بیت المال ارتزاق می کنند که لازمه چنین ارتزاقی این است که مسئول و متولی آنها، منصوب حکومت باشد. یعنی مسئول آنها یا باید از رهبری، یا از رئیس جمهوری یا از مجلس شورای اسلامی، یا مثلا یک نهاد حکومتی دیگر یا مثلا از هیئت امنایی که چند عضو حقوقی دارد حکمِ مسئولیت داشته باشد. در صورت ارتزاق موسسه تنظیم و نشر آثار امام و همچنین آستان امام خمینی(ره) از بیت المال، مسئول این تشکیلات، منصوب چه شخص یا نهادی در مجموعه نظام جمهوری اسلامی ایران است؟

اگر هم مسئول این تشکیلات، منصوب از طرف حکومت نیست و این تشکیلات همچون دارایی خصوصی از پدر به فرزند به ارث می رسد و حساب آن مانند یک ملک شخصی و خانوادگی و نه ملی است، چرا باید یک موسسه و حریم و دارایی خانوادگی از بیت المال تغذیه شود؟ 

این سئوال ها که جواب آنها را نمی دانم و ممنون می شوم اگر کسی جواب آنها را می داند به من هم بگوید در صورتی پابرجا هستند که تشکیلات فوق الذکر، در بودجه های سالانه کشور ردیف بودجه داشته باشند، ولی اگر این تشکیلات صرفا با نذورات و کمکهای مردمی اداره می شوند و از بودجه کشور، سهمی ندارند این سئوال ها هم خود به خود جایی برای طرح ندارند. حالا کسی می داند که این تشکیلات در بودجه های سالانه کشور ردیف دارند یا نه؟ و اگر دارند مسئول آنها منصوب چه کسی است؟

بسیجی واقعی، همت بود و باکری؟ پس بفرمایید!(2)


«ما در این مملکت دو روند بیشتر نداریم؛ امت و ولایت و خط سومی هم در کار نیست.»

شهید محمد ابراهیم همت، اردوگاه چنانه، ۹ بهمن ۱۳۶۱

***
پی نوشت۱: مطلب بالا، پشت جلدِ شماره هشتم مجله «پلاک هشت» درج شده بود.
پی نوشت۲: بسیجی واقعی، همت بود و باکری؟ پس بفرمایید!(۱)

نظر امام در مورد بیانیه 8 مارس همسر نخست وزیر امام

شاید بیانیه واضع نظریه روشنفکرانه «فرزند آذربایجان، داماد لرستان» را به مناسبت روز ۸ مارس خوانده باشید. فعلا کاری به این نداریم که چطور روز زن، برای این خانمِ مسلمانِ انقلابیِ خطِ امامی، نه  روز ۲۰ جمادی الثانی (روز تولد حضرت فاطمه زهرا) که روز ۸ مارس است. کاری هم به این نداریم که ایشان همان خانمی است که نمایشِ کپیِ سیاه و سفید عکس ۳ در ۴ محجبه اش، آن هم در نمایی دور و باز، در مناظره تلویزیونی، توهین به ناموس مهندس موسوی جار زده شد. کاری به این نداریم که اصلا مساله ناموس محسوب شدن زنها، به هیچ وجه با آن فیگورهای فمنیستی خانم رهنورد در فیلم انتخاباتی موسوی و این بیانیه سوپر فمنیستی شان جور در نمی آید. در اینجا فقط، نظر امام خمینی را در مورد بیانیه ۸ مارسِ همسر خط امامی نخست وزیر امام می خوانیم:

«هرکس به تساوی حقوق زن در ارث و طلاق و مثل اینها که جزء احکام ضروری اسلام است معتقد باشد و لغو نماید، اسلام تکلیفش را تعیین کرده است.»

امام خمینی، صحیفه امام، ج۱، صفحه ۱۴۸

پی نوشت: با عرض معذرت از جناب سیدحسن خمینی به خاطر غیر رحمانی و غیرروشنفکرانه بودن جمله نقل شده از امام!

بسیجی واقعی، همت بود و باكري؟ پس بفرماييد!

خاطره اي از شهيد مهدي باكري

صمد عباسي، از همرزمان شهيد مهدي باكري مي گويد:

...از آن روز كار من با آقا مهدي شروع شد كه برويم شناسايي براي پاكسازي منطقه. يك بار منتظر هلي كوپتر بوديم. نتوانست بيايد. بچه ها من و آقا مهدي را بردند گذاشتند جلو لشكر 64 اروميه. هلي كوپترها آن جا بودند. اذان ظهر رسيديم.
آقا مهدي گفت: «برويم اول داخل ثواب شويم.»
رفتيم و وضو گرفتيم.
گفتم: ‌«برو جلو، آقا مهدي،‌ بگذار نمازم جلا پيدا كند!»
گفت: «نداشتيما. برو فُرادا بخوان!»
گفتم: «مي گويند جماعت ثوابش بيشترست.»
برگشتنا از آن جا تا محلِ هلي كوپترها، يك دورِ تسبيح «مرگ بر آمريكا» گفت. گفت «آقاي مشكيني گفته ثواب گفتن مرگ بر آمريكا كمتر از نماز نيست.»

(منبع: «به مجنون گفتم زنده بمان»، كتاب مهدي باكري، به کوشش فرهاد خضری، انتشارات روايت فتح، چاپ چهارم، ‌1387، صفحه 80)

25 ميليون نفر بازيچه

«شيوخ»، «عقلای قوم»، «ریش سفیدان»، «میانه روها»، «معتدل ها»، «نخبه گان»، «کوفت»، «زهرمار».
۲۵ میلیون نفر اصلا به ميدان آمدند كه اينها ديگر ميدان دار نباشند. ما با راي خود اعلام كرديم نمي خواهيم فراعنه، مصلحت ما را تشخيص دهند. ما قانع و راضي بوديم كه راي ما، مرحله اول فرآيندي طولاني مدت و آرام براي كوتاه كردن دست فراعنه و قارونها از سرنوشت مردم باشد و خيال هم مي كرديم قرار است اينگونه باشد. حالا دوباره روز از نو روزي از نو؟ به همين راحتي احساسات ما را بازيچه مي كنيد كه دلتان به راي ۴۰ ميليوني مردم به اصل نظام خوش باشد و ديگر هيچ؟
اگر قرار باشد خواست مردم اينگونه ناديده گرفته شود، راي آنها فقط تزئيني و محض دلخوش بودن به اين باشد كه ۸۵ درصد مردم در انتخابات شركت مي كنند، ‌ديگر در هيچ انتخاباتي شركت نخواهم كرد. به نوبه خودم ۴ سال صبر خواهم كرد و اگر بر خلاف راي مردم،‌ در آن زمان هنوز فراعنه سرنوشت ما را تعيين كنند در هيچ انتخاباتي شركت نخواهم كرد. اعصاب و وقت و احساسات ما كه بازيچه نيست.

سبزهای اموی 22 بهمن حتما بیایند! تو دهنی بزرگ ملت آماده است

امروز توی خیابان شریعتی چند جا روی دیوار دیدم که با رنگ سبز نوشته شده است: «۲۲ بهمن». نمی دانید چقدر خوشحال و ذوق زده شدم! از بعد حوادث عاشورا و راهپیمایی بزرگ ۹ دی، این واهمه را داشتم که مبادا مارهای سبز، برای مدتی طولانی به سوراخهایشان خزیده باشند. این توهم زدگان، هنوز احتیاج به ضربه ای بزرگتر دارند تا از توهم در بیایند. تا بفهمند ایران، فقط شمال تهران یا دنیای مجازی اینترنت یا دانشکده های پرورش دهنده «از دماغ فیل افتادگانِ» جدا از ملت نیست. ماهها بود که ۲۲ بهمنِ پیش رو را روز مواجهه جدی سبزها با واقعیت و زدن تو دهنی بزرگ ملت به آنها پیش بینی می کردم. در راهپیمایی ۹ دی، با آنکه در بدبینانه ترین حالت، جمعیت از پیچ شمیران تا خیابان یادگار امام و از فاطمی تا میدان حر، خیابانها را پر کرده بودند، آن هم جمعیتی که خروجی و ورودی داشت و در حال رفت و آمد بود و نه جمعیتی که هر شرکت کننده ای تمامِ ۲، ۳ ساعتِ راهپیمایی را حضور داشته باشد، زیاد بودند افرادی مثل پدر بنده که به دلیل اشتغال نتوانستند در آن حضور داشته باشند. در روز ۲۲ بهمن، دیگر این محدودیت اشتغال وجود ندارد. خیلی ها هم که شاید انگیزه قوی برای حضور در این راهپیمایی ندارند از لج سبزها در آن شرکت خواهند کرد. پس چه خوب که سبزها هم قرار است حضور انگلی(۱) داشته باشند و به ناچار با واقعیت مواجه شوند! خوبی اش این است که این راهپیمایی در تمام شهرستانهای کوچک و بزرگ کشور به طور همزمان برگزار می شود و دیگر سبزها نمی توانند مدعی شوند که از شهرستانها آدم به تهران آورده اند.
این اسکیزوفرنهای توهم زده، راهپیمایی ۲۲ بهمن را نمی شناسند. نمی دانند که غیرمذهبی ترین شرکت کنندگان در راهپیمایی ۲۲ بهمن هم، تبدیل شدن آن به مانور تفرقه و چند دستگی را برنمی تابند و از هرکه آن را تبدیل به میتینگ سیاسی و جناحی (بگذریم که کار از دعوای جناحی و اختلاف سلیقه گذشته است) کند بیزارند، چه رسد به آنکه چنین کسانی، پشتگرمان به حمایت آمریکا و اسرائیل و انگلیس و سلطنت طلبان و بهائیان باشند که اصلا انقلاب ۲۲ بهمن در تقابل با آنها تعریف شده است. از سبزها دعوت می کنم ۲۲ بهمن حتما بیایند تا تو دهنی بزرگ ملت به حضور انگل وارشان را ببینند. حتما بیایید!

پی نوشت:
۱- عبارت «حضور انگلی» را از این جمله داریوش سجادی، چهره اپوزیسیون جمهوری اسلامی، خطاب به سبزها گرفته ام که «اگر بی‌شمارید پس چرا انگل وار سوار بر تجمعات دیگران می شوید؟» اگر سبزها برخورد قهر آمیز با خودشان را در جواب این سئوال بهانه کنند باید به آنها یادآوری کرد در انقلاب سال ۱۳۵۷، حضور بی شمار مردم، تانکها و هلی کوپترهای مسلح به مسلسل شاه را در خیابانها از کار انداخت، جمهوری اسلامی که دیگر تانک و مسلسل در برابر شما علم نکرده است، پس باید در بی شمار بودن خود شک کنید.

مطلب مرتبط: خاتمی، کروبی و سیدحسن خمینی عضوی از لشکر ساندیسی
                بی ریشه
                     موسوی و کروبی مقدس تر از ولایت فقیه

خاتمی، کروبی و سیدحسن خمینی عضوی از لشکر ساندیسی

یک خانم فیروزه ای، در وبلاگش، عکسهایی از راهپیمایی ۲۲ بهمن را به جای راهپیمایی ۹ دی ۱۳۸۸ جا زده و شرکت کنندگان در این راهپیمایی را «لشگر ساندیسی» نامیده است. اینکه عکسهای منتشر شده توسط ایشان مربوط به راهپیمایی ۲۲ بهمن است از پوسترهای امام و مقام معظم رهبری که بر زمین افتاده پیدا است، چرا که روی این پوسترها نوشته شده است: «دهه فجر مبارک!» ضمنا تا جایی که بنده دیدم (البته ممکن است اشکال از بی دقتی من باشد) در راهپیمایی ۹ دی، اصلا ایستگاه صلواتی وجود نداشت و برپا کردن این ایستگاهها رسم راهپیماییهای ۲۲ بهمن است در حالیکه در عکسهای منتشر شده توسط این خانم، «ایستگاه صلواتی بانک صنعت و معدن» را می بینیم.
خواستم به این خانم فیروزه ای یادآوری کنم تا سال گذشته، آقایان کروبی، خاتمی، سیدحسن خمینی، هاشمی رفسنجانی و امثال ایشان، پای ثابت راهپیماییهای ۲۲ بهمن بوده اند پس بر اساس نظر این خانم، این اشخاص هم عضوی از لشکر ساندیسی هستند.  
***
پی نوشت:
چقدر خوب شد که راهپیمایی عاشورائیان در وسط هفته و نه در تعطیلی آخر هفته برگزار شد تا تعداد زیادی از سبزها توفیق اجباری دیدن انبوه جمعیت را به طور مستقیم داشته باشند. اگر قرار بود این راهپیمایی، مثل بیشتر راهپیمایی های دیگری که به طرفداری از آرمانهای انقلاب اسلامی برگراز می شود در یک روز تعطیل برگزار شود، این دسته از سبزها با واقعیت به طور مستقیم مواجه نمی شدند. شاید به همین خاطر است که سبزها بیشتر از اگر و اما کردن در تعداد شرکت کنندگان، به انگیزه و کیفیت حضور آنها حمله می کنند.
اما بگذار ما را «لشکر ساندیسی» بنامند! چه باک وقتی این لشکر، پرشمار است؟ اعضای پرشمار این لشکر که شکی در انگیزه خود ندارند، بنابراین در این میان، فقط آنانکه این لشکر را مسخره می کنند بیشتر از چشم تعداد زیادی از مردم می افتند و آینده سیاسی خود را بیشتر از دست می دهند. به هرحال این لشکرِ پرشمارِ موردِ تمسخر قرار گرفته، در انتخابات های آینده، یادش خواهد بود که چه جریانی آنها را انکار کرد، تحقیر کرد و مورد تمسخر قرار داد. کمااینکه چهار سال تحقیر و مسخره شدن منتخب خود را تحمل کرد و به وقت خود در روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ ضربه گیج کننده اش را به تمسخر کنندگانِ مغرور و از دماغ فیل افتاده وارد کرد.

سخنان توهین آمیز آقای علم الهدی را به شدت محکوم می کنم!

در راهپیمایی میلیونی مورخ ۹ دی ۱۳۸۸ تهران، توهین بزرگی به دو حیوان منفعت رسان، آن هم نسل خردسال و معصوم آنها، گوساله و بزغاله صورت گرفت. آقای علم الهدی، سخنران این راهپیمایی، سبزهای امویِ دیکتاتور را به این دو حیوان مظلوم تشبیه کرد. این توهین و جفای عظیم را به شدت محکوم می کنم و از آقای علم الهدی خواستارم ضمن عذرخواهی، از تکرار چنین اهانتهای سخیفی در سخنرانیهای آینده شان جدا خودداری کنند.

---

پی نوشت: از بعد از حرکت شنیع و بی شرمانه سبزها در روز قدس اخیر، ۲۷ شهریور ۱۳۸۸، فهمیدم که ماهها تحمل دیگر کافی است و با این جماعت تنها با زبان خودشان، یعنی زبان تحقیر باید صحبت کرد. استدلال و بحث جا و مقام دیگری دارد.

بی ریشه

من از تبار همانهایم که دین آبا و اجدادی خود را، دینی را که با آن بزرگ شده بودند، برای فرار از پرداخت جزیه به عربها، کنار گذاشتند.
من از جنس مردمی هستم که محرم ها برای یک پرس قیمه پلو، در سیاه زمستان و در داغی تابستان ساعتها پیاده روی می کنند و به سر و سینه خود می کوبند.
پدرم سعی می کرد از جنس مردانی باشد که برای دریافت حواله تلویزیون و ماشین لباسشویی، حاضر بودند جان خود را در میدان جنگ به خطر بیندازند. او برای دریافت وام، در نماز جمعه شرکت می کرد.
من جزو آنهایی هستم که در انتخابات گذشته، آرمان سیاسی و اجتماعی و فرهنگی خود را به چند کیلو سیب زمینی و تو بگو سهام عدالت فروختند.
من آرزو دارم از جنس بسیجیانی باشم که به قول میر شما، «جیره خوار»ند و «پاداش سرانه» می گیرند.
من آدمی هستم که سه چهار ساعت از وقت و انرژی خود را در ازای یک دانه ساندیس و تو بگو یک دانه ساندویچ تلف کردم و در راهپیمایی حکومتی شرکت کردم.
خوش به حال تو، که اینگونه نیستی. 

لینک مرتبط: نمونه ای از زبان تحقیر آمیز و خودشیفتگی سبزها که بودی گندش بیش از هرچیز دیگری بینی ام را می آزارد

موسوی و کروبی، مقدس تر از ولایت فقیه!

حالم به هم می خورد از صدا و سیمایی که شعار کثیف «مرگ بر اصل ولایت فقیه» (و به بیان دیگر، شعار مرگ بر نائب امام زمانِ) جماعتی حداکثر چند ده هزار نفری را بارها پخش می کند، اما در بخشهای مختلف خبری اش، اِبا دارد از اینکه شعار «مرگ بر موسوی» و «مرگ بر کروبی» میلیونها ایرانی را که دیروز سر داده شد پخش کند. از نظر صداوسیما، موسوی و کروبی و خاتمی و دیگر پشتگرمان به حمایت آمریکا و اسرائیل و انگلیس و تروریستهای مجاهدین خلق و سلطنت طلبان و بهائیها و دین ستیزان، مقدس تر از نائب امام زمان هستند.
دیروز، شعارهایی همچون «لعن علی عدوک یا حسین، خاتمی و کروبی و میرحسین»، «موسوی اعدام بشه، فتنه زمینگیر میشه»، «مرگ بر سید آمریکایی»، «ابالفضل علمدار، کروبی رو تو بردار» و... فریاد مکرر میلیونها ایرانی و حداقل چندصدهزار نفر تهرانی بود. میلیونها ایرانی، امروز بغض انباشته شده از هفت ماه تحقیر و اهانت را بیرون ریختند؛ میلیونها ایرانی، اعم از ۲۵ میلیون رای دهنده به احمدی نژاد که ماههاست وجود آنها توسط سبزهای اموی انکار می شود و میلیونها رای دهنده پشیمان به موسوی که نمونه هایش در اقوام نزدیک نگارنده وجود دارند و امروز در راهپیمایی میلیونی شرکت کرده بودند.
حتی در شهر یزد، شهر خاتمی، امروز شعار «مرگ بر خاتمی»، توسط دهها هزار یزدی سر داده شد. اما بخشهای مختلف خبری سیما هیچکدام از این شعارها را پوشش ندادند. حالم از این صداوسیمای محافظه کار به هم می خورد.

متاسفانه حزب اللهی ها جلوی شما را خواهند گرفت

جمله آخر رنجنامه حاج سید احمد آقا خمینی:

حضرت آيت الله! اگر از منافقين و ليبرال ها و طيف مهدي هاشمي جدا نشويد، مطمئن باشيد تمامي حزب اللّهي ها در آخرت در مقابل پيامبر اکرم(ص) جلوي شما را خواهند گرفت. والسّلام علي من اتّبع الهدي- ۹/۲/۱۳۶۸– احمد خميني

***
و حضرت آیت الله! شما رفتید در حالیکه جنایتکاران منافق (مجاهدین خلق)، رادیو اسرائیل، بی بی سی، صدای آمریکا، سلطنت طلبها، دار و دسته رضا پهلوی، لائیکها و دین ستیزان تابلو دار (همچون سیاوش. ا)، شرابخواران و زنبارگان، مروجان زنا و استمنا (در سایتهایی مثل رادیو زمانه)، تلویزیونهای در پیت لوس آنجلسی، لیبرالهای نهضت آزادی و جبهه ملی، نوچه هاي مهدی هاشمی قاتل، بهائیها، فراماسونها، بچه سرمایه دارهای شمال تهران و هرکس از این قماش، تا آخرین لحظه حیات شما برایتان کف می زدند و هورا می کشیدند.
شما فقیهی متبحر و باسواد بودید، اما در این شرایط، رفتن شما به هیچ وجهِ من الوجوه، ثلمه ای در اسلام نیست. رفتن شما اگر هم ثلمه ای در اسلام باشد، به جهت سوءاستفاده ای است که دجال صفتان از آن در جهت ضربه زدن به انقلاب اسلام ناب محمدی می کنند و البته که سر به سنگ می کوبند.
رحلت شما را به امام عصر(عج) تسلیت عرض می کنم، نه به دلیل فقدان شما، که به دلیل سنگینی مصیبت سقوط عالم بزرگی چون شما و ماندنتان در این وضعیت تا آخرین لحظه حیات. امیدوارم خداوند از گناهان شما بگذرد، اگرچه اثر مخرب باقیات الطالحاتی که گذاشته اید، تا سالهای سال بعد از درگذشت شما همچنان ادامه خواهد داشت. 

پنج افسانه

زمان می گذرد و متاسفانه برخی از آیندگان، این افسانه ها را مثل خیل عظیم روایات جعلی در کتب تاریخی، جزوی از واقعیت قلمداد خواهند کرد:

۱- فیلم کارناوال عاشورای سال ۱۳۷۶
این فیلم وجود خارجی ندارد. با وجود اینکه دوم خردادیها برای مظلوم نمایی و تخریب رقیب زیاد از آن یاد کرده اند، کسی تا به حال حتی یک شات از آن را هم ندیده است.

۲- احمدی نژاد رای دهندگان به موسوی را «خس و خاشاک» نامید.
احمدی نژاد در روز ۲۳ و ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ در گفتگوی تلویزیونی، در کنفرانس مطبوعاتی و در سخنرانی میدان ولی عصر خود، سه بار از تمام ۴۰ میلیون شرکت کننده در انتخابات که شامل ۱۳ میلیون رای دهنده به موسوی می شوند، تشکر کرد و همه آنها را پیروز انتخابات نامید. او تنها در روز ۲۴ خرداد و در سخنرانی میدان ولی عصر خود، اغتشاشگرانی را که در روز ۲۳ خرداد، چند دستگاه اتوبوس و چند بانک و مغازه و پمپ بنزین را آتش زده بودند، خس و خاشاک نامید.

۳- تظاهرات ۲۵ خرداد ۱۳۸۸یک تظاهرات آرام بود.
واقعیت این است که در این تظاهرات آرام، به دانشگاه شریف حمله شد. تعدادی از دانشجویان بسیجی این دانشگاه، پشت نرده های دانشگاه، پرچم سه رنگ ایران را تکان می دادند که سبزها با حمله به آنها، نرده ها و درب ورودی دانشگاه را از جا کندند و چند نفر از دانشجویان بسیجی را مجروح کردند.
در حاشیه این تجمع به چند پایگاه بسیج در اطراف خیابان و میدان آزادی حمله شد که به خاطر وجود اسلحه خانه در یکی از آنها و جلوگیری از افتادن اسلحه به دست حمله کنندگان، تیراندازی صورت گرفت و هفت نفر کشته شدند.
ایستگاههای شیشه ای خط «بی آر تی» خیابان آزادی که در پایان روز ۲۵ خرداد تماما نابود شده بودند، نشانه ای دیگر بر آرام بودن تظاهرات ۲۵ خرداد هستند!

۴- دخالت نیروهای حزب الله لبنان در مهار اغتشاشات تهران
به این لینک مراجعه کنید.

۵- تجاوز جنسی به بازداشت شدگان در کهریزک
متاسفانه سه نفر در این بازداشتگاه در اثر درمان نشدن جراحات، کشته شده اند، اما کوچکترین مدرکی در مورد تجاوز جنسی به بازداشت شدگان در این بازداشتگاه ارائه نشده است. تنها مدرک و شاهد تجاوز جنسی در وقایع خرداد و تیر ۱۳۸۸، فردی فراری به خارج از کشور است که به ادعای خودش، چند روز بعد از نا آرامیها و در نقطه ای دور از ناآرامیها، توسط افرادی ناشناس و در محلی نامشخص بازداشت و مورد تجاوز جنسی قرار گرفته است. درست به این می ماند که  از فردا هر کس که توسط اشرار و منحرفان جنسی مورد آزار قرار گرفت، مدعی شود که توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده و مورد تجاوز قرار گرفته است.

مطلب مرتبط: منتظریم

می فهمم چه زجری می کشید!


تجمع تعدادی از سبزها در اعتراض به به اصطلاح توهین صداوسیما به امام خمینی
تجمع تعدادی از سبزها در اعتراض به توهین صداوسیما! به امام خمینی در دانشگاه تهران

تا حدود یکسال پیش، در سلف دانشکده، در گفتگوهای قبل از آمدن استادها به کلاس، در گپ و گفت های وقت استراحت بین کلاسها،‌ در پایان کلاسها و هنگام خروج از دانشگاه، گاهی وقتها در صحبتهایمان (ما دانشجوها) گریزی هم به سیاست می خورد. خوب به یاد دارم اگر صحبتی از امام خمینی می شد، امثال شما، در مورد او چگونه سخن می گفتید. سال گذشته در همین ایام، در زمان استراحت بین دو کلاس با یکی از شما در مورد تاریخ انقلاب بحث می کردم که از کوره در رفت و بحث را با فحش مستهجنی به امام خمینی پایان برد. حالا این روزها، همو با اعتماد به نفسی مثالی، دم از امام خمینی می زند، تا فرزند او خامنه ای، مثله شود.
می دانم چقدر برایتان سخت است که این روزها مجبورید پس از سالها زندگی همراه با بغض امام، عکس او را در دست بگیرید و عزادار توهین به او باشید. شمایی که هیچ وقت حاضر نبودید، پیشوند «امام» را همراه نام خمینی کنید. شمایی که از رقاص بازیِ معدودی مسافر در جاده های شمال، در تعطیلی سالگرد رحلت امام، با ذوق و شوق یاد می کردید. شمایی که میدان «امام خمینی»، همیشه برایتان میدان «توپخانه» بود. شمایی که دانشجوی حزب اللهی از ترس تمسخرتان، می ترسید عکس امام خمینی را داخل کلاسورش نصب کند. شمایی که برایتان عجیب و مسخره بود که مردم پس از شنیدن نام خمینی، صلوات می فرستند. شمایی که خودتان و پدرانتان در خانه هایتان، هر وقت تلویزیون خمینی را نشان می دهد، با فحشی زیر لب، کانال تلویزیون را عوض می کنید. شمایی که جمله «اقتصاد مال خر است» خمینی را بدون در نظر گرفتن زمینه ای که این جمله در آن بیان شده است، بارها توی سر بچه حزب اللهی ها می کوبیدید. شمایی که ادای لهجه خمینی را در آوردن، سوژه خنده هایتان بود. شمایی که ابلهانه، سخنرانی ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ امام خميني در بهشت زهرا را به عنوان سند فریبکاری او به رخ ما می کشیدید. شمایی که پس از گذشت بیست سال از رحلت خمینی، یکبار پا به مرقد او نگذاشته اید و اصلا نمی دانید که فضای حرم او چه شکلی است. شمایی که ...
می دانم، می دانم. تو را می فهمم. دوست من! خیلی سخت است که یک عمر با کینه خمینی زندگی کرده باشی و حالا مجبور باشی عکس او را بالا ببری! می دانم در دلت از خودت شرمساری که مجبوری چنین نقش سختی را بازی کنی و وقتی عکس خمینی را بالا گرفته ای، خاطره هایت از رابطه معنوی سابقت با او آزارت می دهد. و اگر بیشتر آزار نمی بینی به تو می گویم، بخواهی یا نخواهی، این نشانه قدرت و فراگیری گفتمان ماست که بعد از سالها، تازه به جایی رسیده ای که مجبوری عکس خمینی را در دست بگیری. 

مطلب مرتبط: شیخ سبز از مریخ آمد!

شیخ سبز از مریخ آمد!

آقای کروبی به پخش فیلم آتش زدن عکس امام خمینی توسط طرفدارانش در روز ۱۶ آذر از تلویزیون جمهوری اسلامی اعتراض کرده است و آن را مونتاژ دانسته است. البته صدا و سیما جواب لازم را به ایشان داد ولی کروبی جوری حرف می زند که انگار تا روز ۱۶ آذر در کره مریخ زندگی می کرده است و ناگهان در این روز به زمین و شهر تهران پا گذاشته است. شاید هم همچون زمان شمارش آرا در انتخابات سال ۱۳۸۴، ماهها است که به خواب رفته است و ناگهان در روز ۱۶ آذر از خواب بیدار شده است!

انگار نه انگار که شخص شخیص خود ایشان در روز قدس، ۲۷ شهریور گذشته، در میان جمعی حاضر شد که شعار «نه غزه، نه لبنان» سر می دادند! سر دادن این شعار، با آتش زدن عکس امام چه تفاوتی دارد؟ انگار ایشان نشنیده است که یکی از شعارهای جماعتی که با حمایت و دعوت ایشان به خیابانها می آیند، «جمهوری ایرانی» و نه جمهوری اسلامی است! غیر از این است که شعارهای «نه غزه، نه لبنان» و «جمهوری ایرانی» وقتی بخواهند از صورت شفاهی به صورت نمایشی در بیایند، در قالب آتش زدن عکس امام، یا پاره کردن عکس ایشان بروز خواهند کرد؟ انگار نه انگار که ماهها است دشمنان خونی خمینی از سران رژیم صهیونیستی بگیر تا رضا پهلوی و مسعود رجوی، دارند از تمام امکاناتشان برای تبلیغ امثال کروبی استفاده می کنند. انگار نه انگار که خود ایشان با منتظری که خون به دل امام کرد، مکاتبه عاشقانه انجام داد!

آتش زدن عکس امام، به افراط کشیده شدن جریان سبز نیست، نمایان شدن ذاتی است که امثال کروبی و موسوی سعی می کنند به زور و تزویر آن را پنهان کنند. رسانه ای شدن همین ذات است که امثال کروبی را عصبانی می کند.

توهین و جسارت به امام خمینی توسط این جماعت، مطلبی تازه نیست. این قصور و شاید خویشتنداری صدا و سیما بوده است که تا به حال از رسانه ای کردن ذات کثیف این جماعت خودداری کرده است و کار را به جایی رسانده است که وقتی تلویزیون، گوشه ای از وقاحت این جماعت را نمایش می دهد، مورد شماتت قرار می گیرد.

فراموش نکرده ایم در روز ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ وقتی کلیپی از سیر تاریخ انقلاب تا ریاست جمهوری خاتمی در حضور خاتمی و موسوی در سالن همایش برج میلاد پخش شد، وقتی این کلیپ به مقطع رحلت امام خمینی رسید، جماعت طرفدار این حضرات، با سوت و کف از آن استقبال کردند و آقای موسوی و خاتمی که کمترین عکس العملشان به این بی ادبی باید ترک این جلسه می بود، کوچکترین واکنشی به آن نشان ندادند.

فراموش نکرده ایم جسارت شرم آور یک روزنامه انتخاباتی سبز را به حضرت امام، در مقدمه ویژه نامه ای که مرداد ماه گذشته در سالگرد احمد شاملو منتشر کرده بود.
مگر توهین به عکس امام فقط در روز ۱۶ آذر اتفاق افتاده است؟ آقای کروبی آیا اینها هم مونتاژ است:
- آتش زدن عکس امام خمینی در روز ۲۷ شهریور، روز قدس (فیلم)
- لگد مال کردن عکس امام خمینی در روز ۲۷ شهریور، روز قدس (عکس)

راستی عکس امام حرمت بیشتری دارد یا راه امام؟ هم صدایی با آمریکا و اسرائیل و مجاهدین خلق و سلطنت طلبان و همجنس بازان و نهضت آزادی و جریان منتظری و شعار «نه غزه، نه لبنان» زشت تر است یا توهین به عکس امام؟ چرا این جماعت نمی گذارند که ما مدام به یاد ماجرای قرآن زدن بر سر نیزه در ماجرای صفین نیفتیم؟

------
مطلب مرتبط: بورس تحصیلی راشل کوری را در ایران تاسیس کنید!

بورس تحصیلی راشل کوری را در ایران تاسیس کنید!

راشل کوری، دختر 24 ساله آمریکایی که بلدوزر ویرانگر اسرائیلی او را که به دفاع از فلسطینیها در برابرش ایستاده بود، زیر خود له کرد.

«راشل کوری» هم دختر بود و هم جوان. او هم در برابر دوربین کشته شد. اگر هیچ دوربینی تصویر قاتل «ندا آقا سلطان» را نگرفت، قاتل راشل کوری، بی پروای از هر مجازاتی، در برابر دوربین عکاسی و تصویربرداری، راشل را زیر شنی پولادین بلدوزر له کرد.
کسی برای راشل ترانه ای نسرود، آهنگی برای شهادت راشل تنظیم نشد، برای راشل کلیپهای جورواجور ساخته نشد، نام هیچ خیابانی را به نام او تغییر ندادند، در پارلمان هیچ کشوری برای مظلومیت او نطقی ایراد نشد، هیچ خبرنگار مشهوری در مصاحبه با مقامات رژیم صهیونیستی از آنها به خاطر قتل علنی راشل سئوالی نکرد، هیچکدام از برندگان جایزه صلح نوبل، جایزه شان را به روح راشل تقدیم نکردند، در کمتر تجمعی پوسترهای او را در دست گرفتند، هیچ بورس تحصیلی به نام راشل کوری تاسیس نشد. (احتیاج به توضیح نیست که تمام این کارها، در چند ماه گذشته در مورد ندا، صورت گرفته است.)
***
راستی یاد آن سالها به خیر که نام «بابی ساندز»ها، «پاتریس لومومبا»ها، «حسن بنا»ها، «سلیمان خاطر»ها، «احمد قصیر»ها، «محمد باقر صدر»ها، «خالد اسلامبولی»ها و «فتحی شقاقی» ها را بر خیابانهای تهران می گذاشتند. 
سالهاست که هیچ مسئول امری، حواسش نبوده است نام «مصطفی مازح»ها، «علی منیف اشمر»ها، «یحیی عیاش»ها، «ریم صالح الریاشی»ها، «هنادی جرادات»ها، «شیخ احمد یاسین»ها، «عبدالعزیز رنتیسی»ها و «راشل کوری»ها را بر خیابانی در تهران بگذارد. شاید این شهر، لیاقتش را از دست داده است. بگذریم.

راشل، لحظاتی قبل از شهادت در رفح (نواز غزه) اسفند 1381
راشل کوری، دختر ۲۴ ساله آمریکایی، لحظاتی قبل از شهادت، رفح (نوار غزه)، اسفند ۱۳۸۱

موسوی، اسکیزوفرن سیاسی

میرحسین موسوی، بیانیه پانزدهم، ۴ آذر ۱۳۸۸:
«قرار نبود بسیج ... به ازای دستگیر کردن مردم در اجتماعات، پاداش سرانه بگیرد.»
ـــــــ
این جمله را نه منوشه امیر در رادیوی مضحک اسرائیل (که تقلید صدای طنز سایت ابراهیم نبوی را به جای سخنرانی امام جمعه ارومیه پخش می کند) گفته است، نه یک کارمند جزء بازنشسته در صف صبحگاهی شیر یارانه ای، نه یک راننده تاکسی خسته از ترافیک در بحث سیاسی با مسافرانش.
این جمله را کسی گفته است که سالها سردبیر روزنامه بوده است، هشت سال نخست وزیر ایران بوده است، سالها است که عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و رئیس فرهنگستان هنر این مملکت است. کسی که می گویند آدم پر مطالعه ای است و با تاریخ آشنایی دارد و... 
منکر وجود برخی ناپختگی ها، هیجان زدگی های بیجا، بی تدبیری ها و تندروی های به شدت مخرب، در بین برخی اعضای بسیج نیستم، اما همین یک جمله از موسوی کافی است که او را یک متوهم و مبتلا به اسکیزوفرنی بدانیم. چنین آدمی، کاملا طبیعی است که تمام ایران را همچون برج عاجش در فرهنگستان هنر و محله شان در شمال تهران (خیابان پاسداران) طرفدار جنبش سبز ببیند و در حالی که منکر ۲۵ میلیون ایرانی است، بسیج را به محبت با مردم دعوت کند. به داد میرحسین برسید!

سیب زمینی نیستم

دوستان عزیزم، متاسفانه من نه سیب زمینی هستم، نه دچار فلج و لمسی و بی حسی سیاسی شده ام، نه آلزایمر دارم، نه آنقدر بی غیرت هستم که با یک باران، همه ترکها را هم برده حساب کنم. به هیچ وجه حاضر نیستم یک قدم از این موضع که موسوی، کروبی و خاتمی،
منافق
محارب
فتنه گر
دشمن خط امام و انقلاب
وطن فروش
ضدولایت فقیه
پایمال کننده خون شهدا
نوکر بی جیره یا با جیره آمریکا
هستند کوتاه بیایم.
و از دوستانم هرکس که غیر از این اعتقاد داشته باشد، از نظر من سیب زمینی و مبتلا به بی حسی و آلزایمر سیاسی است و به شدت برایش متاسفم. ذره ای هم اهمیت نمی دهم که کسی مرا تندرو، خام، ساده اندیش، بچه، احساساتی و... بداند. می توانید بگویید مصلحت انقلاب اقتضا می کند که این حرمله ها را تحمل کنیم، اما اینکه آنها را حرمله ندانیم، نهایت بی رگی است.

اینها منافق، حربی، ضدولایت فقیه و خائنند

رهبر عزیز انقلاب اسلامی: «مراقب باشيد، مواظب باشيد، نميشود هر كسى را بمجرد يك خطائى يا اشتباهى گفت منافق؛ نميشود هر كسى را بمجرد اينكه يك كلمه حرفى برخلاف آنچه كه من و شما فكر ميكنيم، زد، بگوئيم آقا اين ضد ولايت فقيه است. در تشخيصها خيلى بايد مراقبت كنيد.» (۴ آذر ۱۳۸۸ در دیدار با بسیجیان)

آقا جان! در خطبه عید فطرتان نیز مشابه چنین فرمایشی داشتید. من به نوبه خودم هم مواظبم، هم مراقب. بر مبنای یک خطا یا اشتباه هم در مورد کسی قضاوت نمی کنم. بر این مبنا هم که کسی یک کلمه بر خلاف آنچه شما یا ما فکر می کنیم حرف زده باشد نیز قضاوت نمی کنم. بنابراین فکر نمی کنم قضاوتم برخلاف فرمایش شما باشد.

بنده سالها خواننده علاقه مند هفته نامه عصرما (ارگان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) بودم و در انتخابات مجلس پنجم (اولین انتخاباتی که سنم اجازه داد در آن شرکت کنم) هم به امثال بهزاد نبوی و عبدالله نوری رای دادم. سال گذشته نیز در چند هفته اولی که کاندیداتوری میرحسین موسوی مطرح شد به شدت مردد بودم که به میرحسین موسوی رای بدهم یا نه و حتی زمانهایی بود که کفه نظرم به نفع موسوی سنگین تر بود. اینها را گفتم تا معلوم شود پدر کشتگی با این حضرات ندارم. بنابراین با رعایت توصیه شما در جملات بالا، شخص میرحسین موسوی، مهدی کروبی و محمد خاتمی را منافق، خائن، وطن فروش، محارب، ضدولایت فقیه، پایمال کننده خون شهدا، ضدانقلاب و دشمن خط امام می دانم. به جد معتقدم صدمه ای که صدام به این انقلاب زد، در برابر خسارتی که موسوی و کروبی در چند ماه گذشته به آن وارد کردند بسیار ناچیز است. و چون می دانم خدا بر دل این حضرات مهر زده است ضمن اینکه ناامیدانه برای هدایتشان دعا می کنم، روزی نیست که از خدا مرگشان را به فجیع ترین شکل ممکن نخواهم.

آقاجان! هر وحدتی هم که این حضرات در دایره اش باشند، جمع نقیضین و بنابراین وحدتی مضحک، کاریکاتوری، ناکارآمد و پنداری واهی است و همان بهتر که صورت نبندد.

چه بکنم اگر کسی نمی بیند؟

«من دارم می بینم صحنه را، می بینم تجهیز را، می بینم صف آرایی ها را. می بینم دهانهای با حقد و غضب گشوده شده و دندانهای با غیض به هم فشرده شده را علیه انقلاب و علیه امام و علیه همه این آرمانها و همه کسانی که به این حرکت دل بسته اند. چه بکنم اگر کسی نمی بیند؟»
(رهبر عزیزم، رمضان ۱۴۳۱، شهریور ۱۳۸۸، در نشست با شاعران) 

آقاجان! امشب وقتی صدای دلنشین اما گله مندت را شنیدم، اشکهایم جاری شد. آقاجان! ما همینیم. بی غیرتی و سستی و کاهلی ما را ببخش.

«ایران فقط تهران شمالی نیست» - 2

اواخر هفته گذشته، پدر، مادر و برادر کوچکم، سفری به استان گیلان داشتند. برادرم تعریف می کرد جو خیلی از مناطقی که از آنها عبور می کرده اند به نحو آشکاری احمدی نژادی بوده است. مثلاً:
۱- پشت بسیاری از تابلوهای کیلومتر شمار جاده ها، شعارهایی در حمایت از احمدی نژاد نوشته شده بود. شعارهایی مثل: «تو را من چشم در راهم، احمدی نژاد» و...
۲- روی شیشه و دیوار خیلی از مغازه ها، عکس احمدی نژاد بوده است. مثلا به دیوارهای داخل یک سوپر مارکت در منطقه گیسوم (بین آستارا و فومن) سه چهار تا عکس از احمدی نژاد نصب بوده است. برادرم موقع خرید از مغازه دار می پرسد: «احمدی نژادی هستید؟». جواب می دهد: «بله. اینجا همه احمدی نژادی هستند.»
۳- روی یک دیوار در شهر فومن، این حدیث از معصوم، با دستخطی بسیار درشت نوشته شده بود و هیچ کس هم روی آن را خط نزده بود: «یاران دجال در آخر الزمان، شال سبز بر گردن دارند.» (گرچه آن سبزهایی که روز قدس دیدم، از دجال صفتی چیزی کم نداشتند، در این مورد که مصداق این حدیث چه کسانی هستند قضاوتی نمی کنم. صرفا دارم یک وضعیت را روایت می کنم.)
-----------

لینکهای مرتبط:
«ایران فقط تهران شمالی نیست» در سه تصویر
وحید جلیلی: اقلیت اشرافی نمی تواند برابری رای خود با یک روستایی را تحمل کند
بررسی سه عامل شکل گیری توهم اکثریت در سبزها
اعتراض سبزها، موید نتیجه انتخابات
مردم و مردمترها
نمایشگاه سوبژکتیویسم در تهران
بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران
جمعیت شرکت کننده در راهپیمایی ۲۵ خرداد: حداکثر ۶۰۰ هزار نفر

«ایران فقط تهران شمالی نیست» در سه تصویر

تصویر اول:

روزهای آخر خرداد ۱۳۸۸ است. دیکتاتورهای ساکن تهران شمالی، که فکر کرده اند ایران در محله های آنها خلاصه شده است، با اعتراضهایشان به نتایج انتخابات، حداقل ۵/۲۴ میلیون ایرانی را رنجانده اند. می گویم «حداقل» ۵/۲۴ میلیون ایرانی، چون اطمینان دارم بسیاری از رای دهندگان به موسوی هم که نمونه هایش را در اطراف خودم می بینم از رفتار این جماعت زورگو ناراحتند. اما این ۵/۲۴ میلیون بیشتر ناراحت هستند. چه توهینی بالاتر از اینکه وجودت را انکار کنند؟ تو را هیچ بیانگارند؟ تو را نبینند؟ اینها می توانستند رویه اخلاقی قبل از انتخابات را ادامه دهند و ما را متهم کنند که رایهایمان را به خاطر چند کیلو سیب زمینی می فروشیم، یا اینکه عوام و بی سواد و جواتیم. ولی اینکه منکر وجودت شوند، توهین بزرگی است.

به محمدحسین، دوست یزدی طلبه ام که ساکن قم است تلفن می کنم. محمدحسین، کپسول انرژی است و به تنهایی برای خودش یک امت است. زنگ می زنم که با او درد دل کنم و کمی اعصابم تسکین پیدا کند. در ضمن مکالمه تلفنی مان می گوید:

«حامد من واقعا دلم برای شماها می سوزد. اینجا در قم، هنوز عکس احمدی نژاد روی شیشه بسیاری از ماشینها نصب است. خیلی از این ماشینها، وقتی درخیابانهای قم از کنار هم رد می شوند از خوشحالی اینکه احمدی نژاد در انتخابات پیروز شده است برای همدیگر بوق می زنند و...»

این جمله ها را که از حسین می شنوم به آن دسته از دوستان محتاطم فکر می کنم که در این روزها، تحمل مخالف سبزها، آنها را مجبور کرده است به خاطر ته ریشی که به صورت دارند، محض اطمینان، تکه پارچه سبزی در جیبهایشان بگذارند که مبادا اگر گذارشان به عبور از تجمعات خیابانی سبزها در تهران افتاد، مورد ضرب و شتم آنها قرار بگیرند.

تصویر دوم:

پدر و مادر و برادر کوچکم، هفته اول مهرماه به قصد زیارت امام رضا به مشهد رفته بودند. وقتی برگشتند می گفتند روی دیوار و شیشه بسیاری از مغازه ها در مشهد، هنوز پوسترهای احمدی نژاد از دوره انتخابات باقی مانده است.

تصویر سوم:

این یکی را مادرم تعریف می کند. مادرم سوار تاکسی است. زن ۳۰- ۳۵ ساله مانتو پوشی که شال به سر بسته است و مقداری از موهایش هم از زیر شالش بیرون زده است کنار او نشسته است. یکی از شعارهای دیواری سبزها توجه زن را جلب می کند. زن، سر صحبت را با مادرم باز می کند. لحنش عصبانی است و بلند بلند صحبت می کند تا بقیه مسافران تاکسی هم حرفهایش را بشنوند. حرفهایش چنین مضمونی دارند:

«آخر این شهر است که شما در آن زندگی می کنید؟ با این ترافیکش. گنبد، هوایش که عالی است، اعصاب خوردی ترافیک را هم ندارد. مردمش هم همه برای احمدی نژاد می میرند و همه به او رای داده اند. کاش می شد ریاست جمهوری دو دوره ای نبود و می شد که دوره دیگر هم دوباره احمدی نژاد کاندید شود، همه به او رای می دادیم! گنبدیها چرا دوستش نداشته باشند؟ گنبد در این چهار ساله چقدر آباد شده. کشاورزی گنبد در این چهار ساله از این رو به آن رو شده. به حدی که الآن در گنبد، کلی زمین زیر کشت زیره رفته. یک پیرمرد بود در صِید آباد (سیدآباد؟ احتمالا روستایی در حوالی گنبد) که هیچ کس را نداشت و در فلاکت بود. احمدی نژاد بی خبر و بدون سر و صدا آمد خانه اش. بهش سر زد، ازش دلجویی کرد. براش مقرری تعیین کرد. یک نفر را هم مامور کرده اند که به کارهایش رسیدگی کند. چقدر مثل این پیرمرد را در گنبد بهشان رسیدگی کرد و...»  (توضیح: بر اساس گفتگوی مادرم با این زن، او برای مراجعه به یک پزشک متخصص به تهران آمده بوده است.)
----

لینکهای مرتبط:
وحید جلیلی: اقلیت اشرافی نمی تواند برابری رای خود با یک روستایی را تحمل کند
بررسی سه عامل شکل گیری توهم اکثریت در سبزها
اعتراض سبزها، موید نتیجه انتخابات
مردم و مردمترها
نمایشگاه سوبژکتیویسم در تهران
بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران

جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد

«مى‏خواهند با اسلاميت، جمهوريت را از بين ببرند.»
خط به خط این سخنرانی وحید جلیلی را باید با آب طلا نوشت. دمش گرم. جگرم حال آمد. حتما بخوانیدش:
اقلیت اشرافی نمي‌تواند برابری رأی خود با یک روستایی را تحمل کند

برو بادکنک سبزت را هوا کن بچه!

بادکنک به دست، از محله ای که از فرط بی شهیدی، اسم کوچه هایش را از جک و جانورهایی مثل کلاغ و سار و کرکس انتخاب کرده اند، پا شده آمده است راهپیمایی روز قدس و تو چشم مردم نگاه می کند و شعار می دهد: «... جانم فدای ایران!» تو چشم مردمی که هر کوچه محله شان آن قدر شهید داده است که از روی ناچاری، نام اولین شهید کوچه را بر آن گذاشته اند.

طرف، زمان جنگ به سن سربازی رسیده بوده است و برای اینکه جبهه نرود، با هزارتا دغلکاری و رشوه و دم این و آن را دیدن، کارت معافیت از خدمت گرفته، آن وقت آمده است بین صفوف نماز جمعه مردانی که خیلیهاشان داوطلبانه دهها ماه در جبهه بوده اند و ترکش در تن دارند و جانبازند شعار می دهد: «بسیجی واقعی، همت بود و باکری.»

(لطفا کسی به خودش نگیرد. در نوشتن این چند خط، یکی دو تا از اقوام خودم را در نظر داشته ام.)

تصویری از حاشیه راهپیمایی روز قدس

تصویری از حاشیه راهپیمایی روز قدس

جبروت شما، زیر پاهای ماست!

ما عصبانی هستیم و چهار ماه است که خشممان را فرو می خوریم. گندش را در آورده اند! بس است دیگر! با متکبر باید تکبر کرد. باید غرور آنهایی را که با اعتماد به نفس بالا، وجود ۵/۲۴ میلیون انسان را انکار می کنند، مثل سوسک زیر پا له کرد. تا کی باید به ۵/۲۴ میلیون انسان دهن کجی کنند و آنها را "هیچ" بیانگارند؟
باید خودشیفتگانی را که فقط خودشان را آدم به حساب می آورند، نادیده گرفت. در این راستا، دم احمدی نژاد گرم که رئیس ستاد انتخابات کشور را وزیر علوم کرد! من اگر جای احمدی نژاد بودم صادق محصولی را معاون اول می کردم و عباسعلی کدخدایی، سخنگوی شورای نگهبان را هم می گذاشتم برای وزارت کشور تا این پروسه هیچ انگاشتن طرفداران دیکتاتوری اقلیت کامل شود. در مرحله بعد، لایحه انتقال پایتخت از تهران به شهری دیگر را تقدیم مجلس می کردم. آن وقت طرفداران دیکتاتوری تهران شمالی آنقدر عربده بکشند و تظاهرات کنند و الله اکبرِ اسرائیل پسند بگویند تا جانشان در بیاید. من که به نوبه خودم، عطای تهران را به لقایش بخشیده ام و در اولین فرصت، از این شهرِ عبوسِ عصبانیِ مغرورِ بی عاطفه می زنم بیرون. کافی است یک روز در یک شهرستان و فردایش در تهران، سوار اتوبوس شهری شوید و حالت چهره ها را با هم مقایسه کنید تا بفهمید تهران جای زندگی نیست.
یک مشت زبان نفهم، صبح روز قدس در تهران دور هم جمع شدند و شعار دادند "دروغگو دروغگو! ۶۳ درصدت کو؟" اینها که مثلا نخبه اند، هم به اینترنت دسترسی دارند، هم روزنامه می خوانند، اینقدر بی شعورند که هنوز نمی دانند وزارت کشور، رای احمدی نژاد در تهران را ۴۲ درصد اعلام کرده است و دنبال ۶۳ درصد احمدی نژادی هستند؟ حالا که اینقدر بی شعورند، باید آنها را جلبک به حساب آورد. باید آن مثلا اهل مطالعه و تحقیقی را که هنوز معتقدند احمدی نژاد ۱۳ میلیون رای دهنده به موسوی و نه آتش زنندگان اتوبوسها را خس و خاشاک نامیده است، خس و خاشاک حساب کرد. شعور خس و خاشاک از آنها بیشتر است.
مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر دیکتاتوری اقلیت! جبروت شما را که چهار ماه است ما را انکار می کنید زیر پاهایمان له می کنیم.
"مرگ بر دیکتاتور"، شعار ماست. باید این شعار را از دست دیکتاتورها در آوریم. مرگ بر دیکتاتوری تهران شمالی!
---
لینکهای مرتبط:
صد فرمان روشنفکری
نقشه جدید ایران، منتشر شده توسط جبهه سبز امید

سبزها را یاری دهیم  

بررسی سه عامل شکل گیری توهم اکثریت در سبزها

انتخابات ریاست جمهوری گذشته، شفافترین انتخابات در تاریخ ایران بود. اگر در گذشته، آرای «حوزه ها» به تفکیک اعلام می شد، در این انتخابات، آرای هر «صندوق» به صورت مجزا اعلام شد.
فرض کنیم همه عوامل اجرایی صندوق ها، که بیشترشان معلم هستند، ناظران شورای نگهبان، ناظران وزارت کشور و ناظران احمدی نژاد، آدمهای بی تقوا و دیوسیرتی هستند که دستکاری در آرای مردم، هیچ اهمیتی برایشان ندارد، نزدیک به چهل هزار ناظری که آقای موسوی بر سر صندوقها داشتند که قطعا اینگونه نبوده اند و در کودتای انتخاباتی مشارکت نداشته اند! شب ۲۳ خرداد که شمارش آرای صندوقها به پایان رسیده است و این ناظران به خانه هایشان رفته اند، حتما آرای تعلق گرفته به هر کاندیدا را در صندوقی که ناظر آن بوده اند، یادداشت کرده اند یا به خاطر سپرده اند. چند هفته بعد هم وزارت کشور، آرای تعلق گرفته به هر کاندیدا را به تفکیک صندوقها منتشر کرد. آیا کسی، یک نفر از این چهل هزار نفر را سراغ دارد که ادعا داشته باشد رایی که در شب ۲۳ خرداد، در شعبه محل نظارتش شمرده شده با رایی که وزارت کشور از همان صندوق اعلام کرد، تفاوت دارد؟
باشد، این ادعای بدون سند و مدرک و شکمی را که در برخی شعبه ها، ناظران موسوی را هنگام شمارش آرا بیرون انداخته اند می پذیریم. در چند شعبه این اتفاق افتاده است؟ صد شعبه؟ دویست شعبه؟ اصلا فرض کنیم هزار شعبه! نه، پنج هزار شعبه! آیا در ۳۵ هزار شعبه دیگری که ناظران آقای موسوی هنگام شمارش آرا حضور داشته اند، هیچ کدام از این ۳۵ هزار ناظر هستند که مدعی باشند رایی که برای موسوی و احمدی نژاد شمرده شد، با رایی که بعدها وزارت کشور منتشر کرد فرق دارد؟
من مطمئن هستم در حال حاضر، شدیدترین منتقدان رویه سیاسی میرحسین موسوی بعد از انتخابات، همین ۴۰ هزار نفر ناظر او بر سر صندوقها هستند و خاک بر سر صدا و سیما که برای گرفتن مصاحبه به سراغ آنها نرفت و نمی رود! این ناظرها، خوب می فهمند که جوسازی موسوی در مورد تقلب در انتخابات، چه جوسازی ناجوانمردانه و مضحکی بوده است. ای کاش می شد از هرکس که صادقانه و نه از روی سوءنیت، مدعی است که در انتخابات گذشته تقلب شده است، به عنوان عامل اجرایی یا ناظر در انتخابات آینده دعوت می شد تا متوجه شود مکانیزم برگزاری انتخابات در ایران به گونه ای است که دستکاری در آرا در چنین گستره ای، کاملا غیرممکن است.

علی رغم شفافیت بالای انتخابات برگزار شده، این اولین انتخابات ریاست جمهوری بعد از انقلاب بود که در آن، نتایج آرا کاملا قطبی و جزیره ای بود و همین به دامن زدن سوء تفاهم کمک می کرد. همیشه اینجور بود که اگر یک کاندیدا مجموعا در کل کشور به اکثریت آرا دست یافته بود، در تمام حوزه ها، با چند درصد بالاتر یا پایینتر، حائز اکثریت شده بود. مثلا اگر یک کاندیدا در کل کشور اول بود، با چند درصد کمتر یا بیشتر در شهر تهران هم اول بود. برای همین، نتایج اعلام شده، سوءتفاهمی ایجاد نمی کرد. اما این بار اینگونه نبود. در شهر تهران، کاندیدایی اول شد که در کل کشور اول نشد. در صندوقهایی که در برخی محله های مرفه نشین کلانشهرها قرار داشت، کاندیدایی اول شد که در مجموعِ صندوقهای آن شهرها اول نشده بود. (بین خودمان باشد که چنین قطبی شدنی با شعار اصلی احمدی نژاد که عدالتخواهی است، همخوانی دارد و من از توجه به آن لذت می برم. اینکه مردم پایتخت و محله هایی از شهرهای بزرگ کشور که بیشترین منابع مالی کشور در طول سالیان به طرفشان رفته است، به کاندیدایی که شعارش توزیع عادلانه ثروت است رای ندهند و از آنطرف آن کاندیدا، در مناطق محروم و روستاها بیشترین درصد رای را داشته باشد، نشان می دهد که او، کم و بیش به طرف عملی کردن شعارهایش حرکت کرده است.)
کسی که ساکن شهر تهران است، آن هم مناطق شمالی آن و کسی که ساکن مناطق اعیانی شهرهایی مثل شیراز و اصفهان و تبریز و مشهد و اهواز است، تا حدی حق دارد که برحسب روال انتخابات قبلی، تصور کند آنچه در محله او می گذرد همان چیزی است که در تمام کشور می گذرد و وضعیت محله خود را به کل کشور تعمیم دهد. آن وقت، هنگامی که می بیند نتیجه اعلام شده انتخابات، با چیزی که در محله اش می گذرد همخوانی ندارد و کاندیدای محبوب او هم مدعی تقلب است، می توان به او حق داد که این ادعا را باور کند. نگارنده، روی کمک کردن به این دسته تاکید دارد. باید به آنها کمک کرد که از توهم در بیایند و این واقعیت تلخ را بپذیرند که متاسفانه شهر یا محله شان برابر با تمام ایران نیست.

البته این فاکتور را هم نباید فراموش کرد که جنس رفتار اجتماعی رای دهندگان به دو کاندیدای مطرح نیز با هم فرق داشت و همین تغییر جنس، به تشدید توهم در سبزها کمک کرد. منش و کنش «تظاهر اجتماعی» در طرفداران موسوی بسیار قویتر بود و هست. به طور مثال، بسیار می دیدیم که طرفداران موسوی به راحتی حاضر بودند مچ بند سبز به دست ببندند یا پیراهن سبز بپوشند تا مبلغ او باشند، اما احمدی نژادیهای زیادی بودند که زیر بار بستن مچ بند پرچم ایران نمی رفتند و می گفتند ما در روز ۲۲ خرداد به او رای می دهیم و همین رای دادنمان کافی است. برخی از همکلاسیهای دانشگاهی نگارنده، به صورت در گوشی و محرمانه! به من می گفتند که می خواهند به احمدی نژاد رای بدهند. شکی نیست که درصد سبزهایی که وبلاگنویس هستند و "من" خود را منتشر می کنند و جار می زنند، بسیار بیشتر از احمدی نژادیهای وبلاگنویس است و...

این تفاوت جنسِ رفتار اجتماعی، فقط منحصر در تظاهر اجتماعی نیست. شاید خیلی عجیب باشد که بگوییم به تفاوت در مدارا و تسامح اجتماعی طرفداران دو رقیب اصلی هم برمی گردد. علی رغم شعار آزادی بیان و حقوق بشر که سبزها سر می دهند و خوب هم توانسته اند خودشان را منادی آنها جلوه بدهند، فضای اجتماعی در شهری مثل تهران خلاف این ادعاها را نشان می دهد. آیا هیچکس، این روزها جرات می کند که در یک میدان پر رفت و آمد شهر تهران، پوستر احمدی نژاد را بالا ببرد؟ یا آن را به شیشه ماشینش نصب کند؟
فرض محال که محال نیست. فرض کنید شهر، خالی از نیروهای امنیتی و انتظامی باشد. یکنفر متظاهر به احمدی نژادی بودن در جمع فرضی سبزها امنیت روانی و جانی بیشتری خواهد داشت یا یکنفر متظاهر به طرفداری از میرحسین در جمع فرضی احمدی نژادیها؟
در فضایی که شعارهای تحقیرآمیزی مثل «هرکی که بی سواده، با احمدی نژاده» سر داده می شد، نرم نرمک و زیرکانه، هرگونه تظاهر و خودنمایی طرفداران احمدی نژاد سرکوب می شد. طبیعتا خیلی ها هستند که حوصله چسبیده شدن برچسب بی سواد، جوات، سیب زمینی خوار و... را به خودشان ندارند.
در مراسم سالگرد شهادت حضرت زهرا که قبل از انتخابات در میدان ولی عصر تهران برگزار شد و احمدی نژاد هم در آن سخنرانی کرد، در میان انبوه جمعیت هوادار احمدی نژاد، چند نفر با خیال راحت پوستر موسوی را در دست گرفته بودند و در میان جمعیت می چرخیدند. اما در همان ایام، تصور معکوس چنین اتفاقی محال بود. نمونه اش رفتاری است که با نمایندگان بسیج دانشجویی در سخنرانیهای موسوی در دانشگاهها می شد که در نرمترین حالت، هو شدن بود.
 در روزهای قبل از انتخابات، برادرم پوستر احمدی نژاد را به شیشه خودرویش نصب کرده بود. نتیجه این بود که یک روز صبح، با چرخهای خالی از باد خودرویش مواجه شود! اینها همه در حالی است که سبزها در آخرین جمعه ماه رمضان، در صفوف نمازگزاران جمعه حاضر شدند، صلوات آنها را هو کردند، به صورت علنی روزه خواری کردند، شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل آنها را نفی کردند و... اما هیچ یک از نمازگزاران، متعرض سبزها نشد و آنها به راحتی و در حالی که در اقلیت بودند با مچ بندهای سبزشان در لابه لای صفوف نمازگزاران رفت و آمد می کردند. حالا یک احمدی نژادی را تصور کنید که پوستر احمدی نژاد را در دست بگیرد و در یک تجمع طرفداران میرحسین حاضر شود. شکی نیست که او و پوسترش را ریز ریز خواهند کرد! طبیعی است که حاکم بودن چنین فضایی، به طرفداران میرحسین مجال بیشتری برای خودنمایی می داد و می دهد تا به طرفداران احمدی نژاد. در صورتیکه که خودنمایی نکردن، به معنی وجود نداشتن نیست.

خلاصه آنکه سه عامل در به وجود آمدن این توهم که اکثریت مردم کشور سبز هستند نقش داشت:
۱-قطبی و جزیره ای شدن آرا و تعمیم وضعیت جزیره به کل کشور
۲-قوی تر بودن منش و کنش نمایشی سبزها 
۳- خشونت نرم و البته گاهی سخت سبزها که بروز احمدی نژادی بودن را محدود می کرد
 ادامه دارد...
---
لینک مرتبط: اعتراض سبزها، تایید کننده نتیجه انتخابات

همینجوری

اینها بعضی از حرفهایی است که در این یکی دو ماهه می خواسته ام به تفصیل در موردشان بنویسم اما حوصله اش پیدا نشده. خلاصه و یکجا آنها را می نویسم و خودم را از شرشان خلاص می کنم:
۱- از رایم به احمدی نژاد پشیمان نیستم. او در بین چهار گزینه موجود، با اختلافی بسیار زیاد نسبت به رقبا، بهترین بود.
۲- چقدر بیچاره و بدبخیتم که بهترین گزینه مان احمدی نژاد است.
۳- در عرصه ای که بهترین گزینه اش احمدی نژاد است، کمتر باید وقت تلف کرد.
۴- کسانی که هنوز اصرار دارند احمدی نژاد در سخنرانی ۲۴ خرداد ۱۳۸۸، ۱۳ میلیون رای دهنده به میرحسین موسوی را خس و خاشاک خوانده است، خس و خاشاک بر آنها شرف دارد.
۵- طرفدار احمدی نژاد هستم، بیشتر به این دلیل که سران جبهه مخالفش، حال آدم را به هم می زنند.  بوی گند تفرعن، جبروت، اسنوبیسم، خودشیفتگی، غرور، خودنخبه بینی، خودروشنفکر پنداری و اشرافیت (در همه نوعش)  از این جبهه بلند است.
۶- حالا حالاها باید مقاله و کتاب نوشت، سایت و وبلاگ زد، کلیپ و مستند ساخت تا به آنهایی که واقعا خیال می کنند در انتخابات تقلب شده است کمک کرد. البته آنهایی که خودشان را به خواب زده اند نمی توان بیدار کرد ولی این واقعیتی است که دسته ای از مدعیان تقلب در انتخابات، واقعا خیال می کنند که تقلب شده است. کمک به این دسته، کاری پر حوصله و وقت گیر است. به این صدا و سیمای زپرتی هم هیچ امیدی نیست. خود بچه هایی که احساس دغدغه می کنند باید دست به کار شوند.
۷- فقط بچه مسلمانها می توانند و باید مدعی خونهای ریخته شده از هر دو طرف باشند. و الا آنها که خودشان را دموکرات و لیبرال و سکولار می دانند باید توجه داشته باشند که تئوریسینهای دموکراسی، در برابر دشمنان دموکراسی، قوه قهریه را تجویز می کنند. نمونه اش جناب کارل پوپر است که هرگونه خشونتی را نفی می کند الا خشونت برای حفظ دموکراسی را. عده ای بودند که در برابر جمهوریت و رای اکثریت قیام کرده بودند و می خواستند به هر نحوی که شده، رای ۲۵ میلیون شهروند بی زبان، نادیده گرفته شود. نظام به دفاع از این ۲۵ میلیون نفر، وارد میدان شد و از قوه قهریه استفاده کرد. این روندی است که کاملا با قواعد دموکراسی همخوانی دارد. خوش به حال ما که دموکرات نیستیم!
۸- تخم و ترکه همانها که امثال حاج همت را «قصاب کردستان» می نامیدند، امروز شعار می دهند «بسیجی واقعی، شهید همت و باکری»! پس بسیجی ناراحت نباش که تو هم سالها بعد، «بسیجی واقعی» خواهی شد.
۹- شب، «الله اکبر» می گویی و فردایش «نه غزه، نه لبنان»؟ اینقدر تابلو؟
۱۰- خاک بر سر آنهایی که نمی فهمند با دخیل بستن به بیت منتظری، سخن گفتن از احیای خط امام بیشتر به جوک می ماند.
۱۱- آنهایی که سعید حجاریان را با آن وضعیت رقت انگیزش در میزگرد تلویزیونی نمایش دادند، در خوشبینانه ترین حالت، احمقهایی هستند که هیچ چیز از رسانه و مخاطب و ... نمی فهمند.
۱۲- حجاریان، عطریانفر و ابطحی با اعترافات تابلویشان دارند همان پروسه ای را ادامه می دهند که چند ماه پیش در بیرون زندان انجام می دادند. نظام را اسکول کرده اند و در دل به ریش نظام می خندند.
۱۳- وقتی رانت خورها، دزدها و اشراف، منادی وحدت می شوند و از شعار وحدت استقبال می کنند، یعنی اینکه ما باید بمانیم و عدالت باید قربانی شود. وحدتی که قاتل عدالت باشد به چه دردی می خورد؟

اعتراض سبزها، تایید کننده نتیجه انتخابات

تذکر: در این یادداشت، منظور از سبزها، نه همه رای دهندگان به میرحسین موسوی، بلکه آن دسته از شرکت کنندگان و صد البته شرکت نکنندگان در انتخابات است که مدعی تقلب در انتخابات گذشته هستند و نام حرکت اعتراضی خود را «جنبش سبز» گذاشته اند.
***
بعد از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم، سبزها به اعتراضاتی دست زدند که این اعتراضها بر خلاف خواسته آنها، بعضاً و اتفاقاً، تایید کننده نتایج اعلام شده انتخابات است. به دو مورد از این اعتراض ها اشاره می کنم:

1- فریاد الله اکبر ساعت 10 شب
سبزها تا چند هفته بعد از انتخابات، در ساعت 10 شب، از پنجره و پشت بام خانه هایشان فریاد الله اکبر سر می دادند. توجه به آمار تفکیکی اعلام شده توسط وزارت کشور از آرای هر کاندیدا در حوزه های مختلف و مقایسه آن با طنین و امتداد فریادهای شبانه الله اکبر نشان می دهد که رابطه مستقیمی بین این دو شاخص وجود دارد. به طور مثال، وزارت کشور اعلام کرده است که در حوزه شمیران، میرحسین موسوی دو برابر احمدی نژاد رای آورده است. از طرف دیگر ساکنان شمال شهر تهران تایید می کنند تا چند هفته بعد از انتخابات، فریادهای الله اکبر را در محله هایشان می شنیده اند. اما در آن ایام، هرچه از محله های شمالی تهران به سمت محله های جنوبی تهران می رفتیم فریاد الله اکبر طنین کمتری داشت، به صورتی که در بسیاری از محله های جنوبی تهران، تقریبا حتی یک شب هم فریاد الله اکبر شنیده نشده است. اینها محله هایی هستند که بر اساس آمار تفکیکی وزارت کشور، احمدی نژاد در آنها رای بیشتری از موسوی داشته است. نگارنده، ساکن یکی از محله های شرقی تهران است که نه آرای اعلام شده موسوی در آن به اندازه شمال تهران بالا بوده است و نه به اندازه جنوب تهران کم بوده است. در آن روزها، وقتی به آن دسته از دوستانم که در محله های جنوبی تهران ساکن هستند می گفتم که بعضی از هم محلیهایم شبها الله اکبر می گویند، تعجب می کردند و می گفتند در محله هایشان اصلا از این خبرها نیست. دوستی که ساکن خیابان مولوی است، می گفت در محله شان فقط یک شب، آن هم تعداد اندکی از افراد الله اکبر گفته اند. همین دوست می گفت دوستش که ساکن محله علی آباد است می گوید در محله شان حتی یک شب هم الله اکبر نگفته اند. از طرف دیگر در همان ایام وقتی در خانه یکی از اقواممان در شمال تهران میهمان بودیم، متوجه شدم که تعداد الله اکبرگویان، چقدر از محله خودمان بیشتر است. یا مثلا وقتی به شبهایی رسیدیم که در محله ما دیگر الله اکبر نمی گفتند، هنوز در برخی محله های شمال تهران الله اکبر شبانه ادامه داشت و...
این وضعیت را می توان به سایر شهرها و روستاهای کشور تعمیم داد. یک پرس وجو از رفقای دوران دانشجویی و اقوام و دوستانتان در شهرستانهای مختلف نشان می دهد در شهرهایی که احمدی نژاد بر اساس آمار اعلام شده، اکثریت آرا را برده است، هیچ فریاد الله اکبری شنیده نشده است و یا اگر شنیده شده در محله هایی بوده است که مطابق با آمار وزارت کشور، موسوی در آن رای بیشتری داشته است. مثلا یکی از همکاران من که ساکن ورامین است می گفت در ورامین، حتی یک شب هم فریاد الله اکبر را نشنیده است. چنین وضعیتی را نمی توان به وضعیت سیاسی غیرپویای شهرستانها نسبت داد. لااقل در مورد ورامین باید به یاد داشته باشیم که مردم شهر کوچک ورامین، در قیام 15 خرداد 1342، بیشترین تعداد شهید را تقدیم کردند.

2- ایجاد اختلال در راهپیمایی روز قدس
از هفته ها قبل از روز قدس، سبزها در مورد اینکه در روز قدس راهپیمایی اعتراض آمیز خواهند داشت تبلیغ می کردند. در روز قدس شاهد بودیم که این اعتراض فقط در شهر تهران نمود تقریبا چشمگیر داشت. البته این نمود هم مربوط به ساعات اولیه راهپیمایی بود وگرنه با فرارسیدن ساعات پایانی، خیل تظاهرکنندگان ضدصهیونیستی، جمعیت سبزها را در خود حل کردند. از طرف دیگر در سایر شهرهای کشور، به جز چند استثناء احتمالی کم شمار، کوچکترین تجمعی از سبزها دیده و گزارش نشده است. همانطور که می دانیم، بر اساس اعلام وزارت کشور در شهر تهران، موسوی 51 درصد و احمدی نژاد 42 درصد رای آورده است. از این رو اینکه اعتراض سبزها در شهر تهران نمود داشته و در سایر شهرها از آن استقبال نشده است، امری کاملا طبیعی و منطبق با نتایج اعلام شده انتخابات است. چنین وضعیتی را در محدود ماندن دامنه آشوبهای خرداد ماه گذشته در شهر تهران نیز می توان دید. آشوبگران تمایل زیادی داشتند که دامنه اعتراضها فراتر برود و شهرهای دیگر را نیز در بربگیرد، اما دیدیم که این اعتراضها در تهران محبوس ماند. در چند شهری هم که اعتراضهای مقطعی و کوچکی دیده شد، میدان دار آن اعتراضها، معمولا دانشجویان بعضا غیربومی بودند که البته کسی هم منکر محبوبیت بیشتر موسوی در این قشر از جامعه نیست.
خلاصه آنکه جغرافیای اعتراض سبزها با مناطق، حوزه ها و شعبه هایی که بر اساس اعلام وزارت کشور، میرحسین موسوی در آن مناطق رای بیشتری داشته است منطبق است و این خود تاییدی بر صحت آمار اعلام شده است. به قول یکی از دوستان اینترنتی که همچون من و میلیونها ایرانی دیگر، از هیچ انگاشتن ۵/۲۴ میلیون ایرانی توسط اقلیت سبزها و ایستادگی آنها در برابر جمهوریت دلخور است: «ایران فقط تهران نیست، تهران فقط شمران نیست.»

منبع: وبلاگ مسدود شده «یهودشناخت»، مورخ ۲۹ شهریور ۱۳۸۸

بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران

چکیده: بر اساس آمار وزارت کشور، در شهر تهران، از هر چهار نفر واجد شرایط رای دادن، تنها یک نفر به احمدی نژاد رای داده است.
-----
بر اساس آمار منتشر شده، در شهر تهران، جمعیت واجدان شرایط رای دادن، ۶۴۰۳۳۰۸ نفر بوده است، که از این تعداد، ۴۱۷۹۱۸۸ نفر در انتخابات شرکت کرده اند. یعنی مثل همه انتخابات گذشته، درصد مشارکت در تهران، کمترین درصد مشارکت در کل کشور بوده است. بر طبق این آمار، در تهران، ۲۸/۶۵ درصد واجدان شرایط در انتخابات شرکت کرده اند؛ یعنی حدودا از هر سه نفر، دو نفر.

تقسیم بندی آرای دو کاندیدای اصلی در بین ۴۱۷۹۱۸۸ نفر شرکت کننده در انتخابات، به شکل زیر بوده است:

محمود احمدي نژاد: ۳۰/۴۳ (چهل و سه و سی صدم) درصد
(۱۸۰۹۸۵۵ راي از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ راي ماخوذه)
ميرحسين موسوي:‌ ۸۳/۵۱ (پنجاه و یک و هشتاد و سه صدم) درصد (۲۱۶۶۲۴۵ راي از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ راي ماخوذه)

رای ۳۰/۴۳ (چهل و سه و سی صدم) درصدی احمدی نژاد، مربوط به شرکت کنندگان در انتخابات است وگرنه، اگر تمام واجدان شرایط را در نظر بگیریم، ۲۶/۲۸ (بیست و هشت و بیست و شش صدم)درصد از شهروندان تهرانی به احمدی نژاد رای داده اند. یعنی به طور تقریبی از هر چهار نفر تهرانی، تنها یک نفر به احمدی نژاد رای داده است.

در شرایط موجود، می توان حدس زد و حس کرد که بیشترِ ۳۵ (سی و پنج)درصد واجد شرایطی که در تهران در انتخابات شرکت نکرده اند، در بحثهای عمومی، طرفدار مصلحتی میرحسین موسوی و مدعی تقلب در انتخابات باشند. نگارنده در میان آشنایان خود، کسانی را سراغ دارد که اصلا در انتخابات شرکت نکرده اند، اما در روزهای اخیر، در تجمعات حامیان موسوی حاضر شده و تابلوی Where is my vote  را بالا برده اند!

با توجه به اینکه بر طبق آمار منتشر شده، در حوزه شمیرانات، رای میرحسین موسوی تقریبا دو برابر احمدی نژاد و در حوزه شهر ری، رای احمدی نژاد تقریبا دو برابر موسوی بوده است و با توجه به اینکه درصد مشارکت در مناطق جنوبی تهران بیشتر از مناطق شمالی آن است، می توان گفت که به طور تقریبی در نیمه شمالی تهران از هر پنج نفر "واجد شرایط"، یک نفر به احمدی نژاد و در نیمه جنوبی تهران از هر دو نفر "واجد شرایط"،  یک نفر به احمدی نژاد رای داده است. 

خلاصه اینکه، اگر در شهر تهران و به خصوص در مناطق شمالی آن زندگی می کنید، هیچ دلیلی ندارد تصور کنید که وزارت کشور مدعی است «شما و اطرافیانتان به احمدی نژاد رای داده اید». آمار وزارت کشور، خودش گویای این واقعیت است که از هر چهارنفر تهرانی، تنها یک نفر به احمدی نژاد رای داده است!

ضمن اینکه فضای روانی به وجود آمده در جامعه، در پی حوادث اخیر، در مجامعی مثل تاکسی ها، اتوبوسها، قطارهای مترو و ... معمولا به همان یک نفر از چهار نفرها هم اجازه نمی دهد که رای خود را به احمدی نژاد اظهار کنند. بنابراین، این سئوال (البته همراه با اغراق) که «در اطراف من هیچکس به احمدی نژاد رای نداده است، پس او چگونه رای آورده است؟» در تهران و به خصوص مناطق شمالی آن، هیچ موضوعیتی ندارد. چرا که خود مجریان انتخابات هم ادعا ندارند که در تهران، بیشتر مردم به احمدی نژاد رای داده اند. 

آراي احمدي نژاد و موسوي در شهر تهران

محمود احمدي نژاد: ۳۰/۴۳ درصد (۱۸۰۹۸۵۵ راي از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ راي ماخوذه)
ميرحسين موسوي:‌ ۸۳/۵۱ درصد (۲۱۶۶۲۴۵ راي از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ راي ماخوذه)
---
اميدوارم تهرانيهايي كه تصور مي كنند راي اكثريت آنها به موسوي، به سبد احمدي نژاد ريخته شده است، به آمار بالا كه وزارت كشور آن را منتشر كرده است توجه كنند.

سبزها و توهم در اكثريت بودن (ویرایش دوم)

توجه به نکاتی که در ادامه آمده است، به آن دسته از سبزها که تصور می کنند در اکثریت بوده اند کمک می کند تا با واقعیت کنار بیایند:

۱- در مرحله اول انتخابات سال ۱۳۸۴ (۲۷ خرداد)، اگر مي خواستي فضاي حاكم بر دانشگاهها و اينترنت را ملاك قرار دهي و آنچه را كه در اين دو فضا مي گذرد، مشتي نمونه خروار از وضعيت جامعه به حساب آوري، مصطفي معين بايد رئيس جمهور ايران مي شد، اما ديديم كه پس از شمارش آرا، معين، رتبه پنجم را در ميان كانديداها احراز كرد. جالب اینجا بود که درصد بالایی از همان رای او، متمرکز در استان سیستان و بلوچستان بود و اگر بلوچها به او رای نداده بودند، او همین رتبه را هم احراز نمی کرد. معین، شايد اگر رتبه دوم يا سوم را بدست آورده بود مي توانست دستكاري در آرای خود را بهانه بياورد، ولي رتبه او به قدري پايين بود كه ادعاي دستكاري در آراي او، محلي از اعراب نداشت.

۲- در مرحله دوم انتخابات همان سال (۳ تير)، اگر قرار بود خودروها و مغازه هايي كه عكس كانديداها را نصب كرده اند، ملاك قرار دهي، به نظر مي آمد كه اكثريت آرا با هاشمي رفسنجاني است. هرچند شايد خودروهايي كه عكسي از هاشمي رفسنجاني را بر شيشه هايشان نصب كرده بودند، يك درصد از خودروهاي متحرك در خيابانها نبودند، اما چشم ها را پر كرده بودند. اما همانطور كه ديديم در مرحله دوم انتخابات، احمدي نژاد با اختلاف زيادي نسبت به هاشمي رفسنجاني پيروز ميدان شد.

۳- در ایام تبلغیات انتخابات، پیاده روهای حاشیه برخی میدانهای شهر در قرق طرفداران میرحسین موسوی بود و برخی خیابانها مثل نیمه شمالی خيابان وليعصر، در ساعات پایانی روز شاهد ترافیک ناشی از حضور ماشینهای میرحسینی بود. اما مگر چند ماشین لازم است تا خیابانی را دچار ترافیک کرد؟ پياده روهاي ميدان ولي عصر، فلكه صادقيه، ميدان تجريش، ميدان هفت تير، میدان ونک و چند ميدان ديگر در تهران را با چند نفر آدم مي توان پر كرد؟ ۵۰۰ نفر؟ ۱۰۰۰ نفر؟ تو بگو ۳۰۰۰ نفر. هر چقدر هم كه اصرار كنيد، قبول نمي كنم كه رقمي بيشتر از اين تعداد، براي پر كردن پياده روهاي حاشيه ميدان ها لازم باشد. به دوران دانش آموزي خود رجوع كنيد. براي اينكه تصور كنيد ۷۰۰، ۸۰۰ نفر، چه حجمي از جمعيت است، زماني را كه تمام دانش آموزان مدرسه تان در حياط مدرسه به صف ايستاده بودند تجسم كنيد. اگر در يك مدرسه دولتي درس خوانده باشيد، نهايتا ۷۰۰، ۸۰۰ نفر در حياط مدرسه بوده اند. حالا اين جمعيت را در حاشيه ميدان هاي اصلي شهر بريزيد. انصافا در حدي كه به چشم بيايد، حاشيه ميدان ها را پر مي كنند. آيا مي توان نظر ۳۰۰۰ نفر را و تو بگو ۳۰ هزار نفر را به كل جمعيت يك شهر هشت ميليون نفري تعميم داد؟

۴- به عكس تصوري كه اصلاح طلبان هميشه سعي در القاي آن دارند كه تمامی طرفدارانشان انسانهايي بي نهايت مسالمت جو، صلح طلب و اهل منطق هستند و مخالفان شان انسانهايي به غايت خشونت طلب، فناتيك و فاشيست هستند، احساس عمومي جامعه چيز ديگري مي گويد. در انتخابات امسال، طرفداران پر و پاقرص ميرحسين موسوي، با خيال راحت، عكس كانديداي مورد نظر خود را بر ماشينهايشان نصب كردند، پارچه اي سبز به دوش انداختند، لباس سبز پوشيدند و مچ بند سبز به دست بستند، بدون اينكه واهمه اي از آسيب رسيدن به ماشينهايشان داشته باشند، يا احساس كنند كه ممكن است مورد تمسخر و تحقير ديگران قرار بگيرند. اما از سوي ديگر، طرفداران زيادي از احمدي نژاد را مي شناختم كه از ترس پنچر شدن، خط افتادن روي بدنه يا شكسته شدن شيشه خودرويشان، از نصب عكس احمدي نژاد يا پرچم ايران به شيشه خودروهايشان خودداري كردند. در فضایی که شعارهایی مثل «هر کی که بی سواده، با احمدی نژاده» سر داده می شد، تعداد زيادي از احمدي نژاديها بودند كه از ترس تحقير،‌ تمسخر و حتي حمله فيزيكي گروهی از طرفداران كانديداي مقابل، حاضر نبودند مچ بند پرچم ايران را به مچ هايشان ببندند. اين دسته مي گفتند ما كه در روز انتخابات، راي خود را به كانديداي مورد علاقه مان مي دهيم، چرا براي خودمان دردسر درست كنيم؟ برايم خيلي جالب بود كه يك روز در دانشگاه، دو نفر از هم كلاسي هايم، نظر مثبتشان نسبت به احمدي نژاد را به صورت راز مگو و درگوشي با من در ميان گذاشتند! خلاصه اينكه، مدعيان مدارا و ليبراليسم، فضايي از خفقان نرم را بر جامعه حاكم كرده بودند كه جلوي ابراز وجود طرفداران احمدي نژاد را مي گرفت. خفقان نرمي كه البته در سر صندوقهاي راي و موقع نوشتن نام احمدي نژاد بر برگه راي، ديگر وجود نداشت.

۵- سئوال. در روزهاي آخر تبليغات انتخابات، یعنی اوج تبلیغات، از ميدانهايي مثل وليعصر و ونک(كه پاتوق چهره هایی تقریبا ثابت از طرفداران میرحسین موسوی و کروبی و جمعيتي اندك نسبت به كل جمعيت تهران شده بود) كه دور مي شدي و به محلهاي پر رفت و آمد شهر كه مي رفتي، انصافا چند درصد از مردم را با مچ بند سبز مي ديدي؟ بارها در ايستگاههاي شلوغي مثل ايستگاه متروي ميدان امام خميني، اين موضوع را چك كردم. گاهي حتي از هر صد نفر، يك نفر هم مچ بند سبز به دست نداشت. البته ممکن است بسیار کسان باشند که به میرحسین رای داده باشند و از عنصر سبز هم در پوشاکشان استفاده نکرده باشند، اما این توهم را که میرحسینی ها در اکثریت هستند، اِلمان های سبز رنگ پوشاک افرادی به وجود آورده بود که نسبت به کل جمعیت کوچه و خیابان ها در اقلیت بودند. سبزها توی چشم بودند ولی «توی چشم بودن»، «در اکثریت بودن» نیست.

سئوالی دیگر. به جز ساعات پاياني روز و نيمه شب كه خيابانها جولانگاه طرفداران كانديداها بود، در ساعات كاري روز و در مناطقي كه زندگي جريان داشت، چند در صد از ماشينها عكس ميرحسين يا پرچم سبز به همراه داشتند؟ آيا هيچ وقت در يك ترافيك سنگين، چنين چيزي را چك كرديد؟

۶- در سال ۱۳۸۴، به عكس تصور رايج، پايگاه راي احمدي نژاد، شهرهاي بزرگي همچون تهران، اصفهان،‌ مشهد و... بود. هر چه از شهرهاي بزرگ به طرف شهرهاي كوچك و روستاها مي رفتيم از درصد آراي احمدي نژاد كم مي شد و به درصد آراي هاشمي رفسنجاني افزوده مي شد. در شهرستانها و روستاها، رسانه غالب، تلويزيون است و ضريب نفوذ روزنامه و اينترنت در بين مردم، نسبت به شهرهاي بزرگ، كمتر است. در سال ۱۳۸۴، احمدي نژاد از اين نظر براي شهرستانيها و روستاييها فردي مطلقا ناشناخته بود. اما در سال ۱۳۸۸ چطور؟ آيا احمدي نژاد به اندازه سال ۱۳۸۴ براي شهرستانيها و روستاييان ناشناخته است؟ با اين حساب،‌ آيا افزوده شدن رای شهرستانها و روستاها به سبد راي احمدي نژاد با توجه به اينكه حالا او را در این مناطق نيز مي شناسند، خيلي غير عادي است؟

۷- چند روز پيش در مترو،‌ پسر جواني وقتی مچ بند پرچم ايران را بر دستم ديد به من گفت پدرم ۲۵ سال است كه در هيچ انتخاباتي شركت نكرده است، اما مي خواهد در اين دوره، از لج هاشمي رفسنجاني به احمدي نژاد راي دهد. آیا کسانی مثل این مرد که ۲۵ سال در انتخابات شرکت نکرده اند و حالا که آمده اند، به احمدی نژاد رای می دهند کم هستند؟

۸- هفته گذشته، در حالی که طرفداران میرحسین موسوی قصد داشتند برای مانور طرفداران، ورزشگاه یکصدهزار نفری آزادی را پر کنند (و البته به علت بازی ایران و امارات و قوانین فیفا که تا ۴۸ ساعت قبل از هر بازی بین المللی، ورزشگاه مربوطه باید در اختیار فیفا باشد موفق به این کار نشدند) تجمع عظیمی از طرفداران احمدی نژاد در مصلای تهران برگزار شد که در تخفیفی ترین تخمینها، حداقل سیصدهزار نفر در آن شرکت کردند.
مقایسه جمعیتی که در همین چند هفته اخیر در تبریز به استقبال میرحسین موسوی رفتند با جمعیتی که به استقبال احمدی نژاد رفتند نمونه ای دیگر است.
در حالی که در سفر هفته گذشته احمدی نژاد به اصفهان، تمام میدان امام خمینی و خیابانهای اطراف آن تا کیلومترها پر شده بود، در سفری که محمد خاتمی برای تبلیغ میرحسین موسوی به اصفهان رفت، تنها نیمی از میدان امام خمینی پر شده بود. چرا برای مقایسه طرفداران یک کاندیدا، به استقبالی که از هر دو کاندیدا در یک شهر و با فاصله زمانی کوتاهی انجام شده است نگاه نمی کنیم؟ (هرچند این مولفه هم، ملاک مطلق قضاوت در مورد حامیان یک کاندیدا نیست و صندوقهای رای، تعداد طرفداران واقعی یک کاندیدا را معین می کنند، اما برای نزدیک کردن ذهن به واقعیت، موثر است.)

۹- آیا اگر، در شمال و مرکز شهر تهران زندگی می کنیم و بر فرض در این مناطق، اکثریت با میرحسین موسوی است، به معنی این است که در مناطق پرجمعیتی مثل ورامین، پاکدشت، اسلامشهر و ...هم میرحسین موسوی حائز اکثریت است؟ آیا اگر در شهر یزد، میرحسین موسوی اکثریت دارد به این معنا است که در مشهد و اصفهان هم اینگونه است؟ (خوشبختانه دیروز، جزئیات تعداد آرای کاندیداها در حوزه های ۱۱گانه استان تهران منتشر شد. بر اساس این آمار، تعداد آرای آقای موسوی در شهر تهران، حدود ۳۵۰ هزار رای، بیشتر از آرای دکتر احمدی نژاد است. امیدوارم تهرانیهایی که فکر می کنند رای آنها به میرحسین موسوی، به حساب احمدی نژاد ریخته شده است به این آمار توجه کنند.)

۱۰- اصولا، ادعای تقلب تعیین کننده و تاثیر گذار در انتخابات ایران، معلول نا آشنایی با مکانیسم انتخابات در ایران است. اگر تمام صندوقهای رای، پس از اخذ آرا، به نقطه ای مرکزی، مثلا وزارت کشور انتقال داده می شد و رای ها در آنجا، آن هم دور از چشم ناظران، شمارش می شد، می شد تصور کرد که امکان دستکاری در آرای مردم وجود دارد. اما وقتی حدود چهل و پنج هزار صندوق وجود دارد که برای شمارش آرای هر کدام از آنها، بین ده تا پانزده نفر عامل اجرایی و ناظر بومی شمارش آرا (اعم از ناظران کاندیداها، شورای نگهبان و وزارت کشور) وجود دارد، به این معنی است که در سرتاسر کشور، حدود ۵۰۰-۶۰۰ هزار نفر درگیر شمارش آرا هستند. راستش را بخواهید، تقلب عمده در انتخاباتی که ششصد هزار نفر در سطح کشور، در شمارش آن دست دارند و شاهد رای واقعی مردم هستند، هنر بالایی در حد هنر احسن الخالقین می خواهد.

۱۱- حدود پنجاه هزار ناظر از طرف آقای موسوی در صندوق های رای حضور داشته اند و پس از شمارش آرای هر صندوق با امضای خود، صورتجلسه آن را تایید کرده اند. بنابراین، ادعای کلی «تقلب در انتخابات»، کافی نیست. ای کاش یک نفر از این ناظران، به صورت مصداقی و مشخص، می گفت که چه فرد یا افرادی، چه زمانی، کجا و چگونه، آرای یک صندوق یا حوزه را دستکاری کرده اند.

وقتی جماعتی در این توهم باشند که در اکثریت هستند ولی در انتخابات، اکثریت را به دست نیاورند، خیلی راحت می توان آنها را به بازی گرفت. مردم ایران، منحصر به مردم شهر تهران یا دانشجویان برخی دانشگاهها نیستند.

احمدی نژاد پیروز انتخابات

تماس های مستقیم و با واسطه ام با دوستانم در ورامین، دماوند، قم، اصفهان، یزد، مشهد، ازگل (منطقه ای در شمال شهر تهران)، حکایتگر این است که احمدی نژاد در تمام این مناطق به جز ازگل، از نظر تعداد آرا، با فاصله تقریبا زیادی از میرحسین موسوی، اول است. در ازگل، پیشتازی با میرحسین موسوی است. منتظر مطالب بعدی در این زمینه باشید.

تکمیلی، ۲۳ خرداد، ساعت ۱:۳۰ بامداد: تماسهای چند ساعت پیش بنده با دوستی در استان کرمان، حاکی از این بود که احمدی نژاد در کهنوج، رفسنجان و سیرجان، با اختلاف زیادی از سایر رقبا جلوتر است. در یزد نیز با شمارش اولیه آرا، به نظر می رسد که بین دو کاندیدای مطرح، رقابت نزدیکی وجود دارد. از آنجا که سایتهای معروف خبری به نحو دقیق تر و مفصل تری در حال انتشار این اطلاعات هستند، از ادامه درج اینگونه اخبار در وبلاگ خودداری می کنم.

آقای موسوی، الآن سال 1388 است، آمارهای سال 1387 را به رخ می کشید؟

همین الان که این سطور را می نویسم، آقای میرحسین موسوی، که تنها در غیاب رقیبش، زبان گویایی دارد، در مناظره با آقای کروبی، نمودارهای بانک مرکزی را به همراه آورده است تا تناقض آمارهای ارائه شده توسط آقای احمدی نژاد در دو شب گذشته را با آمارهای بانک مرکزی نشان دهد. در نمودار ایشان که با آمار بانک مرکزی منطبق است، آمار تورم در سال 1387، 25 درصد قید شده است. آقای موسوی سئوال می کند که آقای احمدی نژاد، چطور به همین راحتی ادعا می کند که تورم 15 درصد است.
خوب، اولین نتیجه ای که از این واقعه می گیریم این است که الحمدلله حضرات، دیگر آمارهای بانک مرکزی را معتبر می دانند. چرا که تا دیروز، حاضر نبودند سندیت این آمارها را که اتفاقا با آمارهای نهادهای خارجی، مثل صندوق بین المللی پول هم تطابق دارد بپذیرند.
دومین نتیجه و نتیجه مهمتر این است که حضرات در غیاب رقیب، بدجور به کاهدان زده اند! انصافا چه تناقضی بین اینکه آمار تورم در سال 1387، 25 در صد است و اینکه تورم امروز، 15 درصد است وجود دارد؟ آقای موسوی! طرفداران آقای موسوی! مگر احمدی نژاد ادعا کرده است که در سال 1387 (و یا حتی یکسال گذشته)، تورم 15 در صد بوده است که فاتحانه آمار 25 درصدی سال 1387 را به رخ می کشید؟
آقای موسوی، چنان فاتحانه، احمدی نژاد را به درغگویی متهم کرد که خود بنده که خوب به یاد داشتم احمدی نژاد در دو برنامه «گفتگوی ویژه خبری»، شبکه 2 (مورخ 15 خرداد) و «مناظره با آقای کروبی» (مورخ 16 خرداد)، آمار امروز را 15 درصد اعلام کرده، به شک افتادم که نکند احمدی نژاد، آمار سال 1387 را 15 در صد اعلام کرده است. با کمال تاسف برای آقای موسوی، یک جستجوی کوچک اینترنتی نشان داد که احمدی نژاد، حتی یک بار هم اعلام نکرده است که آمار سال 1387، 15 درصد بوده است و بحث او تماما در مورد امروز و در اصطلاح فنی، تورم نقطه ای بوده است. به موارد زیر توجه کنید:

احمدی نژاد در برنامه گفتگوی ویژه خبری، شبکه 2:

امروز كه تورم 15 درصد است آنها اصرار مي‌كنند كه تورم 25 درصد است. منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8803160244

احمدی نژاد در مناظره با مهدی کروبی:

- در حال حاضر اين نرخ رو به پايين و زير 15 درصد است و به لطف خدا آن را يك رقمي خواهيم كرد.
- همان موقع كه تورم 25 درصد بود بانك مركزي آن را اعلام كرد و الان هم كه تورم زير 15 درصد است همان بانك مركزي اعلام مي‌كند نه اينكه كس ديگري بخواهد اين حرف را بزند؛ بانك مركزي روز به روز تورم را اعلام مي‌كرد و ما هم نفي نكرديم چون خود مردم آن را حس مي‌كنند. منبع:
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8803160244

و اما گزارش بانک مرکزی چه می گوید؟

در پایان، توجه خوانندگان را به گزارش بانک مرکزی که اتفاقا موید نظر دکتر احمدی نژاد است ارجاع می دهم. تیتر مطلب، خودش گویا است: «بانک مرکزی: تورم 23 درصد، تورم نقطه‌ای: 15 درصد». منبع:
http://alef.ir/1388/content/view/47239/

خوانندگان محترم توجه داشته باشند که در آمار بانک مرکزی، تورم یک سال منتهی به اردیبهشت، ۶/۲۳ درصد اعلام شده است، نه تورم امروز و ماههای اخیر. همین که متوسط تورم یک سال اخیر، ۴/۱ درصد نسبت به متوسط تورم سال ۱۳۸۷ کاهش یافته، حاکی از این است که نرخ تورم در دو ماه گذشته، کاهش چشمگیری داشته است که در میانگین سالانه، خود را به اندازه کاهش ۴/۱ درصدی نشان داده است.

واقعا برای آقای موسوی که نشان دادند فقط در تریبونهای یک طرفه ای که رقیبشان حضور ندارد، شیر هستند، متاسفم.

در همين رابطه بخوانيد:
ناجوانمردی حیرت انگیز موسوی در غیاب احمدی نژاد
رئيس كل بانك مركزي در پاسخ به موسوي: حاضرم مناظره كنم
موسوي با هتاكي كار را تمام كرد

بزرگتر از پیروزی در انتخابات

احمدی نژاد با مناظره دیشب، اگر به پیروزی کوتاه مدت دست نیافته باشد، در بلند مدت، پیروز مطلق مناظره بود. او حتی اگر رای هم نیاورد، سخنانش چنان شوک آور بود که برای همیشه در ذهن بینندگان مناظره باقی خواهد ماند. ایرانیان، سخنان او را فراموش نخواهند کرد و اگر رقیبش رای بیاورد، خیلی زود حقانیت آن سخنان برایشان روشن خواهد شد.
آن روز که وزرای مادام العمر کارگزارانی، دوباره وزارتخانه های کلیدی را در دست بگیرند، آن روز که خصوصی سازیها و واگذریهای بی ضابطه و رانتی دوباره به راه بیفتند و شاهد بیکار شدن سیل آسای کارگران باشیم، آن روز که به شوق پیوستن به wto، خیل کالاهای وارداتی کشور را پُر و تولید بومی را نابود کنند، آن روز که دکوراسیونهای چندصد میلیونی دفاترِ حضرات، جشنهای افتتاحیه چند میلیاردی و اعطای وامهای دهها میلیاردی به معدودی نور چشمی، دوباره احیا شوند و جای وامهای کوچک به اقشار مردم را بگیرند، مردم خواهند فهمید که دیشب چه کسی درست می گفت. هر چند معتقدم سونامی بزرگ احمدی نژاد در راه است ولی حتی اگر او پیروز انتخابات ۱۳۸۸ هم نشود و اگر زنده بگذارندش، در سال ۱۳۹۲ به کابوس حضرات تبدیل خواهد شد.
ملتی که از امروزش، فقط بدیها و گرفتاریها و ناخوشی ها را می بیند و از دیروش فقط خوبیها و خوشیها را در حافظه نگه داشته است، همیشه پشیمان است.
احمدی نژاد چه رای بیاورد و چه رای نیاورد، با تابوهایی که دیشب شکست، پیروزی بسیار بزرگ تری از پیروزی در انتخابات به دست آورد. بالاخره باید روزی روشن می شد که حساب انقلاب اسلامی، از حساب گردن کلفتهایی که خود را مالک آن می دانند جداست.
آن معلمان اخلاقی که احمدی نژاد را به بی اخلاقی در مناظره دیشب متهم می کنند، در چهار سال گذشته که دهها روزنامه و مجله و تریبون، رئیس جمهور کشور را «کوتوله»، «متقلب»، «عوامفریب»، «دیکتاتور» و... نامیدند کجا بودند؟ احمدی نژاد بی اخلاق بود که در حضور رقیب، به رقیب تاخت یا موسوی که صدایش فقط در تریبونهای یک طرفه ای که رقیبش حضور ندارد کلفت است؟
افرادی که تا دیروز احمدی نژاد را تمسخر می کردند که «پس کجاست لیست اسامی مفسدان اقتصادی ات؟»، حالا که او اسامی چند نفر از آنها را اعلام کرده، یادشان افتاده است که افشای این اسامی قبل از حکم قوه قضائیه غیراخلاقی است! کدام قوه قضائیه؟ قوه قضائیه ای که پرونده های آشکار تخلفات اقتصادی در بایگانیهایش دارند خاک می خورند؟ قوه قضائیه ای که محکوم شدن طرف بلژیکی رشوه دهنده را در پرونده استات اویل دیده است ولی به طرف ایرانی رشوه پذیر، مجال داده است که راست راست در این کشور بگردد و از امکاناتش علیه دولت استفاده کند؟ قوه قضائیه ای که به رغم فرمان هشت ماده ای رهبر، اصولا وجود مافیای اقتصادی را قبول ندارد؟ قوه قضائیه ای که رئیسش، مبارزه با دانه درشتهای نو کیسه را موجب فرار سرمایه می داند؟ قوه قضائیه ای که به جای زمین خواران (مثلا در سیرجان)، کسی را که در برابر آنها ایستاده است به حبس می کشد؟
شکست خوردگان مناظره دیشب، با حلوا حلوا کردن می خواهند دهن خود را شیرین کنند. آن چیزی که برخی، «متانت» موسوی در مناظره دیشب می نامندش، متانت نبود، کم آوردن و جواب نداشتن برای حریف بود و الا اخلاقگرایی و انصاف مهندس را در چند ماه گذشته، در تریبونهای یک طرفه ای که رقیبش حضور نداشت دیده ایم.

پی نوشت: اگر مثل بنده معتقد هستید، مدت مناظره دیشب کمتر از حد لازم بود، پیامکی با مضمون زیر را به شماره ۱۰۰۰۶۰۲ ارسال کنید و از دیگرانی هم که مثل شما فکر می کنند بخواهید آن را ارسال کنند:
«خواهان مناظره دوباره احمدی نژاد-موسوی هستم.»
آن دسته از دوستانی که معتقدند احمدی نژاد، شکست خورده مناظره دیشب بوده است، به طور حتم برای تاکید بر این شکست و خراب شدن بیشتر احمدی نژاد، این پیام را حتما ارسال خواهند کرد!

سونامی احمدی نژاد در راه است


اول بگویم که کاملا نتیجه انتخابات آینده را غیرقابل پیش بینی می دانم، یعنی ممکن است احمدی نژاد حتی ۲۵ میلیون هم رای بیاورد و از آن طرف هم ممکن است که با ریزش قابل توجه آرا نسبت به دوره قبل مواجه شود. آنچه در ادامه می نویسم بر اساس دریافت فعلی ام است.

دیشب، با جمعی از بچه های احمدی نژادی، در میدان محسنی (خیابان میرداماد)، پوسترهای احمدی نژاد را پخش می کردیم. تیپهایی ماشینهایشان را نگه می داشتند و درخواست پوستر می کردند که اصلا آدم باور نمی کرد احمدی نژاد باشند؛ کراواتی، خانمهای با هفت قلم آرایش، مردها و پسرهایی که زنجیر به گردنشان آویخته بود و...

هرچه به روزهای آخر تبلیغات نزدیک می شویم، جو سنگین و کاذبی که مچ بندها و لباسهای سبز رنگ درست کرده اند شکسته می شود. به نظر من، خیلی محتمل است که به عکس تصور رایج، آرای خاموش به نفع احمدی نژاد ریخته شود. آرایِ خاموشِ افرادی که در جو سنگینی که رسانه ها ۴ سال است درست کرده اند، نمی توانند علاقه خود را به احمدی نژاد اظهار کنند، اما در روز ۲۲ خرداد بدون ترس از تمسخر دیگرانی که تصور می شود اکثریت هستند، می توانند رای خود را به طور مخفیانه به احمدی نژاد بدهند. اکثریت خاموشی که چهار سال پیش، احمدی نژاد برایشان فردی گمنام بود و به همین خاطر به او رای ندادند.

در ساعتهای شلوغ، وقتی در ایستگاه مترو هستید، چه نسبتی از جمعیت حاضر در مترو، مچ بند یا لباس سبز پوشیده اند؟ وقتی در ترافیک هستید، چند ماشین از ماشینهای حاضر در ترافیک، عکس میرحسین موسوی را به شیشه شان چسبانده اند؟ این افراد و ماشینها به چشم می آیند و توی چشم هستند ولی اکثریت نیستند. پوسترهای «هاشمی ۲۰۰۵» را در دوره دوم انتخابات سال ۱۳۸۴ فراموش نکرده ایم که چقدر توی چشم بودند.

اگر احمدی نژادی هستید خجالت نکشید. در این روزهای باقیمانده، پوستری از احمدی نژاد را به ماشین یا موتور سیکلت خود بچسبانید و اگر خودتان ماشین یا موتور ندارید به نزدیکانتان که وسیله نقلیه دارند توصیه کنید این کار را بکنند. مچ بندهای پرچم ایران را به دستان خود ببندید. اگر ستادهای احمدی نژاد مچ بند پرچم نداشتند، می توانید از مغازه های خرازی، رولهای باریک پرچم ایران را با هزینه ای کم خریداری کنید. رول پرچم را به اندازه مچ بند یا بازوبند قیچی و قطعه قطعه کنید و بین احمدی نژادیها پخش کنید. این کار شما، کم کم خجالت دیگرانی را که بیشتر از شما خجالت می کشند می ریزد و کم کم می فهمید که خجالت شما بی جا بوده است.

بخواهیم یا نخواهیم، در چند روز آخر، خفقان نرمی که جلوی اظهار علاقه بسیاری از مردم را به احمدی نژاد گرفته است شکسته خواهد شد و خیابانها و اماکن عمومی پر از عکسهای احمدی نژاد و پرچم های ایران خواهد شد.

آن چهره های ثابتی که هر شب در میدان ولی عصر و برخی میدانهای دیگر تجمع می کنند، تنها ۵۰۰، ۶۰۰ نفر از جمعیت شهر چند میلیونی تهران هستند. اگر قرار باشد آنها را مشت نمونه خروار بگیریم، رای کروبی، حداقل چهل پنجاه درصد است، در حالی که می دانیم چنین نیست.

شکی در عدم محبوبیت احمدی نژاد در بین بسیاری از دانشجوها ندارم، اما از آنجا که مثل ۲۰، ۳۰ سال پیش نیست که دانشجو شدن کار خیلی شاقی باشد، دانشجوی امروزی، به صرف دانشجو بودنش، همانقدر برای جامعه مرجعیت دارد که ۳۰ سال پیش دانش آموزان دبیرستانی داشتند. (عرض شود که خود بنده دانشجو هستم!)

این روزها در تلویزیونهای ایستگاههای مترو، فیلمی به ظاهر بی طرفانه درباره انتخابات پخش می شود که پر است از عناصر سبز رنگ و افراد سبزپوشی که با آنها مصاحبه می شود. همشهری، روزنامه شهرداری از دیروز، صفحه ای ویژه را به تخریب دولت نهم اختصاص داده است که مطالب دنباله دارش توسط ستاد یکی از کاندیداهای مخالف دولت تهیه شده است. قالیباف، شهردار تهران، با پول مردم، در سالگرد رحلت امام، در اقدامی بی سابقه در کنار پرچمهای سیاه، از پرچمهای سبز در میادین شهر استفاده کرده است. برخی دفاتر «همشهری محله» به ستادهای میرحسین موسوی تبدیل شده اند. به لطف خدا، این کارها نتیجه عکس خواهد داد.

این فیلم تاثیر گذار را هم حتما ببینید و اگر تاثیر گرفتید، برای دیگران بلوتوث یا به نحوی تکثیر کنید. خدا کند شمقدری در فیلم دوم احمدی نژاد از آن استفاده کند. آن هم در سکانس اول فیلم. 
لینک دانلود این فیلم برای تلفنهای همراه:
http://jamandeh.persiangig.ir/video/Ahmadinejad_Khaiierin.3gp

ــــ
پی نوشت ۱۴/خرداد/۱۳۸۸: بزرگتر از پیروزی در انتخابات (یادداشت جدید وبلاگ، در مورد مناظره دیشب احمدی نژاد-موسوی)

یک نفر برای آقای خاتمی روشن کند که «فیلم مونتاژی» یعنی چه

دو سال پیش که فیلم دست دادن آقای خاتمی با زنان ایتالیایی منتشر شد، ایشان به جای توجیه یا اظهار پشیمانی از این کار، اساس دست دادن خود را با زنان ایتالیایی تکذیب کرد و فیلم منتشر شده را «مونتاژی» نامید. در آن زمان به عنوان یک دانشجوی سینما، یادداشتی نوشتم و توضیح دادم که «مونتاژی بودن فیلم یعنی چه؟» و نتیجه گرفتم که متاسفانه ادعای آقای خاتمی در مورد مونتاژی بودن فیلم مذکور درست نیست. آن یادداشت در زمان خود مورد استقبال چند سایت اینترنتی نیز قرار گرفت.

به تازگی* فیلم دیگری از آقای خاتمی منتشر شده است که ایشان در آن مشغول تعریف کردن جوکی با لهجه آذری هستند و مضمون جوک هم تمسخر مداحان آذری است. شخصا با انتشار عمومی فیلمی که از یک جلسه خصوصی گرفته شده است موافق نیستم و آن را اخلاقی نمی دانم. دمیدن در احساسات قومی را نیز برای استفاده انتخاباتی نادرست می دانم، اما وقتی می بینم حالا که فیلم منتشر شده، آقای خاتمی به جای عذرخواهی، دوباره ادعا کرده است که این فیلم مونتاژی، دستکاری شده و کذب است برایم این حال و احوال آقای خاتمی مایه تاسف است. به همین خاطر در اینجا به چند نکته اشاره می کنم:

۱- آقای مجید انصاری که در فیلم مذکور به همراه آقای خاتمی دیده می شوند، چند روز قبل در تبریز صحت این فیلم را تایید کرده اند، بنابراین آقای خاتمی باید حواسشان باشد که با مونتاژی معرفی کردن این فیلم، دارند دوست خود آقای انصاری را دروغگو معرفی می کنند!

۲- وقتی ایشان می گویند فیلم دست کاری شده و مونتاژ است، دقیقا منظورشان چیست؟ در این فیلم، صدای ایشان شنیده می شود (و در این فیلم به عکسِ فیلم دست دادن با زنان ایتالیایی، عنصر مهم و حساسیت برانگیز، صدا است نه تصویر.) آیا منظور آقای خاتمی این است که صدای کسی که جوک تعریف می کند، صدای ایشان نیست و یک نفر صدای ایشان را تقلید کرده است؟ گیریم که یک نفر، صدای آقای خاتمی را تقلید کرده باشد، ایشان در مورد هماهنگی صدای فرد تقلید کننده و مضمون صحبتهای او با حرکات لب، دهان و دستهایشان چه توضیحی دارند؟ آیا با تحولی شگرف در هنر دوبله در ایران و جهان روبه رو شده ایم؟

۳- شاید اگر نخوانده بودم که آقای خاتمی در مصاحبه ای، ادعای عجیب سانسور شدن ۲۰ ساله آقای موسوی را تکرار کرده اند و فرموده اند: «موسوی در عرصه بود اما سانسور می شد»!، رغبتی به نوشتن این یادداشت پیدا نمی کردم. اما حالا که اینجور ادعاها تکرار می شود، باید به ایشان فهماند کسانی هستند که در ادعاهایشان تامل می کنند و ممکن است به نتیجه گیریهای ناجوری از سخنانشان برسند. به همین مناسبت از آقای خاتمی و همچنین آقای میرحسین موسوی سئوال می کنم، گیریم که آقای موسوی، ۲۰ سال ممنوع التصویر و مورد سانسور صداوسیما بوده است، چرا روزنامه ها و سایتهای اینترنتی دوستان این بزرگان، هیچ خبر، گزارش و مصاحبه ای از در عرصه بودن آقای موسوی منتشر نمی کردند؟ یعنی اصلاح طلبان هم، میرحسین را سانسور می کردند؟ آقای موسوی و خاتمی با این ادعایشان، چه جوابی برای دهها خبرنگاری که در ۲۰ سال گذشته خواهان مصاحبه با آقای موسوی بوده اند اما با جواب منفی ایشان مواجه شده اند دارند؟
-----
*یکی از دوستان تذکر داده اند که این فیلم به تازگی منتشر نشده است، بلکه بیشتر از ۵/۱ سال است که در سایتهایی مثل YouTube قابل دانلود است.

پی نوشت:
پیشنهادی به طرفداران و ستادهای حامی احمدی نژاد
احمدی نژاد زیر تابلوی خلیج عربی ننشست

پیشنهادی به طرفداران و ستادهای حامی احمدی نژاد

یادداشت مانیفست گونه احمدی نژاد را تکثیر کنید!

احمدی نژاد

۲۲ خرداد ۱۳۸۷، یعنی درست یک سال قبل از انتخابات پیش رو، دکتر محمود احمدی نژاد در وبلاگش مطلبی نوشته است که به زعم بنده، می توان آن را «مانیفست احمدی نژاد» نامید. یعنی اگر قرار باشد تنها یک نوشته یا سخنرانی را از احمدی نژاد انتخاب کنیم که با همان یک نوشته یا سخنرانی، بیشترین معرفی را از جهان بینی او ارائه داده باشیم، شخصاً این نوشته را انتخاب می کنم:
امام خمینی «سیاستمدار یا حقیقت مدار»
خواننده در وقت خواندن این یادداشت، احساس می کند احمدی نژاد از عمق جان و البته با دلی پر و دردمند آن را نوشته است. (به ساعت نصب این یادداشت در صفحه اول وبلاگ احمدی نژاد دقت کنید: ۴:۱۹ صبح. حتی ساعت نصب یادداشت نیز، از دردمندی و غربت نویسنده آن حکایت می کند.)
ویژگی دیگر این نوشته آن است که احمدی نژاد بر خلاف رویه معمولش، در لابه لای سطور آن، به برخی تهمتهایی که در سالهای گذشته به او زده اند (مثل وابستگی اش به انجمن حجتیه، ادعای هم غذا شدن با امام زمان و ...) نیز جواب داده است.
متاسفانه این یادداشت احمدی نژاد، با وجود منحصر به فرد بودنش، آن جور که شایسته است مورد توجه قرار نگرفت. به نحوی که هنوز جماعتی بیشرمانه ادعا می کنند که احمدی نژاد داعیه هم غذا شدن با امام زمان(عج)، یا اقامه نماز به امامت ولی عصر(عج) را دارد!

همه کسانی که انتخابات سال ۱۳۸۴ را به یاد دارند می دانند که در دور اول انتخابات آن سال (۲۷ خرداد)، طرفداران احمدی نژاد کمترین تعداد پوستر و بنر را برای تبلیغات او منتشر کردند و در عوض با سخنرانی، بروشور و جزوه های تبلیغاتی، احمدی نژاد را معرفی کردند. تنها در دوره دوم انتخابات بود که پوسترهایی از احمدی نژاد به صحنه آمد که البته در مقایسه با پوسترها و بنرهای رقیبش (هاشمی رفسنجانی)، اصلا به چشم نمی آمد. می خواهم بگویم احمدی نژاد برای رای آوردن احتیاج به پوستر و بنرهای رنگارنگ ندارد. برای پیروزی احمدی نژاد باید اطلاع رسانی کرد. باید ضعف و خلأ اطلاع رسانی و تبلیغاتی دولت نهم را در ایام باقیمانده تا انتخابات با اطلاع رسانی جبران کرد. به نظر بنده یکی از اقلامی که ستادها و طرفداران احمدی نژاد به جای پوستر و بنر باید روی پخش آن متمرکز شوند، همین یادداشت احمدی نژاد است. به جای پوستر و تراکت و بنر، هر طرفداری در حد وسع خودش، این نوشته مانیفست گونه احمدی نژاد (یا حد اقل گزیده ای از آن) را تکثیر کند و در اختیار دوستان، همسایگان و اقوامش قرار دهد. وبلاگها و سایتهای احمدی نژادی نیز، متن کامل آن را منتشر کنند یا حداقل به آن لینک دهند. ضمنا براي اين يادداشت، بايد تيتري متفاوت و جلب توجه كننده انتخاب شود.

میرحسین موسوی با حکم چه کسی رئیس فرهگستان هنر است؟

«بسم الله الرحمن الرحيم

هنر، عرصه خلاقيت انسان و مظهر جمال حق و جلوه عشق و زيبايي است

جناب آقاي مهندس ميرحسين موسوي

در اجراي ماده 18 اصلاح اساسنامه فرهنگستان هنر مورخ 21/1/80 شوراي عالي انقلاب فرهنگي و بنا به پيشنهاد مجمع عمومي فرهنگستان هنر، به موجب اين حكم جناب عالي را براي مدت چهار سال ديگر به عنوان رييس فرهنگستان هنر برمي گزينم.
اميد است با استعانت از خداوند منان و مشاركت ساير اعضاي محترم درخدمت خالصانه به پيشرفت و تعالي هنر در اين سرزمين هنر پرور موفق باشيد.

محمود احمدي نژاد
رييس جمهوري اسلامي ايران»

منبع: پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران، ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

پی نوشت: از این پست وبلاگ، هر برداشت و تفسیری که دوست دارید می توانید داشته باشید. قصد من فقط توجه دادن به واقعیتی بود که به نظرم رسید به آن توجه نمی شود.

احمدی نژاد زیر تابلوی «خلیج عربی» ننشست

به جای شال سبز، کراوات به گردن بیندازید، ولی دروغ نگویید!

این مطلب را می نویسم چون می بینم این روزها مدام تکرار می شود که احمدی نژاد در اجلاسی شرکت کرد که عنوانش «شورای همکاری کشورهای خلیج عربی» بود، یا در زیر تابلویی که عبارت «خلیج عربی» بر آن نوشته شده بود، نشست. این ادعا را کسانی تکرار می کنند که مطمئن هستم سواد عربی شان در حدی هست که بفهمند دارند چه اشتباه بزرگی می کنند، اما وقتی مدام این اشتباه را تکرار می کنند یا باید در سواد و نخبگی شان شک کرد یا در صداقتشان.

عنوان اجلاسی که احمدی نژاد در سال ۱۳۸۶، به عنوان عضو میهمان به شرکت در آن دعوت شد (و اگر آن دعوت را نمی پذیرفت به طور حتم از سوی همین کسانی که او را به خاطر شرکت در آن اجلاس شماتت می کنند به ماجراجویی و تشنج و تنش آفرینی در روابط با همسایگان متهم می شد)، «مجلس التعاون لدول الخلیج العربیه» بود. مخالفان باسواد احمدی نژاد، عنوان این اجلاس را اینگونه ترجمه می کنند: «شورای همکاری دولتهای خلیج عربی». در حالیکه هر دانش آموزی، با سوادِ عربی دوم راهنمایی می داند که ترجمه درست این عبارت، «شورای همکاری دولتهای عربی خلیج» است. چرا؟ توضیح می دهم:

کلمه «العربیة» در این عبارت به «ة»، ختم شده است، یعنی به شکل مونث به کار رفته است. در قواعد زبان عربی، صفت کلمه مونث، مونث و صفت کلمه مذکر، مذکر است. بنابراین در این عبارت، کلمه «العربیة»، صفت یک کلمه مونث است. در عبارت «دول الخلیج العربیة»، کلمه «خلیج»، دارای جنسیت مذکر است، نه مونث. بنابراین «العربیة»، نمی تواند صفت خلیج باشد. اگر صفت خلیج بود، این عبارت باید به این شکل می آمد: «دول الخلیج العربی».
اما کلمه «دول» که جمع مکسر کلمه مونث و غیر جاندار «دولة» است، از نظر جنسیت، مونث است. بنابراین روشن می شود که کلمه العربیة، صفت کلمه «دول» است و نتیجه اینکه ترجمه درست «دول الخلیج العربیة»، «دولتهای عربی خلیج» است نه «دولتهای خلیج عربی».

یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری، اخیرا در سخنرانی اش در پاسخ به سئوال انتقادی یکی از حضار که به خاطر ایام فاطمیه، لباس مشکی پوشیده بود گفته است: «به جای مشکی، لباس قرمز بپوشید ولی دروغ نگویید.» با این حال ایشان در همان سخنرانی، مدعی شده اند احمدی نژاد در اجلاسی شرکت کرده که عنوان «خلیج عربی» داشته است. من هم به نوبه خودم، خدمت این کاندیدای محترم عرض می کنم «به جای شال سبز، کراوات به گردن بیندازید ولی دروغ نگویید»!

توضيح تكميلي (با تشكر از علي، يكي از خوانندگان وبلاگ)
آدرس زير،‌ بخش ترجمه سايت گوگل است که کلمه ها، عبارتها و جمله عربي را به انگليسي ترجمه مي كند:
http://translate.google.com/translate_t?hl=en&sl=ar&tl=en#
دوستاني كه در صحت ادعاي بنده شك دارند، مي توانند هر دو عبارت «مجلس التعاون لدول الخلیج العربیة» و «مجلس التعاون لدول الخلیج العربی» را در اين صفحه یا هر صفحه ترجمه دیگری در اینترنت وارد كنند و ترجمه آنها را با هم مقايسه كنند. 
كساني هم كه حوصله ندارند، مي توانند اينجا  را كليك كنند و ترجمه انگليسي هر دو عبارت را با هم مقايسه كنند. همانطور كه مي بينيد ترجمه انگليسي اين دو عبارت به ترتيب از اين قرار است:

The Cooperation Council for the Arab States of the Gulf
The Cooperation Council for the Arab Gulf States

پی نوشت:
۱۲ خرداد ۱۳۸۸:
یکی دو نفر پرسیده اند که اگر منظور این عبارت، «دولتهای عربی خلیج» است، ایران که دولتی عربی نیست در این اجلاس چه کار می کرده است. در جواب این دوستان باید بگویم که طبق عرف اجلاسهای منطقه ای بین المللی، در هر دوره ای از این اجلاس ها، یکی دو دولت، خارج از مجموعه دولتهای عضو اجلاس، به عنوان عضو ناظر یا میهمان به اجلاس دعوت می شوند. در آن سال هم دولت ایران به عنوان دولت میهمان به آن اجلاس دعوت شد. کما اینکه دولتهایی مثل ترکیه که نه در حاشیه خلیج فارس هستند و نه عرب هستند نیز به عنوان عضو میهمان به این اجلاس دعوت شده اند. نمونه دیگر، شرکت ایران به عنوان عضو میهمان در اجلاس کشورهای آفریقایی بود، در حالی که ایران دولتی آفریقایی نیست.
۱۸ خرداد ۱۳۸۸: یادداشت جدید وبلاگ را در مورد مناظره میرحسین موسوی با مهدی کروبی حتما بخوانید:
آقای موسوی! الآن سال ۱۳۸۸ است، آمارهای سال ۱۳۸۷ را به رخ می کشید؟

عکسی از احمدی نژاد پوپولیست


آرشیو روزنامه سلام را پیدا کنید و بخوانید!

از کلاس اول و دوم راهنمایی (یعنی حدود سالهای ۷۰ و ۷۱)، کاملا پیگیر اخبار سیاسی بوده ام. روزنامه هایی را که پدرم با خودش به خانه می آورد با ولع مطالعه می کردم. برای خودم مجله گل آقا می خریدم و تقریبا آرشیو کاملی از شماره های گل آقا را داشتم، که البته و متاسفانه در جریان اثاث کشی گم شد.
زمانی بود که تنها روزنامه ای که جناح موسوم به چپ را نمایندگی می کرد، روزنامه سلام بود. سلام را نه همیشه اما گهگاه می خریدم. البته در آن سالها، مدت کوتاهی هم حجت الاسلام محتشمی، روزنامه ای به نام جهان اسلام منتشر می کرد.
کمی بعدتر، اگر اشتباه نکنم سالهای اول دبیرستانم، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، صاحب هفته نامه ای شد به نام عصر ما که تا چند سال پیش هم منتشر می شد. عصر ما را تقریبا همیشه می خریدم و هنوز بسیاری از شماره های آن را دارم. 
حشمت الله طبرزدی، که از روسای دفتر تحکیم وحدت بود در همان زمانها هفته نامه ای منتشر می کرد به نام پیام دانشجوی بسیجی که کمی بعد به درخواست فرمانده وقت نیروی مقاومت بسیج، اسمش به پیام دانشجو تغییر کرد. پیام دانشجو در فضای مطبوعاتی سالهای قبل از ۱۳۷۶، حملاتی استثنایی به دولت هاشمی رفسنجانی می کرد که البته منجر به توقیفش شد. تقریبا همه شماره های پیام دانشجو را دارم.
هفته نامه یا لثارات الحسین (ارگان انصار حزب الله که هنوز هم منتشر می شود)، را از از زمانی که در چهار صفحه و در قطع A4 چاپ می شد و فقط در نماز جمعه توزیع می شد به یاد دارم. فکر می کنم سالهای 1373 و 1374 بود. همه شماره هایش را می خریدم و می خواندم. (و البته الآن نمی خرم) هنوز بعضی از همان شماره ها را دارم. لازم است بگویم در آن زمان، سازمان مجاهدینی ها در هفته نامه  عصر مایشان، انصار حزب الله را مثل خودشان چپ می دانستند، و به آنها عنوان چپ جدید داده بودند. عصر ما، جامعه روحانیت مبارز و جمعیت موتلفه اسلامی را راست سنتی و تکنوکراتهای دولت هاشمی را که کمی بعدتر کارگزاران سازندگی را تشکیل دادند، راست مدرن می نامید. مجمع روحانیون مبارز را هم چپ سنتی نام می نهادند.
کمی قبل از دوم خرداد 1376 هم هفته نامه ای چپگرا به نام مبین منتشر می شد که تک و توک برخی از شماره های آن را می خریدم و می خواندم.
اینها را گفتم تا بدانید، کاملا به فضای سیاسی سالهای قبل از 1376 اشراف دارم و همچنین با مواضع گروهها و اشخاص موسوم به چپ آن روزها کاملا آشنا هستم. خوشبختانه حافظه سیاسی قوی ای دارم و موضعگیریهای امروز افراد باعث نمی شود فراموش کنم آنها قبلا چه می گفته اند. اگر بخواهم هویت گروههای مثل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، مجمع روحانیون مبارز و اعضای شاخصی از آنها که بعدا حزب مشارکت و اعتماد ملی و ... را ساختند در یک عبارت بیان کنم ضدیت آنها با هاشمی رفسنجانی بود. به نحوی که دسته ای از راستهای آن روز، در برابر چپها می گفتند: «مخالفت با هاشمی مخالفت با پیغمبر است!»(۱) اصلا هویت جناح موسوم به چپ، در سالهای قبل از 1376، مخالفت شدید با سیاست تعدیل اقتصادی هاشمی رفسنجانی و برنامه های اول و دوم توسعه بود که روح آنها در برنامه های بعدی توسعه هم حفظ شد و امروز همین جماعت، احمدی نژاد را به بهانه تخطی از برنامه چهارم می کوبند! بروید روزنامه سلام و هفته نامه عصر ما را پیدا کنید و ببینید نوک حمله این روزنامه ها چه کسانی و چه سیاستهایی است: عادلی، نوربخش (چهره های اقتصادی دولت هاشمی رفسنجانی) کرباسچی، جاسبی و...
راستش را بخواهید در آن زمان، بسیاری از حرفهای چپها را صادقانه می دانستم و به آنها گرایشهایی هم داشتم. مثلا در انتخابات مجلس پنجم (اسفند 1374) که اولین انتخاباتی بود که می توانستم در آن شرکت کنم به کسانی مثل بهزاد نبوی، محمد سلامتی، عبدالله نوری و مجید انصاری رای دادم. عبدالله نوری به مجلس رفت و چقدر دوست داشتم که رئیس مجلس شود، که نشد.
در آن سالها، میرحسین موسوی ساکت بود، اما در همان سکوتش، به نوعی نفر اول چپها به حساب می آمد. چپهایی که هویتشان در مخالفت جدی با سیاستهای دولت رفسنجانی تعریف می شد. در مطبوعات چپها (مثل سلام و عصر ما)، دولت زمان جنگ هشت ساله (دولت موسوی)، دولتی آرمانی محسوب می شد و دولت فعلی (دولت هاشمی)، دولتی بود که با سیاستهای سرمایه دارانه اش از آرمانهای انقلاب تخطی کرده است. در سال 1376 هم چپها تنها بعد از آنکه از راضی کردن میرحسین موسوی برای کاندیداتوری نا امید شدند، به سراغ خاتمی رفتند وگرنه گزینه اول آنها برای ریاست جمهوری، میرحسین بود.
حالا اما، سیب سیاست چرخیده است و چرخیده است و وقتی به زمین رسیده است، میرحسین را می بینم که کارگزاران سازندگی در حمایت از او بیانیه داده است. حسین مرعشی (شوهر خواهر رفسنجانی) و محمد هاشمی رفسنجانی در یک حزب، فائزه هاشمی رفسنجانی، در یک حزب و فاطمه هاشمی رفسنجانی در حزبی دیگر، از میرحسین حمایت می کنند. روزنامه جمهوری اسلامی(وابسته به هاشمی رفسنجانی)، هر روز برای میرحسین تیتر می زند و... هر چه می کنم نمی توانم بفهمم چه نسبتی بین میرحسین موسوی و اعوان و انصار هاشمی رفسنجانی وجود دارد؟
این تغییر هویتهای 180 درجه ای را چطور می توان تحلیل کرد؟ با بی پدر و مادر دانستن سیاست؟ با این تحلیل که احمدی نژاد چنان سلطه اقتصادی و سیاسی دارودسته هاشمی رفسنجانی را از بین برده است که این دارودسته حتی حاضر شده اند به میرحسین موسوی، دشمن قدیمی شان پناه ببرند؟ با این تحلیل که اصلا دعوای بین چپ راست، بین میرحسینیها و رفسنجانیستها، صوری و بر سر لحاف ملا بوده است؟
جواب سئوال، هر کدام از این گزینه ها باشد، مرا به اینجا نمی رساند که به میرحسین رای بدهم. من با دیدن گردن کلفتها، از دماغ فیل افتاده ها، از خود راضی ها و غبغب داران پر نخوت و خودکارگزار بینی که اطراف میرحسین را گرفته اند، کهیر می زنم. و اتفاقا این حساسیت پوستی را هم تا حد زیادی چپهای دیروز و رفسنجانیستهای امروز در وجودم تزریق کرده اند. برای من تنهایی و بی پشتوانگی همین احمدی نژاد یک دنده و بدقیافه، به صد میرحسین روشنفکر و هنرمندی که کارگزاران اطرافش را گرفته باشند شرف دارد. 
انصافا بروید آرشیو روزنامه سلام را پیدا کنید و بخوانید!

پی نوشت:
۱- البته امروز، دسته ای هر چند معدود از همان راستها هم موضعشان نسبت به رفسنجانی تغییر کرده است ولی تغییر موضع آنها کجا و تغییر موضع چپها کجا؟ بالشخصه عبور دسته ای از همان راستها از رفسنجانی را پیشرفت و اتحاد چپهای سابق با رفسنجانی را ارتجاع می دانم.

آدم هاشمی رفسنجانی

در میان احزاب موجود در ایران، نام حزب «کارگزاران سازندگی» را منطبق ترین نام با منش اعضای رده بالای این حزب می دانم. لفظ «کارگزاران» را بگذارید کنار چهره و ژست امثال حسین مرعشی، محمدعلی نجفی و محمد هاشمی رفسنجانی! انطباق جالب توجهی است، نه؟ تبختر و تکبر است که از عنوان «کارگزاران» می بارد، همینطور از منش این حضرات.
حالا میرحسین موسوی، با آن چهره مظلوم، دوست داشتنی و نوستالژیک، شده است کاندیدای مورد نظر حضراتی که کارگزاری مادام العمر را حق مسلم خود می دانند. جز «سقوط یک اسطوره»، چه نامی روی این رویداد می توان گذاشت؟ جز دریغ چه می توان گفت؟
سال ۱۳۷۴ که حزب کارگزاران سازندگی تشکیل شد، اگر می گفتی زمانی خواهد رسید که میرحسین موسوی، کاندیدای مورد نظر حزب کارگزاران می شود، این گفته را یا به حساب شوخ طبعی ات می گذاشتند یا به حساب بی سوادی سیاسی ات. اما امروز این شوخی یا پیش بینی ناشی از بی سوادی، محقق شده است. در حالت خوشبینانه می توانی بگویی، ببین احمدی نژاد چگونه دست حضرات را از منابع این کشور قطع کرده است که برای بازیابی سلطه سابقشان حاضر شده اند حتی با میرحسین هم بسازند. در حالت بدبینانه می توانی بگویی آمدن احمدی نژاد، مردی که در سال ۱۳۸۴، کاندیدای اصلی هیچ یک از جریانهای قدرت نبود، نشان داد که رقابت چپ و راست یک بازی بیشتر نبوده است. وگرنه چطور می توانی این واقعیت را که مثلا واعظ طبسی، کاندیدای حزب مهدی کروبی در مجلس خبرگان شد هضم کنی؟ (حالا هم که واعظ از کاندیداتوری جناب میرحسین استقبال کرده است!)
آقای مسیح مهاجری، مدیرمسئول روزنامه جمهوری اسلامی، کتابی نوشته است به نام «با هاشمی رفسنجانی تا خانه خدا». اگر رویش می شد اسم کتابش را می گذاشت «با هاشمی رفسنجانی تا خدا». جمهوری اسلامی، همان روزنامه ای است که هم در ۲۷ خرداد ۱۳۸۴ و هم در ۳ تیر ۱۳۸۴، طرفدار هاشمی رفسنجانی بود. در سه چهار سال گذشته هم تریبون هاشمی رفسنجانی در برابر دولت احمدی نژاد بوده است. این روزها، تیترهای اول این روزنامه را در حمایت از میرحسین موسوی دیده اید؟ از اینکه میرحسین موسوی، آدم هاشمی رفسنجانی است چه احساسی دارید؟ 

پی نوشت:
مجموعه یادداشتهایم در مورد میرحسین موسوی را در اینجا بخوانید.

تا مرد سخن نگفته باشد...


یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری: «من در شيراز شنيدم كه به سرعت ريل‌ها را در خط آهن مي‌چينند تا راه شيراز را افتتاح كنند و اين‌ها بخشي از استان‌ها را مخاطب قرار مي‌دهد و اثرگذار است.»
عجب! یادمان باشد از این به بعد به فهرست سوءاستفاده های تبلیغاتی، «سرعت در اجرای پروژه های زیربنایی و عمرانی» را هم اضافه کنیم.
در شیراز که هیچ، به هر شهر دیگری هم سفر کنید کم و بیش مشابه چنین خبرهایی را می شنوید (نمونه اش استان یزد خودمان که کاملا با خبر هستم در سه سال گذشته، چند برابر سالهای قبل در آن کار شده است). گذشت آن زمانی که با خوش نشینی مسئولان رده بالای مملکتی در پایتخت، پیمانکار یک طرح عمرانی دور از پایتخت، با خیال راحت یک پروژه یکی دو ساله را بیش از ده سال کش بدهد و از قِبَل آن برای خود کیسه بدوزد. وقتی رئیس جمهور و وزیر مسئول پروژه، در عرض ۲ سال، دو بار مستقیما به پروژه سرکشی کنند، نتیجه طبیعی اش می شود سرعت در اجرای پروژه.
در این مملکت، شهرستانهایی داشتیم که در عرض سالها، استاندارشان را هم بر سر پروژه ها نمی دیدند، چه برسد به وزیر و رئیس جمهورشان. ان شاءالله رئیس جمهور می شوید و راه آهنی که یکی دو ساله کارش تمام می شود، دوباره با خوش نشینی تان در پایتخت، دهها ساله کشیده خواهد شد تا همه بفهمند اهل سوءاستفاده تبلیغاتی نیستید.
  ***
همان کاندیدای ریاست جمهوری: «رقباي ما گفتند مي‌خواهيم نفت را به سر سفره‌‌هاي مردم ببريم و چهار سال هست كه نتوانستند خود را از اين تعهد خلاص كنند.»
من نمی دانم تصور شما از آوردن نفت بر سر سفره های مردم چیست؟ اما من فکر می کنم اینها نمونه هایی از آوردن نفت بر سر سفره هاست:
- تا دو سه سال پیش، کسانی که تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی نبودند، اگر می خواستند به صورت خویش فرما، خود و افراد خانواده شان را بیمه درمانی کنند باید سالانه به ازای هر نفر چیزی حدود هفتاد، هشتاد هزار تومان پرداخت می کردند، اما در حال حاضر تنها با پرداخت سالانه ۳۲ هزار تومان به ازای هر نفر، از مزایای بیمه درمانی استفاده می کنند. به نظر من، این نوعی از آوردن نفت بر سر سفره های مردم است. تا جایی که خبر دارم حداقل حدود پنج، شش میلیون نفر در این مملکت بوده اند که بیمه درمانی نبوده اند و از این طرح استفاده کرده اند. (یک ضرب و تقسیم انجام دهید، بخش قابل توجهی از ۲۷۰ میلیارد دلاری را که دنبالش هستید در همین جا پیدا می کنید.)
- یک چرخی در فامیل و همسایگان بزنید. از پیرمردها و پیرزنهای بازنشسته سئوال کنید. حقوق بازنشستگی آنها به صورت ناگهانی، حداقل دو برابر شده است. این هم یک جور آوردن نفت بر سر سفره مردم است. (بخش قابل توجه دیگری از ۲۷۰ میلیارد دلاری که دنبالش هستید در همین جا پیدا می شود.)

پی نوشت:
مجموعه یادداشتهایم در مورد میرحسین موسوی را در اینجا بخوانید.

وقتی عمه جان من نخست وزیر بود

«اگر رئیس جمهور شوم، گشت ارشاد را جمع می کنم.»
***
لابد گشت کمیته و گشت ثارالله، که گشت ارشاد باید برود جلویشان لنگ بیندازد، در زمان نخست وزیری عمه جان من در خیابانها جولان می دادند!

با میرحسین موسوی در نازی آباد

حاشیه نگاری

امشب در مراسم سخنرانی میرحسین موسوی در حسینیه حجت نازی آباد، شرکت کردم. حسینه تقریبا پر شده بود. با نگاهی تخمینی، حسینیه حداکثر ۱۲۰۰ متر زیر بنا داشت و با در نظر گرفتن این متراژ، می توان گفت که حدود ۲۰۰۰ نفر، پای صحبتهای میرحسین نشسته بودند. تیپ اکثر شرکت کنندگان در جلسه، تیپ مذهبی بود. حضور مو سفیدهای بالای پنجاه سال هم در جلسه پررنگ بود.
قبل از شروع سخنرانی میرحسین، مجری برنامه گفت که امروز دوبار به دیوان حافظ تفأل زده و هر دوبار این شعر آمده است (شنیدم که پشت سرم کسی با خنده گفت دارد دروغ می گوید!):

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد

آن همه ناز و تنعم كه خزان مي‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

و الی آخر

دروغ یا راست ادعای مجری برنامه را فقط خدا می داند، و من دوست دارم و امیدوارم که مجری راست گفته باشد، ولی این سنخ ادعاها را فقط طرفداران احمدی نژاد هستند که اگر به کار ببرند، متهم می شوند به ادعای کرامت داشتن و مقدس نمایی و خرافه پرستی و این جور اتهامها!
پس از پایان سخنرانی، پنج شش اتوبوس در میدان مجاور حسینیه توقف کرده بودند. بنده از آنجا که فکر می کردم این اتوبوس ها، اتوبوس خط واحد هستند و در سر خط خود توقف کرده اند، از راننده یکی از آنها مقصدش را پرسیدم. راننده جواب داد: کرج! وقتی از راننده اتوبوس دوم هم مقصدش را پرسیدم، همان جواب را داد. بنابراین قید اتوبوس ها را زدم. اشاره ام به اتوبوس ها به این دلیل است که اگر کسی ادعا کند، نازی آبادیها حسینیه را پر کرده بودند، ادعایش چندان دقیق نیست.
دلیل حضورم در مراسم سخنرانی میرحسین، تلاش برای پایان دادن به تردیدی است که بین رای دادن به احمدی نژاد و رای دادن به موسوی برایم به وجود آمده است. البته در این تردید، کفه به نفع احمدی نژاد سنگین تر است و شرکت در جلسه امشب، کفه احمدی نژاد را سنگین تر هم کرد و می توان گفت که تقریبا تردیدم را از بین برد. 
می گویند موسوی برای آرمانهای انقلاب، احساس خطر کرده که وارد میدان شده است. احساس مقدسی است. ولی چرا این احساس، مثلا در سالهای ۱۳۷۲ یا ۱۳۸۰ در او به وجود نیامد؟ 
در سخنرانی امشب، آماج کنایه های موسوی که با کف زدن مستمعان همراه می شد، سیاستهای دولت احمدی نژاد بود که در تیترهای روزنامه های دوشنبه آنها را خواهید خواند. همین که موسوی در سال ۱۳۷۲، ۱۳۷۶ یا ۱۳۸۰ کاندیدای ریاست جمهوری نشد و حالا اعلام کاندیداتوری کرده، نشان می دهد که او انحراف از آرمانهای انقلاب را بیش از همیشه در دولت احمدی نژاد احساس کرده است. درست به خاطر همین احساس اوست که دلم با او صاف نمی شود.
ضعفهای دولت احمدی نژاد را قبول دارم. اما وقتی کسی غیرتش برای آرمانهای انقلاب، نه در دوران حاکمیت لیبرال-کاپیتالیستهای کارگزاران و مشارکت، که در دوران دولت فعلی به جوش آمده باشد، فکر می کنم یک جای کارش می لنگد.
متاسفانه یا خوشبختانه من هم مثل برادر میرحسین، به اصل ولایت فقیه که ایشان امشب آن را برنامه حکومتی اسلام ناب محمدی معرفی کردند معتقدم. می بینم و می شنوم که آقای خامنه ای در سه سال گذشته، بارها و بارها گفته است که با وجود مسئولان فعلی، آرمانهای انقلاب و امام، زنده تر از گذشته است. در نوروز ۱۳۸۶، ایشان در سخنرانی حرم امام رضا(ع) گفت که حمایتش از دولت فعلی، حمایت "خاص" است. در شهریور گذشته هم آقای خامنه ای در دیدار با اعضای هیئت دولت گفت که وظیفه رهبر، حمایت از دولتهای منتخب مردم است ولی حمایتش از دولت فعلی، با "دلگرمی" همراه است. در این شرایط، اگر کسی بیاید که منتقد انحرافهای پیش آمده در سالهای بعد از امام و جنگ باشد، ولی نوک پیکان حمله اش، به جای دولت هاشمی و خاتمی، دولت احمدی نژاد باشد، دلم به او گرم نمی شود.
در جلسه سخنرانی، ویژه نامه ای یک برگی در قطع A3 پخش شد که در قسمتی از آن، نظرات مثبت سه اصولگرا و سه اصلاح طلب در مورد میرحسین با فونت درشت درج شده بود. دو نفر از سه نفر اصلاح طلبی که نظرشان درج شده بود، حبیب الله پیمان و عزت الله سحابی بودند! آقایان پیمان و سحابی حق دارند که در مورد آقای موسوی نظر بدهند و نظر جانبدارانه این دو نفر، چیزی از قدر میرحسین، لااقل در نظر من کم نمی کند، ولی اینکه اطرافیان جناب موسوی تعریفی از اصلاح طلبی دارند که «عزت الله سحابی» و «حبیب الله پیمان» در آن می گنجند، تاسف آور است.
یکی دو نفر از فعالان جوان ستاد انتخاباتی آقای موسوی را از نزدیک می شناسم. بچه های خوبی هستند، ولی تا جایی که به یاد دارم، مفاهیمی مثل «خط امام»، «ولایت فقیه»، «پیوند دین و سیاست» و «استکبارستیزی» را ذره ای قبول نداشتند. دکتر سروش، مرادشان بود. حضور اینان، دور و بر کسی که ظاهرا برای احیای آرمانهای امام آمده است، نشانه خوبی نیست.
موسوی، امشب برای چندمین بار، انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی را اشتباه دانست و در تبیین مولفه تحجر ستیزیِ اسلام ناب محمدی گفت که «اسلام ناب محمدی، با انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی نمی سازد.» یعنی اینکه انحلال این سازمان، تحجر است. ای کاش آقای عبدالله شهبازی در دیدارش با میرحسین، نظرش را در مورد انحلال سازمان مدیریت برای او تبیین کرده بود!
میرحسین را دوست دارم و رای ندادن به او برایم سخت است. ای کاش میرحسین، چهار سال دیگر صبر می کرد یا سالها پیش آمده بود.

برادر میرحسین! 29 مرداد 1368 را یادتان هست؟

برایم سخت است مطلبی بنویسم که نیش اش به میرحسین موسوی بخورد. فکر کردن به «میرحسین»، مرا پرتاب می کند به سالهای طلایی دهه 1360. دهه ای که مردم در هوای آرمانهای بزرگ تنفس می کردند و دغدغه شان تغییر جهان بود. ولی چه کار کنیم که خود ایشان نمی گذارد دهان ما بسته بماند؟
***
آقای موسوی، مدتی است که سکوت نسبی پس از پایان دوران نخست وزیری اش را شکسته است. ایشان در سخنرانی اخیر خود، چنین گفته اند:

«تصور نکنيم که مي‌توانيم در صحنه سياسي و اقتصادي سياست‌هايي داشته باشيم و اثرات آنها را در حوزه‌هاي فرهنگي و اخلاقي نبينيم. هر تصميمي و هر يك ريال خرجي در كشور، بسته به اينكه چگونه هزينه شود، در نوع گرايشهاي فرهنگي و اخلاقي جامعه اثر مي‌گذارد. در جامعه سوداگر تعجب آور نيست كه كسي طمعي ببندد كه تحت عنوان مسايلي نظير كمك به مساجد يا مشابه آن، حتي راي نماينده‌اي را هم بخرد. چنين اتفاقاتي در جامعه سوداگر مي‌افتد.»

جالب اینجا است که سخنرانی ایشان تماماً، مضمون و حال و هوای سخنرانی های دکتر احمدی نژاد را دارد، اما مسئولان سایت کلمه، از میان تمام سخنان ایشان، جملات بالا را که تداعی کننده کنایه به احمدی نژاد است در زیر تیتر سخنرانی آورده اند.

اما این جملات از این رو توجه مرا را جلب کرد که در مدت کوتاهی که آقای موسوی به حرف آمده اند، دفعه دوم است که به موضوع خرید رای نمایندگان، تحت عنوان کمک به مساجد اشاره می کنند. به همین خاطر مناسب دیدم روز 29 مرداد 1368 را به یاد ایشان بیاورم. روزی که ایشان هنوز نخست وزیر جمهوری اسلامی بود. روزی که وزیر صنایع سنگین ایشان، آقای بهزاد نبوی در مجلس سوم، استیضاح شد و البته استیضاحش رای نیاورد و در سمت وزارت باقی ماند.

هرکس به یاد نیاورد، آقای موسوی حتما به یاد دارد که وزیر ایشان با یادآوری چه موضوعی به نمایندگان مجلس سوم، توانست مجدداً رای اعتماد بگیرد. اعطای حواله پاترول به نمایندگان و ...

کسی نشنیده و ندیده است که در آن روز و روزهای بعد از آن، آقای موسوی، وزیر خود را به خاطر خرید رای نمایندگان مجلس، کوچکترین توبیخ و سرزنشی کرده باشد. اما ما دیدیم که محمد عباسی، مدیرکل دفتر دولت احمدی نژاد در مجلس، که قصد خرید رای نمایندگان را داشت به دستور رئیس جمهوری از سمت خود عزل شد.

اگر آن روز، دوستان مجلسی آقای میرحسین موسوی، حواله پاترول را با کمال میل از وزارت صنایع تحویل گرفتند، خدا را شکر که نمایندگان مجلس فعلی، نه تنها پذیرای رشوه نشدند، بلکه با سیلی از کسی که قصد خرید رایشان را داشت پذیرایی کردند. و اگر در آن روز، آقای نبوی توانست رای نمایندگان را بخرد، دیدیم که در این دوره کسی نتوانست تحت پوشش کمک به مساجد، رای نمایندگان را بخرد و کردان نتوانست در سمت وزارت باقی بماند.

بنابراین بهتر است آقای موسوی، بی خیال موضوع خرید رای نمایندگان شوند و مثالهای دیگری را برای بیان منظور خود انتخاب کنند. خوب است ایشان اول یک سوزن به خود بزنند، بعد جوالدوزی نثار دیگران کنند.

--------
یادداشتهای دیگر من در مورد مهندس «میرحسین موسوی»:
میرحسین جوان، احمدی نژاد پیر
برکتهای آمدن میرحسین
تردید

تردید

زمانی که کاندیدا شدن میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری آینده مطرح شد، تردیدی نه چندان قوی در من به وجود آمد که در این انتخابات به احمدی نژاد رای دهم یا میرحسین. این تردید را پشت گوش انداختم یا سرکوب کردم یا هرچه که بشود اسمش را گذاشت، تا اینکه یادداشت جدید عبدالله شهبازی را در مورد ملاقات اخیرش با موسوی خواندم. حالا، تردیدِ ضعیفِ سرکوب شده، سر برآورده و قوی شده است.
راستی دوستان! من خیلی آدم بدی هستم که بین احمدی نژاد و موسوی تردید دارم؟

---
یادداشتهای دیگر من در مورد میرحسین موسوی:
میرحسین جوان، احمدی نژاد پیر
برکتهای آمدن میرحسین موسوی

برکتهای آمدن میرحسین موسوی

سایت تابناک به نقل از منابع موثق، مدعی شده است که میرحسین موسوی در نامه ای به خاتمی نوشته است که اگر در انتخابات آینده حضور نیابی، کاندیدای ریاست جمهوری خواهم شد. هر چند تجربه نشان داده است که نباید به اخباری از این دست اعتنا کرد، اما امیدوارم خبر تابناک موثق باشد. کاندیداتوری میرحسین موسوی در انتخابات آینده، هرجور که به آن نگاه می کنم برکت دارد:

۱- اگر حضور احمدی نژاد را در انتخابات آینده حتمی فرض کنیم، تنها حضور سه نفر در برابر او، می تواند انتخاباتی پرشور بیافریند: خاتمی، موسوی و رفسنجانی. حضور هر یک از این سه نفر، مخصوصا دو نفر اول در برابر احمدی نژاد، آمار مشارکت مردم را در انتخابات آینده به نحو چشمگیری بالا خواهد برد. امثال کروبی و قالیباف شانسی برای پیروزی در برابر احمدی نژاد ندارند و رقابت آنها با احمدی نژاد، انگیزه رای دادن در انتخابات را برای مخالفان و موافقان کم انگیزه احمدی نژاد، ایجاد نخواهد کرد.

۲- قبلا در یادداشتی نوشته بودم که تفاوت چندانی بین احمدی نژاد و میرحسین موسوی نمی بینم. بنابراین، رقابت بین موسوی و احمدی نژاد، رقابت بین دو گفتمان متعارض و متقابل نیست. بلکه رقابت بین دو فرد با یک آرمان است. بنابراین هر کدام از این دو فرد پیروز شوند، گفتمان عدالتخواهی، اسلامگرایی و استکبارستیزی پیروز شده است. اما رقابت احمدی نژاد با خاتمی، رقابت دو گفتمان متقابل است و از آنجا که به هرحال امکان پیروزی خاتمی وجود دارد، خطر حاکمیت جریان کاپیتالیست، سکولار و سازشکار وجود دارد.

۳- در صورت پیروزی میرحسین موسوی در این انتخابات، یکبار برای همیشه، موسوی از یکسو و دسته ای از دوستانش از سوی دیگر، خواهند فهمید که هیچ نسبتی با هم ندارند. این دو قطب، از سال ۱۳۶۸ تاکنون، همکاری اجرایی با یکدیگر نداشته اند و شکاف عمیقی که به مرور زمان بین آنها ایجاد شده است خود را به صورت واضح نشان نداده است. نمودی از این شکاف را در سخنرانی سال ۱۳۷۶ میرحسین موسوی در دانشگاه تهران با موضوع «توطئه، توهم یا واقعیت» دیده ایم که حمله مدعیان اصلاح طلبی به او را در پی داشت. اما تنها در صورت پیروزی میرحسین است که این شکاف تماماً عیان می شود. از فردای روزی که میرحسین حاکمیت یابد و بخواهد برنامه ها و اهداف خود را پیاده کند، دوستان سابقش اولین کسانی هستند که در برابر او خواهند ایستاد. میرحسین اگر بخواهد خودش باشد، با همین کارشکنی و تبلیغات منفی باندهای قدرت که احمدی نژاد با آن رو به روست، مواجه خواهد شد و اگر بخواهد با باندهای قدرت کنار بیاید، «اسطوره میرحسین» را نابود کرده است. البته او اگر آمدنی باشد،  پیشاپیش گزینه اول را انتخاب کرده است.

میرحسین جوان، احمدی نژاد پیر

آقا می شود یکی بگوید تفاوت اساسی میرحسین موسوی با احمدی نژاد چیست که بعضیها اینقدر زور می زنند برای آمدن میرحسین؟ انصافا مشی، شعارها، آرمانها و برنامه های میرحسین چقدر با مشی، شعارها، آرمانها و برنامه های احمدی نژاد تفاوت دارد؟ احمدی نژاد همان میرحسین موسوی است، منتها جوانتر و میرحسین همان احمدی نژاد است، منتها پیرتر. اگر میرحسین خوب است، بگذارید میرحسین جوان که پرانرژی تر است رئیس جمهور بماند و اگر احمدی نژاد بد است، دعوت از احمدی نژاد پیر دیگر چه صیغه ای است؟

میرحسین بخواهد یا نخواهد، بداند یا نداند، بخواهند یا نخواهند، بخواهیم یا نخواهیم، همان احمدی نژاد است. البته میرحسین وانمود می کند که «نمی داند»، چون سالهاست در چنبره رفاقتها و رودربایستی های قدیمی اش، گیر افتاده است و نمی تواند از آن خارج شود. بعید هم می دانم از آن خارج شود.

اگر احمدی نژاد با ایران بی آرمان و پول مدار امروز چفت نمی شود، میرحسین هم همینگونه است. میرحسین، همین چفت نبودن را فهمیده که سالها است سیاست را ترک کرده است. احمدی نژاد این چفت نبودن را می داند اما با آن در افتاده است. برای همین است که آشفتگی درست کرده است. علی هم که باشی، وقتی زمامدار جامعه ای اشرافیت زده بشوی، حاصل حکومتت می شود سه جنگ داخلی در عرض پنج سال! چه برسد که احمدی نژاد باشی یا میرحسین موسوی!*

این روزها نامه عباس کیارستمی به احمدی نژاد در بحبوحه انتخابات 1384 خواندنی است.
ـــــــ
پی نوشت:
*قصدم اصلا تخطئه حاکمیت امام علی نیست. باید نقد سیدمرتضی آوینی بر مهاجر حاتمی کیا را خوانده باشید تا بفهمید چه می گویم. (متاسفانه لینکی که به نقد آوینی داده ام، غلط تایپی و ویرایشی زیاد دارد. بهتر است به جلد ۲ «آینه جادو» مراجعه کنید.)